رمان آرازرمان آنلاین

رمان آراز/پارت شش

 

اردلان با شنیدن این حرف من به سمتم اومد محکم بغلم کرد که دستام رو دورش حلقه کردم و شروع کردم به گریه کردن احتیاج داشتم به این آغوش تا آروم بشم من امروز به اندازه ی تموم سال هایی که گذشت احساس تنهایی میکردم ، امروز برای اولین بار بود که همچین حس مزخرفی داشتم انگار هیچ خانواده ای نداشتم ، اردلان تموم مدت سکوت کرده بود و فقط آروم داشت پشت من رو نوازش میکرد وقتی ساکت شدم به سمتم برگشت و به چشمهام خیره شد و با صدای خش دار شده ای گفت :
_حالت خوبه !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_نه
اردلان با آرامش بهم خیره شد و گفت :
_تو هیچوقت تنها نیستی طهورا تا موقعی که من زنده هستم ، بهت قول میدم قاتل واقعی اردوان رو به سزای کارش میرسونم و دلیل اینکه چرا همچین کاری کرده رو میفهمم همه از کار هایی که باهات انجام دادند پشیمون میشند
با صدای گرفته ای گفتم :
_من پشیمونی نمیخوام
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ پس تو چی میخوای !؟
_ فقط میخوام دلیل کشته شدن اردوان رو بفهمم واقعیتی رو که من بخاطرش این همه تحقیر شدم طرد شدم و شکنجه شدم ، دوست دارم تموم دوست فامیل واقعیت رو بفهمند همونایی که حتی نمیدونستند قضیه چیه و بدترین حرف های ممکن بهم تحویل میدادند
_نگران نباش همه چیز به موقعش درست میشه ، تو هم اون زمان خیلی اشتباه کردی که همچین چیزی رو به گردن گرفتی
_دوست نداشتم مراسم ازدواج خواهرم تینا خراب بشه !،
اردلان با شنیدن این حرف من سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت :
_الان وقتی برای پشیمونی نیست ، اما میتونی جبران کنی و عاقل تر باشی البته در کنار من
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و با صدای گرفته ای گفتم :
_اردلان
_جان
با شنیدن این حرفش برای چند ثانیه مات و مبهوت با دهن باز شده داشتم بهش نگاه میکردم که با دیدن نگاه گرم و سوزانش سریع چشم ازش گرفتم و گفتم :
_ممنون
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_بابت
_ کار هایی که برای من انجام دادی .
_هنوز هیچ کاری انجام ندادم پس نیازی نیست تشکر کنی
با شنیدن این حرفش لبخند محوی کنج لبهام نشست ، اردلان خیلی کار ها برای من انجام داده بود که حتی خودش هم نمیدونست چی ، کاش میشد یه جور دیگه ای باهاش آشنا میشدم شاید اون وقت عاشقم میشد !

نصف شب شده بود اما هنوز اردلان نیومده بود دلم مثل سیر و سرکه داشت میجوشید تا صبح داشتم تو خونه راه میرفتم اما هیچ خبری از اردلان نشد ، نگاهی به ساعت انداختم هفت صبح شده بود باید کم کم آماده میشدم برای رفتن به شرکت اما خیلی نگران اردلان بودم از دیشب نیومده بود خونه حتی به گوشیش هم جواب نمیداد .
* * * * *
نگاهم به اردلان افتاد که خیلی مرتب با سر و وضع شیک اومده بود شرکت پس دیشب کجا بود که امروز این همه به خودش رسیده بود فکر های مختلفی به ذهنم هجوم آورده بود داشتم دیوونه میشدم ، سری تکون دادم تا این افکار آزار دهنده رو پس بزنم .
نمیدونم چند ساعت گذشته بود و من خیلی سخت مشغول انجام دادن کار هام بودم که صدای زنگ گوشیم بلند شد بدون نگاه کردن به شماره جواب دادم :
_ بفرمائید
صدای آشنایی داخل گوشی پیچید :
_ دیشب تنهایی خوش گذشت !؟
با شنیدن صدای آزاده چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم تا آروم باشم نفس عمیقی کشیدم و با صدای گرفته ای گفتم :
_ تو چی داری میگی منظورت چیه !؟
قهقه ی بلندی زد و گفت :
_دیشب اردلان پیش من بود
با شنیدن این حرفش حس کردم از بلندی یه کوه سقوط کردم دستم رو روی قلبم گذاشتم که آزاده انگار فهمید من الان چه حال بدی دارم چون با لحن خاصی ادامه داد :
_یه شب خیلی رمانتیک داشتیم نمیدونی چه شبی بود تو بغلش بودم‌ اون هم خیلی من و دوست داشت آخ که چه حس خوبی داشت نمیتونی حتی تصور کنی چجوری عاشقانه من رو میبوسید و مثل یه بت باهام رفتار میکرد ….
طاقت شنیدن حرف هاش رو نداشتم قطع کردم ، عوضی بی شرم حیا چجوری روش میشد همچین چیزی بهم بگه کاش جرئتش رو داشتم و الان میرفتم اتاق اردلان بازخواستش میکردم دیشب پیش آزاده چه غلطی میکرده مگه نگفت همه ی اینا یه نقشه اس پس یه شب رمانتیک داشتن باهاش چی بود این وسط داشتم دیوونه میشدم پی در پی نفس عمیق میکشیدم که صدای اردلان اومد :
_طهورا
با شنیدن صداش خشمگین سرم و بلند کردم بهش نگاه کردم و گفتم :
_بله
با شنیدن صدای خشمگین من ابرویی بالا انداخت و گفت :
_چیشده !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ هیچی
_ پس دلیل این همه عصبانیت تو چیه برای چی اینجوری جبهه گرفتی چیزی شده !؟
خیلی دوست داشتم بهش بگم به تو چه ربطی داره اما ساکت بهش نگاه کردم که به سمتم اومد و گفت :
_چشمهات خیلی قرمز شده چرا !؟
با کنایه گفتم :
_چون دیشب نگران یه نفر بودم و خبری ازش نبود نتونستم بخوابم اما گویا به اون یه نفر خیلی خوش گذشته و شب رمانتیکی داشته .

با شنیدن این حرف من اردلان اخماش رو تو هم کشید و عصبی گفت :
_ این مزخرفات چیه داری میگی ، چه شب رمانتیکی من دیشب تموم مدت پیش مادرم بیمارستان بودم چون حالش بد شده بود .
با شنیدن این حرفش با چشمهای گرد شده از تعجب بهش خیره شدم باورم نمیشد ، یعنی عمه مریض شده بود و اردلان دیشب پیش اون بوده پس حرف هایی که آزاده زده بود چی اون از کجا میدونست عمه اینا بیمارستان هستند .
_ حال عمه چطوره !؟
با صدای خش دار و بمی گفت :
_ حالش بهتر شد و مرخص شد .
با شنیدن این حرفش نفس راحتی کشیدم و گفتم :
_اگه چیزی نیاز بود به من خبر بده .
_ باشه
چند دقیقه گذشت که بلاخره اردلان سکوت رو شکست و بعد از گذشت چند دقیقه با صدای گرفته ای گفت :
_ چرا فکر کردی من دیشب پیش کسی بودم یعنی تا این حد تصور من تو ذهنت خراب شده اس !؟
سری به نشونه ی منفی تکون دادم و گفتم :
_نه
_ پس چه دلیل دیگه ای میتونست داشته باشه !؟
_ آزاده باهام تماس گرفت .
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_که اینطور اون وقت چی بهت گفت که تا این حد به هم ریختی !؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ به تو هیچ ربطی نداره پس ساکت باش .
اومدم از کنارش رد بشم که صداش اومد :
_وایستا ببینم
با شنیدن صداش ایستادم به سمتش برگشتم به چشمهاش خیره شدم و گفتم :
_ بله
_ دیگه به حرف های مزخرفش گوش نده .
با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نشست خیلی تلخ بود
_ چجوری باید به حرف هاش گوش ندم ، وقتی تو تموم دیشب رو اصلا خونه نبودی و اون بهم امروز زنگ زد و با هزار تا نیش و کنایه گفت دیشب پیشش بودی و یه شب خیلی عالی رمانتیک رو گذروندی میخواستی باور نکنم !؟
دو تا از بازوی های من رو داخل دستش گرفت و با صدای عصبی گفت :
_ چرا نمیخوای به حرف های من گوش بدی !؟
_آخه چی رو باید گوش بدم آخه من تموم چیز هایی که باید رو میدونم ، نمیخوام بیشتر از این باهات صحبت کنم .
_ ببین طهورا هیچ رابطه ای بین من و آزاده نیست
_ اگه باهاش رابطه نداشتی ….
ساکت شدم دوست نداشتم دیگه درمورد همچین چیزی صحبت کنم حالم داشت بد میشد مخصوصا تو این وضعیت هایی که داشتیم .

چند روز گذشته بود تو این مدت اردلان خیلی تلاش کرد تا همه چیز رو برای من توضیح بده ولی گوش من اصلا بدهکار نبود بهش گفتم نمیخوام درموردش صحبت کنم .
با شنیدن صدای پی در پی در اتاق عصبی سرم رو بلند کردم که با دیدن آزاده ساکت شدم اون اینجا چی میخواست ، حتما دوباره اومده بود تا حرف های مفت بزنه و من رو عصبی کنه اما کور خونده بود نمیذاشتم به هدفش برسه ، سرد بهش خیره شدم و گفتم :
_ این چه وضع در زدن مگه اینجا کاروانسراست ؟!
با شنیدن این حرف من لبخندی زد
_ فکر کردم هواست نیست برای همین در زدم اون شکلی
_همه مثل شما مشکل روحی روانی ندارند .
با شنیدن این حرف من عصبی شد خواست چیزی بگه اما منصرف شد دوباره برگشت به حالت اولش خونسرد به من خیره شد و گفت :
_ دیدی اون شب اردلان تو رو تنها گذاشت !؟
دستام مشت شد دوست داشتم مشتم رو بکوبم تو صورتش اما باید خودم رو کنترل میکردم
_ اینکه من و تنها گذاشته باشه یا نذاشته باشه به تو هیچ ربطی نداره الانم گورت رو گم کن
_ چرا انقدر عصبی !؟
به ساعت اشاره کردم و گفتم :
_ دوست ندارم وقتم رو برای آدمای بی ارزشی مثل تلف کنم پس بهتره دهنت رو ببندی و ساکت باشی هر چه زودتر هم بزنی به چاک .
دهن باز کرد حرفی بزنه که صدای عمه اومد :
_ آزاده عزیزم
آزاده با شنیدن صدای عمه به سمتش رفت و محکم بغلش کرد ، عمه هم شروع کرد به قربون صدقه رفتنش یعنی میشد یه روزی عمه با من هم مهربون میشد کاش بشه من هیچکس رو نداشتم خیلی تنها شده بودم ، کاش هر چه زودتر واقعیت ها روشن بشه داشت تحمل من تموم میشد .
* * * * *
_ هوا سرده بیا داخل سرما میخوری !
_ مهم نیست
اردلان کنارم نشست و با صدای بمی گفت :
_ چرا انقدر ناراحت هستی !؟
قطره اشکی روی گونم چکید و با صدای گرفته ای گفتم :
_ نیستم
_ گریه هات اما اصلا اینو نمیگه
با شنیدن این حرفش شدت گریه های من بیشتر شد ، چی باید بهش میگفتم اینکه امروز مادرت داشت به آزاده عشق میورزید و من ناراحت شده بودم ، یا توهین ها و تحقیر هاشون ، کاش میشد همه چیز رو از حافظه پاک کرد .
_طهورا
با گریه نالیدم :
_ بله
_ تو هنوز بابت اون شب از من ناراحت هستی میدونم اما اینو ثابت میکنم هر جور شده که من اون شب با هیچ زنی نبودم .

_ تو هیچ تعهدی نسبت به من نداری اردلان حق داری عاشق دختری مثل آزاده شده باشی ، اون الان نامزد تو پس میتونی باهاش رابطه داشته به من اصلا هیچ ربطی نداره ، تو با من ازدواج کردی تا انتقام بگیری همه ی اینا مشخص پس نمیخواد خودت رو ….
ساکت شدم نتونستم بیشتر از این ادامه بدم همین حرف هایی هم که زده بودم برای من خیلی سخت بود مخصوصا وقتی که بهش گفتم میتونه با آزاده رابطه داشته باشه مثل جون کندن بود .
_ طهورا
_ بله
_ به من نگاه کن !
به سمتش برگشتم و نگاهم رو بهش دوختم با چشمهای قرمز شده و تبدارش داشت بهم نگاه میکرد ، خیلی سخت بود نگاه کردن به چشمهاش صداش بلند شد :
_ تو زن منی و من هیچوقت قصد طلاق دادن تو رو ندارم .
با شنیدن این حرفش احساس کردم قلبم از طپش ایستاد بدون نفس کشیدن بهش خیره شدم که ادامه داد :
_ اگه میبینی با آزاده صحبت میکنم یا نامزد شدم باهاش دلیل دارم که دلیلش رو خیلی خوب میدونی ، انقدر پست نیستم که با وجود اسم تو داخل شناسنامه ام برم با یکی رابطه داشته باشم ، من زن دارم و میتونه حتی نیاز های من و رفع کنه پس احتیاجی ندارم برم با زنی همخواب بشم که محرم من نیست و حس عذاب وجدان لحظه ای رها نکنه منو درثانی انقدر کثافط نیستم بخاطر زیر شکمم همچین کاری کنم .
تموم مدت ساکت بودم و داشتم به حرف هاش گوش میدادم ، چقدر قشنگ داشت صحبت میکرد شنیدن حرف هاش باعث میشد حس خوبی بهم دست بده اردلان من رو به عنوان همسرش قبول داشت و هیچوقت نمیتونست با کسی مثل آزاده رابطه داشته باشه . لبخندی روی لبهام نشست
_ نمیدونستم با شنیدن حرف هام انقدر خوشحال میشی وگرنه زودتر بهت میگفتم ‌.
با شنیدن این حرفش با چشمهای گرد شده بهش زل زدم :
_ نه من ….
دستش رو روی لب من گذاشت و گفت :
_ هیس !
ساکت به چشمهاش خیره شدم چشمهاش گرم بود یه جوری خاصی داشت بهم نگاه میکرد که احساس میکردم زیر نگاهش دارم ذوب میشم با صدای آرومی اسمش رو صدا زدم :
_ اردلان
خش دار گفت :
_جان
با صدای گرفته ای نالیدم :
_ میشه اینطوری نگاهم نکنی !؟
_ چجوری !؟
_ همینطوری که الان خیره شدی به من نگاهت !

با شنیدن حرف های اردلان احساس بهتری داشتم ، میدونستم احساس من خیلی نسبت به اردلان شدید من بیش از حد عاشقش شده بودم و نمیتونستم این رو پنهان کنم بهتر بود یه مدت ازش فاصله میگرفتم وگرنه رسوا میشدم ، سری تکون دادم تا به این افکار پایان بدم .
_ طهورا
با شنیدن صدای امیر متعجب سرم و بلند کردم و بهش نگاه کردم و گفتم :
_ امیر تو !!
لبخندی زد و گفت :
_ حالت چطوره !؟
لبخندی بهش زدم :
_ هی بد نیستم ، تو چطوری اون روز بدون اینکه بمونی گذاشتی رفتی داداشت خیلی از دست من عصبی شد ، فکر کرد من بهت نگفتم که پیش ما باشی .
با شنیدن این حرف من لبخندی زد و گفت :
_ اون همیشه باید یه نفر رو مقصر ببینه .
خواستم چیزی بگم که صدای اردلان اومد :
_ داداش
امیر به سمتش برگشت و گفت :
_ جان
اردلان محکم داداشش رو بغل کرد خیلی وقت بود همدیگه رو ندیده بودند ، لبخندی تلخی روی لبهام نشست من هم خیلی دلتنگ خانواده ام شده بودم اما افسوس که من نمیتونستم خانواده ام رو ببینم کاش هیچکدوم از این اتفاق ها نیفتاده بود و من میتونستم الان پیش خانواده ام باشم .
_ طهورا
با شنیدن صدای اردلان گیج بهش خیره شدم و گفتم :
_ جان
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ تو حالت خوبه !؟
_ آره چطور !؟
_ پس چرا هر چی صدات زدم جواب ندادی !؟
_ ببخشید هواسم نبود .
با چشمهای ریز شده داشت بهم نگاه میکرد میدونستم حرفم رو باور نکرده اما فقط به تکون دادن سرش اکتفا کرد و همراه امیر به سمت اتاقش رفتند ، روی صندلی نشستم و به فکر فرو رفتم امیر از خیلی چیز ها خبر داشت نمیدونم از کجا اما خبر داشت حتما امروز اومده تا با اردلان درمورد گذشته صحبت کنه ، بعد فوت اردوان امیر برای همیشه از همه فاصله گرفت و هیچکس دلیلش رو نفهمید .
نمیدونم چند ساعت گذشته بود و من سخت مشغول انجام دادن کار هام بودم که با شنیدن صدای تلفن جواب دادم :
_ بله
صدای بم و خش دار اردلان اومد :
_ بیا اتاق من همین الان !
با شنیدن این حرفش به سمت اتاقش حرکت کردم تقه ای زدم و داخل شدم اردلان خودش نشسته بود پس امیر حتما خیلی وقت بود رفته .
_ با من کاری داشتید !؟
با شنیدن صدام دست از کار کشیدن کشید ، سرش رو بلند کرد به من خیره شد و گفت :
_ بیا بشین میخوام درمورد موضوع مهمی باهات صحبت کنم .

سئوالی بهش خیره شدم که نفس عمیقی کشید و گفت :
_ من میخوام آزاده رو عقد کنم .
با شنیدن این حرفش حس کردم از یه بلندی پرت شدم پایین مات و مبهوت داشتم بهش نگاه میکردم که کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_طهورا
به سختی لب باز کردم
_ چرا !؟
_ میخوام عقدش کنم و باهاش زندگی کنم چون ….
نمیخواستم بیشتر از این بشنوم تحمل شنیدنش رو نداشتم دستم رو بالا آوردم که ساکت شد به چشمهاش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم :
_ نمیخوام بشنوم .
_ ولی باید بشنوی .
با شنیدن این حرفش عصبی بهش زل زدم و گفتم :
_ نمیخوام چیزی بشنوم من طاقتش رو ندارم لطفا تمومش کن دست از انتقام گرفتن از من بردار اردلان ‌
بعدش بلند شدم که اردلان هم بلند شد اومد به سمتم روبروم ایستاد به صورتم خیره شد و گفت :
_ منظورت چیه !؟
لبخند غمگینی زدم
_ اردلان برو کنار
_ نه
بغض کردم فقط منتظر یه تلنگر بودم تا اشکام سرازیر بشه بهش خیره شدم و با صدای گرفته ای گفتم :
_ لطفا
بدون توجه به صدام محکم گفت :
_ به من نگاه کن طهورا
با شنیدن این حرفش بهش خیره شدم که نفس عمیقی کشید و گفت :
_ من آزاده رو دوست ندارم حتی عاشقش هم نیستم فقط مجبورم باید عقدش کنم .
_ چرا مجبوری !؟
در حالی که به چشمهام خیره شده بود با صدای گرفته ای گفت :
_ امروز تو وضعیت مناسبی نبودیم برای همین تموم خانواده ما رو ….
ساکت شد میدونستم چی میخواد بگه دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و اشکام بدون اراده روی گونه هام جاری شدند هر ثانیه که میگذشت شدت اشکای من بیشتر میشد ، اردلان من رو تو آغوشش کشید و گفت :
_ هیس آروم باش انقدر گریه نکن !
اما مگه میشد آروم باشم اردلان شوهر من کسی که دوستش داشتم و از حس من نسبت به خودش خبر نداشت میخواست زن دوم بگیره میخواست آزاده رو عقد کنه من چجوری میتونستم طاقت بیارم .
_طهورا
با صدای خش دار شده ناشی از شدت گریه گفتم :
_ بله
_ بهم فرصت بده درستش میکنم فقط اینجوری من و داغون نکن من ….
وسط حرفش پریدم و گفتم :
_ تو نباید از من فرصت بخوای اردلان تو بخاطر انتقام باهام ازدواج کردی پس دیر یا زود من رو طلاق میدادی حالا که مشخص شد من بیگناهم و تو داری با آزاده ازدواج میکنی اینبار با میل خودت چون دوستش داری پس من نمیتونم هیچ اعتراضی بکنم .

اردلان عصبی من رو به سمت خودش کشید و گفت :
_ مگه حرف های من رو نمیشنوی که داری اینجوری رفتار میکنی ، من اصلا عاشقش نیستم دوستش ندارم حتی ازش متنفر هستم اما مجبور اون زن رو عقد کنم میفهمی !؟ باید یه سری از حقایق رو فاش کنم .
با بغض نالیدم :
_ با ازدواج باهاش میخوای حقیقت اون شب رو پیدا کنی اردلان ، خیلی راه ها هست که میشه فهمید اما تو عمدا حس میکنم این راه رو انتخاب کردی چون دوستش داری و من نمیتونم هیچ اعتراضی کنم من یه زن قراردادی هستم که تاریخ انقضا دارم .
اردلان اینبار عصبی فریاد کشید :
_ خفه شو طهورا
ساکت شدم با چشمهای خیس شده از اشک بهش خیره شدم که نفس عمیقی کشید و گفت :
_ چرا داری من و عصبی میکنی آخه !؟
_ تو همیشه عصبی هستی نیاز نیست من عصبیت کنم ، الان هم دوست ندارم به بقیه حرفات گوش بدم حرفی که باید رو گفتی ما دیگه حرفی برای گفتن نداریم اردلان .
اومدم بلند بشم که اردلان محکم دست من رو کشید و باعث شد پرت بشم تو بغلش بهت زده بهش چشم دوختم که دستش رو تنگ تر کرد دور کمرم و با صدای گرفته ای گفت :
_ چرا بهم اعتماد نداری طهورا !؟
با شنیدن صدای پر از عجزش حس کردم چیزی تو قلبم تکون خورد اشک تو چشمهام جمع شد ، به چشمهاش زل زدم و گفتم :
_ چون تو دوستش داری .
_ ندارم .
لبخندی تلخی روی لبهام نشست
_ اگه دوستش نداشتی نمیخواستی باهاش ازدواج کنی یه راه حل دیگه پیدا میکردی من خیلی خوب تو رو میشناسم اردلان تو اون و دوست داری وگرنه نمیخواستی باهاش ازدواج کنی .
عصبی لبخندی زد :
_ من و نمیشناسی طهورا اگه میشناختی اینجوری حرف نمیزدی من اصلا ذره ای نسبت به اون دختر احساسی ندارم که حالا بخوام بخاطر بدست آوردنش نقشه ازدواج فراهم کنم ، اگه دوستش داشتم بدون هیچ ترسی اینو اعلام میکردم و بهش پیشنهاد ازدواج میدادم ‌.
نمیتونستم بیشتر از این به حرف هاش گوش کنم حتی اگه واقعیت هم نداشته باشه و اون هیچ حسی نسبت بهش نداشته باشه باز هم این واقعیت وجود داشت که میخواست باهاش ازدواج کنه و همین داشت قلب من رو تیکه تیکه میکرد
_ چی داره اذیتت میکنه طهورا !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و با صدای گرفته ای گفتم :
_ هیچی
_ دروغ نگو !
به چشمهاش زل زدم الان توقع داشت من واقعیت رو بهش بگم اینکه داشتم از ازدواجش با آزاده آتیش میگرفتم اینکه یه حسی مثل حسادت افتاده بود به جون من چرا همیشه من باید سختی میکشیدم و عذاب میکشیدم پس کی اینا تموم میشد دلم یه زندگی آروم و بدون دردسر میخواست ‌

_ اردلان لطفا دستت رو بردار .
با شنیدن این حرف من فشار دستش رو کمتر کرد اما دستش رو برنداشت در حالی که به چشمهام خیره شده بود گفت :
_ نمیخوام دیگه هیچوقت تو رو این شکلی ببینم طهورا ، این ازدواج صوری و من قصد ندارم ببینم تو بخاطرش ذره ای اشک ریختی .
بعدش دستش رو برداشت که سریع بلند شدم خواستم به سمت اتاقم برم اما پشیمون شدم به سمتش برگشتم و با صدای لرزون شده ای گفتم :
_ کاش میشد همه ی اینا یه خواب باشه .!
بعدش به سمت اتاقم رفتم ، داخل اتاق که شدم در رو قفل کردم روی تخت دراز کشیدم و بدون صدا شروع کردم به گریه کردن نمیدونم چقدر گذشت که بی حال شدم و چشمهام بسته شد .
* * * * *
امروز هم یه روز گند دیگه بود مثل تموم روز هایی که گذشت هر لحظه منتظر اومدن آزاده بودم ، میدونستم امروز میاد تا زهره خودش رو بریزه عادت هر روزش شده بود قصدش رو هم از اینکارا نمیدونستم سری تکون دادم تا به این افکار آزار دهنده پایان بدم .
_طهورا
با شنیدن صدای منشی سرم و بلند کردم بهش خیره شدم
_ جان
_ ترجمه ها رو آماده کردی !؟
سری به نشونه ی تائید تکون دادم که اومد برگه ها رو برد اتاق اردلان انگار لازم داشت ، با دیدن اینکار هم بغضم گرفت همیشه من ترجمه ها رو میبردم اما امروز منشی برد چون لابد اردلان نمیخواسته من برم اتاقش و یهو آزاده سر برسه ببینه ، ناخونام رو محکم کف دستم فرو کردم .
دوباره خودم رو با یه سری ترجمه مشغول کردم تا فکر و خیال بیخود به سرم نزنه .
_ خیلی بیچاره ای میدونستی !؟
با شنیدن صدای آزاده سرم و بلند کردم بهش زل زدم که داشت با پوزخند مسخره ی روی لبهاش خیره خیره به من نگاه میکرد
_ برو بیرون .
با شنیدن صدای سرد من پوزخندش عمیق تر شد و گفت :
_ نمیخوای خبر جدید رو بشنوی !؟
با شنیدن این حرفش عصبی بهش خیره شدم و گفتم :
_ من وقتی برای شنیدن مزخرفات تو ندارم پس زود باش گورت رو گم کن .
_ آهسته یواش این چه وضع صحبت کردن با زن رئیس ات هست نکنه دوست داری اخراج بشی !؟
میدونستم فقط اومده بود تا امروز حال من و خراب کنه اما من نباید میذاشتم به خواسته اس برسه ، خیلی محکم گفتم :
_ من به دستور تو استخدام نشدم که بخوام اخراج بشم ، بعدش زن رئیس این شرکت من هستم نه تو .
قهقه ی بلندی زد :
_ خیلی باحال بود
اخمام بشدت تو هم بود این زن انگار به هدفش رسیده بود .

ساکت شد با چشمهاش که حالا از شدت شادی داشت برق میزد به چشمهام خیره شد و بدجنس گفت :
_ میدونستی من دارم با شوهر تو ازدواج میکنم اونم در عرض کمتر از دو هفته و خیلی زود بعد ازدواج مجبورش میکنم تو رو طلاق بده و دست از انتقام برداره چون تو ارزش انتقام گرفتن هم نداری .
دستام مشت شد تموم فقط ساکت بهش خیره شده بودم و اون داشت حرف های خودش رو میزد ، با صدای گرفته ای گفتم :
_ برو بیرون .
پوزخندی زد
_ چیه زبونت کوتاه شده !؟
با شنیدن این حرفش با چشمهای قرمز شده از عصبانیت بهش خیره شدم و گفتم :
_ همین الان گمشو بیرون دوست ندارم با زنی مثل تو اصلا صحبت کنم ، زنی که یه روزش عاشق یه روز فارغ حتی میدونی چیه من شک دارم تو عاشق اردوان بوده باشی مخصوصا با دیدن رفتار های الانت .
رنگ از صورتش پرید و با صدای لرزون شده اش گفت :
_ تو چی داری میگی !؟
اینبار پوزخند روی لبهای من نشست .
_ واقعیت !
چند دقیقه گذشت تا به خودش اومد با خشم غرید :
_ اینکارت رو بی جواب نمیذارم .
پوزخندی تحویلش دادم و گفتم :
_ هر غلطی دوستی داشتی بکن الانم هرری .
کلمه آخر رو خیلی بلند گفتم که باعث شد کمی بترسه و از اتاق من بره بیرون ، با بیرون رفتنش نفس عمیقی کشیدم و روی صندلی نشستم سرم رو محکم بین دستام فشار میدادم نمیدونم چند ساعت گذشته بود که صدای باز شدن در اتاق اومد بدون اینکه سرم و بلند کنم با صدای گرفته ای گفتم :
_ فعلا نمیتونم صحبت کنم برید بیرون .
_ سر درد داری !؟
با شنیدن صدای امیر سرم و بلند کردم با عجز بهش خیره شدم که اومد نشست و گفت :
_ با این حالی که داری چرا اومدی شرکت !؟
به سختی بلند شدم رفتم روبروش نشستم و گفتم :
_ صبح حالم خوب بود اما ….
وسط حرفم پرید :
_ اما آزاده اومد و باعث شد عصبی بشی به این حال و روز بیفتی درسته !؟
با شنیدن این حرفش بیشتر از قبل متعجب شدم و گفتم ؛
_ تو از کجا میدونی آزاده اومده پیش من !؟
_ چند دقیقه پیش اتاق اردلان دیدمش و میدونستم قبلش حتما اومده اتاق تو تا یه نیش بهت بزنه .
آهی کشیدم و گفتم :
_ خسته شدم .
یه تای ابروش بالا پرید
_ به این زودی جا زدی !؟
_ جا نزدم اما خسته شدم خیلی زیاد هیچکس منو درک نمیکنه الان چه احساس بدی دارم مخصوصا حالا که آزاده و ارلان میخوان با هم ازدواج کنند .
_ میدونی یه ازدواج صوری !؟
پوزخندی بهش زدم
_ صوری هم که باشه باز باعث نمیشه من بخوام شوهرم رو با کسی شریک بشم مخصوصا اون .

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن