رمان آرازرمان آنلاین

رمان آراز/پارت هفت

_ دوستش داری !؟
با شنیدن این حرف امیر جا خوردم چند دقیقه طول کشید تا به خودم بیام ، با صدای لرزون شده گفتم :
_ چه ربطی داره من ….
وسط حرفم پرید و خیلی محکم گفت :
_ دوستش داری وگرنه چه دلیلی داشت این همه حسادت کنی و حالت خراب باشه برای ازدواج دوباره اردلان ، اگه دوستش نداشتی پس انقدر حساسیت به خرج نمیدادی .
ساکت شدم حق با امیر بود اون میدونست من نسبت به اردلان یه احساسی دارم مخصوصا بعد شنیدن حرف هام پس نمیتونستم بهش بگم واقعیت نداره .
_ با این حرف ها میخوای چی رو ثابت کنی !؟
لبخندی روی لبهاش نشست
_ فقط دوست داشتن تو رو .
کلافه گفتم :
_ میشه تمومش کنی امیر !؟
با شنیدن این حرف من جدی شد و گفت :
_ من اومدم تا با تو درمورد مسئله مهمی صحبت کنم .
با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداختم و گفتم :
_ چیزی شده !؟
_ آره
نگران بهش خیره شدم که شروع کرد به حرف زدن :
_ من از خیلی چیزا باخبر هستم که به تو به عقلت هم نمیرسه اما اینو بدون اردلان نباید با آزاده ازدواج کنه چون اگه باهاش ازدواج کنه هیچوقت نمیتونه از شر این ازدواج خلاص بشه ، بعدش تا جایی که میتونه باید از آزاده و خواهرت تینا دور باشه .
با شنیدن حرف هاش بهت زده گفتم :
_ چرا داری اینارو میگی آخه !؟
_به حرفام گوش کن طهورا تو ….
در اتاق باز شد و اردلان اومد داخل اتاق که حرف امیر نصفه موند اردلان با چشمهای ریز شده به داداشش خیره شد و گفت :
_ تو اینجا چیکار میکنی !؟
امیر خونسرد بهش چشم دوخت و گفت :
_ داشتم به طهورا میگفتم که تو باید از آزاده و بیتا دور باشی و ازدواج تو با آزاده سر نمیگیره .
اردلان اخماش رو تو هم کشید و عصبی گفت :
_ امیر حالت خوبه !؟
_ آره
_ ما قبلا صحبت کرده بودیم و تو نباید تو کار من دخالت کنی شنیدی !؟
امیر بلند شد رفت روبروش ایستاد و گفت :
_ نمیتونم ساکت باشم ببینم تو داری زندگیت رو نابود میکنی اون هم با ازدواج با کسی که ….
ساکت شد دستی داخل موهاش کشید و با خشم اینبار ادامه داد :
_ اردلان صبر منو لبریز نکن من یکبار داداشم رو از دست دادم نمیزارم اینبار برای تو اتفاقی بیفته کافیه بهش نزدیک بشی اونوقت کاری که نباید رو انجام میدادم خوب به حرفام فکر کن .
بعدش خواست بره که اردلان گفت :
_ اما من بهت گفته بودم ….
حرفش رو قطع کرد :
_ تو حرفات رو گفتی اما من هیچکدوم رو قبول ندارم پس سعی نکن دوباره همون بحث تکراری رو راه بندازی کاری که بهت گفتم رو انجام بده سعی نکن با اعصاب من بازی کنی وگرنه یه کاری میکنم هیچوقت فراموش نکنی میدونی که …..

ساکت شد کلافه دستی داخل موهاش کشید نگاهی به صورت اردلان انداخت و گفت :
_ چرا کاری من عصبی بشم آخه مگه من بهت نگفتم از آزاده فاصله بگیر اما تو رفتی نقشه ی ازدواج باهاش ریختی اصلا به من اعتماد نداری فکر میکنی میخوام یه کاری کنم زندگی تو نابود بشه آره !؟
با شنیدن این حرفش ارلان سری به نشونه ی منفی تکون داد و خیلی محکم گفت :
_ همچین فکری نکردم .
_ پس چرا میخواستی باهاش ازدواج کنی !؟
_ برای فهمیدن واقعیت ‌.
امیر پوزخندی زد
_ مگه تو احمقی اردلان فکر کردی به همین راحتی میتونی واقعیت رو بفهمی آره !؟
_ نه ، اما بلاخره که میفهمیدم وقتی آزاده ….
امیر وسط حرفش پرید :
_ اگه باهاش ازدواج کنی نه واقعیت رو میتونی بفهمی نه چیزی ، زندگی خودت رو هم نابود میکنی پس ازشون فاصله بگیر این کار رو به من بسپار دارم به واقعیت اون شب نزدیک میشم اردلان .
_ تو چی میدونی که من نمیدونم هان !؟
با شنیدن این حرف اردلان نفس عمیقی کشید و گفت :
_ به زودی میفهمی .
_ چخبره !؟
با شنیدن صدای شکه و متعجب من امیر به سمتم برگشت و گفت :
_ چیزی نیست نمیخواد فکرت رو درگیر کنی این وسط تو بیشتر از همه آسیب دیدی مواظب خودت باش طهورا نزار شوهرت به آزاده نزدیک بشه چیزی که مال تو شده رو نگه دار برای خودت شوهرت رو با کسی شریک نشو .
نمیدونستم منظور امیر از این حرف ها چیه اما اینو هم خیلی فهمیده بودم که ازدواج اردلان با آزاده باعث میشه زندگی اردلان نابود بشه و من اصلا نمیتونستم بزارم همچین اتفاقی بیفته ، نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ نمیزارم .
_ طهورا
به اردلان که اسمم رو صدا زده بود خیره شدم ، من دنبال یه بهانه بودم که امیر دستم داده بود و حالا عمرا اگه میذاشتم حتی اردلان بهش نزدیک بشه ، صدای عصبی اردلان که مخاطبش امیر بود بلند شد :
_ ببین چیکار کردی حالا مغز طهورا رو شست و شو میدی آره !؟
امیر لبخندی بهش زد :
_ من برای داداشم هر کاری میکنم یکبار اشتباه کردم مواظب اردوان نبودم باعث شد از دستش بدم اما نمیزارم تو هم از دست بری به هیچ قیمتی .
اردلان با مهربونی به امیر خیره شد میدونستم چقدر همدیگر رو دوست دارند مخصوصا بعد از مرگ اردوان که باعث شد یه ترس همیشه همراهشون باشه ، ترس از دست دادن .
* * * *
_ طهورا
میدونستم چی میخواد بگه بهش خیره شدم و گفتم :
_ اصلا نمیخوام حتی درموردش صحبت کنم پس میشه تمومش کنی !؟
با شنیدن این حرف من ساکت شد به چشمهام خیره شد بعد از گذشت چند دقیقه گفت :
_ بخاطر حرف های امیر ….
حرفش رو قطع کردم :
_ من نمیزارم با آزاده ازدواج کنی اردلان پس بیخود نمیخواد این حرف تکراری رو بگی و خودت رو خسته کنی ‌.

_ چرا نمیخوای من زودتر واقعیت رو بفهمم !؟
به چشمهاش خیره شدم و صادقانه جوابش رو دادم :
_ اولش کاری نداشتم احساس بدی داشتم خیلی زیاد از ازدواج تو و آزاده میدونی شاید این ازدواج صوری باشه و تو هیچ حسی نسبت بهم نداشته باشی اما تو با وجود اینا شوهر من هستی نمیتونم با هیچکس تو رو شریک بشم میفهمی !؟
با لحن خاصی گفت :
_ حسادت میکنی !؟
_ اسمش رو هر چی میخوای بزار اما من نمیخوام تو کنار آزاده باشی تحمل ندارم هر کاری لازم باشه انجام میدم اما نمیزارم بهش نزدیک بشی شنیدی !؟
_ آره
بلند شدم و خواستم برم که اردلان اسمم رو صدا زد :
_ طهورا
با شنیدن صداش ایستادم که اون هم بلند شد به چشمهام خیره شد و با صدای خش دار شده اش گفت :
_ کجا داری میری ؟!
_ اتاق
به سمتم اومد و قبل از اینکه بفهمم لبهاش رو روی لبهام گذاشت با چشمهای گرد شده بهش خیره شده بودم که چشمهاش رو بسته بود و خیلی آروم لبهام رو به بازی گرفته بود و داشت میبوسید ، بدنم گر گرفته بود چرا اردلان داشت اینجوری رفتار میکرد چرا رفتار هاش انقدر غیر متعادل بود ، وقتی ازم جدا شد با صورت قرمز شده از خجالت بهش خیره شدم و به سختی گفتم :
_ چیکار کردی اردلان .
لبخندی روی لبهاش بود که باعث میشد بیشتر خجالت بکشم با لحن گیرایی گفت :
_ میخواستم حس مالیکتی که من بهت دارم رو نشونت بدم ‌گیج بهش خیره شدم منظورش چی بود از این حرف انگار سئوالی من رو فهمید چون به سمتم اومد لبهاش رو روی لبهام گذاشت و بوسه ی کوتاهی زد
خش دار در گوشم آروم زمزمه کرد :
_ این یه نوع احساس که من بهت دارم درست مثل حس حسادت تو !
بعدش از من جدا شد نگاه خیره ای بهم انداخت و رفت ، مات و مبهوت سر جام ایستاده بودم یعنی اردلان هم من و دوست داشت که این حرف و زد ، سرم رو تکون دادم این غیر ممکن بود اگه دوستم داشت بهم میگفت رک و راست دلیلی نداشت اینجوری حرف بزنه ، اما حرف هاش پس چرا این شکلی بود خدایا داشتم دیوونه میشدم نمیتونستم درک کنم اردلان و .
دستم رو روی لبهام گذاشتم و چشمهام رو بستم هنوز هم گرمی لبهاش رو روی لبهام احساس میکرد ، خدایا من دیوونه شده بودم انگار چرا داشتم الان به اینا فکر میکردم سرم رو تکون دادم و به سمت اتاق حرکت کردم .
* * * * *
_ برای جشن عقد تو رو هم دعوت میکنم .
با شنیدن این حرف آزاده خونسرد بهش خیره شدم و بیتفاوت از کنارش رد شدم جوری که انگار اصلا نشنیدم چی گفت میدونستم با این حرکت من اون دیوونه میشه
_ هی تو
با شنیدن صدای عصبیش اینبار ایستادم به سمتش برگشتم و بدون توجه به حرفی که زده بود گفتم :
_ الان اگه مزخرفاتت تموم شد زود باش بزن به چاک شنیدی اصلا وقتی برای شنیدن حرف های مفت و بی اساس تو ندارم .

_جرئت پیدا کردی طهورا خیلی بد داری با من حرف میزنی انگار یادت رفته حرف های چند دقیقه پیش من رو که گفتم من دارم با اردلان ازدواج میکنم .
پوزخندی بهش زدم و گفتم :
_ میدونم که داری با اردلان ازدواج میکنی اما یه چیز رو انگار نمیدونی تو که من اصلا ترسی ندارم و هر طوری دلم بخواد باهات صحبت میکنم ، الان هم زود باش گورت رو گم کن اصلا دوست ندارم باهات حرف بزنم .
عصبی به سمتم اومد به چشمهام خیره شد و گفت :
_ گستاخ
_ آزاده تو اینجا چیکار میکنی !؟
با شنیدن صدای اردلان ساکت شد به سمتش برگشت و گفت :
_ اومده بودم تا طهورا رو برای جشن عقدمون دعوت کنم اما مثل اینکه خوشش نیومد که با من داشت دعوا میکرد .
پوزخندی بهش زدم چقدر این بشر بدبخت بود آخه حتی نمیشد براش افسوس خورد
اردلان خیلی سرد گفت :
_ بیا اتاق من آزاده همین الان .
و خودش رفت آزاده متعجب از شنیدن صدای سرد اردلان پشت سرش حرکت کرد ، لبخندی روی لبهام نشست الان خیلی دیدنی میشد چهره ی دیدنی آزاده بعد شنیدن اینکه اردلان بهش بگه عقد بهم خورده از ته قلبم ذوق داشتم واسه این موضوع و اصلا نمیتونستم قائم کنم .
_ طهورا
با شنیدن صدای ساناز از افکارم خارج شدم بهش خیره شدم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه !؟
_ آره
_پرونده هایی که مربوط به جلسه قبل رو آماده کردی برای یه سری دیگه پرونده لازم دارم اومدم ببینم آماده شده یا نه !؟
_ آره همشون ترجمه شدند الان برات میارم وایستا .
پرونده ها رو براش آوردم دادم دستش که صدای باز شدن یهویی در اتاق اردلان اومد با چشمهای گرد شده به آزاده خیره شده بودم که با عصبانیت از اتاق خارج شد و رفت بیرون لبخندی کنج لبهام نشسته بود واقعیتش خیلی خوشحال شده بودم .
اردلان شوهر من بود چطور میتونستم با یکی دیگه شریک بشم اون رو
صدای متعجب ساناز اومد :
_ چش شده !؟
شونه ای بالا انداختم و بیتفاوت گفتم :
_ بیخیال این دختره دیوونه اس
ساناز سری به نشونه ی تاسف تکون داد رفت ، کنجکاو به سمت اتاق اردلان رفتم تقه ای زدم وقتی صدایی ازش نشنیدم در اتاق رو باز کردم سرش رو روی میز گذاشته بود ، بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت :
_ مگه بهت اجازه دادم اومدی داخل اتاق !؟
_ نه
با شنیدن صدای من سرش رو بلند کرد
_ پس چرا اومدی !؟
_ نگرانت شده بودم .
پوزخندی زد :
_ نگران حال من شده بودی یا کنجکاو بودی بفهمی به آزاده چی گفتم !؟
_ جفتش ، ولی میبینم حالت خیلی خراب شده انگار عاشق اون دختره بودی که به این حال و روز افتادی .

عصبی سرش رو بلند کرد نگاهش رو به من دوخت و گفت :
_ چجوری جرئت میکنی با من این شکلی صحبت کنی تو خودت رو چی فرض کردی طهورا ، نکنه فکر کردی من عاشقت هستم که هوا برت داشته هان !؟
خشک شده داشتم به حرف هاش گوش میدادم اصلا قادر نبودم صحبت کنم حرف هاش باعث شده بود تو شک برم اون تا این حد آزاده رو دوست داشت یعنی ! چشمهام پر از اشک شده بود اما اون بدون اینکه توجهی به چشمهای پر از اشک من بکنه از سرجاش بلند شد به سمتم اومد خیره به چشمهام شد و گفت :
_ اگه تا امروز بهت چیزی نگفتم و ساکت موندم فقط بخاطر این بود که دوست نداشتم قلبت رو بشکنم پس پرو نشو و فکرای بیخود نکن الانم گمشو بیرون زود باش نمیخوام جلوی چشمهام باشی .
باورم نمیشد اینی که جلوی چشمهام ایستاده بود همون اردلان مهربون و خوش قلبی بود که تا دیشب باهام خیلی خوب رفتار میکرد پس یهو چیشد که باهام این شکلی بد شد یعنی من کار اشتباهی انجام داده بودم یا شاید هم اون عاشق آزاده شده بود و رفتار بدی که داشت برای همون بود احساس کردم قلبم داره تیر میکشه
بدون اینکه به چشمهاش نگاهی بندازم گفتم :
_ خیلی سخت شنیدن حرف هات اردلان من قصد بدی نداشتم یا کاری انجام ندادم که این حرف های زشت و بد رو بهم نسبت بدی خیلی قلبم شکست با شنیدن حرف هات .
بعدش ازش فاصله گرفتم و از اتاق خارج شدم داخل اتاق خودم که شدم اجازه دادم اشکام سرازیر بشن اما من چرا داشتم گریه میکردم بخاطر شنیدن حرف هایی که اردلان بهم زده بود یعنی من انقدر خار و خفیف بودم !
* * * * *
اصلا حتی یه کلمه هم باهاش حرف نزدم اردلان باعث شده بود قلب من شکسته بشه با شنیدن حرف هاش به این پی بردم که اون آزاده رو دوست داره و برای از دست دادنش عصبی شده پس من باید ازش جدا میشدم تا اون به عشقش برسه من نمیتونستم برای دوست داشتن یکطرفه خودم خودخواهی کنم و باعث بشم اردلان عذاب بکشه .
_ اردلان میخوام باهات صحبت کنم .
با چشمهای بی احساس و سردش بهم خیره شد و گفت :
_ بگو میشنوم .
از شنیدن صدای سردش قلبم گرفت اما به روی خودم نیاوردم و با صدایی که سعی میکردم هیچ لرزشی نداشته باشه گفتم :
_ من میخوام طلاق بگیرم .
اردلان پوزخندی کنج لبهاش نشست و گفت :
_ باشه !
و بعدش در مقابل چشمهای گشاد شده از بهت من گذاشت رفت بدون اینکه حتی یه کلمه دیگه حرفی بزنه دستم رو روی قلبم گذاشتم باورم نمیشد اون خیلی راحت قبول کرد فقط گفت باشه یعنی انقدر از من بیزار بود و میخواست زود از شرم خلاص بشه که فقط گفت باشه کاش امشب خدا نفسم رو ازم میگرفت خیلی سخت بود امشب دووم بیارم

اردلان تا صبح خونه نیومد و من با همون حال بد وسط سالن نشسته بودم و تا خود صبح داشتم اشک میریختم اون باشه اردلان داشت عذابم میداد خیلی احمق بودم خیلی زیاد که فکر میکردم اردلان نسبت به من یه احساسی داره اون چه احساسی میتونست نسبت به من داشته باشه آخه من یه دختر طرد شده بودم !
به سختی بلند شدم و به سمت اتاق رفتم روی تخت دراز کشیدم چشمهام داشت سیاهی میرفت نمیدونم چیشد که چشمهام گرم شد و دنیا تیره و تار شد جلوی چشمهام .
با احساس سرگیجه شدیدی که داشتم چشمهام رو باز کردم اتاق تاریک بود لامپ رو روشن کردم نگاهی به ساعت انداختم که دوازده شب رو داشت نشون میداد من چرا اینقدر خوابیده بودم و حتی شرکت هم نرفته بودم کمی به مخم فشار آوردم که تموم اتفاقات مثل یه فیلم از جلوی چشمهام رد شد ، دوباره اشک تو چشمهام جمع شد اما سریع پسش زدم بس بود هر چقدر گریه کرده بودم اصلا مگه برای اون مهم بود !
اصلا از دیشب تا حالا کجا بود پوزخند عصبی زدم خوب مشخص بود کجا بوده پیش آزاده بخاطر بهم خوردن ازدواجش با اون عصبی شده بود .
بلند شدم و از اتاق خارج شدم بدون اینکه وضعیت داغون خودم رو درست کنم میدونستم چشمهام بخاطر گریه و خوابیدن زیاد ورم کرده
لباس هام که چروک شده بود و خیلی افتضاح ، به سمت آشپزخونه خواستم برم که صدای بم اردلان اومد :
_ از دیشب تا حالا خواب بودی !؟
دستام مشت شد پس حتی صبح هم تا شب خونه نیومده بدون اینکه جواب سئوالش رو بدم راهم رو به سمت آشپزخونه کج کردم یه قرص آرامبش همراه با اب خوردم خواستم از آشپزخونه خارج بشم که اردلان سر راهم قرار گرفت بدون اینکه سرم رو بلند کنم گفتم :
_ برو کنار
_ از دست من ناراحت هستی !؟
سرم و بلند کردم عصبی لبخندی زدم و گفتم :
_ چرا باید از دستت ناراحت باشم مگه چه کاری انجام دادی !؟
_ بخاطر طلاق !
_ من گفتم طلاق میگیریم و تو هم گفتی باشه این وسط چیزی وجود نداره که باعث ناراحتی من شده باشه الان هم برو کنار اردلان خسته ام میخوام برم بخوابم .
بدون اینکه از سر راه من بره کنار گفت :
_ به چشمهام نگاه کن !
به چشمهاش زل زدم چشمهاش پر از حرف بود ، پر از حرف های نگفته که نمیدونستم میخواد درمورد چی صحبت کنه
_ برو کنار .
_ باشه
از سر راهم کنار رفت کمی متعجب شدم اما اصلا به روی خودم نیاوردم اومدم که برم بی هوا دستش روی دستم نشست و من رو به سمت خودش کشید که پرت شدم تو بغلش دستش دورم حلقه شد و محکم داشت من رو به خودش فشار میشد ، بی اختیار چشمهام بسته شد و نفس عمیقی کشیدم بوی خیلی خوبی داشت بدنش داشتم بیهوش میشدم ، صداش مثل لالایی کنار گوشم بلند شد :
_ من هیچوقت قصد طلاق دادن تو رو ندارم طهورا بار ها هم بهت گفته بودم تو همیشه همسر من باقی میمونی .

بی اختیار پوزخندی کنج لبهام نشست خیلی خنده دار بود حرفش اون خیلی راحت قبول کرد من رو طلاق بده و حالا حرفش رو پس گرفته بودم عصبی تقلا کردم دستش رو برداره اما اون حلقه دستش رو دورم تنگ تر کرد و با صدای خش دار شده گفت :
_ انقدر تقلا نکن نمیزارم بری .
_ چرا تو که تا چند دقیقه پیش خوب داشتی حرف میزدی از طلاق دادن من پس چیشد یهو منصرف شدی نکنه سرت به جایی خورده یا آزاده خانوم به شما پشت کردن !؟
_ دیگه داری مزخرف میگی طهورا خودت هم خوب میدونی من هیچ علاقه ای نسبت به آزاده ندارم .
عصبی پوزخندی بهش زدم و گفتم :
_ من از کجا باید بدونم که تو علاقه ای به آزاده نداری مخصوصا با کار هایی که انجام دادی بعدش اردلان اصلا مهم نیست چون ازدواج ما با عشق نبوده که …
دستش رو روی لبم گذاشت که ساکت بهش زل زدم نفس عمیقی کشید و گفت :
_ حرفی نزن که بعدا پشیمون بشی !
_ از چی باید پشیمون بشم اردلان ، لطفا دستت رو بردار میخوام برم دارم اذیت میشم .
_ اما باید حرف های من و بشنوی .
_ حرف !؟
پوزخند عصبی زدم و گفتم :
_ بنظرت حرفی بین ما باقی مونده اردلان تو دیشب خیلی عادی گفتی باشه طلاق میگیریم .
_ چرا انقدر بابت شنیدن موافقت من عصبی شدی ، تو عاشقم شدی !؟
با شنیدن این حرفش دست از تقلا کردن برداشتم خشک شده بهش خیره شدم ، نفس عمیقی کشیدم باورم نمیشد اون همچین چیزی داشت از من میپرسید ، من واقعا عاشقش بودم اما اون که نمیدونست و نباید هم میفهمید نمیخواستم آلت تمسخرش بشم مخصوصا اون که هیچ علاقه ای نسبت به من نداشت و آزاده رو دوست داشت با یاد آوری آزاده با سردی تمام گفتم :
_ من هیچوقت عاشق یکی مثل تو نمیشم‌ !
با شنیدن این حرف من چشمهای اردلان بخ بست جوری که ترسیدم از حرفی که زده بودم کاش این حرف رو اصلا نمیزدم ، ولی دیگه دیر شده بود .
اردلان دستش رو برداشت و سرد گفت :
_ برو
پشیمون از حرفی که زده بودم گفتم :
_ اردلان من …
حرفم رو قطع کرد و با صدای بلندی داد زد :
_ گفتم برو .
ترسیده از شنیدن صدای داد بلندش دستم رو روی قلبم گذاشتم و به سمت اتاقم رفتم داخل اتاق که شدم روی تخت نشستم و اجازه دادم اشکام صورتم رو خیس کنند بابت حرفی که بهش زده بود خیلی ناراحت بودم اما چاره چی بود من که نمیتونستم به عشقم پیشش اعتراف کنم و اون هم عاشق آزاده بود
امروز دیدم بخاطر اون حالش چقدر خراب شده بود من هیچوقت شانس نداشتم همیشه بدبختی نصیب من میشد .

کنار ارسلان ایستاده بودم و داشتم باهاش صحبت میکردم اون هم‌ انگار از تموم اتفاقاتی که افتاده بود خبر داشت با صدای آرومی گفتم :
_ خوشحال شدم از دیدنت ارسلان حرف هات مثل همیشه باعث آرامش میشه .
لبخند زیبایی زد و گفت :
_ هر وقت به کمک من نیاز داشتی باهام در تماس باش طهورا من همیشه بابت گذشته افسوس میخورم که نتونستم کنارت باشم .
در جواب تموم حرف هاش فقط لبخند زدم وقتی یکم حرف زدیم خداحافظی کرد و رفت ، خواستم برم سمت اتاقم که منشی گفت اردلان خواسته برم اتاقش تقه ای زدم و داخل شدم اردلان عصبی داشت تو اتاق راه میرفت متعجب بهش خیره شدم و گفتم :
_با من کاری داشتید !؟
با شنیدن صدام به سمتم برگشت پوزخندی زد و گفت :
_خوش گذشت !؟
با شنیدن این حرفش متعجب بهش چشم دوختم
_ چی !؟
_ با عشق قدیمی خوش گذشت بهت خوب داشتی باهاش لاس میزدی .
تازه داشتم معنی حرفش رو درک میکردم اخمام تو هم رفت عصبی گفتم :
_ اردلان مواظب حرف زدنت باش بفهم چی داری میگی .
با شنیدن این حرف من پوزخندی کنج لبهاش نشست و به سمتم اومد که عقب رفتم انقدر به دیوار برخورد کردم به چشمهام زل زد و گفت :
_ هنوز دوستش داری !؟
_ دیوونه شدی این حرفا چیه داری میزنی برو کنار ببینم .
عصبی مشتش رو کنارم روی دیوار کوبید و فریاد کشید :
_ دوستش داری !؟
با شنیدن صدای فریاد بلندش ترسیده بهش خیره شدم و گفتم :
_ نه
_ پس چرا داشتی باهاش حرف میزدی چرا داشتی بهش لبخند میزدی ندیدی اون مرتیکه چجوری داشت بهت نگاه میکرد به لبهات …
دستش رو روی لبهام گذاشت و عصبی گفت :
_ هیچکس جز من حق نداره به لبهات نگاه کنه شنیدی !؟
ترسیده سری تکون دادم و گفتم :
_ آره شنیدم
بوسه ای روی گونم کاشت و گفت :
_ دیگه نمیخوام اطراف اون مرتیکه ببینمت حتی جایی که اون نفس میکشه نباید نفس بکشی .
متعجب و ترسیده داشتم به حرف هاش گوش میدادم اردلان واقعا دیوونه شده بود یه جوری داشت رفتار میکرد انگار من رو دوست داشت و غیرتی شده اما میدونستم این غیر ممکن چون اون هیچ حسی نمیتونست نسبت به من داشته باشه .

نفسم رو کلافه بیرون فرستادم اون واقعا دیوونه شده بود یه دیوونه تمام معنا یعنی این رفتارش چه معنی میتونست داشته باشه سرم رو محکم تکون دادم و به سمت اتاقم خواستم برم که با دیدن عمه همراه آزاده دستام مشت شد آزاده دوباره اومده بود اینجا چیکار ! اهمیت ندادم خیلی خونسرد از کنارش رد شدم داخل اتاق شدم اما تموم فکر و ذکرم پیش اردلان بود که اون دوتا الان داشتند چیکار میکردند نقشه ای به ذهنم رسید لبخند خبیثی زدم و شروع کردم به شماره گرفتن طولی نکشید که صدای گرم و دوست داشتنی امیر تو گوشی پیچید :
_ جان زن داداش
لبخندی روی لبهام شکل گرفت
_ کجایی امیر حالت خوبه !؟
_ آره خوبم ممنون من همینجا اطراف شرکت چطور !؟
_ میتونم یه خواهشی ازت داشته باشم !؟
_ البته
خیلی آروم شروع کردم به توضیح دادن وقتی حرف هام تموم شد امیر شروع کرد به خندیدن با صدایی که هنوز خنده توش موج میزد گفت :
_ باشه الان میام حسود خانوم .
چشمهام‌ گرد شد و با حرص اسمش رو صدا زدم :
_ امیر
_ خیلی خوب خانوم کوچولو انقدر حرص نخور من الان میام تا چند دقیقه دیگه شرکت هستم ، میبینمت .
با ذوق به گوشی خیره شدم خیلی زود حال جفتشون گرفته میشد تنها کسی که میتونستم باهاش راحت باشم امیر بود اون از علاقه من نسبت به داداشش خبر داشت و همینطور اردلان رو خیلی دوست داشت به جفتمون میتونست کمک کنه برعکس بقیه که پر از دو رنگی و دروغ بودند .
با شنیدن صدای جیغ بلندی ترسیده از اتاق خارج شدم و رو به منشی گفتم :
_ چیشده !؟
منشی شونه ای بالا انداخت و گفت :
_ نمیدونم طهورا صدا از اتاق رئیس
خواستم به سمت اتاقش برم که صدای امیر از پشت سرم اومد :
_ طهورا
به سمتش برگشتم و خواستم جوابش رو بدم که اینبار صدای فریاد اردلان اومد :
_ گمشو بیرون از اتاق من زنیکه ی عفریته !
با وحشت به امیر خیره شدم که متعجب پرسید :
_ چخبره !؟
شونه ای بالا انداختم که صدای شکستن اومد سریع به سمت اتاقش رفتیم همراه امیر ، امیر در اتاق رو بست به اردلان خیره شد و گفت :
_ چیشده اردلان داری چیکار میکنی سر و صدات تموم شرکت رو برداشته .
اردلان کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_ مامان این و آورده قصد داره من و روانی کنه با نقشه هایی که کشیدن جفتشون .
امیر به سمت عمه برگشت و گفت :
_ مامان چخبره نمیخوای توضیح بدی !؟
عمه پشت چشمی نازک کرد و گفت :
_ آزاده حامله شده بچه ی اردلان تو شکمش هست جواب آزمایش روی میزش گذاشتیم اما اون قاطی میکرده میگه همش یه نقشه اس مگه با همچین چیزی هم میشه بازی کرد !؟
دستم رو به دیوار گرفتم و با چشمهایی که داشت دو دو میزد به اردلان خیره شدم این غیر ممکن بود یعنی اردلان با آزاده رابطه داشته ، داشتم دیوونه میشدم .

امیر اینبار دیگه خونسرد نبود ، با عصبانیت به اردلان خیره شد و گفت :
_ تو چیکار کردی اردلان ؟!
اردلان از کوره در رفت و با خشم فریاد کشید :
_ من از اون شب هیچی یادم نمیاد چرا باید باور کنم اون بچه تو شکمش مال منه ، مامان بهم گفت برم دنبالش خونه آزاده حالش بد شده منم رفتم بعدش یه فنجون قهوه خوردم نمیدونم بعدش چیشد هیچی یادم نمیاد میفهمی
امیر کلافه به مامان و آزاده خیره شد و گفت :
_ شماها چیکار کردید هان !؟
آزاده شروع کرد به گریه کردن که کاملا مشخص بود مصنوعی با همون اشک های تمساحی که میریخت گفت :
_ اون شب بعد خوردن قهوه سیاوش حالش بد شد من و مامان بهش کمک کردیم تو اتاق مهمون خوابید حتی مامان هم تو اتاق بغلی خوابید ولی بعدش نصف شب اردلان اومد تو اتاقم و بهم دست درازی کرد من …
_ خفه شو .
با شنیدن صدای فریاد من ساکت شد که به سمتش رفتم روبروش ایستادم با خشم بهش خیره شدم و گفتم :
_ واقعا فکر کردی اردلان این مزخرفات تو رو باور میکنه بعدش تو رو با آغوش باز میپذیره !؟
آزاده به سمت عمه رفت و کنارش ایستاد گفت :
_ من با تو هیچ حرفی ندارم من فقط میخوام تکلیف بچه ام مشخص بشه .
_ تکلیف تو و اون حرومزاده ای که تو شکمت هست و معلوم نیست از کیه مشخص ، گورت رو از زندگی من و اردلان‌ گم کن .
آزاده نگاهی به اردلان انداخت و با گریه از اتاق خارج شد عوضی چه خوب هم داشت فیلم میومد صدای عصبی عمه بلند شد :
_ توی قاتل حق نداری با آزاده تحقیر آمیز صحبت کنی اون بچه تو شکمش پدر داره و پدرش اردلان تو باید از زندگی …
_ بسه مامان
با شنیدن صدای بلند اردلان ساکت شد ، نگاهش رو از من گرفت و به اردلان دوخت و گفت :
_ هر چه زودتر باید تکلیف آزاده رو مشخص کنی بچه ی تو داره تو شکمش بزرگ میشه دوست نداری که بین فامیل و خانواده اش رسوا بشه آبروی ما و اون بره .
_ اون بچه ی من نیست !
عمه پوزخندی زد :
_ چرا انقدر مطمئن هستی اون بچه تو نیست !؟
_ چون میدونم همش یه نقشه است .
_ اگه نقشه بود آزاده اول تست پدری نمیگرفت که مطمئن بشه بابای بچه تویی و …
_ پس یعنی با خیلیا رابطه داشته که تست گرفته ببینه پدر بچه اش کیه آره !؟
عمه رنگ از صورتش پرید و گفت :
_ چی !؟
_ همین الان خودت گفتی مامان ‌
عمه هول شده گفت :
_ من منظورم اون شکلی که تو فکر میکنی نبود .
اینبار امیر مداخله کرد
_ مامان بسه شما برید خونه بعدا صحبت میکنیم شرکت جای دعوا و اینجور بحث ها نیست .
عمه سری تکون داد و بعد انداختن نگاه تنفر آمیزی به من گذاشت رفت .

عصبی بودم خیلی زیاد نمیتونستم باور کنم اردلان با آزاده رابطه داشته حتی تصورش هم داشت من رو دیوونه میکرد
_ طهورا حالت خوبه !؟
با شنیدن صدای امیر به سمتش برگشتم پوزخندی تحویلش دادم و گفتم :
_ بنظرت من الان میتونم حال خوبی داشته باشم بعد تموم مزخرفاتی که شنیدم ، آزاده از شوهر من حامله اس بچه اون تو شکم شوهر منه و …
اردلان عصبی فریاد کشید :
_ بسه
با شنیدن صدای فریاد بیش از حد بلندش ساکت شدم با چشمهای گشاد شده از ترس داشتم بهش نگاه میکردم چشمهاش قرمز شده بود با صدایی که از شدت خشم و تنفر داشت میلرزید گفت :
_ من هیچوقت با اون هرزه نخوابیدم من اصلا رغبت نداشتم تا حالا به صورتش نگاه کنم چه برسه به خوابیدن باهاش اگه تا حالا تحملش کردم فقط بخاطر نقشه ای بود که داشتم ، من هیچی از اون شب یادم نمیاد چرا باید باور کنم اون زن از من حامله اس آخه چطور همچین چیزی ممکن .
_ اون شب وقتی بیدار شدی کجا بودی !؟
نگاهش رو به امیر دوخت و جوابش رو داد :
_ اتاق آزاده !
چشمهام رو با درد روی هم فشار دادم که امیر ادامه داد :
_ دو تا احتمال میتونه وجود داشته باشه یا اینکه مامان و آزاده با نقشه بهت قرص خواب داده باشند و وقتی بیهوش شدی تو رو برده باشند پیش آزاده لختت کرده باشند ، و احتمال دوم هم اینکه بهت مواد مخدر داده باشند که به خواسته اشون برسند و تو ‌بدون اینکه خبر داشته باشی باهاش خوابیدی .
دستم رو روی قلبم گذاشتم و چنگ زدم خیلی درد داشت یعنی میتونست بچه تو شکم آزاده از اردلان باشه ، اردلان با صدایی که تعجب توش موج میزد گفت :
_ مگه همچین چیزی میشه !؟
_ متاسفانه آره .
اردلان لعنتی گفت و مشتش رو محکم روی میزش کوبید که تموم وسایل هاش با صدای بدی پرت شدند روی زمین ، نگاه امیر به من افتاد به سمتم اومد و پرسید :
_ حالت خوبه !؟
سری به نشونه ی تائید تکون دادم اما اصلا حال من خوب نبود و امیر فهمید مجبورم کرد روی مبل بشینم ، اردلان نگاهش که به حال و روز بد من افتاد اومد کنار پاهام زانو زد و گفت :
_ من همچین کاری انجام ندادم من …
دستم رو روی لبش گذاشتم و یواش گفتم :
_ هیس
با شنیدن این حرف من ساکت شد که ادامه دادم :
_ حتی اگه آزاده حامله شده باشه هم من میدونم تو هیچ تقصیری نداری ، چون تو با میل و بااراده خودت باهاش نخوابیدی اون با نقشه تو رو کشیده سمت خودش من بهت اعتماد دارم اردلان میدونم تو دروغ نمیگی اگه اینکارو انجام داده بودی انقدر مردونه گی داشتی که بدون هیچ ترسی بگی آره من کردم بچه تو شکمش از منه ، میخوام اینو بدونی هر چی که بشه من باز هم کنار تو هستم .
چشمهاش قرمز شده بود
خش دار گفت :
_ اگه اون بچه از من باشه حساب جفتشون رو میرسم نمیزارم این کار مامان و آزاده بی حساب باشه من هیچوقت اون دوتا رو نمیبخشم .
صدای امیر اومد مخاطبش اردلان بود
_ داداش
اردلان بلند شد بهش خیره شد و گفت :
_ بهم کمک میکنی !؟
_ چه کمکی !؟
_ میخوام بفهمم کی باعث مرگ اردوان شده و آزاده چه نقشی تو این ماجرا داره ، همینطور تست پدری !
_ هستم .

با استرس داشتم تو راهرو بیمارستان قدم میزدم ، اردلان و آزاده تست پدرش انجام داده بودند و حالا داشتند جواب آزمایش رو نشون دکتر میدادند ، خیلی احساس بدی داشتم واقعیتش هم میترسیدم با اینکه خیلی خودم رو دلداری داده بودم واقعا سخت بود
_ طهورا
گیج به امیر خیره شدم که نگران به سمتم اومد و گفت :
_ حالت خوبه چرا این شکلی شدی دختر رنگ به صورت نداری شبیه میت شدی .
_ خوبم من نگران نباش
خواست چیزی بگه که در اتاق باز شد با دیدن صورت خندون عمه و آزاده احساس کردم دنیا روی سرم آوار شد اما همچنان خودم رو قوی نشون میدادم نمیخواستم اردلان با دیدن ضعف من احساس بدی بهش دست بده .
اردلان به سمت من اومد و گفت :
_ بریم
بدون اینکه هیچ سئوالی بپرسم دنبالش رفتم اما نگاه های شاد و خندون آزاده و عمه جلوی چشمهام بود ، اردلان با سرعت داشت رانندگی میکرد
_ اردلان
انگار اصلا صدای من رو نشنید چون سرعت ماشین رو بیشتر کرد میترسیدم اتفاق بدی بیفته اردلان الان اصلا حالت عادی نداشت
نفس عمیقی کشیدم و فریاد کشیدم :
_ یواش
با شنیدن صدای فریاد من سرعت ماشین رو کم کرد که نفسم رو آسوده بیرون فرستادم ، با ایستادن ماشین پیاده شدم اومده بود بیرون شهر رفتم کنارش ایستادم و به شهر خیره شدم‌ لبخند تلخی روی لبهام نشست
_ آدمای این شهر خیلی بی رحم هستند نه !؟
با شنیدن این حرفش من نفس عمیقی کشید و گفت :
_ خیلی زیاد
_ عصبی هستی !؟
_ نه بیشتر از اینکه عصبی باشم ناراحت هستم از دست مامانم که همچین نقشه ی کثیفی کشیده بود
_ مامانت دوستت داشت !
_ بخاطر دوست داشتنش باهام کاری کرد که تا آخر عمر کمر من شکسته باشه و دیگه نخوام حتی به صورتش نگاه کنم ، خیلی داغونم نمیدونم باید چیکار کنم بین دو راهی موندم هیچ احساسی نسبت به اون بچه ندارم بچه ای که تو شکم آزاده باشه رو نمیخوام .
دستم رو روی دستش گذاشتم که به سمتم برگشت به چشمهام خیره شد
_ اون بچه هیچ تقصیری نداره .
_ کاش میتونستم زمان رو برگردونم عقب کاش .
_ غصه نخور اردلان بلاخره تموم میشه .
* * * * *
چشمه اشک من خشک شده بود از بس امروز گریه کرده بودم امروز بدترین روز زندگی من بود چون اردلان داشت آزاده رو عقد میکرد یه جورایی مجبور شده بود
میدونستم هیچ احساسی نسبت به آزاده نداره حتی ازش متنفر هم هست اما قلب من چطور میتونست طاقت بیاره که اردلان رو کنار یکی دیگه ببینم .
با شنیدن صدای در اتاق دستی به صورتش خیس شده از اشکم کشیدم و گفتم :
_ بفرمائید .
در اتاق باز شد و اردلان اومد داخل اتاق نگاهش به صورت من دقیق شد اخماش رو تو هم کشید و عصبی پرسید :
_ گریه کردی !؟
هول شده گفتم :
_ نه
به سمتم اومد روبروم ایستاد دستش رو زیر چونم گذاشت و خیره به چشمهای قرمز شده من شد و گفت :
_ حیف نیست بخاطر اون حرومزاده اشکات رو حدر بدی حیف نیست چشمهای خوشگلت بارونی بشه َ!؟

میون گریه به تیپ سر تا پا مشکی که زده بود خیره شدم عشقم امروز تو لباس دامادی خیلی خوشتیپ شده بود ، بی اختیار بغلش کردم و دستام رو خیلی محکم دورش حلقه کردم بوی عطر تنش داشت دیوونه ام میکرد یعنی قرار بود این آغوش بشه برای آزاده من چجوری طاقت میاوردم
دستای اردلان دور من حلقه شد و با صدای بم و خش دار کنار گوش من گفت :
_ هیس آروم باش گریه نکن .
با شنیدن این حرفش صدای گریه ی من شدت یافت ، نمیدونم چقدر گذشت تا طول کشید من آرومتر بشم وقتی آروم شدم ازش جدا شدم اردلان دستی به صورت من کشید و گفت :
_ میدونی من با عشق باهاش ازدواج نمیکنم .
چشمهام رو با درد باز و بسته کردم که ادامه داد :
_ به هیچ عنوان دوست ندارم تو رو این شکلی ببینم اون هم بخاطر آزاده ، بخاطر کسی که هیچ احساسی نسبت به من نداره و فقط برای اینکه ….
ساکت شد نمیدونست چی بگه چون اون هم شک داشت از علاقه آزاده به خودش با صدایی که بشدت گرفته بود و لرزون شده بود گفتم :
_ اردلان
_ جان
کاش میشد بهش بگم من و این شکلی صدا نزن دیوونه ام میکنی اما مثل همیشه به جاش چیز دیگه ای گفتم :
_ ازت یه خواهش دارم میخوام بهم قول بدی در هر شرایطی که بودی بهش عمل کنی من فقط یه خواسته ازت دارم حتی اگه عاشق آزاده هم شدی باید بهش …
دستش رو روی لبم گذاشت
_ من هیچوقت عاشق آزاده نمیشم .
با شنیدن این حرفش یه امیدی ته قلبم روشن شد که گفت :
_ بگو
_ میخوام بفهمی کی اردوان رو کشت تموم این قضیه رو بفهمی دلیلش من میخوام خانواده ی من تو تموم اعضای فامیل واقعیت رو بدونند اینکه من قاتل نیستم .
_ قاتل که مشخص تیناست اما فقط باید بفهمیم اون شب آزاده اونجا چیکار داشته و چه ماجرایی بود چرا همه چیز با نقشه از قبل کشیده شده افتاد گردن تو من بهت قول میدم تموم واقعیت رو بفهمم .
با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نقش بست که صدای در اتاق اومد و پشت بندش صدای عمه
_ اردلان زود باش دیرمون میشه .
اردلان دستاش رو دو طرف صورت من گذاشت و گفت :
_ به هیچ عنوان از خودت ضعف نشون نده تو همسر اول من هستی این ازدواج با آزاده فقط یه اجبار و تا بدنیا اومدن بچه ادامه داره همین .
بعدش خم شد بوسه ای روی پیشونیم‌ گذاشت که چشمهام بسته شد این بوسه حس آرامش عجیبی رو به قلب من سرازیر کرد
* * * * *
بعد رفتن اردلان مثل دیوونه ها داشتم تو خونه قدم میزدم هر چقدر سعی میکردم خونسرد باشم نمیشد
هر چقدر میخواستم به خودم دلداری بدم اینکه اردلان از این ازدواج راضی نیست و از آزاده متنفره اما نمیشد
حال آشوب من با این چیزا اصلا درست نمیشد
با شنیدن صدای باز شدن در خونه با خوشحالی اینکه اردلان برگشته رفتم اما با دیدن آزاده همراهش وا رفتم چرا اون رو با خودش آورده بود .
آزاده با دیدن من نیشخندی زد و گفت :
_ نمیخوای به هووی خودت یه سلام بدی !؟
اخمام تو هم رفت با غیض داشتم بهش نگاه میکردم که اردلان کلافه رو بهش گفت :
_ گمشو یه جا بتمرگ آزاده دوست نداری که دوباره طعم ضرب دست من رو بچشی !؟
آزاده چشم غره ای بهش رفت بعدش به سمت سالن رفت که اردلان با تاسف سری تکون داد .

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن