رمان آرازرمان آنلاین

رمان آراز/پارت سوم

با شنیدن صدای زنگ در خونه رفتم تا در رو باز کنم با دیدن مادر و خواهر اردلان نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم میدونستم مادر و خواهرش میدونستند اردلان شرکت فقط اومده بودند تا من رو اذیت کنند اما اینکه از کجا میدونستند من امروز شرکت نرفتم خدا عالم در خونه رو باز کردم و منتظر ایستادم چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که عمه و دخترش آنید اومدند داخل عمه با دیدن من نگاه پر از تنفرش رو بهم دوخت و گفت:
_اینجا ایستادی که چی !؟
با شنیدن این حرفش سرم رو پایین انداختم و خیلی آروم جوابش رو دادم:
_منتظر شما ایستاده بودم
آنید پوزخندی زد و گفت:
_چ جالب نکنه فکر کردی تازه عروسی ما اومدیم دیدن تو نکنه یادت رفته با مادرت چ غلطایی انجام دادید هان !؟
با شنیدن این حرفش حس کردم صورتم گرفته شد هنوز نیومده شروع کرده بودند به اذیت کردن و نیش کنایه زدن
صدای عمه بلند شد:
_باهاش حرف نزن اعصابت رو خورد نکن آنید بیا بشین
بعدش به سمت من برگشت و جوری که انگار داره با خدمتکارش صحبت میکنه گفت:
_گمشو برای من و آنید دوتا چایی بیار
بعدش بدون اینکه منتظر جواب یا حرفی از جانب من باشه همراه آنید به سمت سالن رفتند نفسم رو پر حرص بیرون دادم و به سمت آشپزخونه رفتم تا چایی براشون آماده کنم و ببرم داخل سالن قطعا اگه همون طهورا چند سال پیش بودم الان یه جواب دندون شکن بهشون میدادم اما نه من اون طهورا سابق بودم و نه عمه اینا اون آدمای سابق!
وقتی چایی رو آماده کردم داخل سینی گذاشتم و به سمت سالن بردم جلوی آنید گرفتم که برداشت جلوی عمه گرفتم که چایی رو برداشت و ریخت روی پاهام که چشمهام گشاد شد و جیغی از درد کشیدم پاهام سوخت اشک تو چشمهام جمع شد نگاهم به عمه افتاد که لبخند بدجنسی زد و گفت:
_دست و پاچلفتی هواست رو جمع کن حتی عرضه ی یه چایی آوردن هم نداری کم مونده بود من رو بسوزنی.
باورم نمیشد عمه انقدر بی رحم شده باشه ، سکوت کردم چاره ای هم جز سکوت نداشتم تموم پاهام سوخته بود به سختی از جلوش رد شدم و به سمت آشپزخونه رفتم همونجا نشستم و شروع کردم به گریه کردن پاهام خیلی وحشتناک سوخته بود.
نمیدونم چقدر گذشته بود و من همونجا نشسته بودم مظلومانه داشتم اشک میریختم که صدای اردلان اومد:
_چرا اینجا نشستی !؟

با شنیدن صداش دستی به چشمهای گریونم کشیدم و با صدایی که از شدت گریه خش دار و لرزون شده بود گفتم:
_همینجوری
و پاهام رو جمع کردم تا بلند بشم که حس کردم بدجور داره میسوزه لب گزیدم تا اشکام سرازیر نشه که حس کردم اردلان کنار پاهام زانو زد بهش خیره شدم نمیدونم چی تو صورت من دید که اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_گریه کردی !؟
با شنیدن این حرفش بدون اراده قطره اشکی روی گونم چکید صدای عصبیش بلند شد:
_باتوام
_پاهام!
با شنیدن این حرف اخماش بیشتر تو هم فرو رفت و گفت:
_پاهات چی !؟
مظلوم گفتم:
_سوخت
با شنیدن این حرف من نگاهش رو به پاهام دوخت که بدجور سوخته بود با دیدن پاهای من هر لحظه بیشتر از قبل عصبی میشد چشمهاش قرمز شد و گفت:
_چجوری این اتفاق افتاد !؟
چشم ازش دزدیدم و گفتم:
_از دستم افتاد!
حرفم رو باور نکرد از چشمهاش معلوم بود با عصبانیت بیشتری ادامه داد:
_مهمون داشتیم !؟
_آره
_کی بود !؟
_عمه و آنید!
سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت:
_بلند شو ببینم!
با شنیدن این حرفش بلند شدم خواستم حرکت کنم اما امون از سوزش که داشت من رو از پا درمیاورد دستش رو زیر پاهام برد و با یه حرکت من رو از روی زمین بلند کرد و به سمت اتاقش برد به چشمهاش خیره شدم و سعی کردم اصلا گریه نکنم نمیخواستم جلوش ضعیف جلوه کنم من رو به سمت اتاق خودش برد روی تخت گذاشت منو و رفت وسایل کمک اولیه رو آورد مشغول پماد زدن به پاهام شد
خیلی با دقت داشت کارش رو انجام میداد وقتی کارش تموم شد با صدای گرفته ای گفت:
_وقتی من نیستم به هیچ عنوان در خونه رو باز نمیکنی فهمیدی !؟
با شنیدن این حرفش سری تکون دادم و گفتم:
_مامانت و خواهرت بودند
اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_در خونه رو روی هیچکس باز نمیکنی نمیخوام دفعه ی بعدی بیام ببینم جنازه ات افتاده وسط خونه
با شنیدن این حرفش ساکت شدم میدونستم فهمیده مادرش این بالا رو سر من آورده!

خواستم بلند بشم برم اتاق خودم که صداش بلند شد:
_کجا !؟
_اتاق خودم
با شنیدن این حرف من خم شد روی صورتم و خیلی سرد و خشک گفت:
_انقدر پست نیستم وقتی تو این حال و روزی باهات س*ک*س داشته باشم پس لازم نکرده بترسی زود باش بگیر بخواب نباید بلند بشی پاهات از بس سوخته ورم کرده
با شنیدن این حرفش خجالت کشیدم چقدر احمق بودم اینجوری رفتار کرده بودم ، اردلان از اتاق رفت بیرون که سرم رو روی بالش گذاشتم و خیلی طول نکشید که خوابم برد
* * * * * *
در اتاق رو باز کردم که با دیدن صحنه ی روبروم جیغ کوتاهی کشیدم باورم نمیشد آزاده داشت از اردلان لب میگرفت مگه اصلا همچین چیزی میشد با دهن باز بهشون خیره شده بودم که صدای داد اردلان من رو به خودم آورد
_کی بهت اجازه داد بیای داخل اتاق هان !؟
به من من افتادم
_من فقط ….
_گمشو بیرون
از اتاقش خارج شدم دستم رو روی قلبم گذاشتم که داشت تند تند میزد خیلی صحنه ی بدی دیده بودم و نمیتونستم هضم کنم آزاده که همیشه دم از عشق با اردوان میزد و حتی چند وقت پیش داشت سر من داد و بیداد میکرد حالا تو اتاق اردلان بود و داشت باهاش عشق بازی میکرد سرم داشت منفجر میشد هنوز تو بهت بودم و نمیتونستم درکی داشته باشم.
داخل اتاقم نشسته بودم که منشی گفت رئیس باهام کار داره به سمت اتاق اردلان رفتم تقه ای زدم که صدای خشک و بمش بلند شد:
_بیا داخل
در اتاق رو باز کردم و داخل شدم بهش خیره شدم و گفتم:
_رئیس با من کاری داشتید !؟
_در اتاق رو ببند!
با شنیدن این حرفش ترسیدم اما سعی کردم به روی خودم نیارم در اتاق رو بستم و داخل شدم که بلند شد و گفت:
_چیزایی که دیدی رو اگه از دهنت اشتباهی جایی دربیاد زنده ات نمیزارم فهمیدی !؟
انقدر از دستش عصبی بودم که بدون اینکه متوجه باشم دهن باز کردم و با صدای گرفته ای گفتم:
_معاشقه ی شما برای من اصلا مهم نیست بخوام برم درموردش صحبت کنم
با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و به سمتم اومد با صدای گرفته ای گفت:
_جدی !؟
به چشمهاش خیره شدم و محکم گفتم:
_بله
دستش رو روی گونه ی من گذاشت و ….

به چشمهام خیره شد و خش دار گفت:
_یعنی برات مهم نیست شوهرت قراره با کیا باشه !؟
به چشمهام خیره شدم نمیدونم چرا با دیدن چشمهای قرمز شده تب دارش دلم لرزید و دست پام سست شد گیج و مست بهش خیره شده بودم که انگشتش رو نوازش وار روی لبهام کشید چشمهام بسته شد احساس خیلی خوبی داشتم خدایا من چم شده بود چرا قلبم داشت اینجوری بی وقفه خودش رو میکوبید
صداش نوازش وار کنار گوشم بلند شد:
_تو از حسادت جون میدی من بخوام با یه دختر دیگه باشم! اما میدونی چیه باید آرزوی دوست داشته شدن رو با خودت به گور ببری چون من هیچ حسی جز نفرت بهت ندارم الان هم اصلا قصد بوسیدن لبهات رو ندارم.

با شنیدن حرف هاش تموم حس های خوبی که نسبت بهش داشتم پر کشید باورم نمیشد این اردلان باشه! چشمهام رو باز کردم بهش خیره شدم پوزخندی روی لبهاش بود و با نگاه تحقیر آمیزی بهم خیره شده بود اون لحظه تموم حس های بد بهم هجوم آوردن به چشمهاش که داشت تمسخر ازش میبارید خیره شدم و با صدایی که سعی میکردم آروم باشه گفتم:
_هیچوقت حاضر نیستم عاشق آدم خودخواه و عوضی مثل تو بشم.
با شنیدن این حرف من لبخند مسخره ای زد و گفت:
_دیدم چجوری چشمهات رو بسته بودی و منتظر بوسه ی من بودی صدای قلبت داشت گوشم رو کر میکرد!
دوست داشتم آتیشش بزنم اون نمیتونست من رو تحقیر کنه نمیذاشتم به خواسته اش برسه!
_اگه کس دیگه ای هم جای تو بود قلب من همین شکلی میزد پس انقدر به خودت نناز و توهم برت نداره که من عاشقت هستم
با شنیدن این حرف من چشمهاش برق بدی زد تا خواست چیزی بگه صدای در اتاق اومد با صدای سرد و عصبی گفت:
_بیا داخل!
در اتاق باز شد و آزاده اومد داخل اتاق انگار هنوز نرفته بود دیگه هیچ حس خوبی نسبت به آزاده نداشتم بلکه ازش متنفر هم بودم
آزاده نگاهش بین من و اردلان چرخید با صدای گرفته ای گفت:
_این اینجا چیکار میکنه !؟
حالا نوبت من بود که پوزخند بزنم و بهشون خیره بشم! آزاده ای که دم از عشق و عاشقی میزد خیلی زود اردوان رو فراموش کرد و به اردلان چسپید توق داشت باور کنم عاشق اردوان بود

 

صدای سرد و خشک اردلان بلند شد:
_برو بیرون
پوزخندی تحویلش دادم و از اتاق خارج شدم ، از آزاده تعجب کرده بودم چقدر بی شرم بود من رو بازخواست میکرد و کلی حرف بار من میکرد که اردوان رو کشته بودم عشقش رو کسی که قرار بود باهاش ازدواج کنه اونوقت تو اتاق داشت با شوهر من عشق بازی میکرد با یه مرد متاهل پوزخند روی لبهام عمیقتر شد! مرد متاهل چه کلمه خنده داری اردلان انگار فقط شوهر موقت من بود تا موقعی که انتقامش رو از من بگیره و ازم خسته بشه اون موقعش که مثل یه تیکه آشغال پرتم میکرد از زندگیش بیرون!
_طهورا
با شنیدن صدای سمیرا همکارم از افکارم خارج شدم بهش خیره شدم و گفتم:
_جان !؟
به ساعت اشاره کرد و گفت:
_ساعت کاری تموم شد از صبح اصلا هواست به اطرافت نیست همش تو فکری چیزی شده !؟
سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم و گفتم:
_چیزی نیست من حالم کاملا خوبه.
بعد تموم شدن حرفم بلند شدم وسایلم رو جمع کردم امروز انقدر ذهنم درگیر شده بود که اصلا نمیدونستم چجوری وقت گذشت.
کنار خیابون منتظر اتوبوس ایستاده بودم که ماشین مدل بالایی کنار پام ترمز کرد سرم رو پایین انداختم که صدای بوق ماشین بلند شد کلافه سرم و بلند کردم عصبی گفتم:
_برو آقا مزاحم نشو!
که شیشه ماشین پایین اومد و صدای آشنای اردلان پیچید:
_سوار شو
به سمت ماشین رفتم و بدون تعارف یا چیزی سوار شدم که صداش بلند شد:
_از این به بعد همیشه بعد تموم شدن ساعت کاری شرکت با من میای نمیخوام اینجا ببینم وایستادی.
از اونجایی که بخاطر دیدن صحنه ی بوسیدن اون و آزاده عصبی بودم و حس حسادت مثل خوره به جونم افتاده بود ، ساکت شدم و هیچ اعتراض یا حرفی نزدم چون مطمئن بودم دهن باز کنم نمیتونم خودم رو کنترل کنم و ساکت بمونم حتما بعدش یه دعوایی بین من و اردلان شکل میگرفت.
با ایستادن ماشین پیاده شدم و به سمت خونه حرکت کردم داخل اتاقم شدم و لباسم رو عوض کردم به سمت آشپزخونه رفتم یه لیوان آب با آرامبخش خوردم اومدم از آشپزخونه برم بیرون که اردلان اومد داخل و گفت:
_نمیخوام دیگه با آزاده صحبت کنی شنیدی !؟
با شنیدن این حرفش با تمسخر بهش خیره شدم و گفتم:
_من با آزاده خیلی وقته صحبتی ندارم ، البته چند روز پیش اومده بود شرکت فکر کنم یادت هست بخاطر اردوان داشت اشک میریخت و من رو بازخواست میکرد نمیدونم چیشد یهو با داداش عشقش شروع کرد به لاس زدن.
اردلان اخماش رو تو هم کشید و گفت:
_من با آزاده هیچ رابطه ای ندارم ، اگه هم داشتم به تو هیچ ربطی نداشت!
برای اینکه حرصش رو دربیارم لبخندی تحویلش دادم و گفتم:
_درسته همونطور که به تو ربطی نداره من با کی رابطه دارم عاشق کی میشم و چیکار میکنم به منم ربط نداره تو چیکار میکنی
با شنیدن این حرف من عصبی شد به سمتم اومد که یه قدم رفتم عقب
_مثل اینکه یادت رفته من شوهرت هستم با چ جرئتی شروع کردی به گفتن این چرت و پرتا!
با سرکشی بهش خیره شدم و گفتم:
_جرئت نمیخواد من چیزی که خودت گفتی رو تائید کردم غیر از اینه !؟

اردلان با خشم بهم خیره شد و گفت:
_دم در آوردی بچه جون بهتره تا وقتی که اینجایی زبونت رو کوتاه کنی !؟
با زبون درازی گفتم:
_کوتاه نکنم میخوای چه غلطی بکنی هان !؟
_واقعا میخوای بدونی چ غلطی میخوام بکنم
_آره
تموم شدن حرفم همزمان شد با خوردن سیلی محکمی تو صورتم که اگه تعادلم رو حفظ نمیکردم پخش میشدم کف زمین دستم رو گوشه ی لب پاره شده ام گذاشتم با بهت بهش خیره شدم ، کم کم پوزخندی روی لبهام نشست و گفتم:
_جز کتک زدن من هیچ کاری بلد نیستی انجام بدی اما میدونی چیه من از کتک خوردن ترسی ندارم من تو این چند سال که گذشت به خیلی چیزا عادت کردم یکیش کتک خوردن که الان فقط میتونه جسمم رو زخمی کنه نه روحم.
بعد تموم شدن حرف هام زل زدم تو چشمهاش اردلان هم به من خیره شده بود
نگاهم و از چشمهاش گرفتم به سمت اتاقم رفتم داخل اتاق که شدم اجازه دادم اشکام سرازیر بشه خیلی درد داشت سیلیش اما نه جسمی روحی بهش دروغ گفتم اون داشت من رو روحی زخمی میکرد چرا بهش اجازه میدادم هر جوری دوست داره باهام رفتار کنه صرفا فقط بخاطر اینکه گناهکار بودم !!!! اما گناهکار واقعی من نبودم خواهرم تینا بود هیچکس این رو نمیدونست اما خودم که خوب میدونستم.
* * * * * *
_من و ببخش طهورا!
با شنیدن این حرفش به چشمهای دریاییش خیره شدم و گفتم:
_فقط یه دلیل میخوام چرا اردوان رو کشتی ؟!
با شنیدن این حرف من دستاش عجیب شروع کرد به لرزیدن به من من افتاد میتونستم به وضح بفهمم داره دروغ میگه و از یه چیزی میترسه
_من برای دفاع از خودم ….
حرفش رو قطع کردم
_داری دروغ میگی!
با شنیدن این حرف من ساکت شد نگاه پر از ترسش رو بهم دوخت که پوزخندی روی لبهام شکل گرفت
_حتی همین الان ترس تو چشمهات مشخص تینا من فقط میخوام بفهمم چرا اردوان رو کشتی یه دلیل میخوام این همه سال خودم رو فدا کردم تا تو خوشبخت بشی پس حق دارم بفهمم چرا !!؟
با شنیدن این حرف من چهره اش رنگ پریده شد
_من همه ی واقعیت هارو بهت گفتم نمیدونم سعی داری چی رو بفهمی اما من بهت دروغی نگفتم
بعد تموم شدن حرفش بلند شد خواست بره که اسمش رو صدا زدم:
_تینا!
ایستاد اما به سمتم برنگشت با صدای بلندی گفتم:
_میدونم یه چیزی این وسط هست که داری دروغ میگی اما من بیخیال این موضوع نمیشم دیگه واقعیت رو میفهمم اون هم به زودی تو حالا هر چقدر دوست داری واقعیت رو انکار کن.
به سمتم برگشت اینبار مستقیم به چشمهام خیره شد و گفت:
_چرا داری گذشته رو کنکاش میکنی ؟!

-گذشته رو کنکاش نمیکنم اما میخوام دلیلش رو بفهمم و میدونم اون چیزی نیست که تو گفتی!
تینا عمیق به چشمهاش خیره شد و گفت:
_تو گذشته نیست جز همون چیزایی که من بهت گفتم پس سعی نکن گذشته رو کنکاش کنی وگرنه برات خیلی گرون تموم میشه.
با پوزخند بهش خیره شدم و گفتم:
_تو به اردلان گفتی من عاشق اردوان بودم آره !؟
با شنیدن این حرف من چشمهاش پر از ترس و تعجب شد با صدایی بهت زده گفت:
_چی !؟
_میدونم تو بهش گفتی من عاشق اردوان هستم و یه فیلمی که اصلا نمیدونم چی هست بهش نشون میدی فقط میخوام دلیل اینکارت رو بفهمم
_من یکسال با اردلان هیچ صحبتی نداشتم
_باز هم داری دروغ میگی تینا
به سمتم اومد حالا دقیقا روبروم ایستاده بود
_دلیلی ندارم بخوام دروغ بگم من واقعا ازش خبری ندارم و جز اون شب مهمونی که تو هم بودی ندیدمش و باهاش صحبتی نداشتم من یکسال با اردلان نه صحبت داشتم نه چیزی این مزخرفات رو کی بهت گفته !؟
_جز تو کی میتونه پس به اردلان همچین چیزی بگه هان !؟
کلافه بهم خیره شد و گفت:
_من بهش چیزی نگفتم طهورا لطفا تمومش کن دیگه نمیخوام درمورد گذشته و اتفاقی که برای اردوان افتاد و دلیلش رو خیلی خوب میدونی ، باهات صحبتی داشته باشم فهمیدی !؟
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی منفی تکون دادم و گفتم:
_من باید واقعیت رو بفهمم!
تینا با شنیدن این حرف من عصبی شد انگار چون با خشم بهم خیره شد و فریاد زد:
_بسه میفهمی بسه !!!!
با چشمهای گرد شده از تعجب بهش خیره شدم چرا بیخود عصبی شده بود من فقط ازش میخواستم واقعیت هارو بهم بگه این دلیلی نداشت برای عصبانیت
_چرا عصبی میشی من فقط میخوام واقعیت رو بهم بگی فقط همین فکر نمیکنم خواسته ی زیادی باشه!
با شنیدن این حرف من از کوره در رفت و عصبی گفت:
_من سال ها قبل دلیلش رو بهت گفتم و تو بخاطر نجات جون من خودت رو قربانی کردی من ازت ممنونم ، الان نمیفهمم قصد داری چی رو کشف کنی !؟
تا خواستم چیزی بگم صدای اردلان اومد:
_دارید درمورد چی صحبت میکنید طهورا چرا خودش رو قربانی کرده !؟
با شنیدن صدای اردلان وحشت زده به سمتش برگشتم این اینجا چیکار میکرد با ترس و وحشت زده بهش خیره شده بودم که صدای لرزون تینا بلند شد:
_اردلان
اردلان اخماش رو تو هم کشید و با صدای سردی گفت:
_میشنوم
نگاهم به تینا افتاد که از شدت ترس به وضوح داشت میلرزید نفس عمیقی کشیدم ….

به اردلان خیره شدم و با صدای خونسردی گفتم:
_فقط داشتیم صحبت میکردیم همین درمورد چیز خاصی نبود که به تو مربوط باشه!
با چشمهای ریز شده مشکوک بهم خیره شد که صدای لرزون تینا بلند شد:
_من باید برم خداحافظ طهورا
عمیق بهش خیره شدم و گفتم:
_خداحافظ
به مسیر رفتنش خیره شده بودم میدونستم تینا داره یه چیزی رو از من پنهون میکنه و یه جای کار این وسط میلنگه اما چی خدا میدونست ، من باید حتما میفهمیدم حس خوبی نسبت به مرگ اردوان نداشتم اون لحظه درکی نداشتم و فقط به خواهرم فکر کردم به اینکه جشن ازدواجش خراب نشه اما الان میخواستم بفهمم واقعیت رو اینکه بخاطر چی من خودم رو قربانی کردم! فقط یه دلیل میخواستم همین.
_چرا اینجوری تو پارک قایمکی با تینا قرار گذاشتی !؟
با شنیدن این حرفش بهش خیره شدم و گفتم:
_دلم برای خواهرم تنگ شده بود میخواستم اینجا ببینمش ، نمیخواستم جایی که تو دید هست قرار بزاریم تا براش مشکلی پیش بیاد.
_چرا تو قربانی شدی منظور تینا چی بود از زدن این حرف !؟
میدونستم اردلان این سئوال رو میپرسه خودم رو برای شنیدن هر سئوالی آماده کرده بودم
_اون بحث هیچ ربطی به تو نداشت
با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید چشمهاش سرد شد و با صدایی یخ زده گفت:
_هر چیزی که به تو مربوط باشه به منم مربوط الان راه بیفت نمیخوام بیشتر از این تو همچین جایی باشم.
بعدش خودش راه افتاد که من هم دنبالش حرکت کردم ، شانس آوردیم اردلان از اول نیومده بود و حرف های من و تینا رو نشنیده بود وگرنه خیلی بد میشد!
* * * * * *
با دیدن سر و صورت زخمی اردلان با ترس به سمتش رفتم و گفتم:
_چیشده چه بلایی سرت اومده چرا این شکلی شدی !؟
چشمهاش رو به چشمهام دوخت که وحشت کردم ، چشمهاش بشدت قرمز و خمار شده بود صدای کشیده اش بلند شد:
_میخواستم همشون رو پاره کنم پتیاره ها
به سختی فقط تونستم بگم
_چرا !؟
_داشتند میگفتند زنت هرزه اس با داداشت بوده ، عاشقش بوده بخاطر اینکه بکارتش رو ازش نگرفته نقشه کشیده اون و به اتاق خواب کشونده وقتی دیده سرانجام نداره اردوان رو کشته.
با شنیدن این حرف چشمهام پر از اشک شد چقدر پست و حقیر بودند آدم هایی که بدون فهمیدن ماجرا قضاوت میکردند ، آه تلخی کشیدم و گفتم:
_همشون دروغ گفتند
خندید با صدای بلند بی وقفه وقتی خنده اش تموم شد به چشمهام خیره شد و گفت:
_همشون رو کتک زدم هیچکس حق نداره به زن من بگه هرزه هیچکس.
با شنیدن این حرفش میون گریه لبخندی روی لبهام نشست یه حس خیلی خوبی بهم دست داد
_چرا ازش طرفداری کردی مگه ازش متنفر نیستی !؟
_ازش متنفرم خیلییییی زیاد!!!!!
با شنیدن این حرفش لبخند روی لبهام ماسید با بهت بهش خیره شدم که دستش روی صورتم نشست و در حالی نوازشش میکرد گفت:
_جز من هیچکس حق نداره بهش توهین کنه اون زن منه هر کاری انجام داده باشه باز هم اون زن منه محرم منه مال منه نمیزارم هیچکس بهش توهین کنه هیچکس حق نداره.
چقدر خودخواه بود فقط برای تعصب خودش داشت اینجوری میگفت شاید هم بخاطر آبروی خودش!
_خیلی خودخواهی
با شنیدن این حرف من بهم خیره شد حس خاصی تو نگاهش موج میزد نمیدونستم دقیقا چی بود شاید تنفر بود شاید هم دوست داشتن! اما نه دوست داشتن نبود غیر ممکن بود اردلان حتی ذره ای من رو دوست داشته باشه مثل اینکه یادم رفته بود من قرار بود قصاص بشم به جرم قتل داداش اردلان ، اردلان چجوری میتونست عاشق قاتل داداشش بشه یا دوستش داشته بشه چ زندگی مزخرفی!

داخل اتاق اردلان نشسته بودم و یه سری از ترجمه هارو چک میکردم که بی هوا در اتاق باز شد نگاهم به آزاده افتاد که اومده بود داخل اتاق با یاد آوری اون روز و لحظه ای که در حال بوسیدن اردلان دیدمش اخمام رو تو هم کشیدم و دوباره مشغول بررسی ترجمه ها شدم مثلا ، چون اصلا هواسم سرجاش نبود بااومدن آزاده!
_تو اینجا چیکار میکنی !؟
با شنیدن این حرفش سر بلند کردم بهش خیره شدم و با لحن بدی گفتم:
_کور که نیستی داری میبینی.
با شنیدن این حرف من چشمهاش گشاد شد چند بار دهنش باز و بسته شد که دوباره در اتاق باز شد و اینبار اردلان اومد داخل اتاق آزاده به سمتش رفت که صدای سرد و خشک اردلان بلند شد:
_اینجا چیکار میکنی !؟
با شنیدن این حرفش یه تای ابروم بالا پرید ، که صدای پر از ناز و عشوه آزاده بلند شد:
_اومدم تو رو ببینم
اردلان با اخم بهش خیره شد و گفت:
_بهت گفته بودم دیگه حق نداری بیای اینجا مثل اینکه یادت رفته !؟
با شنیدن این حرف اردلان هم متعجب شدم هم ته دلم ذوق کرده بودم که صدای آزاده بلند شد:
_یعنی من حق ندارم بیام دیدن نامزدم !؟
با شنیدن این حرف آزاده چشمهام گرد شد بهت زده بهش خیره شدم چی داشت میگفت یعنی این حرفش واقعیت داشت خدایا آزاده نامزد اردلان بود اما چجوری پس من چی …
_بسه این چرندیات رو تمومش کن تو هیچ نسبتی با من نداری فهمیدی من اصلا دوستت ندارم که بیام خواستگاری و تو رو نشون کنم مثل اینکه یادت رفته همون شب بهت گفتم هیچکدوم از اون مراسم رو قبول ندارم
آزاده با گریه مصنوعی گفت:
_خیلی بدی اردلان
اردلان عصبی دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_بیرون زود باش!
با رفتن آزاده اردلان اومد روی میز نشست که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و سئوالی که ذهنم رو مشغول کرده بود پرسیدم:
_آزاده نامزدت هست !؟
با شنیدن این حرف من سرش رو بلند کرد به چشمهام خیره شد و محکم گفت:
_نه
با شنیدن این جوابش لبخندی روی لبهام نشست که با حرف بعدیش لبخند روی لبهام محو شد
_اما قراره به زودی زن من بشه!
با شنیدن این حرفش حتی سوزش اشک هم داخل چشمهام احساس میکردم سرم رو پایین انداختم نمیخواستم تو این وضعیت من رو ببینه
_حسودیت شده !؟
با شنیدن این حرفش تیز سرم و بلند کردم با غضب بهش خیره شدم و گفتم:
_چرا حرف از خودت درمیاری من چرا باید عصبی بشم آخه!
اردلان پوزخندی زد و گفت:
_از چشمهای پر از اشکت که هر لحظه آماده باریدن پیداست چرا عصبی شدی.

نفس عمیقی کشیدم تا جلوی ریزش اشکام رو بگیرم به چشمهاش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم:
_من هیچ حس حسادتی ندارم فقط میدونی چیه حرصم گرفته عصبیم از دست آزاده میخوای دلیلش رو بفهمی چرا !؟ چون آزاده ای که دم از عشق و عاشقی میزد حالا داره با تو لاس میزنه این چجور عشقیه من اسم این حس ها رو عشق نمیزارم.
اردلان با شنیدن این حرف من یه تای ابروش رو بالا داد و گفت:
_پس اسمش رو چی میزاری !؟
خیره به چشمهاش که پر از حرف بود شدم و گفتم:
_هیچ اسمی برای این حس سراغ ندارم فقط ازش بیزار هستم ، همینطور از همچین آدمایی که اسم حسشون رو میزارن عشق
اردلان به سمتم اومد دستش رو روی گونم گذاشت و گفت:
_چرا باعث شدی عشقش کشته بشه که اون الان به این فلاکت بیفته بخواد با شوهر تو لاس بزنه هوم !
با شنیدن این حرفش عصبی شدم و از کوره در رفتم فریاد کشیدم:
_اولندش اون گوه خورده بخواد از من انتقام بگیره منی که بیگناه دارم تقاص پس میدم تقاص کاری که هیچوقت انجامش ندادم من اصلا اردوان رو نکشتم من فقط بخاطر ….
با دیدن صورت اردلان تازه فهمیدم دارم گند میزنم ساکت شدم و با بهت بهش خیره شدم من داشتم چیکار میکردم وقتی عصبی شده بودم بدون اینکه بفهمم داشتم یه سری از واقعیت هارو لو میدادم ، صدای خش دار اردلان بلند شد:
_تو چی داشتی میگفتی !؟
با شنیدن این حرفش انگار تازه به خودم اومدم بهش خیره شدم و گفتم:
_ من چیزی نمیگفتم من فقط …
وسط حرفم پرید و عصبی گفت:
_سعی نکن دروغ بگی من تموم حرفات رو شنیدم داشتی میگفتی تو اردوان رو نکشتی
با شنیدن این حرفش آب دهنم رو با ترس فرو بردم و با چشمهای گرد شده بهش خیره شده بودم.
وقتی دید ساکت بهش خیره شدم و هیچ حرفی نمیزنم با خشم یقه ی مانتوم رو تو دستش گرفت و با خشم تو صورتم غرید:
_حرف بزن تا همینجا دخلت رو نیاورم فهمیدی میکشمت!
با شنیدن این حرفش ترسیده به چشمهای قرمز شده اش خیره شدم و گفتم:
_داری اشتباه میکنی من فقط عصبی شده بودم نمیدونستم چی دارم میگم
_فکر کردی با بچه طرفی احمق زود باش حرف بزن ببینم.
نفس عمیقی کشیدم سعی میکردم به خودم مسلط باشم و درست صحبت کنم تا اردلان بیشتر از این پیگیر نشه اما مگه میشد اون به اندازه کافی بهم شک کرده بود.
_چی رو میخوای بفهمی !؟
_واقعیت ها

با شنیدن این حرف اردلان به چشمهای خشمگین و قرمز شده اش خیره شدم
_واقعیت هارو میدونی دیگه چه واقعیتی باید وجود داشته باشه که تو خبر نداشته باشی !؟
در حالی که به چشمهام خیره شده بود با صدای خشک و سردی گفت:
_هم من هم تو خیلی خوب میدونیم داری یه سری چیزارو پنهون میکنی امشب هم فهمیدم و مطمئن شدم تو قصد نداری حرفی بزنی باشه! اما اینو یادت نره خودت به زودی میای همه چیز و پیش من اعتراف میکنی
بعدش از من جدا شد و با داد گفت:
_بیرون
با شنیدن صدای دادش به خودم اومدم از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق خودم رفتم همین که داخل اتاق خودم شدم نفس راحتی کشیدم ، کم مونده بود کار دست خودم بدم!
اما چرا اردلان انقدر زود بیخیال شد و به اون شکل من رو تهدید کرد شاید یه چیزی قرار بود اتفاق بیفته
_طهورا
با شنیدن صدای آزاده سرم و بلند کردم نگاهم رو به صورت پر از آرایشش دوختم و با صدای سردی گفتم:
_بله
اومد روی میز نشست بهم خیره شد و گفت:
_بهتره دست از سر اردلان برداری و برای همیشه از زندگیش بری بیرون ، باعث شدی اردوان بمیره حالا هم باعث نشو اردلان رو از من بگیری
با شنیدن این حرفش یه تای ابروم رو دادم بالا و گفتم:
_تو عاشق اردلان شدی !؟
_آره
پوزخندی بهش زدم
_چجوری میتونی انقدر زود عاشق بشی اون هم عاشق داداش اردوان چرا حس میکنم رفتارت مشکوک آزاده !؟
با شنیدن این حرف من هول شد و از چشم من دور نموند
_چرا باید مشکوک باشم مگه عاشق شدن جرم !؟

_عاشق شدن جرم نیست اما اینکه بااون همه عشقی که ادعا میکردی نسبت به اردوان داشتی یهو عاشق داداشش شدی مشکوک ، میدونی چیه من گاهی شک میکنم!
با چشمهای ریز شده بهم خیره شد
_به چی شک میکنی !؟
لبخند قشنگی زدم و خیره به چشمهاش شدم
_به اینکه شاید من نه تو اردوان رو کشته باشی هوم شاید بخاطر همینه اون شب انقدر مست و پاتیل شده بود اردوانی که دست به خوردن مشروب نمیزد انقدر زیاده روی کرده بود که حتی خودش رو نمیشناخت.
نگاهم رو به آزاده دوختم که رنگ از صورتش پریده بود و با ترس داشت بهم نگاه میکرد ترس نگاهش از چی بود
چرا داشت اینجوری به من نگاه میکرد
_دیوونه شدی
لرزش صداش رو چی باعثش شده بود چرا ترسیده بود
_تو ترسیدی !؟
با شنیدن این حرف من عصبی بهم خیره شد خواست چیزی بگه که در اتاق باز شد و اردلان اومد داخل اتاق نگاهش بین من و آزاده چرخید و اخماش رو توهم کشید که آزاده گذاشت رفت
با رفتن آزاده اردلان به سمت من اومد به چشمهام خیره شد و گفت:
_چی بهش گفتی چرا این شکلی شده بود !؟
_ترسیده بود
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_از چی اون وقت ؟!
با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_از خیلی چیزا
بعدش جوری که اردلان نشنوه آهسته زمزمه کردم:
_شاید از واقعیت ها!
اما انگار اردلان شنید چون صداش بلند شد:
_چه واقعیتی !؟
با شنیدن این حرفش بهش خیره شدم و گفتم:
_هیچی
اردلان مشکوک بهم خیره شد این روزا انقدر خنگ بازی در آورده بودم که حتی اردلان هم به من شک کرده بود
_با من کاری داشتی !؟
با شنیدن این حرف من فهمید دارم بحث رو عوض میکنم با چشمهای بی روحش بهم خیره شد و با صدای سردی گفت:
_نه
_پس برای چی …
هنوز حرفم کامل نشده بود که وسط حرفم پرید و گفت:
_اومدم ببینم آزاده برای چی اومده فقط همین
با شنیدن این حرفش حس حسادت مثل خوره افتاد به جونم با حرص بهش خیره شدم اما اردلان بدون اینکه حتی نیم نگاهی هم به من بکنه از اتاق خارج شد.

با شنیدن سر و صدایی از اتاق خارج شدم نگاهم به عمه و دخترش افتاد که داشتند بااردلان دعوا میکردند پشت دیوار قایم شدم که صدای عصبی عمه بلند شد:
_اون دختره ی قاتل رو عقد کردی کافی نبود حالا دوست نداری هوو سرش بیاد آره واقعا فکر کردی من اون رو به عنوان عروس قبول میکنم !
کاش میتونستم فریاد بزنم من قاتل نیستم اما مجبور بودم به سکوت.
صدای خونسرد و بیتفاوت اردلان اومد:
_قصد ازدواج ندارم اون هم با آزاده بهتره فکر ازدواج کردن من رو از سرتون خارج کنید
_میخوای اون دختره قاتل همسرت باشه آره !؟
صدای محکم اردلان بلند شد:
_آره
_داری اشتباه میکنی اردلان چجوری میتونی بااون قاتل …
صدای سرد و خشک ارلان بلند شد:
_کافیه نمیخوام بشنوم بسه
_داری تن داداشت رو تو گور میلرزونی رفتی با قاتلش ازدواج کردی کافی نبود الان نمیخوای دوباره ازدواج کنی و اون قاتل رو طلاق بدی
_زندگی من به هیچکس مربوط نیست.
_پشیمون میشی اردلان اما اون روز …
اردلان حرف مادرش رو قطع کرد
_مامان میخوای پسرت رو نفرین کنی آره !؟
هیچ صدایی نیومد بعد از چند دقیقه که گذشت صدای بسته شدن در خونه که نشون از رفتن اونا میداد اومد ، هنوز همونجا ایستاده بودم که صداش بلند شد:
_بیا بیرون
با شنیدن صداش متعجب بیرون رفتم و بهش خیره شدم از کجا فهمیده بود من اونجا قایم شدم
_دور برت نداره من حالا حالاها باهات کار دارم وقتی کارم باهات تموم شد عین یه تیکه آشغال پرتت میکنم بیرون.
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_هر موقع باشه من برای طلاق حاضر هستم!
درست حدس زده بودم اردلان با شنیدن این حرف من عصبی شد بعد از حواله کردن نگاه طوفانیش به سمتم چنگ‌ زد کتش رو برداشت و از خونه خارج شد
کاش میتونستم جلوی زبونم رو بگیرم

تقریبا نصف شب شده بود اما هیچ خبری از اومدن اردلان نبود کاش میشد جلوی زبونم رو بگیرم و اینجوری عصبیش نمیکردم اون الان شوهر من بود نباید باهاش انقدر بد صحبت میکردم ، با شنیدن صدای باز شدن در خونه نگاهم به اردلان افتاد که تلو تلو خوران داشت میومد معلوم بود حسابی مست کرده
_حالت خوبه اردلان !؟
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد با چشمهای قرمز شده و خمارش بهم خیره شد و کشیده گفت:
_تو خیلی نامردی!
با شنیدن این حرفش متعجب بهش خیره شدم چرا داشت اینو بهم میگفت
_چرا !؟
_من دوستت دارم
با شنیدن این حرفش حس کردم قلبم داره از جاش کنده میشه با چشمهای گشاد شده بهش خیره شده بودم باورم نمیشد یعنی داشت حقیقت و میگفت الان وقتی دید مات و مبهوت بهش دارم نگاه میکنم قهقه ی بلندی زد و میون خنده بریده بریده گفت:
_اما تو یه هرزه ای که داداش من رو کشتی!
با شنیدن این حرفش بغض کردم هیچ جوابی نداشتم بهش بدم بغضم رو به سختی فرو بردم به سمتش رفتم بازوش رو گرفتم و با صدای گرفته ای گفتم:
_حالت خوب نیست اردلان باید استراحت کنی
دستش رو از دستم کشید بیرون با خشم بهم خیره شد و فریاد کشید:
_به من دست نزن هرزه
با شنیدن صدای فریاد بلندش دستام رو به علامت تسلیم بالا بردم و گفتم:
_باشه تو آروم باش!
_من آروم آروممم
ساکت بهش خیره شدم باید میذاشتم خیلی قشنگ خودش رو آروم میکرد وگرنه معلوم نبود امشب چه بلایی سر خودش میاورد مخصوصا تو این حال مست بودنش نفس عمیقی کشیدم و همچنان خیره خیره بهش نگاه میکردم
_ازت متنفرم
وقتی دید سکوت کردم با صدای بلند تری فریاد کشید:
_ازت متنفرم میفهمییی !؟
با بغض جوابش رو دادم:
_آره
تلو تلو خوران به سمتم اومد دستش رو محکم روی قفسه ی سینم کوبید و گفت:
_چجوری تونستی قاتل بشی من دوستت داشتم میخواستم باهات ازدواج کنم اما الان یه قاتلی قاتل داداش من.
چشمهام رو با درد بستم کاش میشد بهش بفهمونم دیگه ادامه نده ، نمیتونستم بشنوم حرف های اردلان رو
طاقت شنیدن حرف هاش رو نداشتم نفس عمیقی کشیدم
_اردلان
با شنیدن صدام به چشمهاش که حالا نم دار شده بود بهم خیره شد و گفت:
_خیلی قشنگ اسمم رو صدا میزنی میدونستی!؟
قطره اشکی روی گونم چکید که دستش رو روی گونم کشید و گفت:
_اما تو قاتلی و همین نفرت انگیزت میکنه!

با خوابیدن اردلان چشمهام رو با درد باز و بسته کردم چقدر بد بود از اینکه اردلان من رو یه قاتل تصور میکرد کاش میشد واقعیت رو بهش گفت اما افسوس که نمیشد
نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم به چشمهای بسته اش خیره شدم داشتم بهش دل میبستم برای همین بود که قلبم اینجوری داشت خودش رو بی وقفه میکوبید
کنارش دراز کشیدم و چشمهام رو بستم طولی نکشید که چشمهام گرم شد و خوابم برد بااحساس خفه شدن چشمهام رو باز کردم دست اردلان دور من حلقه شده بود و خیلی سفت داشت من رو به خودش فشار میداد
دستش رو به سختی برداشتم که چشمهاش رو باز کرد و خیره من شد طولی نکشید که اخماش تو هم رفت و گفت:
_تو اینجا چیکار میکنی !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_دستت رو بردار اردلان
دستش رو برداشت و سئوالی داشت بهم نگاه میکرد یکم این پا اون پا کردم نمیدونستم چه جوابی بهش بدم نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_دیشب مست بودی آوردمت اینجا نمیدونم چیشد خوابم برد فقط همین
_اتفاقی که نیفتاد
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد و وحشت زده گفتم:
_نه هیچ اتفاقی نیفتاد
_میتونی بری
با شنیدن این حرفش سریع بلند شدم و از اتاق خارج شدم داخل اتاق خودم که شدم نفس عمیقی کشیدم داشتم اگه بیشتر داخل اتاقش میموندم بی شک رسوا میشدم.
* * * * * *
_طهورا
با شنیدن صدای عمه سرم و بلند کردم متعجب بهش خیره شدم اون داخل شرکت چیکار میکرد اون هم این وقت روز درست موقعی که اردلان شرکت نبود
_عمه!
_دست از سر اردلان بردار میخوام از زندگیش بری بیرون اردوان رو کشتی حالا هم دست از سر اردلان برنمیداری
با شنیدن این حرف عمه عصبی شدم اما باید خودم رو کنترل میکردم نباید پرخاشگر میشدم ، بهش خیره شدم و خونسرد گفتم:
_من کاری با اردلان ندارم نه مجبورش کردم با من ازدواج کنه نه مجبورش کردم کاری مطابق میل من انجام بده خود شما هم خوب میدونید اردلان من رو فقط برای یه مدت کوتاه عقد کرده به اون خونه برده تاانتقام خون داداشش رو بگیره.
عمه با شنیدن حرف های من چشمهاش برق زد از شدت خشم و عصبانیت با تنفر گفت:
_امیدوارم حتی یه روز خوش هم نبینی زندگی پسرم رو داغون کردی دختره ی سلیطه!

با شنیدن این حرفش احساس خیلی بهم دست یه مادر داشت من رو نفرین میکرد! خیلی دوست داشتم دهن باز کنم وبهش بگم من بیگناه ترین آدم این ماجرا هستم اما مثل همیشه فقط سکوت کردم اون هم هر چی از دهنش در اومد بار من کرد وقتی حرف هاش تموم شد راهش رو کج کرد رفت نفس عمیقی کشیدم
_طهورا
با شنیدن صدای منشی شرکت به سمتش برگشتم و خسته بهش خیره شدم نمیدونم چی تو صورت من دید که با نگرانی به سمتم اومد و پرسید:
_حالت خوبه !؟
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی تائید تکون دادم
_آره
_رئیس باهات کار داره برو اتاقش اما اگه حالت خوب نیست میخوای برم بهش بگم …
_نه نمیخواد ممنون.
بعدش نفس عمیقی کشیدم و به سمت اتاق حرکت کردم من نباید با شنیدن این چیز های کوچیک به این زودی از پا درمیومدم خیلی چیز ها نتونسته بود من رو از پا دربیاره پس اینکه چیزی نبود!
نفس عمیقی کشیدم و به سمت اتاق رفتم تقه ای زدم و باز کردم داخل شدم ، اردلان سرش رو بلند کرد با دیدن من اخماش رو توهم کشید و گفت:
_چرا صورتت رنگ پریده اس !؟
با شنیدن این حرفش دستی به صورتم کشیدم و گفتم:
_چیزی نیست من حالم خوبه
با شنیدن این حرف من بلند شد به سمتم اومد و با صدای خش دار شده ای گفت:
_مامان اومده بود اتاق تو درسته !؟
پس میدونست مامانش اومده شرکت فقط سکوت کردم که کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_چی بهت گفت این شکلی شدی هان !
_حرف هاش واقعیت بود واقعیت هایی که خودت هر روز میگی.
با شنیدن این حرف من ساکت شد نگاه پر از حرفی بهم انداخت و گفت:
_دوست دارم اذیتت کنم زجرت بدم اما یه چیزی این وسط نمیزاره نمیدونم چیه
با شنیدن این حرفش بغض کردم دوست داشتم فریاد بزنم لعنتی چیزی نگو من خودم از درون داغون شدم با شنیدن حرف های تو بیشتر از قبل دارم داغون میشم
_باهام کاری نداری !؟
با شنیدن صدای بغض آلود من دستش رو دو طرف صورتم گذاشت و خش دار گفت:
_بغض نکن لعنتی اینجوری مظلوم نشو جوری رفتار کن باورم بشه یه قاتلی تا این حس لعنتی رو …
ساکت شد ادامه نداد! قلبم بیقرار شده بود چرا داشت اینجوری خودش رو میکوبید و منتظر ادامه حرف های اردلان بود چرا اردلان سکوت کرده بود کاش میشد دوباره ادامه بده
_برو بیرون
با شنیدن این حرفش سریع از اتاقش رفتم بیرون و به سمت دستشویی رفتم چه خوب که هیچکس نبود و من میتونستم گریه کنم! گریه بخاطر حال و روز خودم و اردلان چی میشد هیچکدوممون تو این موقعیت قرار نمیگرفتیم
بهش دل بسته بودم خودم عاشقش شده بودم باخته بودم من عاشق اردلان شده بودم عاشق اردلانی که قصد داشت از من انتقام بگیره.

با عصبانیت به تینا خیره شده بودم تحمل شنیدن حرف هاش رو نداشتم حتی همین الان که داشتم به حرف هاش گوش میدادم ازش متنفر شده بودم نمیتونستم باور کنم تموم این مدت بخاطر همچین خواهری انگ قاتل رو به خودم چسپونده بودم با تنفر بهش خیره شدم
_خیلی پستی
با شنیدن این حرف من برای لحظه ای چشمهاش غمگین شد اما فقط برای لحظه ای بعدش سرد و بی احساس شد
_من بخاطر نجات خودم هر کاری انجام میدم حتی شده تو رو هم از سر راه خودم برمیدارم
_تو چجوری انقدر عوضی شدی تینا من فکر میکردم اتفاقات اون شب یه اتفاق بوده اما الان شک ندارم تو عمدی قاتل اردوان شدی چرا اینکارو کردی هان !؟
_چون …
ساکت شد و نگاه وحشت زده اش پشت سر من باقی موند با تعجب به عقب برگشتم با دیدن اردلان من هم ساکت شدم هم وحشت زده یعنی تموم حرف های ما رو شنیده بود! غیر ممکن بود اگه شنیده بود الان انقدر آروم برخورد نمیکرد نفس عمیقی کشیدم که صدای سرد اردلان بلند شد:
_چخبره اینجا !؟
دیدم که تینا نفس راحتی کشید با شنیدن این حرف اردلان
بهش خیره شد و گفت:
_به زنت بگو دست از سر من برداره دوست ندارم با یه قاتل همکلام بشم
و بعدش نیشخندی زد که مات و مبهوت بهش خیره شدم باورم نمیشد داشت همچین حرفی میزد خدایا خودت بهم صبر و تحمل بده ، بعدش گذاشت رفت که اردلان به سمتم اومد و گفت:
_چی بهش گفتی هان !؟
به چشمهاش خیره شدم
_من باهاش ….
ساکت شد ادامه ندادم باید بهش میگفتم که داشتم میپرسیدم چرا اون شب اردوان رو کشته !؟ اما اصلا مگه این ممکن بود نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم خیلی سخت بود تحمل شنیدن حرف هایی که اصلا حق من نبود
_اردلان
سئوالی و منتظر بهم خیره شد
_گاهی نباید بعضی چیز هارو گفت چون بعدش ممکن خیلی اتفاق هایی بیفته که از گفتنش پشیمون بشی برای همین سکوت میکنی اما سکوتت باعث میشه خودت از درون نابود بشی وقتی داری برای بقیه فداکاری میکنی وقتی سکوت میکنی تنها یه چیز عذابت میده اونم اینه که بخاطر چیزی سکوت کردی و داری عذاب میکشی که همش یه دروغ بزرگ بوده و تو تموم مدت بازیچه شدی!
اردلان با چشمهای پر از سئوالش بهم خیره شد ،بلاخره بعد از گذشت چند دقیقه لب باز کرد:
_نباید بازیچه شد گاهی باید سکوت رو شکست تا خیلی چیزا معلوم بشه شاید بخاطر سکوت تو بیشتر آدمای اطرافت دارند داغون میشن شاید اون زجری که تو داری تحمل میکنی چند برابرش رو بقیه دارند تجربه میکنند.
با شنیدن این حرفش نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم کاش میشد!

نمیدونم چرا اما احساس میکردم اردلان میدونه من یه چیز هایی رو دارم پنهون میکنم اما نمیتونستم الان بهش حرفی بزنم شاید هنوز زمانش نرسیده بود خیره به چشمهاش شدم
_هنوز وقتش نشده!
با شنیدن صدای در اتاق ازش فاصله گرفتم منشی اومد داخل اتاق با تعجب به من و اردلان نگاهی انداخت که صدای سرد و خشک اردلان بلند شد:
_تو میتونی بری
با شنیدن این حرفش سریع از اتاق خارج شدم داخل اتاق خودم شدم نفس حبس شده ام رو بیرون فرستادم.
* * * *
با خوردن سیلی محکمی تو صورتم بهت زده دستم رو گوشه ی لب پاره شده ام گذاشتم و قبل از اینکه درک کنم چرا این سیلی رو خوردم صدای خشن اردلان بلند شد:
_میکشمت طهورا زنده ات نمیزارم کارت به جایی رسیده من رو بازی میدی آره میخوای دستم به خون تو آلوده بشه آره !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و با صدای لرزون شده ای گفتم:
_از چی داری حرف میزنی اردلان من چیکار میکردم !؟
پوزخند عصبی زد و فریاد کشید
_دیگه میخواستی چیکار کنی هرزه
با شنیدن این حرفش حس سوزش داخل قلبم کردم نفس عمیقی کشیدم و با درد چشم هام رو باز و بسته کردم نمیدونستم اردلان از چی انقدر عصبی شده بود که داشت همچین فحش هایی میداد
_اردلان
با شنیدن این حرف من عصبی تر از قبل بهم خیره شد و فریاد کشید:
_اردلان و کوفت اردلان مرض!
چشمهام گرد شده بود چرا انقدر عصبی شده بود و داشت داد فریاد میکرد چی میشد این سکوت رو میشکست
دستش رو روی گردن من گذاشت و محکم فشار داد چشمهاش قرمز شده بود و رگ گردنش برآمده دستش رو محکم فشار میداد احساس خفه گی بهم دست داده بود چشمهام داشت از حدقه درمیومد با صدایی که از ته حلقم داشت بیرون میومد به سختی بریده بریده گفتم:
_اردلان دارم خفه میشم
عصبی لبخندی زد و گفت:
_چه بهتر دنیا از شر آدمای هرزه ای مثل تو پاک میشه!
و فشار دستاش رو بیشتر کرد داشتم جون میدادم که دستش رو برداشت به سرفه افتادم دستم رو روی گلوم گذاشتم و با چشمهایی که حالا داشت تار میدید بهش خیره شدم که صدای عصبیش بلند شد:
_میخواستم بکشمت و همینجا چالت کنم اما ارزش نداری که من دستام رو به خون کثیف تو آلوده کنم کثافط هرزه باوجود اینکه شوهر داری معلوم نیست قبلش و حتی الان با چند نفر بودی ، بگو ببینم خوب بهت حال میدادند
با شنیدن این حرفش مات و مبهوت بهش خیره شدم
_از چی داری حرف میزنی اردلان !؟
_ترمیم کرده بودی نه باهاشون چند بار رابطه داشتی آشغال !؟
_اردلان از چی داری صحبت میکنی من از حرفات اصلا چیزی نمیفهمم
با شنیدن این حرف من به سمتم اومد و با صدای گرفته ای گفت:
_پس نمیفهمی من چی دارم میگم آره الان نشونت میدم امشب کاری باهات میکنم عین سگ به گوه خوردن بیفتی
دستم رو گرفت و من رو به سمت اتاق کشید داخل اتاق که شدیم من رو پرت کرد روی تخت سرم رو برگردوندم و با وحشت و ترس بهش خیره شدم داشت کمربند شلوارش رو باز میکرد با صدای لرزون شده ای گفتم:
_داری چیکار میکنی !؟
_میخوام نشونت بدم تاوان هرزه گی چیه تاوان خیانت کردن به من به شوهرت چیه!
به سمتم اومد
_اردلان داری اشتباه میکنی تو …
با خوردن تودهنی محکمی که بهم زد حرف تو دهنم ماسید با خشم تو صورتم غرید:
_امشب باید مثل سگ تمکین کنی فهمیدی جوری آدمت میکنم هیچوقت جرئت نکنی خیانت کنی.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن