رمان آنلاینرمان استاد_دانشجو

رمان استاد دانشجو/پارت چهلو پنج

 

لبمو با زبونم تر کردم بازوی امیر و لمس کردم نگاهش سمت من چرخید و پرسید
_ جانم؟
جانم که میگفت همه چیز از یادم میرفت رشته کلام از دستم در می رفت مثل این دختر بچه ها دلم میلرزید و دیگه نمی تونستم حرف بزنم
کمی دست دست کردم و بالاخره شروع کردم به حرف زدن رو بهش گفتم
امیر وقتی تو بیهوش بودی یه اتفاقاتی اینجا افتاده

گفتن این حرف کافی بود تا اخماش تو هم بره و منتظر به من خیره بشه
وقتی صورتش اینطور میشد ازش حساب می بردم
این آدم واقعاً جای حساب بردنم داشت هانا و آرمین که انگار وضعیت مناسب نمی دیدند به سمت در رفتن و گفتن ما بیرون منتظر می مونیم
سریع به سمتشون رفتم و مانع رفتنشون شدم و گفتم نه همین جا بمونین انگار آرمین از چشمام خوند که نمیخوام تنهایی این خبر را به امیر بدم پس رو به هانا گفت

_این بچه رو ببر بیرون هوا بخوره هوای بیمارستان خفس اذیتش میکنه.
هانا بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت و من موند و امیر و ارمین.

دوباره به سمت امیر برگشتم گفتم وقتی که تو بیهوش بودی دشمناتو یه سری از اونایی که تا باهات کار می کردند
یه کارایی کردن عمارت از ما گرفتند
حسابهای بانکی تو بلاک کردن و خیلی چیزای دیگه که من ازشون سر در نمیارم امیر این چیزا برای من اصلا ارزش نداره خواهش می کنم تو خودتو ناراحت نکن و بیخیال انتقام و این چیزا شو.

تو یک صدم ثانیه خون توی چشماش دوید و از جاش بلند شد

_اون حرومزادهای عوضی به چه جراتی دست روی اموال من گذاشتن؟
خوب معلومه فکر کردن امیر رفته و الان می تونن هر غلطی دلشون بخواد بکنن اما اشتباه کردن دمار از روزگارشان در میارم کسی نمیتونه دست روی عمارت من بزاره عمارتی که خودم ساختمش

واقعاً احساس می کنم با یه مشت ابله این همه مدت کار کردم
الان وقتشه که خودی نشون بدم و هر چیزی که از من گرفتن چند برابر شود پس بگیرم .

بازوشو محکم گرفتم و گفتم من نمیخوام اتفاقی برای تو بیفته خواهش می کنم بیخیال این چیزا شو میتونیم از اینجا بریم یه جای دور دور از این آدما

امیر صورتم رو نوازش کرد و گفت
_نگران چیزی نباش ملکه من
منو که میشناسی اتفاقی برام نمیفته میریم هرجایی که تو بخوای حتی اگه بگی میریم ناف تهران زندگی می کنیم ولی قبل رفتن باید این آشغالای عوضی این نامردا حساب پس بدن…

دنیا بی حساب کتاب نیست زندگی من بدتر از دنیاست هر قدمی که بر دارن باید تاوانشو پس بدن.
ملتمس به ارمین نگاه کردم و اون گفت
_به نظر من بهتره که بیخیال بشی درگیری چیزی پیش میاد دوباره روز از نو روزی از نو لیلی بیچاره میمونه و تویی که روی تخت بیمارستانی.

محکم به بازوی ارمین زدم و گفتم زبونتو گاز بگیر
با صدای بلند خندید و گفت

_لیلی اینطور عاشق ندیده بودیم که خدارو شکر به لطف جناب امیر اینم دیدیم.

امیر منو محکم بغل کرد و گفت
_ من دیگه هیچ وقت تورو تنها نمیزارم پس خیالت راحت باشه مستقیم میریم به عمارت .

خیالم راحت می کرد اما میترسیدم از رفتن به این عمارت از روبرو شدن با آدمهایی که نمی خواستم ببینمشون چون میدونستم کسی که توی عمارت ما الان داره زندگی میکنه تو اون مهمونی کذایی هر شب و هر شب بالای سر من می ایستاد و برام کف میزد اگه اون جا می‌رفتیم امیر بی شک می فهمید چی به چیه از ترس داشتم پس می افتادم
واقعا تحملشو نداشتم امیر که انگار به حال من شک کرده بود دستمو گرفت و گفت
_چیزی شده که من نمیدونم؟

لب گزیدم وازش فاصله گرفتم نگاهمو ازش دزدیدم میدونستم این آدم خوب میتونه حرفامو از چشمام بخونه به خاطر حضور آرمین دیگه بیشتر از این پاپی نشد
اما می دونستم تنها که بشیم تا ته این قضیه رو در نیاره بیخیال نمیشه بالاخره کارهای مرخصی انجام شد عادل وقتی فهمید داریم میریم به عمارت اونم نگران تر از من به من خیره شده .

ارمین که از نگرانی ما سر در نمی‌آورد متعجب بود با چشم و ابرو از من می پرسید چی شده و اینجا چه خبره

فرصت نمی شد تا براش توضیح بدم برای همین به عادل اشاره کردم تا همه چیز به آرمین بگه وقتی آرمینم فهمید اوضاع از چه قراره حالش دگرگون شد
اونم دلش می خواست مانع این رفتن بشه دلش نمی‌خواست امیری که تازه به هوش آمده تازه داره بیمارستان مرخص میشه وبره و اوتجا چیزی بشنوه ..

اما هر کاری که کردیم هر بهانه ی آوردیم هر دلیلی آوردیم امیر بیخیال نشد که نشد
توی مسیر عمارت بغلم کرده بود و سرم روی شونه امیر بود

هر دقیقه یکبار پیشونیمو می بوسید و کنار گوشم حرف‌هایی می‌زد که هر دختری اگر می‌شنید هزارباردل می‌داد عاشق می‌شد
اما من فکرم به قدری درگیر بود و ترس همه وجودمو گرفته بود که غرق به فکر و خیال بودم امیر از این همه سردی و بی خیالی من دلخور شده بود کمی از من فاصله گرفت و به بیرون خیره شد

نمی خواستم این حس و داشته باشه اما الان به قدری ترسیده بودم که نمی تونستم هیچ توضیحی بهش بدم….

جلوی در عمارات که رسیدیم واقعاً قلبم داشت از جا کنده میشد چطور باید بهش توضیح میدادم ؟
چطور باید جوابشو میدادم؟

من شکی نداشتم امیر بعد از شنیدن واقعیت ها
بهم می گفت که راضی بوده بمیره و من این کارو نکنم میدونستم اما من نمی خواستم امیر رو از دست بدم به هیچ وجه نمی خواستم از دستش بدم.

قبل از ما عادل از ماشین پیاده شد و در سمت امیر و باز کرد.
به صندلی ماشین چسبیده بودم نمی خواستم پایین بیام عادل بیچاره از منم نگرانتر بود .

ماشین آرمین پشت سرمون ایستاد و آرمین و هانا پایین اومدن .
اونا هم نگران بودن خیلی زیاد مثل من…

امیر از این همه نگرانی سر در نمی‌آورد بدون حرف به سمت عمارت رفت نگهبانا ؛ نگهبان های قدیمی بودن با دیدن امیر در باز کردن و اون وارد شد پشت سرش راه افتادم پاهام میلرزید…

وارد ساختمون که شدیم چرخی توی سالن بزرگ طبقه پایین زد و با صدای بلندی عُمَر شیخی که اونجا زندگی میکرد و صدا زد .

کمی که گذشت عمر ناباور از پله ها پایین اومد و با دیدن امیر سرتا پاشو از نظر گذروند خشکش زده بود باورش نمی شد که امیر بیدار شده و الان سالم و سرحال جلوی روش ایستاده باشه

امیر توی سالن دوری زد گفت
_که وقتی من نیستم دست روی عمارت من میذاری ؟

فکر کردین امیر می میره و دیگه نمیاد نه!
اما من هفت تا چون دارم یکیش رفته تا الان و۶ تایی دیگش برام مونده میفهمی که چی میگم؟

حالا برام توضیح بده چه جرأتی تونستی قدم توی خونه ی من بزاری؟
خونه ای که در نبود من مال زن و بچه ی من بوده !

شیخ عمر کمی مکث کرد کمی فکر کرد و خودشو جمع و جور کرد از پله ها پایین اومد نزدیک امیر شد اما نگاهش به سمت من بود با یه نگاه خاصی بهم خیره شده بود انگار داشت میگفت برگ برنده ما زنته گه کنارت ایستاده

دلم می خواست التماسش کنم تا حرفی نزنه تا امیرو بعد از این همه وقت دوباره عصبی و ناراحت نکنه اما اون نزدیک ترشد و گفت

_من که کاری نکردم من خونه تو گرفتم اونم به خاطر بدهی که داشتی و فک میکردم نمیای و خونه تو بجای بدهیم برداشتم
اما خبر داری شیخ هاتف چیکار کرده برای من گردن کلفتی نکن امیر از اون بپرس!
بپرس زنت چیکارا که نکرده وقتی تو بیهوش بودی!

دیگه پاهام واقعا جون نداشت دیگه نمیتونستم بایستم پس وا رفته روی زمین نشستم
امیر نگاهش سمت من چرخید به قدری عصبی بود که تا به حال ندیده بودم به سمتم اومد

عادل تا خواست براش توضیح بده و مانعش بشه اون وکنار زد نزدیکم شد کنارم روی زمین نشست با اون چشمای که ازشون خون می بارید بهم خیره موند
و پرسید:
این مرتیکه چی داره میگه؟

لب گزیدم و نگاهمو به کف زمین دادم نمی خواستم نگاهش کنم ناخنم وبه کف دستم فشار میدادم داشتم می‌مردم داشتم جون میدادم چیکار باید میکردم ؟

چی میگفتم ؟
آرمین به دادم رسید بازوی امیرو کشید و از زمین بلندش کرد و گفت
_من بهت توضیح میدم همه چیز و من میگم بیخیال لیلی شو…

آرمین و کنار زد دوباره خواست نزدیکم بشه اما دوباره بازوشو کشید و گفت
_ با من حرف بزن گفتم که من بهت میگم این دختر نمیتونه برات توضیح بده من برات بازش می کنم اگه واقعیت رومیخوای…

نگاهی بین من و آرمین رد و بدل کرد و همراه آرمین از عمارت بیرون رفت.

نگاه پر از تنفری به مردی که داشت با پوزخند بهم نگاه میکرد انداختم
با خنده رو به من گفت
_ کسی بخواد منو بکشه پایین منم میکشمش پایین اصلا به این شک نکن .

تو میخواستی پنهان کنی تا خودتو نجات بدی اما من اونقدرا هم که فکر کنی ساده نیستم
با یک کار ساده امیر بی خیال من شد
این خونه برای من اهمیتی نداره فقط باید مانع خشم امیر بشم تا پای منو نگیره اگر لازم بشه همین امروز از این خونه میرم بدهی مو جور دیگه ای با امیر صاف می کنم اما با خودم دشمنش نمیکنم.

حالا تویی و شیخ هاتف که باید مراقب خودتون باشین…
با خنده از پله ها بالا رفت و هانا کنارم نشست و پسرم و از بغلم گرفت.

گریه میکرد و ناراحت بود انگار پسرکم مثل من که همیشه وقتی احساس میکردم همه چیز خوب و روبراهه ورق برمیگشت و کلا همه چی بهم میریخت

با بی حالی همراه هانا از اونجا بیرون رفتیم به سمت حیاط عمارت قدم برداشتیم میترسیدم …

از روبه‌رو شدن با امیر میترسیدم انتظار زیادی بود اگه ازش میخواستم واکنشی نشون نده به پله ها نرسیده آرمین نگران به سمت من آمد و گفت

_ مردک دیوانه است شنید چی شده گذاشت رفت اصلا نذاشت براش کامل توضیح بدم .

نفسم بند اومد دستمو به دیوار گرفتم تا نقش زمین نشم کجا رفته بود یعنی کجا رفته بود
از کنار امیر و آرمین و هانا گذشتم به عادل رسیدم و ازش پرسیدم فهمیدی کجا داره میره و اون به سمت ماشینش دوید و گفت
_احتمالا داره میره سمت عمارت شیخ .

همراهش سوار ماشین شدم ما
باید می رفتم سراغش دیوونه بود وقتی عصبانی می شد دیوونه تر می شد

تمام مسیر و با ترس و وحشت سپری کردم خدا کنه هیچ اتفاقی نمیفته خدا کنه بلایی سرش نیاد خدا کنه فقط سالم بمونه جلوی عمارت شیخ هاتف که رسیدیم نفس عمیقی کشیدم و با عادل سراسیمه به سمت داخل رفتیم

داد و بیدادی که میومد خبر از حضور امیر اونجا داشت شیخ از دیدن امیر شوکه شده بود اما سعی میکرد خودشو بیخیال نشون بده آدماش امیر و گرفته بودند و نمی ذاشتن بیشتر از این به سمت شیخ حمله کنه

خودمو بهش رسوندم درست رو به روش ایستادم و با چشمای گریونم بهش خیره شدم و گفتم
خواهش می کنم تمومش کن من همه این کارا رو کردم تا تو سلامت بمونی تا تو برگردی پیشم پیش پسرت نمیخوام از دستت بدم نمیخوام اتفاقی برات بیفته خواهش می کنم .

امیر نگاهم کرد با همون خشمی که توی چشماش بود نگاهم کرد و کمی مکث کرد و منو کنار زد منو لیلی رو ملکه شو انداخت روی زمین و با فریاد رو به شیخ گفت

_من اگه این عمارت و روی سر تو یکی خراب نکردم امیر نیستم چشم منو دور دیدی و زنم و…
زن منو اوردی وسط بازی کثیفت ؟

فکر می کنی من همین جوری میشینم و توان هر غلطی که کردی کردی و تموم شده؟
پس منو نشناختی باید فکر اینجاش میکردی شیخ هاتف باید فکر اینجاش میکردی منتظر باش منتظر باش و ببین تاوان کاری که کردی چی میشه.

عادل به زور امیر از اونجا بیرون کشید و من پشت سرشون راه افتادم ازش می ترسیدم امیری که الان دیده بودم دقیقاً مثل امیری بود که روز اول دیده بودم وحشی بود غیر قابل کنترل.

سوار ماشین شد کنار ماشین ایستاده منتظر بودم اون بگه بخواد تا منم سوار بشم اما اون سکوت کرد عادل در عقب ماشین و باز کردم من پشت سر امیر نشستم سکوت کرده بود از این آدم از این سکوت واهمه داشتم

ماشین رو که روشن کرد عادل که گاز داد از آنجا که دور شدیم کمی که گذشت به سمت من چرخید و گفت

_که برای اینکه من زنده نگه داری از این گه خوری روکردی ؟
دیگه میخواستی چی کار کنی راستش و بگو تا تختشم رفتی؟

زیرشم بودی ؟

از این که با من جلوی عادل اینطوری داشت حرف میزد خجالت کشیدم ناخن ها و کف دستم فشار دادم و گفتم خواهش می کنم از این حرفا نزن
تو مگه منو نمیشناسی من هیچ خطای دیگه ای نکردم با صدای بلند فریاد زد

_میذاشتی بمیرم میمردم از این بهتر بود اینکه زن منو دست به دست گردوندن میون اون همه گرگ عوضی و رقصوندن …

لیلی انتظار داری من الان چیکار کنم من میمردم بهتر از این بود …

فکر می کنی الان من او به زندگی برگردوندی ؟
دردی به من دادی تا وقتی که زنده ام یادم نمیره .

عادل که بحث ما رو بالا گرفته دید ماشین و کنار خیابون کشید و توی این گرما پیاده شده و با فاصله از ماشین زیر سایه درخت ایستاد خودمو جلوتر کشیدم خواستم صورتش لمس کنم دستم رو کنار زد و گفت

-چند بار با این دستات براشون بشکن زدی رقصیدی ؟

اشکامو پاک کردم و گفتم امیر تورو به خدا اینجوری با من حرف نزن من فقط میخواستم بمونی برگردی پیش من

نمی‌خواستم کسی که عاشقشم شوهرم پدر پسرم رو از دست بدم خواهش می کنم با من اینطوری حرف نزدن.

نفس نفس میزد عرق روی پیشونیش نشسته بود دستاش مشت شده بود و رگای گردن و پیشونیش بیرون زده بود و چشماش…

چشماش پر از خون بود محکم چند بار روی سر و قلبش کوبید و گفت
_من باید میمردم این نه که زنده باشم و این چیزا رو بفهمم .

سریع پیاده شدم و در سمت امیر و باز کردم دستاشو گرفتم و سعی کرد کنارم بزنه پسم بزنه اما نتونست به خودم جرات دادم خودمو توی بغلش انداختم و محکم بغلش کردم و بهش چسبیدم گفتم

تو رو خدا نکن اینطوری میمیرم تو رو خدا نکن اینطوری خواهش می کنم.
میخوای برم؟
بخدا میرم دیگه ام جلو چشمت نمیام هیچ وقت …

صدای تپش قلبش زیر گوشم احساس می‌کردم داشت قفسه سینش می شکافت و می خواست بیرون بزنه .
تپش قلبش شدت که گرفت نفس هاش که تند تر شد آروم اما با همون عصبانیت غرید
_تو غلط می کنی جایی بری بی کس و کاری که بخوای بری ؟
تو حق داری که بری اصلا؟
درسته تو جونمو گرفتی ولی خوب میدونی حق نداری هیچ وقت ازم دور بشی هیچ وقت لیلی….

به عمارت خودمون برگشتیم باورکردنی نبود اما توی این تایم ۳ ساعته شیخ و تمام آدماش از اونجا رفته بودن.
خدمتکارهای قدیمی با دیدن ما خیلی خوشحال شده بودن.
امیر با وارد شدن به عمارت به سمت اتاق کارش رفته بود و در قفل کرده بود نمیخواست با من حرف بزنه و دیگه هیچ میلی به دیدن پسرمونم نداشته انگار!

هانا و آرمین همراه ما به عمارت اومده بودن وقتی اتاقش رو بهشون نشون دادم آرمین دست من وگرفت یه گوشه کشید و گفت

_نگران نباش همه‌چیز حل میشه!

دلم میخواست مثل آرمین خوشبین باشم اما هیچ کسی امیر و بهتر از من نمی شناخت میدونستم وقتی از چیزی عصبی بشه اونم اتفاقی مثل اون اتفاقه شوم دیگه حالا حالاها حالش خوب نمیشه .

پشت در اتاق کارش نشسته بودم و جرات داخل شدن نداشتم.

انگار که پشت در اتاق کارش چادر زده باشم به در تکیه داده بودم و چند ساعتی می شد که منتظرش نشسته بودم تا اجازه ورودم و خودش صادر کنه.
در اتاق که باز شد سریع از جام بلند شدم و با دیدن من پشت در اتاق با تعجب فقط بهم خیره موند و گفت
_هنوز اینجا نشستی؟

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن