رمان آرازرمان آنلاین

رمان آراز/پارت هشت

_ اردلان چرا اینو آوردی اینجا !؟
_ مجبور شدم طهورا دوست نداشتم این آدم کثیف رو با خودم بیارم اما بخاطر پدر و مادرش …
ساکت شد میدونستم چقدر براش سخته برای همین دوست نداشتم بهش فشار بیارم ، لبخندی بهش زدم
_ اردلان بیخیال یه امروز تحمل میکنیم ما که قراره نه ماه اینو تحمل کنیم پس یه روز هم روش مشکلی نیست .
اردلان با شنیدن این حرف من شرمنده به چشمهام خیره شد و گفت :
_ واقعا متاسفم دوست نداشتم ناراحتت کنم .
_ مشکلی نیست عزیزم
_ یه لیوان شربت میخوام !
با شنیدن صدای بلند آزاده اردلان با عصبانیت خواست بهش یه چیزی بگه که گفتم :
_ آروم باش اون همین و میخواد که تو عصبی بشی مگه نیت اون رو نمیفهمی !؟
_ میفهمم
_ پس سعی کن تا میتونی خونسرد باشی الان هم برو بشین برات یه لیوان چایی بیارم
_ باشه
بعد رفتن اردلان به سمت آشپزخونه رفتم یه لیوان چایی و شربت گذاشتم تو پیش دستی و براشون بردم آزاده برداشت و خیلی ریلکس شروع کرد به کوفت کردن از عمد رفتم کنار اردلان چسپیده بهش نشستم ، اردلان متعجب شده بود از رفتار من اما اصلا به روی خودش نیاورد .
_ برای ازدواج دوست دارم …
اردلان حرف آزاده رو قطع کرد
_ هیچ ازدواجی در کار نیست برای خودت رویا پردازی نکن من با خانواده ات هم صحبت کردم و اونا هم قبول کردند پس فکر نکن من قراره برات یه جشن ازدواج بزرگ بگیرم و بعدش ببرمت یه خونه رویایی با هم زندگی کنیم .
آزاده متعجب پرسید :
_ پس چرا باهام ازدواج کردی !؟
اردلان نیشخندی زد :
_ بخاطر بچه تو شکمت .
_ چی !؟
_ من دوست نداشتم باهات ازدواج کنم هیچوقت اما بچه تو شکمت هیچ گناهی نداره ، پدر اون بچه من هستم حالا هر چقدر ناخواسته دوست نداشتم بهش انگ حرومزاده زدن بزنند بعد ها برای همین قبول کردم .
آزاده عصبی خندید
_ لابد بعد به دنیا اومدن بچه هم من رو طلاق میدی و همراه این قاتل شروع میکنی به زندگی کردن آره !؟
چشمهام گرد شد اون الان چرا داشت به من توهین میکرد ، عصبی خواستم جوابش رو دادم که اردلان قبل من عصبی سرش داد زد :
_ خفه شو زنیکه ی هرزه تو حق نداری درمورد زن اصلا هیچ حرفی بزنی چه برسه بهش توهین کنی ، تو خودت چی هستی تا حالا با خودت فکر کردی !؟ یه زن هرزه که با نقشه یه مرد متاهل رو میکشه خونه اش بهش قرص میده تا هوشیاریش رو از دست بده بعدش باهاش هر کاری دلش خواست انجام میده تا حامله بشه واقعا فکر کردی یه آدم سالم و پاک هستی !؟
آزاده چشمهاش پر از اشک شده بود
_ تو حق نداری انقدر به من توهین کنی اردلان من هر کاری انجام دادم بخاطر دوست داشتن تو بود .
_ تو مگه عاشق اردوان نبودی آزاده !؟ گاهی بهت شک میکنم که آیا واقعا عاشق داداشم بودی یا همش یه نقشه بوده همه ی اون عشق و عاشقی یه تظاهر بوده .

آزاده با گریه بلند شد به اردلان نگاهی انداخت و گفت :
_ من یه زن حامله هستم تو حق نداشتی باهام این شکلی تند برخورد کنی ، من الان زن تو هستم ناموس تو و …
_ تو فقط تا به دنیا اومدن بچه ناموس و زن من هستی بعدش اسمت از شناسنامه من خط میخوره دوست ندارم هیچ ردی ازت تو زندگی من باشه .
آزاده گذاشت با گریه از خونه رفت بیرون که با چشمهای گرد شده به رفتنش خیره شده بودم مشخص بود خیلی ناراحت شده از شنیدن حرف های اردلان اما به نظر من که حقش بود درست بود حامله است اما حق نداشت هر چی از دهنش درمیاد بار من کنه من چه هیزم تری بهش فروخته بودم ، اون خودش مثل بختک افتاده بود روی زندگی من و با نقشه از شوهرم حامله شده بود اونی که باید عصبی میشد من بودم نه اون ، چقدر آدم ها خودخواه میشدند ‌.
از افکارم خارج شدم نگاهم رو به اردلان دوختم
_ برو دنبالش
به سمتم برگشت اخماش رو تو هم کشید
_ دیوونه شدی طهورا !؟
_ درسته حرف هایی که زد اصلا درست نبود اما تا موقعی که اسمش تو شناسنامه ات هست اون هم مثل من ناموس توئه و تو وظیفه داری ازش نگه داری کنی یه زن حامله این وقت شب کجا میتونه برو دنبالش تا اتفاقی براش نیفتاده .
_ باشه .
بعد رفتن اردلان آهی کشیدم و رفتم روی مبل دراز کشیدم بهتر بود کمی میخوابیدم شاید این حال بد من بهتر میشد .
با حس نوازش موهام چشمهام رو آهسته باز کردم اردلان کنار من نشسته بود و داشت موهام رو نوازش میکرد
_ اومدی !؟
خسته گفت :
_ آره
سرجام نیم خیز شدم و گفتم :
_ ساعت چنده !؟
_ چهار صبح
چشمهام گرد شد
_ تا این وقت صبح کجا بودی !؟
نیشخندی زد
_ داشتم اون دیوونه ی ردی رو که فاز برداشته بود آروم میکردم ، اگه بخاطر حرف تو نبود اصلا کاری بهش نداشتم هر غلطی دوست داشت بکنه هر گوهی خواست بخوره من از اون زن متنفرم چندشم میشه طهورا میتونی درک کنی چقدر برام سخته تحملش !؟
_ آره
_ مامان رو هیچوقت نمیبخشم !
_ اردلان
_ هیس چیزی نگو طهورا ، اون از تو متنفر بود انقدر متنفر که چشمهاش کور شده بود و حتی منی که پسرش هستم رو فراموش کرد و یه نقشه ی کثیف و پلید کشید باعث شد زندگیم نابود بشه چجوری میتونم ببخشمش .

اردلان خیلی عصبی شده بود نمیدونستم چی باعث شده که تا این حد خشمگین بشه ، متعجب بهش خیره شدم و گفتم :
_ چیشده !؟
به سمتم برگشت و با خشم گفت :
_ دیگه میخواستی چی بشه مامان برای جشن عقد من و آزاده برداشته یه جشن گرفته برای من کت و شلوار فرستاده گفته برم آرایشگاه بعدش برم مراسم .
بغض تو گلوم نشست عمه چقدر بی رحم شده بود برای عذاب دادن من دست به هر کاری میزد ، بغضم رو فرو بردم من نمیتونستم به اندازه اینا بد باشم
_ اردلان
با چشمهای قرمز شده اش به چشمهام زل زد و خش دار گفت :
_ بله
_ تو باید بری .
چشمهاش گرد شد بعد گذشت چند دقیقه با خشم غرید :
_ چی !؟
_ تو باید بری وقتی مادرت این جشن رو ترتیب داده و همه رو دعوت کرده نرفتن تو باعث میشه آبروی مادرت بره .
_ واقعا !؟
_ آره
اردلان برعکس تصور من لبخندی زد و گفت :
_ پس آماده شو لباست شیک بپوش میخوام قبلش تو رو ببرم یه جایی
چشمهام گرد شد
_ کجا !؟
_ برو آماده شو میفهمی
_ باشه
اردلان من و آورده بود یه رستوران خیلی شیک و بهترین غذا ها رو سفارش داده بود با تعجب بهش خیره شده بودم مگه قصد نداشت بره جشن اسمش رو صدا زدم :
_ اردلان
سرش رو بلند کرد لبخندی تحویلم داد
_ جان
_ مگه امشب تو نباید بری جشن مادرت پس چرا اومدیم اینجا دیرت میشه
_ من پام رو تو اون جشن نمیزارم ، مامان انگار همه چیز رو فراموش کرده و برای انتقام گرفتن از تو دست به هر کاری میزنه حتی شده نابود کردن زندگی پسرش ، تو بیگناه هستی و من خیلی زود این رو ثابت میکنم .
_ خیلی بد شد اردلان میدونی مادرت امشب چقدر سرافکنده میشه !؟
_ میدونم هنوز مامان رو دوست داری اما بهتره مامان از یه سری اشتباهاتش درس بگیره ، حالا غذات رو بخور و به هیچی فکر نکن .
سری تکون دادم و مشغول خوردن شدم اما فکرم درگیر بود میدونستم عمه اینبار هم باز میاد خونه و یه دعوای درست و حسابی راه میندازه عمه تحمل این ابروریزی رو نداره .

_ تو من و بی آبرو کردی من یه جشن کوچیک گرفته بودم تا کنار فامیل شاد باشیم بخاطر زن گرفتن پسرم اما تو چیکار کردی رسما من و خورد کردی کاری کردی که حتی نتونم جلوی خانواده عروس سرم و بلند کنم .
اردلان خونسرد گفت :
_ تموم شد !؟
عمه چشمهاش گرد شد
_ چی ؟!
_ اگه حرف هات تموم شد برگرد خونه
عمه با شنیدن این حرف اردلان برای چند دقیقه داشت گیج و منگ به اردلان نگاه میکرد وقتی منظور حرف اردلان شد با خشم گفت :
_ تو بخاطر این دختره ی قاتل با مادرت این شکلی حرف میزنی هان باهاش یه جوری سرد رفتار میکنی انگار من دشمنت هستم و این دوستت آره ؟!
_ شما بخاطر دشمنی که با طهورا داشتید چشم روی همه چیز بستید حتی منی که پسرت باشم رو زیر پاهات له کردی برام نقشه کشیدی خیلی نقشه ی کثیفی من و تباه کردی برای چی فقط برای رسیدن به خواسته های خودتون
_ من بخاطر خوبی خودت همچین کاری کردم داری اشتباه میکنی پسرم این اصلا درست نیست من دوستت دارم .
_ تو من و دوست نداری مامان !
عمه با چشمهایی که پر اشک شده بود به اردلان خیره شده بود
_ پسر من کشته شد قاتلش اینه من نمیتونستم بهت اجازه بدم با همچین زنی زندگی کنی تو باید با آزاده ازدواج میکردی من اصلا از کاری که انجام دادم پشیمون نیستم و حتی اگه لازم باشه دوباره هم همچین کاری انجام میدم نمیزارم با قاتل داداشت زندگی کنی باید طلاقش بدی ….
_ بسه
با شنیدن صدای داد اردلان ساکت شد ، اردلان خشمگین به مادرش نگاه کرد
_ از اینجا برید همین الان
عمه بهت زده گفت :
_ داری من و بیرون میکنی پسرم بخاطر این دختره !؟
_ مامان برو دوست ندارم بیشتر از این بهت بی احترامی کنم .
عمه نگاه پر از تنفرش رو حواله ی من کرد درست مثل همیشه و بعدش گذاشت رفت که اردلان مشتش رو محکم روی دیوار کوبید ، با نگرانی به سمتش رفتم و گفتم :
_ حالت خوبه !؟
کوتاه خندید
_ میتونم خوب باشم با این همه درد !؟
ناراحت بهش نگاه کردم میدونستم من هم یکی از درد هاش هستم کاش میشد یه شکلی بهش کمک کنم
_ معذرت میخوام !
_ بابت !؟
_ اینکه باعث یکی از درد های تو شدم هیچوقت دوست نداشتم تو رو این شکلی ببینم ، عمه انقدر داغون بشه .
_ تو بیگناه ترین فرد این ماجرا هستی .

بابا و مامان برای بار دوم اومده بودند خونه ی من و اردلان با این تفاوت که اینبار هم امیر بود هم اردلان ، مامان با تاسف به من خیره شد و گفت :
_ شرم میکنم از اینکه دختری مثل تو رو به دنیا آوردم چجوری میتونی هنوز تو خونه ی اردلان زندگی کنی اون خودش زن و بچه داره مثل اینکه فراموش کردی آره !؟
با دهن باز داشتم به مامان نگاه میکردم حتی قادر نبودم چیزی به زبون بیارم اردلان با خشم رو به مامان کرد و گفت :
_ زن دایی بهتره تمومش کنید .
مامان پوزخندی زد
_ چیو باید تموم کنم اردلان این دختره ی نحس داره زندگی همه رو خراب میکنه اول اردوان رو کشت و حالا میخواد زندگی تو رو خراب کنه ، نمیزارم برای آزاده اتفاقی بیفته تا اینبار هم کمر ما خم بشه این دختره ی نحس خراب رو باید پرتش کنی بیرون از خونت اردلان .
اردلان عصبی گفت :
_ طهورا زن منه !
اینبار بابا دخالت کرد
_ طلاقش بده تا حالا هم انتقامت رو ازش گرفتی ، تو زن داری زنت حامله اس نمیتونی بخاطر این اون و اذیت کنی طلاقش بده و پرتش کن بیرون
_ شما واقعا پدر و مادر طهورا هستید !؟
_ چی !؟
این صدای عصبی بابا بود اردلان پوزخندی زد بهش و گفت :
_ من نمیتونم باور کنم طهورا دختر شما باشه مخصوصا با تنفری که نسبت بهش دارید نمیتونم باور کنم همچین چیزی رو ، بهتره از خونه من برید با اینکه براتون احترام قائلم اما نمیتونم اجازه بدم به همسرم توهین کنید .
بابا با خشم جوابش رو داد :
_ آره دختر من بود از گوشت و خون من بود اما وقتی بدون هیچ دلیلی اردوان رو کشت پسر خواهرم رو اون هم برای ما مرد ما دیگه هیچ دختری نداریم …
وسط حرفش پریدم :
_ اگه دختری ندارید حق ندارید برای اظهار نظر بیاید اینجا چون من هیچ نسبتی با شما ندارم .
بابا با خشم و تنفر داشت بهم نگاه میکرد این هجم تنفر زیادی بود ، نفس عمیقی کشیدم که صدای امیر اینبار بلند شد :
_ ببخشید دایی اما بهتره شما برید !
_ این و بندازید بیرون قبل اینکه به همتون صدمه بزنه این دختره هرزه لیاقت اینکه همسر اردلان باشه رو نداره .
بغضم رو به سختی داشتم قورت میدادم وقتی داشتند میرفتند مامان به چشمهام خیره شد و گفت :
_ کاش همون روزی که تو رو به دنیا آوردم میمردی
چشمهام با درد بسته شد وقتی صدای بسته شدن خونه اومد نشون میداد رفتند دستی روی شونه ام نشست که چشمهام رو باز کردم امیر بود روبروم
_ قوی باش طهورا بلاخره واقعیت مشخص میشه
_ خیلی سخته امیر
_میدونم
اشکام روی صورتم جاری شدند که امیر من و بغل کرد تو بغلش با صدای بلندی شروع کردم به گریه کردن خیلی سخت بود تحمل این وضعیت وقتی ازش جدا شدم نگاهم به اردلان افتاد به سمتش رفتم و با گریه گفتم :
_ اگه میخوای من و طلاق بده اردلان من اصلا ….
با خشونت خاصی من رو بغل کرد و نذاشت ادامه بدم

از موقعی که مامان و بابا رفته بودند چند ساعت میگذشت اما من هنوز حالم بد بود و نیاز داشتم به تنهایی بلند شدم که صدای نگران اردلان بلند شد :
_ کجا !؟
لبخند تلخی رو بهش زدم :
_ نگران نباش قرار نیست یه بلایی سر خودم بیارم فقط نیاز دارم به استراحت میخوام تنها باشم اگه میشه
_ طهورا
با درد بهش خیره شدم که امیر گفت :
_ برو طهورا منم با اردلان کار دارم
_ ممنون
بعدش به سمت اتاقم اومدم ، کنار پنجره ایستادم و به بیرون خیره شدم خیلی دوست داشتم ببینم وقتی خانواده ام واقعیت رو فهمیدند اینکه من بیگناه هستم چه عکس العملی نشون میدن ولی تینا واقعا نامرد بود من بخاطر اون خودم رو فدا کردم نگو همش یه دروغ بود
حتی یکبار هم نگفت بهم که پشیمون هستم از اینکه زندگیت رو خراب کردم فقط تهدید کرد که واقعیت رو به هیچکس نگم چجوری انقدر پست شده بود
نمیدونم چقدر گذشته بود و من همونجا ایستاده بودم که صدای باز شدن در اتاق اومد و پشت بندش صدای اردلان پیچید :
_ طهورا
_ جان
_ حالت خوبه !؟
_ بنظرت میتونم خوب باشم !؟
صدای قدم هاش نشون میداد داره میاد سمت من ، کنارم ایستاد و خیره شد به بیرون و گفت :
_ میدونی روزی که تو رو نجات دادم و عقد کردم فکر نمیکردم بیگناه هستی برای همین با خودم عهد کرده بودم یه بلایی سرت دربیارم که تا عمر داری فراموش نکنی !
تلخ خندیدم
_ ولی بعدش کم کم واقعیت ها رو شد و مشخص شد تو بیگناه هستی خیلی از خودم متنفر شدم ، مخصوصا بخاطر کار هایی که در حقت انجام داده بودم اصلا مستحق اون کار ها نبودی
_ مهم نیست اردلان
_ مهم برای من .
به نیم رخش خیره شدم
_ اردلان
اون هم به سمت من برگشت و گفت :
_ جان
_ خیلی دارم عذاب میکشم خانواده ام فکر میکنند من قاتل هستم ،دیدی مامان بابام چقدر ازم متنفر شده بودند اینقدر که به تو میگفتند من رو پرت کنی بیرون اینا حق من نیست اردلان ….
بغض نذاشت ادامه بدم ، اردلان با دیدن چشمهای اشکی من طاقت نیاورد و خیلی خشن بغلم کرد
کنار گوشم با صدای خش دار زمزمه کرد :
_ هیس آروم باش عزیزکم چیزی نیست درست میشه همه چیز رو درست میکنم نمیزارم بیشتر از این غصه بخوری .
با شنیدن حرف هاش گریه شدت گرفت میون گریه نالیدم :
_ خیلی تنها و بی کس شدم اردلان
من رو از خودش جدا کرد دستاش رو دو طرف صورت من گذاشت و گفت :
_ کی گفته تو تنها و بی کس شدی تو من و داری تا وقتی من زنده هستم نمیزارم احساس تنهایی کنی .

ایستاده بودم کنار اردلان اما هر چقدر سعی میکردم مثل خود اردلان خونسرد باشم نمیشد ، اومده بودیم مهمونی دختر عمه ی من نیلوفر اما همه داشتند مثل یه آدم بد بهم نگاه میکردند خیلی سخت بود تحمل این نگاه ها اما باید مثل همیشه عادت میکردم و بیتفاوت برخورد میکردم
_ طهورا
_ جان
به چشمهام خیره شد خش دار گفت :
_ خوبی !؟
لبخندی بهش زدم :
_ تا وقتی تو کنارم هستی خیلی خوب هستم
اردلان بدون اینکه به اطراف توجه کنه خم شد بوسه ای روی پیشونیم گذاشت که چشمهام بسته شد چقدر خوب بود که من اردلان و حمایت پاک اون رو داشتم ، چشمهام رو باز کردم و با عشق بهش خیره شدم
_ خجالت نمیکشی !؟
با شنیدن صدای عمه نگاه از هم گرفتیم بهش خیره شدم که با غضب داشت بهم نگاه میکرد و مخاطبش انگار من بود ، حالا منتظر جواب از جانب من بود ، اردلان به جای من جواب داد :
_ چرا باید خجالت بکشه !؟
عمه چشم غره ای به سیاوش رفت
_ اون قاتل داداشت اصلا حق نداشت تو این همونی شرکت کنه بعدش پسرم تو جلوی همه این و آوردی آینه دق زن حامله ات بشه !؟
اردلان پوزخندی به مادرش زد و گفت :
_ اما من با آزاده هیچ نسبتی ندارم فقط تا به دنیا اومدن بچه باهاش کاری ندارم بعدش ازش طلاق میگیرم پس سعی نکنید با رفتارتون من رو اذیت کنید ‌
عمه بهت زده اسمش رو صدا زد :
_ اردلان
اردلان پوزخندی تحویلش داد
_ باعث شدی پسرت خیلی سختی بکشه مامان من هیچوقت نمیتونم روز های سختی که داشتم رو فراموش کنم مخصوصا بعد این کاری که باهام کردی .
دست اردلان رو فشار دادم تا ساکت بشه که به من نگاه کرد و گفت :
_ بریم اونجا پیش امیر !؟
سرم رو تکون دادم و آهسته جوابش رو دادم :
_ آره

عمه پشت چشمی نازک کرد برام و گفت :
_ این روز ها خیلی برات موندگار نیستند پس نمیخواد بهشون دلبسته بشی ، تو یه قاتل هستی که پسر ساده و دل رحم من رو بازی دادی ‌
اردلان سری به نشونه ی تاسف تکون داد و من رو دنبال خودش کشید
همین که به میز امیر رسیدیم نشستیم
_ چیشده اردلان برای چی انقدر عصبی شدی آخه !؟
ارلان با چشمهای قرمز شده اش به امیر خیره شد و گفت :
_ میخواستی چی بشه مثل همیشه مامان باعث شد اعصاب من بهم بریزه .
امیر نفسش رو با حرص بیرون فرستاد
_ بهتره منم با مامان یه سری صحبت داشته باشم دیگه داره شورش رو درمیاره
_ ببین امیر من اصلا حوصله ی بحث و جدل ندارم اون هم برای امشب کافیه ظرفیت من برای امشب پر شده .
قبل اینکه امیر بخواد چیزی بگه صدای آزاده اومد :
_ اردلان عزیزم
اردلان با خشم بهش خیره شد دندون قروچه ای کرد و گفت :
_ برای چی اومدی اینجا !؟
آزاده چشمهاش گرد شد
_ منظورت چیه !؟
اردلان عصبی گفت :
_ آزاده امشب دور بر من نباش از من فاصله بگیر دوست ندارم کاری انجام بدم که باعث دعوا بشه .
_ قرار هم نیست دعوا بشه
_ پس برو
آزاده چشمهاش پر از اشک شده بود
_ بخاطر طهورا میخوای من برم آره !؟
اردلان سرد گفت :
_ آره
که آزاده گذاشت رفت با گریه ، با ناراحتی رو به اردلان گفتم :
_ کاش بهش چیزی نگفته بودی خیلی ناراحت شد
_ لیاقتش شنیدن همون حرف ها بود
_ اردلان
_ چیه نکنه دوست داشتی بعد تموم کار هایی که در حق من انجام داد باز هم باهاش رفتار خوبی داشته باشم و وانمود کنم واقعا دوستش دارم اما مگه این شدنیه !؟
_ نه
این اردلان بود که جوابش رو داده بود لب گزیدم من دوست نداشتم آزاده من رو مقصر کنه مخصوصا من که هیچ تقصیری نداشتم .

همراه اردلان خیلی زود برگشتیم از اون مهمونی اما اردلان انقدر از اون زهره ماری خورده بود ، که نمیتونست درست و حسابی حتی راه بره و من پشت فرمون نشستم .
_ اردلان
چشمهاش قرمز و خمار شده بود
_ جوون
نفسم رو کلافه بیرون فرستادم و گفتم :
_ بیا باید تو اتاقت بخوابی حالت اصلا خوب نیست ، بهت گفتم انقدر از اون زهره ماری نخور اما مگه گوش میدی آخه !؟
قهقه ی بلندی زد که سرم رو به نشونه ی تاسف براش تکون دادم مثل اینکه امشب مخش جابجا شده بود ، بهش کمک کردم روی تخت بخوابه که دستم رو گرفت کشید که روش افتادم با چشمهای گشاد شده داشتم بهش نگاه میکردم که خش دار گفت :
_ امشب وقتی آزاده بهت گفت هرزه دوست داشتم چشمهاش رو از کاسه دربیارم ، اون زبونش رو از حلقش بکشم بیرون اما فقط ساکت شدم چون نمیخواستم باز هم تو رو مقصر بدونن برای خراب شدن عروسی ‌
اشک تو چشمهام جمع شد که دستش رو روی صورت من کشید و ادامه داد :
_ تو …
سکسکه کرد
_ من و دوست داری !؟
با شنیدن این حرفش احساس کردم قلبم برای لحظه ای ایستاد متعجب بهش داشتم نگاه میکردم چرا همچین سئوالی تو مستی داشت از من میپرسید ، نذاشت بیشتر از این متعجب باشم
_ اما من دوستت دارم .
و بعدش لبهاش روی لبهام قرار گرفت که چشمهام گرد شد بهت زده به چشمهای بسته اش خیره شده بودم ، خیلی آروم داشت لبهام رو میبوسید قلبم داشت تند تند خودش رو به در و دیوار میکوبید ، یعنی اون هم من رو دوست داشت شاید مست بود یه چیزی پرونده بود ، نتونستم بیشتر از این خودم رو کنترل کنم و همراهیش کردم که بوسه هاش شدت گرفت ازم جدا شد و سرش رو توی گردنم فرو برد
دستش به سمت شلوارم رفت و …
* * *
با احساس خفه شدن چشمهام رو باز کردم ، تو بغل یکی بودم و خیلی سفت دستاش دور من حلقه شده بود به سمتش برگشتم با دیدن اردلان تموم اتفاق های دیشب مثل یه فیلم از جلوی چشمهام رد شد
احساس میکردم تموم بدنم گر گرفته ، میخواستم ازش جدا بشم که صداش بلند شد :
_ آروم بگیر توله سگ این وقت صبح کجا میخوای بری .
چشمهام گرد شد مگه بیدار بود این بشر پس چرا چشمهاش بسته اگه خوابه ، چشمهاش رو باز کرد
_ چیه چرا اون شکلی نگاه میکنی !؟
با خجالت لب گزیدم و گفتم :
_ میشه دستت رو برداری !؟
_ نه
چشمهام گرد شد
_ اردلان
گرم گفت :
_ جان
چرا داشت این شکلی رفتار میکرد من داشتم خجالت میکشیدم ، با صدای گرفته ای گفتم :
_ میخوام برم حموم شرکت دیر میشه ، لطفا دستت رو بردار
فشار دستش رو بیشتر کرد و گفت :
_ امروز استراحت مطلق نمیریم حالا بگیر بخواب من اصلا نخوابیدم درست و حسابی چشمهام داره کور میشه .
با دیدن چشمهای قرمز شده اش دست از تقلا برداشتم و آروم گرفتم منم خسته بودم امروز رو بیخیال شرکت و کار میشدم راحت کنار عشقم میخوابیدم .

اردلان رفته بود حموم و من پیراهنش رو پوشیده بودم داشتم داخل آشپزخونه یه لیوان شربت میخوردم که صدای باز شدن خونه اومد ، متعجب شدم کیه که بدون زدن در وارد خونه شده وضعیت من هم اصلا مناسب نبود که برم بیرون کلا لباس زیر پوشیده بودم و پیراهن اردلان رو دکمه هاش رو بستم که صدای آشنایی اومد :
_ طهورا
با شنیدن صدای آزاده متعجب شدم اون کلید خونه رو از کجا داشت اینبار داد زد :
_ بیا بیرون
از آشپزخونه خارج شدم وسط سالن همراه عمه ایستاده بود و داشت فریاد میزد که گفتم :
_ چی میخوای تو خونه من !؟
به سمتم برگشت نگاهی به سر تا پام انداخت چشمهاش برق بدی زد
_ دیشب باعث شدی شوهر من ازم دور بشه و وقتی من داشتم گریه میکردم اشک میریختم تو شب تا صبح برای شوهرم تو تختش آه و ناله میکردی آره هرزه !؟
نیم نگاهی به عمه انداختم که نگاهش خنثی بود و داشت به من و آزاده نگاه میکرد ، نفس عمیقی کشیدم و دستام مشت شد
_ از خونه من برید بیرون .
برعکس تصور من عمه خونسرد رفت نشست آزاده با خشم غرید :
_ انقدر خونه خونه نکن اینجا خونه ی تو نیست خونه ی شوهر منه و خیلی زود بعد به دنیا اومدن بچمون پرتت میکنه بیرون شنیدی !؟
_ اگه انقدر مطمئن هستی که اردلان من رو از اینجا پرت میکنه بیرون پس چرا انقدر عصبی هستی و داری خودخوری میکنی هان !؟
_ تو …
_ چخبره اینجا !؟
با شنیدن صدای عصبی اردلان ساکت شد و متعجب بهش خیره شد ، انگار فکر میکرد اردلان الان شرکت و برای همین اومده بود تا هر چی دلش میخواست بار من کنه ، لبخندی بهش زدم و گفتم ؛
_ آزاده میگه تو شوهرم رو ازم گرفتی !
اردلان نفس عمیقی کشید نیم نگاهی به آزاده انداخت و گفت :
_ وقتش نشده عاقل بشی و دست از این مزخرفات برداری هان !؟
_ تو دیشب آبروی من و بردی .
اردلان عصبی خندید
_ چی میگی دیوونه شدی !؟
_تو دیشب با آوردن این دختره به جشن عروسی باعث شدی من خار بشم ، چرا با من همچین کاری میکنی اردلان مگه من چه بدی در حقت کرده بودم هان !؟
اردلان دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_ دیگه داری زیادی بزرگش میکنی شنیدی چی میگم بهت ، گمشو بیرون
_ با زن حامله ات درست صحبت کن .
با شنیدن صدای عمه اردلان به سمتش برگشت پوزخندی زد
_ پس همه ی اینا کار توئه درسته !؟
عمه بلند شد اومد روبرومون ایستاد و گفت :
_ منظورت کدوم کار !؟
_ خودت رو نزن به اون راه مامان من تو رو خیلی خوب میشناسم فکر کردی من نیستم رفتم شرکت برای همین برداشتی این و آوردی خونه ی من تا طهورا رو اذیت کنی ، پس کی میخوای دست از نقشه کشیدی برداری مامان من پسرت هستم !
_ تا وقتی این دختره رو طلاق ندی هیچ نسبتی با من نداری شنیدی !؟
متعجب از شنیدن این حرفش با چشمهای گشاد شده بهش خیره شدم و گفتم :
_ عمه
به سمت من برگشت با تنفر بهم خیره شد
_ من عمه ی تو نیستم هرزه ‌
صدای خشک و سرد اردلان اومد :
_ جفتتون بیرون .
عمه بهش خیره شد و خونسرد گفت :
_ اینجا خونه پسر منه و ….
اردلان حرفش رو قطع کرد
_ یادت نیست چند دقیقه پیش چی گفتی تا وقتی طهورا رو طلاق ندم من پسرت نیستم ، منم اصلا قصد طلاق دادن زنم رو ندارم پس هیچ نسبتی با هم نداریم ، ذاتا تو خیلی وقته من و از دست دادی و پسرت نیستم .

عمه با چشمهای اشکی به اردلان خیره شد انگار تازه متوجه شد چی بهش گفته به من من افتاد :
_ پسرم من نمیخواستم …
اردلان وسط حرفش پرید :
_ مامان تو حرفی که نباید رو زدی الان میخوای برای توجیه خودت چی بگی !؟ غیر از اینه که تو بخاطر انتقام گرفتن از طهورا چشم هات کور شده و زندگی پسرت رو این وسط نابود کردی ، اردوان کشته شد مرد اما تو من رو هم کشتی مامان با حرف هات کار هات خودت زنده زنده من و کشتی .
عمه اشکاش صورتش رو خیس کرده بودند ، چشمهاش پر از پشیمونی بود اما پشیمونی چه فایده داشت وقتی حرف هایی که نباید رو گفته بود
_ اردلان
به سمتم برگشت :
_ نمیخوام چیزی بشنوم طهورا لطفا …!
عمه به سمت من اومد
_ همه ی اینا تقصیر توئه تو باعث شدی پسر من کشته بشه و من به این حال و روز بیفتم ، هیچوقت تو رو نمیبخشم طهورا حتی یه روز مونده باشه به عمرم باز هم دست از سرت برنمیدارم باید تقاص پس بدی تو قاتل پسرم هس …
_ بسه !
با فریاد بلند اردلان عمه ساکت شد ، اردلان عصبی بهش خیره شد :
_ مامان دست این دختره رو بگیر و از اینجا برید دوست ندارم بهت بی احترامی کنم ‌.
عمه دستی به صورت گریونش کشید ، پوزخندی زد :
_ تو بخاطر این دختر خیلی وقته به من بی احترامی کردی اما خودت اصلا خبر نداری .
بعدش بدون توجه به صورت گر گرفته اردلان رفت و آزاده هم پشت سرش رفت وقتی صدای بسته شدن خونه اومد اردلان با خشم مشتش رو روی میز شیشه ای کوبید که وحشت زده جیغی کشیدم ، و با ترس به دستش که حالا خونی شده بود خیره شدم و اسمش رو صدا زدم :
_ اردلان !؟
به سمتم برگشت چشمهاش شده بود کاسه خون با نگرانی به سمتش رفتم دستش که خونی شده بود رو داخل دستم گرفتم و گفتم :
_ حالت خوبه !؟ ببین با دستت چیکار کردی اردلان
دستش رو از دستم کشید بیرون و خش دار گفت :
_ نکن
اخمام رو تو هم کشیدم با عصبانیت بهش نگاه کردم :
_ اردلان دستت داره خونریزی میکنه باید پانسمان بشه پس انقدر لجبازی نکن
_ خوبم چیزی نیست
_ تا وقتی من دستت رو پانسمان کنم مثل یه پسر عاقل یه گوشه بشین و انقدر باهام کلنجار نرو .
به سمت آشپزخونه رفتم و وسایل پانسمان رو آوردم اول دستش رو تمیز کردم بعدش پانسمان کردم که تلخ خندید :
_ مامان
متعجب بهش خیره شدم که ادامه داد :
_ من اصلا واسش مهم نیستم ، اون از وقتی اردوان فوت شده فقط به یه چیز داره فکر میکنه اون هم انتقام گرفتن جوری شده که اصلا نمیفهمه من هم پسرش هستم و داره با زندگی من بازی میکنه .
_ من بهش حق میدم …!
چشمهاش گرد شد
_ چی !؟
_ ببین مادرت فکر میکنه من قاتل اردوان هستم برای همین دوست داره شکنجه ام کنه ، وقتی تو باهام ازدواج کردی تا از من انتقام بگیری همه چیز خوب بود اما وقتی رفتارت باهام خوب شد مامانت فهمید نمیتونست طاقت بیاره پسرش با قاتل پسرش زندگی کنه برای همین دست به دامان بقیه شد و هر کاری که فکر میکرد درسته انجام داد ، تو نباید مادرت رو مقصر بدونی اون همین که تا الان خودش رو تحمل کرده و هیچ بلایی سر من نیاورده خودش خیلیه .

یه چند روز گذشته بود و هیچ خبری از مامان اردلان نشده بود و من هم تقریبا داشتم یه نفس راحت میکشیدم ، داخل اتاقم نشسته بودم و داشتم پرونده ها رو ترجمه میکردم که سر و صدایی از بیرون اومد ، مثل اینکه قرار نبود ما داخل شرکت یه روز خوش داشته باشیم
در اتاق رو باز کردم و کلافه گفتم :
_ خانوم اینجا چخبره شما …
با دیدن تینا ساکت شدم اون هم با پوزخندی که روی لبهاش داشت خودنمایی میکرد به من خیره شده بود
_ میتونم باهات صحبت کنم …!؟
با شنیدن صداش به خودم اومد
_ آره ‌.
داخل اتاق شد که من هم پشت سرش داخل شدم و در رو بستم با صدای گرفته ای گفتم :
_ اینجا چیکار میکنی !؟
_ اومدم دیدن خواهرم
نفس عمیقی کشیدم از وقتی فهمیده بودم اردوان با برنامه کشته شده و قتلش رو خواهرم عمدی انداخته گردن من ازش متنفر شده بودم برای همین با لحن تندی گفتم :
_ میخوای باور کنم !؟
متعجب شد :
_ چیه مثل اینکه بهت خیلی سخت گذشته عصبی شدی
پوزخندی حواله اش کردم :
_ آره بخاطر قتلی که تو مرتکب شدی من دارم مجازات میشم و هر لحظه توهین و تحقیر میشنوم نکنه توقع داری خوب باشم ، چجوری دلت اومد اردوان رو بکشی هنوز که هنوز نمیتونم باور کنم اردوان قصد داشته بهت دست درازی کنه از نظر من گفته های تو همش دروغ .
چشمهاش برق بدی زد
_ حالا حرف های من دروغ بوده باشه یا نه تو قبول کردی قاتل هستی .
_ خیلی وقیح هستی میدونستی !
_ آره
پشت بند حرفش قهقه ی بلندی زد که باعث شد تن و بدن من بلرزه به سمتم اومد و خیلی آهسته جوری که بشنوم گفت :
_ نمیتونی حدس بزنی چقدر خوشحال هستم از اینکه عمه این شکلی تحقیرت میکنه و شکنجه ات میده ، حتی برات هوو هم آورده اون هم آزاده عاشق پیشه اردوان شاید هم اصلا عاشق اردوان نبوده و همیشه عاشق اردلان بوده
چشمهام گرد شده بود
_ تینا تو تو …
_ چرا به من من افتادی نکنه نمیتونی درست حرف بزنی !؟
_ تو عمدی اردوان رو کشتی تو …
بی هوا دستش رو دور گلوی من پیچید و محکم فشار داد که اشک تو چشمهام جمع شد ترسناک گفت :
_ مواظب خودت باش خواهر کوچولو شاید هدف بعدی من تو باشی و سر به نیستت کنم شنیدم دنبال قاتل اردوان هستی …
دستم رو روی دستش گذاشتم و سعی کردم از خودم جداش کنم اما اصلا نمیشد فشار دستش رو بیشتر کرد
_ بهتره دست برداری چون من اصلا بهت رحم نمیکنم بخوای گذشته رو کنکاش کنی به لطف اردلان زنده هستی پس زندگیت رو بکن فضولی نکن وگرنه مجبور میشم تو رو هم بفرستم سینه قبرستون .
به سختی گفتم :
_ خیلی پست شدی
_ میدونم
با شنیدن صدای باز شدن در اتاق دستش رو برداشت که به سرفه افتادم ، اردلان اومد داخل اتاق با دیدن من که داشتم سرفه میکردم با نگرانی به سمتم اومد
_ طهورا حالت خوبه !؟
تینا به جای من جواب داد :
_ بهتره یه لیوان آب بهش بدی منم داشتم میرفتم ، مراقب خودت باش طهورا ‌
بعدش گذاشت رفت نشستم بعد خوردن یه لیوان آب حالم بهتر شد که اردلان پرسید :
_ خوبی
با چشمهای به اشک نشسته بهش خیره شدم
_ نه

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن