رمان آرازرمان آنلاین

رمان آراز/پارت پنج

این زن رو نمیشناختم دیگه آیا واقعا این همون عمه مهربون و دوست داشتنی من بود پس چرا انقدر عوض شده بود قلبش پر از سیاهی شده بود ، لبخند تلخی روی لبهام نشست
_اردلان باید من رو طلاق بده نه شما اون هر تصمیمی بگیره من بهش احترام میزارم نمیدونم شما چرا هنوز کینه از من دارید و ….
عمه عصبی میون حرفم پرید و فریاد کشید:
_نمیدونی آره تو پسر من رو کشتی پسر جوون من هنوز حتی داماد هم نشده بود اما توی هرزه اون رو کشتی
ساکت شد اشکاش روی صورتش جاری شدند بعد از چند ثانیه ادامه داد:
_هر روز خاطراتش جلوی چشمهام هست قلبم تیکه پاره شده مادر نیستی بفهمی چی دارم میکشم من بزرگش کردم با دستای خودم جونم به جون بچه هام وصل اما تو اردوان من رو از گرفتی اون خیلی جوون بود چطوری دلت اومد از من بگیریش هان
عمه روی زمین نشسته بود و با صدای بلند داشت گریه میکرد من همه به گریه افتاده بودم میدونستم خیلی سخته براش غم از دست دادن پسرش کاش میشد برم سمتش آرومش کنم و بهش بگم من مقصر نیستم کاش این جرئت رو داشتم ، صدای اردلان تو خونه پیچید:
_مامان
با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم اومد کنار مادرش نشست و سعی داشت آرومش کنه به سختی قدم برداشتم و به سمت اتاق خودم حرکت کردم میدونستم چقدر سخته من جلوی چشمهاش باشم داخل اتاق که شدم همونجا نشستم و صدای گریه ام بلند شد
* * * * *
_طهورا حالت خوبه !؟
با شنیدن صدای اردلان سرم و بلند کردم بهش خیره شدم و با بغض گفتم:
_خیلی سخته اردلان دارم دیوونه میشم
اردلان با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید و گفت:
_باید تحمل کنی طهورا کم مونده بلاخره همه چیز آشکار میشه که اون شب چه اتفاقی افتاده
_خواهرم تینا عاشق اردوان بوده !؟
با شنیدن این حرف من عمیق بهم خیره شد و حرف رو عوض کرد
_مامان خیلی بیقرار شده هر شب کابوس میبینه
با شنیدن این حرفش با گریه نالیدم:
_همش تقصیر منه!
اردلان عصبی دستی داخل موهاش کشید و گفت:
_تو هیچ تقصیری نداری طهورا حتی قاتل اردوان هم نیستی تموم این مدت بیگناه مجازات شدی اما همش تقصیر خودت نباید بخاطر خواهرت خودت رو مجازات میکردی
_اما خواهرم داشت عروس میشد من نمیخواستم زندگیش نابود بشه
_به چه قیمتی به قیمت نابود کردن زندگی خودت ، همین خواهرت که بخاطرش حاضر شدی حتی قصاص بشی قبل از همه اون تو طرد کرد میفهمی !؟
با شنیدن این حرفش با درد چشمهام رو بستم

_گاهی وقتا نباید خودت رو فدا کنی اون هم بخاطر آدم های بی ارزش ، خواهرت اگه بیگناه بود خودش اعتراف میکرد همون موقع و شک نکن بخشیده میشد چون همه میدونستند اون داره ازدواج میکنه عاشق شوهرش هست پس حتما اردوان داشته یه کاری میکرده
به چشمهاش خیره شدم
_منم نامزد داشتم اما هیچکس من رو باور نکرد
با شنیدن این حرف من چشمهای اردلان از شدت خشم قرمز شد و دستاش مشت عصبی بهم خیره شد و با خشم غرید:
_چی
با دیدن صورت اردلان با چشمهای گرد شده از ترس بهش خیره شدم چرا این شکلی شده بود من که حرف بدی نزده بودم با ترس بهش خیره بودم همچنان که صدای عصبیش بلند شد:
_تو واقعا نامزدی داشتی !؟
با ترس سرم رو تکون دادم که با چشمهایی که داشت دو دو میزد هم خیره شد و خش دار گفت:
_دوستش داشتی !؟
_آره
با شنیدن این حرف من بلند شد رفت مات و مبهوت بهش خیره شده بودم چرا داشت اینجوری رفتار میکرد
* * * *
داخل شرکت نشسته بودم چند روز گذشته بود رفتار اردلان خیلی باهام سرد شده بود نمیدونستم دلیل این رفتارش چیه حتی جواب سلام من رو هم نمیداد ، نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم همیشه همینجوری بود من هیچوقت شانس نداشتم همیشه باید غمیگن میبودم!
_طهورا
با شنیدن صدای ارسلان نگاهم رو بهش دوختم و گفتم:
_سلام
با شنیدن این حرف من لبخندی زد و گفت:
_سلام حالت خوبه طهورا !؟
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی مثبت تکون دادم و گفتم:
_سلام ممنون
ارسلان همیشه همین بود خوش برخورد حتی وقتی باهاش نامزدی رو بهم زده بودیم اون میدونست من داشتم قصاص میشدم اما هیچ وقت به خودش اجازه نداد به من توهین کنه یا تهمت بزنه درست برعکس بقیه لبخند تلخی روی لبهام نشست
_خیلی وقته میگذره دلم برات تنگ شده بود طهورا
با شنیدن این حرفش لبخند تلخی روی لبهام نشست که ادامه داد:
_از دست من ناراحت هستی طهورا !؟
با شنیدن این حرفش بهش خیره شدم و گفتم:
_نه
_پس چرا انقدر سرد برخورد میکنی
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_هیچ چیزی مثل گذشته نیست ارسلان خیلی سال گذشته
_ارسلان اینجایی !؟
با شنیدن صدای اردلان به سمتش برگشت و باهاش دست داد اردلان نگاهی به من انداخت که ارسلان بهم خیره شد و گفت:
_میبینمت طهورا فعلا
لبخندی بهش زدم که اردلان با اخم بهم خیره شد لبخند روی لبهام ماسید ارسلان همراه اردلان رفت

_ تو ارسلان رو از کجا میشناسی !؟
دست از غذا خوردن کشیدم و با صدایی که سعی میکردم هیچ لرزشی نداشته باشه گفتم:
_یه آشنای قدیمی
اردلان پوزخندی روی لبهاش نشست و گفت:
_مطمئنی اون یه آشنای قدیمی !؟
با شنیدن این حرف اردلان سکوت کردم میدونستم به یه چیزی شک کرده که داره این سئوال رو میپرسه کمی مکث کردم که دوباره صدای اردلان بلند شد:
_چقدر هم میخواست من هوای زنم رو داشته باشم ، وقتی شنید زن من هستی صورتش شده بود شبیه لبو غیرتی شده بود مطمئنی یه آشنای قدیمی !؟
_نه
بعدش سرم و بلند کردم به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_اون یه آشنای قدیمی نیست
اردلان خونسرد بهم خیره شد که دلم رو به دریا زدم گفتم:
_ارسلان نامزد سابق من بود
اردلان با شنیدن این حرف من پوزخندی زد و گفت:
_پس چرا سعی میکردی این موضوع رو از من پنهان کنی !؟
با شنیدن این حرفش به چشمهاش زل زدم
_موضوع مهمی نبود که من بخوام ازت پنهان کنم اردلان فقط دوست نداشتم گذشته رو زیررو کنم همین
بعدش بلند شدم که صدای عصبیش بلند شد:
_بشین سرجات گفتم
با شنیدن این حرفش ترسیده سر جام نشستم و بهش خیره شدم معلوم بود خیلی عصبیه به من خیره شد و گفت:
_کافیه دور بر ارسلان ببینمت طهورا زنده ات نمیزارم
_اما من که ….
با خشم بهم خیره شد که ساکت شد با ترس آب دهنم رو فرو بودم این موقع ها اردلان وحشتناک عصبی میشد و من اصلا نمیتونستم باهاش بحث کنم
_میشه تمومش کنی ؟!

با شنیدن این حرف من پوزخندی کنج لبهاش نشست با عصبانیت بهم خیره شد و گفت:
_چیه دوست داری باهاش رابطه برقرار کنی دوباره آره نکنه با دیدنش دوباره هوایی شدی ، آره دیگه عشق سابق و …
با شنیدن حرف هاش از کوره در رفتم و عصبی فریاد کشیدم:
_کافیه
با شنیدن صدای فریاد من ساکت شد و با چشمهای گرد شده از تعجب داشت بهم نگاه میکرد ، قطره اشکی روی گونم چکید با حرص بهش خیره شدم و گفتم:
_من و یه هرزه میبینی آره که هر لحظه با یکی هستم من الان زن تو هستم چه با میل خودم باشه چ نباشه الان زن شرعی و قانونی تو هستم چجوری میتونم بهت خیانت کنم و برم پیش مردی که سال ها قبل من رو ترک کرد تو شرایط سختی که داشتم من چطور میتونستم عاشق همچین مرد ذلیلی باشم
سکوت کردم از شدت عصبانیت و گریه داشتم نفس نفس میزدم اون هم به من خیره شده بود و هیچ حرفی نمیزد
_اردلان تو واقعا تصور کردی تو ذهنت من همچین آدمی هستم !؟
منتظر بهش خیره شدم اما هیچ جوابی نشنیدم با دیدن سکوتش با صدای بلندی شروع کردم به بلند بلند خندیدن بعدش ساکت شدم و مثل دیوونه ها شروع کردم به گریه کردن که اردلان محکم من رو بغل کرد به سینه اش مشت کوبیدم و با گریه داد زدم:
_ولم کن کثافط
_هیش آروم باش
_چجوری میخوای آروم باشم اون هم بعد از شنیدن حرف هایی که به من زدی هان چجوری روت شد آخه !؟
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید و گفت:
_آروم باش طهورا عصبی بودم تند رفتم
ازش جدا شدم با چشمهای پر از اشک بهش خیره شدم و گفتم:
_باورت میشه من بهت خیانت کنم !؟
با شنیدن این حرف من سری به نشونه ی منفی تکون داد و خیلی محکم با قاطعیت گفت:
_نه
_پس چرا قلبم رو شکستی اردلان حرف هایی که بهم زدی اصلا خوب نبود یعنی من از دید تو انقدر هرزه بودم که ..
_ساکت باش طهورا
دستش رو روی لبم گذاشت کلافه بهم خیره شد و با صدای خش داری گفت:
_با دیدن ارسلان عصبی شدم و اینکه اون نامزد سابق تو بود اما تو بهم نگفته بودی و این موضوع رو مخفی کرده بودی همین باعث شده بیشتر عصبی بشم من نمیخواستم همچین حرف هایی بهت بزنم ، اما انقدر عصبی بودم مخصوصا با حرف هایی که ارسلان زد و غیرت من رو قلقلک داد
چشمهام گرد شد مگه ارسلان چی بهش گفته بود وقتی دستش رو برداشت متعجب بهش خیره شدم و گفتم؛
_اون چی بهت گفته بود که باعث شد انقدر عصبی بشی و حتی نتونی خودت رو کنترل کنی !؟

با شنیدن این حرف من دوباره عصبی شد چنگی تو موهاش کشید و گفت:
_نمیخوام درباره اش صحبت کنم طهورا
نمیدونستم ارسلان چی بهش گفته که تا این حد عصبی شده اما اینو هم خیلی خوب میدونستم که اصلا چیز خوبی نگفته نفس عمیقی کشیدم که صداش بلند شد
_طهورا
_بله
_معذرت میخوام
با شنیدن این حرفش با چشمهای گشاد شده بهش خیره شدم متعجب شده بودم که اون داشت از من معذرت خواهی میکرد واقعیتش درک کردنش یکم سخت بود چون اردلان انقدر مغرور و خودخواه بود که خیلی کم پیش میومد از کسی معذرت خواهی کنه
_فردا قراره بریم مهمونی چیزی لازم داشتی حتما بهم بگو باشه !؟
با شنیدن این حرفش سری به نشونه ی تائید تکون دادم و گفتم:
_باشه اما کجا قراره بریم مهمونی !؟
با لبخند خاصی بهم خیره شد و گفت:
_سوپرایزه
با شنیدن این حرفش اصلا حس خوبی بهم دست نداد مخصوصا لبخند روی لبهاش نمیدونم چرا اما احساس میکردم اتفاق بدی قراره بیفته نفسم رو بیصدا بیرون فرستادم که صداش بلند شد:
_از چیزی نترس و بهم اعتماد کن طهورا
_من که نترسیدم
_از چشمهات مشخص چقدر ترسیدی
آره ترسیده بودم اما نه بخاطر اون چیزی که اون داشت فکرش رو میکرد بلکه بخاطر چیز دیگه ای اما نمیخواستم این موضوع رو کش بدم.
* * * * *
با دیدن آزاده که لباس سفید رنگ بلندی پوشیده بود و آرایش خیلی غلیظی روی صورتش انجام داده بود ، صورتم جمع شد این چرا خودش رو شبیه دلقک ها درست کرده بود آخه این چه ریخت و قیافه ای بود که واسه ی خودش درست کرده بود ، به سمت اردلان رفت و بازوش رو گرفت در عین تعجب اردلان با لبخند بهش خیره شد قلبم داشت از طپش وایمیستاد چخبر شده بود اینجا چرا اردلان هیچ واکنشی نشون نداد و پسش نزد
_برای چی اومدی اینجا میخوای زجر بکشی آره !؟
با شنیدن صدای تینا خواهرم به سمتش برگشتم متعجب بهش خیره شدم و گفتم:
_منظورت چیه مگه اینجا چخبره !؟
پوزخندی زد و گفت:
_میخوای بگی اصلا خبر نداری اینجا چخبره !؟
_نه من واقعا نمیدونم اینجا چخبره چرا داری با نیش و کنایه حرف میزنی !؟
_اگه نمیدونستی پس اینجا چیکار میکنی ، اون هم نامزدی شوهرت اردلان با معشوقه ی سابق داداشش آزاده
با شنیدن این حرفش تکون شدیدی خوردم و ناباور بهش خیره شدم و گفتم:
_چی داری میگی !

تینا با دیدن صورت شکه و ناباور من انگار فهمید من از هیچی خبر نداشتم چون دستپاچه شد و نگران به سمتم اومد دستش رو روی بازوم گذاشت و گفت:
_حالت خوبه چرا این شکلی شدی اگه تو خبر نداشتی پس اینجا چیکار میکنی !؟
با شنیدن این حرفش قطره اشکی روی گونم چکید که سریع پسش زدم به چشمهاش خیره شدم و گفتم:
_تو مطمئنی که ….
ساکت شدم که تینا با تاسف به من خیره شد و گفت:
_آره
آه تلخی کشیدم اردلان قصدش چی بود میخواست انتقام چی رو از من بگیره حالا که همه ی واقعیت ها رو میدونست خدایا این حق من نیست این همه شکنجه شدن و زجر کشیدن شوهر تینا اومد و صداش زد که تینا رفت نگاهم به اردلان افتاد که داشت به من نگاه میکرد دیگه نمیتونستم اونجا بمونم و شاهد نامزدی اون دو تا باشم اومدم برم که صدای عصبی مامان اومد:
_این اینجا چیکار میکنه دختره ی بی آبرو
به سمتش برگشتم دقیقا روبروی من بودند همراه بابا و پدر بزرگ ، پدر بزرگ نگاهی به من انداخت و خطاب به مامان گفت:
_عروس کافیه نمیخوام صدات رو بشنوم
مامان شکه گفت:
_آقاجون
_ساکت!
با لبخند به پدر بزرگ خیره شدم همین حرفش برای من یه دنیا بود حداقل اون اگه باهام صحبت نکرد اما من رو متهم نکرد و تحقیر نکرد اومدم برم که اسمم رو صدا زد:
_طهورا
با شنیدن صداش ایستادم سرم و بلند کردم و سئوالی بهش نگاه کردم که گفت:
_من هیچکدوم از اتفاق هایی که افتاد رو باور ندارم ، امیدوارم یه روز سر عقل بیای و همه چیز رو اعتراف کنی از چشمهات مشخص چه درد و عذابی داری میکشی الان هم برو از این مهمونی نمیخواد خودت رو تحقیر کنی اردلان اگه ذره ای غیرت داشت تو رو اینجا نمیاورد ، آدم با دشمنش هم همچین کاری نمیکنه
حرف های پدر بزرگ همیشه منطقی و به جا بود
_ممنون
فقط همین رو تونستم بگم و بدون اینکه دیگه چیزی بگم گذاشتم از اون مهمونی کذایی خارج شدم ، نمیخواستم برم سمت خونه همه چیز داشت دیوونه ام میکرد همش تصویر آزاده و اردلان جلوی چشمهای من داشت رژه میرفت نمیتونستم چجوری اون صحنه رو فراموش کنم.
اردلان چجوری تونست باهام همچین کاری کنه اون که فهمید من بیگناهم اینبار میخواست انتقام چی رو از من بگیره اون که میدونست من چقدر دوستش دارم!یعنی نمیدونست از نگاه های بیقرارم از قلب بیتابم
تقریبا دم دمای صبح بود که به سمت خونه رفتم بی حال داخل خونه شدم که صدای اردلان اومد:
_رسیدن به خیر خوش گذشت
با شنیدن صداش با چشمهای قرمز شده بهش خیره شدم دوست داشتم فریاد بزنم اما فقط سکوت اختیار کردم دوست نداشتم حرف ناراحت کننده ای بهش بزنم

بی توجه بهش خواستم به سمت اتاقم برم که اینبار فریاد کشید:
_وایستا
ایستادم اما به سمتش برنگشتم داغون بودم میخواستم برم داخل اتاق و ساعت ها بشینم بخاطر حال و روزی که داشتم گریه کنم اما اگه اردلان دست از سر من برمیداشت
_چرا بدون اینکه هیچ خبری به من بدی از مهمونی گذاشتی رفتی هان کدوم گوری بودی تا این وقت صبح !؟
باز هم سکوت ، انگار عصبی شد بخاطر دیدن سکوت من چون به سمتم اومد و خیره به چشمهام شد و گفت:
_با توام تا این وقت صبح کجا بودی !؟
با چشمهای قرمز شده ام زل زدم تو چشمهاش و گفتم:
_بغل دوست پسرم بودم حالا راحت شدی ….
با خوردن سیلی محکمی ساکت شد شوری طعم خون رو داخل دهنم احساس میکردم ، اما دوباره بهش زل زدم
_تو گوه خوردی همچین زری زدی میفهمی !؟
لبخندی روی لبهام نشست و با لحن تلخی گفتم:
_تو حق داری نامزد کنی من حق ندارم دوست پسر داشته باشم !؟
با شنیدن این حرف من چند ثانیه سکوت کرد انگار فهمید چی باعث شده انقدر داغون باشم با صدای خش داری گفت:
_هیچ چیز اونطوری که تو فکر میکنی نیست !
_آره
با شنیدن این حرف من کلافه گفت:
_اینجوری نباش طهورا اون نامزدی صوری بود من ….
با شنیدن این حرفش شروع کردم با صدای بلند خندیدن اون نامزدی اصلا صوری نبود برق تو چشمهای آزاده و خانواده اش کاش میشد همه رو فراموش کنم
_به من دروغ نگو اردلان من خودم شاهد نگاه هات بهش بودم میتونم بفهمم دوستش داری
بعد تموم شدن حرفم بغض کردم که صداش بلند شد
_کی این چرندیات رو بهت گفته هان !؟
با شنیدن این حرفش عصبی بهش خیره شدم و گفتم:
_نیازی نیست کسی حرفی بزنه من خودم همه چیز رو میبینم درضمن اگه اون نامزدی صوری بود چرا من و بردی هان بدون اینکه حتی بهم بگی اونجا چخبره تو قصد داشتی من و خورد کنی ازم انتقام بگیری
_دیوونه نشو طهورا داری اشتباه میکنی
مثل دیوونه ها شروع کردم به خندیدن من داشتم اشتباه میکردم عجب وقتی خنده ام تموم شد بهش خیره شدم و گفتم:
_بسه اردلان
ساکت شد اون باید میفهمید من بازیچه ی دستش نیستم نمیتونه باهام بازی کنه
_من خیلی زود بعد تموم شدن این ماجرا طلاقم رو ازت میگیرم و تو با هر کی دوست داشتی میتونی ازدواج کنی میدونم این یه ازدواج اجباری بود تو قصدت از ازدواج ما دوتا فقط انتقام بود من هم نمیتونم بیشتر از این تحمل کنم یه مقدار که گذشت درخواست طلاق میدم
بعد تموم شدن حرف هام خواستم برم که صداش بلند شد:
_اما من هیچوقت تو رو طلاق نمیدم

کلافه داشتم کار های ترجمه شرکت رو انجام میدادم لعنت به همه چیز نمیتونستم اصلا درست تمرکز کنم نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم نگاهی به ورقه ی کاغذ روبروم انداختم خواستم شروع کنم که صدای آزاده اومد
_تو که هنوز اینجایی !
سرم رو بلند کردم بهش زل زدم ، لباس مشکی که بخاطر عزای اردوان میپوشید رو از تنش بیرون آورده بود و یه لباس مضحک قرمز پوشیده بود با صورتی که خیلی غلیظ آرایش شده بود بی اختیار شروع کردم به خندیدن که متعجب بهم خیره شد یهو اخماش رو تو هم کشید و با غیض گفت:
_نکنه دیوونه شدی
وقتی خنده ام تموم شد نگاهم رو بهش دوختم
_خیلی باحال شدی ، یعنی اینکه شبیه دلقک های سیرک شدی یه نگاه تو آینه به خودت بنداز
با شنیدن این حرف من عصبی شد چشمهاش خشمگین شد
_حسودیت شده برای همین داری چرت و پرت میگی چون اردلان دیشب با من نامزد شد و من رو دوست داره از این داره میسوزی اما میدونی چیه اون هیچوقت عاشق یه قاتل نمیشه اینو مطمئن باش
_ و هیچوقت عاشق معشوقه داداشش نمیشه!
خشک شده سر جاش ایستاده بود رنگ از صورتش پریده بود دلیل رنگ پریدگی صورتش چی بود
منتظر بودم عصبی بشه و یه چیزی بگه اما اون سکوت کرده بود من هم با چشمهای ریز شده داشتم بهش نگاه میکردم که صدای اردلان اومد:
_ تو اینجایی !
آزاده با شنیدن صدای اردلان دوباره برگشت به حالت اولش به سمت اردلان برگشت لبخندی روی لبهاش نشوند و با ناز عشوه گفت:
_آره داشتم رد میشدم یهویی گذرم افتاد اینجا بریم اتاقت !؟
اردلان سری به نشونه ی تائید تکون داد و بدون اینکه نیم نگاهی به من بندازه همراه آزاده به سمت اتاقش رفتند دوست داشتم یه دعوا درست حسابی باهاش راه بندازم اردلان شوهر من بود اما اون داشت پررویی میکرد
_طهورا
با شنیدن صدای لیلین کارمند جدید شرکت حرصی به سمتش برگشتم و گفتم:
_بله
با دیدن صورت پر از حرص من لبخند قشنگی زد و گفت:
_عزیزم انقدر خودت رد ناراحت نکن اون دختره همیشه اعصاب خورد کن شک نکن یه روز هم رئیس عصبی میشه پرتش میکنه از شرکت بیرون ، با منم رفتار درستی نداشت من خودم نامزد دارم اما اون فکر میکرد به رئیس شرکت چشم دارم برای همین باهام بشدت تند برخورد میکرد
سری به نشونه ی تاسف تکون دادم
_دیوونه اس
_دقیقا
با هم شروع کردیم به خندیدن ، وایستا من حساب این آزاده رو میرسیدم حالا میخوای برای شوهر من ناز و عشوه بیای درسته اردلان هیچ حسی نسبت به من نداشت اما که من داشتم و اون شوهر من بود پس تا موقعی که شوهر من بود حق نداشت به اون عفریته نزدیک بشه با فکر کردن به این موضوع لبخندی روی لبهام نشست

_ انگار امروز خیلی بهت خوش گذشته کپکت داره خروس میخونه !
اردلان با شنیدن این حرف من ابرویی بالا انداخت و با لحن خاصی گفت:
_حسودیت شده
لبخند عصبی زدم و گفتم:
_من چرا باید به اون دختره حسودی کنم آخه مگه چی داره که من ندارم ، درضمن اون باید به من حسودی کنه نه من
اردلان به سمتم اومد یه تیکه از موهام رو تو دستش گرفت و با لحن دیوونه کننده ای گفت:
_اما من هیچکس به چشمم نمیاد که بهش نگاه کنم به تنها کسی که حسودی میکنم همسرم!
با شنیدن این حرفش حس کردم قلبم داره از جاش کنده میشه با شدت داشت خودش رو میکوبید ، ساکت به چشمهای همدیگه خیره شده بودیم که اردلان سکوت بین ما رو شکست و با صدای خش دار و بمی گفت:
_آزاده فقط موقت باهاش هستم میخوام درمورد اردوان و خواهرت تینا یه سری اطلاعات بدست بیارم میدونم که اون از یه چیز هایی خبر داره که ما دوتا روحمون بی خبره
با شنیدن این حرفش چشمهام برق زد و لبخندی روی لبهام نشست پس عاشقش نبود
چقدر اذیت شده بودم من فکر میکردم اردلان آزاده رو دوست داره اما اردلان واقعا یه دیوونه بود
میتونست همون اول این قضیه رو برام تعریف کنه!
_واقعا یه دیوونه هستی
اردلان خیلی مردونه شروع کرد به خندیدن محو خنده هاش شده بودم این مرد روبروم خیلی برام خاص شده بود نمیدونم از چه زمانی اما اینو هم خیلی میدونستم که چقدر عاشقش هستم و نسبت بهش احساس خوبی دارم بی اختیار گفتم
_خیلی قشنگ میخندی
با دیدن نگاهش تازه فهمیدم چه گندی زدم تک سرفه ای کردم خواستم جمع و جور کنم که صداش بلند شد
_اما به زیبایی لبخند تو نیست
خدایا این چش شده بود امشب نکنه قصد داشت قلب عاشق من رو دیوونه کنه!
کاش میشد فریاد بزنم تو صورتش و بهش بگم چقدر عاشقش هستم اما فقط سکوت کردم

حالا که میدونستم اردلان چرا با آزاده نامزد کرده خیالم راحت شده بود اما حس حسادت هنوز با من بود و چشم نداشتم اون رو کنار اردلان ببینم این اصلا دست خودم نبود و انگار اردلان این رو خیلی خوب فهمیده بود چون سعی میکرد جلوی چشمهای من کنارش نباشه و باهاش قرار نزاره
با شنیدن صدای زنگ خونه رفتم در رو باز کردم با دیدن بابا و مامانم متعجب بهشون خیره شدم که صدای خشک بابا بلند شد:
_قصد نداری بری کنار !؟
با شنیدن این حرفش کنار رفتم و با صدایی که از ته گلوم درمیومد گفتم:
_بفرمائید داخل
بابا و مامان بدون نگاه کردن به من اومدند داخل به سمت سالن رفتند و نشستند ، نمیدونستم برای چی اومده بودند و باهام چیکار داشتند سری تکون دادم و به سمت سالن رفتم با صدای گرفته ای گفتم:
_چیزی لازم ندارید !
بابا نگاه سردش رو بهم دوخت و گفت:
_نه ما نیومدیم مهمونی ، بیابشین میخوایم باهات اتمام حجت کنیم و بریم فقط همین
روی مبل روبروش نشستم که صدای مامان بلند شد:
_میدونی که آزاده با اردلان قراره ازدواج کنه
_خوب آره !؟
صدای خونسرد بابا اومد
_تو باید از اردلان طلاق بگیری و یه زندگی دیگه دور از همه برای خودت شروع کنی شنیدی ، تو یکبار زندگی آزاده رو نابود کردی و خواهرم رو عزادار اینبار نمیتونم بهت اجازه بدم زندگی چند نفر رو خراب کنی
شکه بهش خیره شده بودم باورم نمیشد اومده بودند اینجا تا درمورد همچین مسائلی صحبت کنند و از من بخوان تا شوهرم رو تقدیم آزاده کنم اونا پدر و مادر من بودند درست بود اونا فکر میکردند من قاتل هستم برای همین طردم کردند اما بچشون بودم از گوشت و خون خودشون بودم پس چرا قصد داشتند همچین کاری باهام انجام بدند
_شما برای همین اومدید !؟
مامان پشت چشمی نازک کرد و با تمسخر گفت:
_نکنه فکر کردی اومدیم دیدن تو هان !؟
با شنیدن این حرفش تلخ خندیدم به صورتش خیره شدم و گفتم:
_نه اما فکر نمیکردم اومدید اینجا تا از من بخواید شوهرم رو ترک کنم و پیشکش یکی دیگه کنم ، چطور این همه سنگدل شدید من بچه ی شما هستم از گوشت خون خودتون اون وقت شما خیلی راحت دارید درمورد تباه کردن زندگی خودم صحبت میکنید خیلی بی رحم شدید
_نه به اندازه تو
به چشمهای سرد بابا خیره شدم و گفتم:
_به روز پشیمون میشی بابا اما اون روز من شما رو نمیبخشم بابت تموم روز های بدی که داشتم
بعدش بلند شدم که بابا و مامان هم بلند شدند و صدای خشک و سرد بابا بلند شد:
_من هیچوقت نیاز به بخشش تو ندارم ، خیلی زود یا خودت میری از زندگی اردلان بیرون یا ما مجبورت میکنم شک نکن اردلان خودش هم چشم دیدن قاتلی مثل تو رو نداره پس انقدر برای خودت خیالبافی نکن

از سر جام بلند شدم سرد به جفتشون خیره شدم و گفتم‌ :
_جفتتون برید بیرون دیگه هم هیچوقت قصد ندارم شما رو ببینم خیلی وقته من رو از زندگیتون انداختید بیرون من هم امروز شما رو برای همیشه از زندگیم پرت میکنم بیرون
بعدش به سمت در رفتم و باز کردم زیاد طول نکشید که بابا همراه مامان اومد ، بابا نگاه بدی بهم انداخت و گفت :
_زیاد به خودت امیدوار نباش اردلان حتی عاشق تو هم نیست که زیاد تو رو نگه داره خیلی زود عاشق آزاده میشه و اون وقت طلاقت میده
بعدش همراه مامان گذاشتند رفتند ، با رفتنشون در خونه رو محکم بستم و همونجا نشستم شروع کردم به گریه کردن اصلا باورم نمیشد همچین خانواده ای داشته باشم ، حق داشتند از من متنفر باشند بخاطر کاری که فکر میکردند انجام دادم اما من دخترشون بودم از گوشت خون خودشون بودم چجوری میتونستند انقدر سنگدل و بی رحم باشند ، که چشمشون رو روی همه چیز ببندند
خدایا مگه میشد یه خانواده تا این حد سنگدل باشند آه تلخی کشیدم ، نمیدونم چقدر همونجا نشسته بودم داشتم بخاطر زندگی تلخی که داشتم گریه میکردم حتی متوجه نشده بودم اردلان اومده
_ طهورا
با شنیدن صداش با چشمهای قرمز شده بهش خیره شدم ، نمیدونم چی تو صورتم دید که با نگرانی کنارم نشست و با صدای خش دار شده ای گفت :
_برای چی گریه کردی !؟
با شنیدن این حرفش لبخند تلخی روی لبهام نشست و با صدای گرفته ای گفتم :
_شاید بخاطر داشتن همچین خانواده ای نشستم دارم گریه میکنم ، شاید هم بخاطر زندگی نکبت بار خودم
اردلان اخماش رو تو هم کشید و با عصبانیت گفت :
_درست حرف بزن ببینم چیشده !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و با صدای خش دار شده ای گفتم :
_بابا و مامانم اومده بودند
با شنیدن این حرف من گره ی اخماش تنگ تر شد و گفت :
_برای چی !؟
پوزخندی روی لبهام نشست
_تا از زندگی تو و آزاده برم بیرون ، من یکبار زندگی آزاده رو خراب کرده بودم عشقش رو کشته بودم حالا باید بهش فرصت دوباره میدادم و از تو طلاق بگیرم ، اما میدونی من از هیچکدوم اینا ناراحت نشدم میدونی چرا !؟
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_چرا !؟
_چون هیچکدوم این حرفا قلب من رو آتیش نزد ، چون این تصمیمی که من باید بگیرم و من میدونم هیچ اشتباهی مرتکب نشدم که حالا بخوام بخاطرش فداکاری کنم و شوهرم رو تقدیم کنم به آزاده ، قلب من از این آتیش گرفت که خانواده ام من رو از قلبشون از زندگیشون انداختند بیرون اونا اومده بودند میگفتند طلاقت رو بگیر و برای همیشه از این شهر برو این اصلا عادلانه نیست !
_ و تو الان بخاطر همچین خانواده ای ناراحت شدی !؟
قطره اشکی روی گونه ام چکید و با صدای گرفته ای گفتم :
_ اونا خانواده ی من بودند اردلان میتونی بفهمی چه حس مزخرفی داشتم مخصوصا با شنیدن حرف هاشون ، احساس میکنم خیلی تنها شدم .

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن