رمان آنلاینرمان استاد_دانشجو

رمان استاد دانشجو/پارت چهلو چهار

درسته دشمنمبود و باورم نمی شد که عاشق امیر بشم اما اونقدر بهم علاقه و توجه نشون میداد که ناخودآگاه این اتفاق بیفته باورتون میشه تمام اون ۹ ماهی که حامله بودم شبا بیدار بالای سرم نشست تا اگه اتفاقی افتاده یا من چیزی خواستم بیدار باشه.

هانا از شنیدن این حرفها متعجب گفت
_راست میگی!
امیر همچین آدمی یعنی؟
سرم رو تکون دادم و گفتم امیر خیلی آدمه خوبیه برای بقیه نه برای من خیلی آدم خوبیه من نمیتونستم در مقابل محبت هایی که به من میکنه بهش بدی کنم و ترکش کنم

دیگه کم مونده بود پسرمون به دنیا بیاد من دلگیر بودم از اینکه امیر توی این کار است و حرف دلمو بهش زدم بهش گفتم اگه توی این کارا بمونه و ادامه بده به خراب کردن زندگی دخترای مردم ترکش می کنم گفتم یه روزی با پسرم میرم و دیگه هیچ وقت بر نمیگردم….

هانا و آرمین به دقت داشتن به حرف‌های من گوش می دادن کمی سکوت کردم وآرمین گفت

_ خوب بگو ادامه‌اش؟
بقیه اش چی شد؟
دوباره نگاهم به سمت پسرم کشیده شد و ادامه دادم امیر به من قول داد که پاشو از این جریانات بکش بیرون گفت به هر قیمتی شده یه زندگی آروم و بی دغدغه برای سه نفرمون میسازه اون آدم بد قولی نبود و روی حرفش بود.

وقتی من پسرمونو به دنیا آوردم توی بیمارستان ما رو دید و رفت و چند روزی ازش خبری نبود
چون اون اواخر کاراش کمی مشکوک به نظر می‌رسید خیلی نگرانش شدم میدونستم داره پاشو از این جریانات بیرون میکشه به گفته خودش آدمای کله گنده زیادی بودن که نگذارن امیر پا پس بکشه یا اگر کناره گرفت بخوان بلایی سرش بیارن

چند روزی که گذشت خبری ازش نبود از دلشوره داشتم می مردم حتی یاد ایران و خانوادم نبودم فقط و فقط میخواستم امیر سالم برگرده اما وقتی امیر برگشت چند تا تیر خورده بود و حالش اصلا خوب نبود اون به من گفت که به خاطر من تمام این کارها رو کرده و مشکلات و به جون خرید تا مرد پاکی باشه که دیگه هیچ خلافی انجام نده
اون جونشو بخاطر قولی که به من داده بود به خطر انداخت و الان روی تخت بیمارستان افتاده امیر هر کاری کرد تا خودشو توی دل من جا کنه و موفق شد الان دوسش دارم چون مرد خوبیه چون هیچکس اندازه امیر منو دوست نداره دوستش دارم چون پدر پسرمه و باید کنارش بمونم.

من امیر و بخشیدم اما انتظار ندارم شماها امیرو ببخشید فقط اینو بدونین که اون همه سعیشو کرد که دیگه آدم خوبی بشه و کارنامه سیاه شو پاک کنه.

حرفام که تموم شد داشتم گریه میکردم هانا منو بغل کرد و با بغض گفت

_درکت می کنم عزیزم خودتو اذیت نکن ما توی شرایط تو نبودیم پس حق نداریم نظر بدیم اگه تو میگی امیر عوض شد که اینطور هم به نظر میرسه حتماً همین طوره…
ماکنارتیم پس دیگه لازم نیست غصه بخوری باشه؟

از این همه مهربونیش ازش ممنون بودم آرمین متفکر گفت
_پس برای همینه که به هانا گفتی آرش باهامون نیاد!

سرم رو تکون دادم و گفتم آره چون دیگه آرش جایی توی زندگی من نداره هانا دستم و توی دستش گرفت و گفت

_ من مطمئنم که امیر خیلی زود به هوش میاد و تو دیگه از این همه دردو غصه رها میشی و کنارش یه زندگی که لیاقتشو داری تجربه میکنی.

سرم رو پایین انداختم و گفتم داستان به اینجا ختم نمیشه من یه کاره دیگه کردم که نمیدونم چطوری از پسش بر بیام آرمین ابروهاشو توی هم کشید و پرسشگر بهم نگاه کرد آب دهنم رو پایین فرستادم و گفتم

تمام اموال امیر دست خودش بوده و من هیچ حقی روی اونا ندارم تمام پول‌ها و بقیه چیزاش هم که دشمناش همه تیکه پارش کردن و چیزی ازش نموند
چون دکترا از امیر قطع امید کردن می خواستن که دستگاه ها رو ازش باز کنن
اما من خواهش و التماس کردم که این کار را نکنن و اونا گفتند باید برای هر روزی که این دستگاه ها بهش وصل پول زیادی بدم
منم چون چیزی نداشتم مجبور شدم به همه اونایی که امیر و می شناسن رو بندازم و یکی از اون شیخ های عوضی در قبال پول چیزی از من خواسته که باید تا ۱۱ شب انجامش بدم .

آرمین عصبی چونه منو گرفت و فشار داد و گفت
_چی خواسته لیلی؟

حتی میترسیدم به آرمین بگم چه جوری می خواستم از پس امیر بر بیام؟
اشک و با پشت دست از صورتم پاک کردم و گفتم
از من خواسته ۱۱ شب توی مهمونیش برقصم…

آرمین خشکش زد هانا هیی بلندی زد
ارمین باصدای بلندی فریاد زد
_چه غلطی کرده؟
تو هم قبول کردی ؟؟؟

سرم خیلی پایینتر انداختم و گفتم مجبور شدم باید پول جور می کردم من مجبور شدم از جاش بلند شد و عصبی توی اتاق قدم میزد هر چند ثانیه یه بار موهاشو محکم چنگ می زد و با داد و فریاد می گفت

_مرتیکه حرومزاده…
حرومزاده ی عوضی…

منو هانا گوشه اتاق کز کرده بودیم و به آرمین نگاه میکردیم وقتی آرمین همچین واکنشی نشون داده بود یعنی امیر بی برو برگرد سر از تنم جدا می کرد آرمین به سمتم اومد و گفت
_پاشو ؛پاشو بریم پیش اون مرتیکه من پول و بهش میدم و این قرار کنسل میشه.

با خوشحالی از جام بلند شدم و گفتم واقعا این کارو می کنی؟
باور کن امیر به هوش بیاد سریع پولتو برمی گردونم .
آرمین باعصبانیت داد زد

_ من از تو پول خواستم تو کم به ما کمک نکردی الان من از تو پول میگیرم به نظرت؟
روبه هانا گفتم میشه مواظبه امیرسام باشی تا ما بریم و برگردیم؟

هانا با خوشحالی گفت
_این چه حرفیه خوشحال میشم کنارپسرت بمونم و با خبرای خوب برگردین.
با آرمین راه افتادیم و به سمت عمارت اون شیخ رفتیم علی رانندگی می‌کرد و آرمین صندلی جلو نشسته بود و من عقب.

احساس می کردم درای خوشی باز داره کم کم رو بهم باز میشه وقتی به اونجا رسیدیم و خواستم شیخ وببینم بعد از کمی طول دادن بالاخره اجازه داده شد و با آرمین به سمت جایی که گفته بودن رفتیم

شیخ با دیدن آرمین اخماش توی هم رفت و گفت
_ این دیگه کیه با خودت آوردی؟ آرمین اجازه حرف زدن به من نداد و….

به سمت شیخ رفت و گفت
_فکر کردی یه زنه بی کس و کار پیدا کردی که هرچی دلت بخواد ازش بخوای!

اما شرمنده لیلیه ما بی کس و کار نیست من برادرشم اومدم دنبالش و فهمیدم که جریان چیه الان فقط رقم بگو هرچی که بگی بهت میدم تا این قراره مزخرف تموم بشه و قال قضیه کنده بشه…
نگاهی به سر تا پای آرمین انداخت و گفت

_به همین آسونی که هر وقت دلش خواست بیاد پول بگیره و بعد بره؟
نه از این خبرا نیست من در قبال پولی که بهش دادم و ازش کار خواستم و اون باید این کارو انجام بده جز این هیچ چیزی برای من قابل قبول نیست.

آرمین که رگ گردنش بیرون زده بود و عصبانیت از صورتش می بارید خواست به سمتش حمله کنه که قبل از اینکه من بتونم جلوشو بگیرم دونفر از مردایی که کنار در ایستاده بودن جلوی آرمین و سد کردن و من خودمو بهش رسوندم و گفتم
بیا بریم مهم نیست تا ۱۱ شب انجامش میدم…

منو کنار زد و با صدای بلندی فریاد زد
_یعنی چی که یازده شب ؟
من اینجا مثل بوق بشینم و نگاه کنم که تو برای این عوضی های بی سر و پا میرقصی؟

اصلا به نظرت ممکنه ؛میشه ؟
به قدری بلند داد زده بود که ترسیده خودمو عقب کشیدم دوباره به سمت شیخ رفت و گفت
_ ببین چی دارم بهت میگم خوب گوش کن دو برابر شو بهت میدم حتی سه برابر باشه؟
فقط این قرار و کنسل می کنی!

شیخ دوباره خندید و گفت
_حتی اگه ده برابر این پولم بهم بدی من فقط کاری که خواستم و می خوام نه هیچ چیزه دیگه ای پس الانم از اینجا برو اما بدونه لیلی چون لیلی چند ساعت دیگه قراره برای ما برقصه …

دیگه نمیشد جلو داره آرمین بود اون دو مرد به زور نگهش داشته بودن و آرمین داشت مشت و لگد به سمتش مینداخت اما دستش بهش نمیرسید کشون کشون آرمین و از اتاق بیرون بردن و من موندم و اون شیخ پیر خرفت عصبانی بهم نگاه کرد و گفت

_دیگه از این غلطا نکن چون اینطوری هم خودت هم بچه ات هم شوهرت دیگه باید با زندگی خداحافظی کنید من در حق تو لطف کردم و تو داری چیکار می کنی دنبال راه میگردی تا بزنی زیر قراری که گذاشتیم؟

بغض بدی توی گلو نشسته بود اما تمام سعیمو کردم که از صدام معلوم نباشه رو بهش گفتم این ۱۱ شب و همینجا میمونم اما هیچ وقت یادت نره وقتی امیر بیدار شد و این چیزها به گوشش رسید دیگه کار تو با کرامالکاتبینه..

از اتاق بیرون رفتم و به سمت آرمین که داشتن از خونه به سمت بیرون می بردنش رفتم درست کنارش که رسیدم هنوز داشت داد و بیداد می کرد وقتی منو دید گفت

_یه راهی پیدا می کنم باشه ؟

بهت قول میدم نمیزارم این سگ صفت به خواستش برسه لیلی تو دیگه تنها نیستی تو مارو داری و مطمئنم امیر خیلی زود بیدار میشه!

از محوطه عمارت که بیرون بردنش من داخل برگشتم و به اتاق دیشبی رفتم و نگاهم روی لباس روی تخت افتاد با قدم‌هایی لرزون و آهسته به سمتش رفتم لباس که نه یه شورت و سوتین روی تخت بود که کنارش یه لباس بلند حریر سفید رنگ بود یعنی باید اینارو میپوشیدم ؟
نگاهم روی لباس ثابت مونده بود و خشکم زده بود بالاخره روی زمین آوار شدم و با صدای بلندی شروع کردم به گریه کردن

امیر و صدا کردم و التماسش کردم دیگه بیدار بشه واقعا دیگه وقتش بود که برگرده تا من بتونم نفس راحتی بکشم

نفهمیدم چقدر گریه کردم که هم از خستگی هر روز بیمارستان بودن هم از خستگی و کم جونی اتفاقات اخیر به خواب رفته بودم که لگدی به پهلو خورد چشمامو باز کردم و اون زنه چاق دیروزی رو بالای سرم دیدم سر جام نشستم و چند باری چشمامو بازو بسته کردم

_مگه اومدی هتل که گرفتی خوابیدی پاشو زودتر آماده شو مهمونا کم کم دارن میرسن..
به لباسی که روی تخت بود اشاره کردم و پرسیدم من باید اینو بپوشم خنده ی خبیثی کرد و گفت

_ آره لباس امشبت اینه بهت قول میدم فردا شب دیگه این حریرم نباشه که روی شورت و سوتین به این قشنگی بپوشی…

به این حرف مزخرفی که زده بود با صدای بلند خندید و به سمت در اتاق رفت اما بیرون نرفته برگشت و گفت
_شیخ گفتن رژه قرمز بزن چون قراره امشب مخصوص بعده رفتن مهمونا برای خود شیخ برقصی..

حرفی که زده بود باور نکردم حتماً داشت منو اذیت میکرد
یعنی چی که باید برای خود شیخ می رقصیدم به ناچار بلند شدم و شروع کردم به آرایش کردن به جای رژه قرمز صورتیه کمرنگی زدم موهامو شونه کردم و همونطور باز گذاشتم و لباسامو در آوردم وقتی چیزایی که برام گذاشته بودن و پوشیدم و توی آینه به خودم نگاه کردم به خودم امید دادم که امیر خیلی زود بیدار میشه و منو از این چاهی که توش افتادم بیرونم میاره

وقتی همون زن دوباره سراغم اومد و بهم گفت باید برم پایین پشت سرش راه افتادم دوباره صدای آهنگ عربی عمارتو پر کرده بود از بالای پله ها نگاهی به پایین انداختم…..

دخترای زیادی داشتن اون وسط عربی میرقصیدن خیلی توکارشون ماهر بودن با وجود این دخترا چرا گیر داده بود به من که براشون برقصم که حتی نصف رقصیدن اونارم بلد نبودم ؟
احمقی نثاره خودم کردم و گفتم خوب معلومه بخاطر اینکه امیر و دیونه کنه فقط و فقط همین .

اون زن از پشت منو به سمت پله ها هل داد و گفت
_چرا اینجا وایسادی برو پایین امشب خیلی کار داری …

حرف های مشکوک و نامفهومی می زد که منو گیج می کرد از پله ها که پایین رفتم خیلی سریع موزیک عوض شد انگار که منتظر من بودن رقاص ها کنار رفتن و به من خیره شدن..

شیخ با دستش به وسط سالن و درست پیست رقص رقاص ها اشاره کرد جونی نداشتم انگار پاهام به کف زمین چسبیده بود.
اما مجبور بودم به خاطر امیر به خاطر اینکه زنده نگهش دارم…

چشمامو بستم و خودم رو دست خدا سپردم وسط وسط پیست رقص رفتم
سعی می‌کردم که به اطراف نگاه نکنم نگاهم به زمین بود یا سقف بالای سرم تمام سعیم این بود که به صداهایی که از اطرافم میشنیدم توجه نکنم اما حرفهایی که می زدن داشت حالمو بد و بدتر می کرد خودمو با آهنگ تکون می دادم و تمام تلاشمو می کردم تا روی زمین پخش نشم .
بلاخره که آهنگ تموم شد تا خواستم کنار سالن و پیشه و بقیه رقصنده ها برم دوباره صدای آهنگ همه جا رو پر کرد نگاهم با التماس به شیخ بود اما اون با خنده حال به هم زنی که روی صورتش بود با دستش دوباره به وسط پیست اشاره کرد و من ناچار دوباره شروع کردم به رقصیدن کردم.

تپش قلبم هر لحظه داشت بیشتر و بیشتر می شد احساس می کردم که هر آن ممکن قلبم منفجر بشه پاهام داشت می لرزید و انگار با هر تکونی که به بدنم می دادم یه قدم به مردن نزدیکتر میشدم الان که هانا و آرمین اینجا بودن با خیال راحت می تونستم اینجا بمیرم چون مطمئن بودم اونا مراقبه پسرم هستند
نفسم بند اومده بود دیگه نایی توی تنم نمونده بود آهنگ که تموم شد بدون وقفه دوباره آهنگ دیگه ای شروع شد شیخ باخنده داشت به منی که دیگه توانه رقصیدن نداشتم نگاه می‌کرد

همه داشتن با چشمهای هیز شون بهم نگاه می کردن.

نفس نفس میزدم و دیگه مردایی که اونجا بودن کم کم داشتن لب به شکایت باز می کردن که دوباره شروع کردم به رقصیدن یکی از عرب هایی که کنارم بود و جوان تر از بقیه به نظر می‌رسید نزدیکم شد و با دستش حریری که تنم بود و گرفت و از پشت کشید که باعث شد از تنم در بیاد و توی دستای اون ازم جدا بشه

دیگه کاملا لخت شده بودم دنیا داشت دور سرم می چرخید دیگه الان وقتش بود که من بمیرم این آرزویی بود که الان توی دلم داشتم روی زمین نشستم و با دستام بدنه خودمو پوشوندم تا از نگاه هرزه این آدما در امان باشم

با صدای بلندی که شنیدم همگی به سمت در سالن نگاه کردیم آرمین با علی و عادل وارد جمع شدن و به سمت من اومدن آرمین کتی که تنش بود و در آورد و روی بدن من انداخت و با صدای بلندی فریاد زد

_شما یه مشت حرومزاده ی سگ صفتین حیوونای عوضی…

کاری می کنم تک تکتون به پای ما بیفتین و بخواین جون تو نو ببخشم اما من تا چشمای تک تک شما رو در نیارم ولکن تون نیستم .

از خجالت داشتم آب میشدم آروم گریه میکردم و کت آرمین رو محکم چسبیده بودم که صدای آرمین توی گوشم دوباره زندگی رو بهم

برگردون _امیر بیدار شده لیلی….

بهترین خبری بود که توی زندگی شنیده بودم با چشمای خیسم بهش نگاه کردم و با التماس گفتم

تو رو خدا راست میگی؟
این بار عادل کنارم نشست و گفت

_راست میگه خانوم آقا به هوش اومدن و شما رو میخوان باید زودتر از اینجا بریم…

انگار جون به بدنم برگشته بود اون نترسی و جراتی که از دست داده بودم توی وجودم زنده شد همه زندگی انگار دوباره داشت برای من رنگ خوشی می گرفت از جا بلند شدم و با صدای بلندی رو به شیخ گفتم

مرتیکه عوضی امیر بیدار شده و منتظر باش که اون چشاتو از کاسه در بیاره با تک تک شما هستم منتظر عواقب کارتون باشید شما هایی که وقتی من زن امیر نیاز داشتم کمکم کنید دست رد به سینه ام زدین الان وقتشه که حساب این نارو زدن تونو پس بدین انگار همه از شنیدن بیداری امیر شوکه شده بودند…

آرمین رو بهم گفت
لباسات کجاست باید یه چیزی پوشی تا بتونیم بریم پیش امیر!

سریع به سمت طبقه بالا رفتم
خبر بیدار شدن امیر طوری صدا کرده بود که هیچکس مانع ما نمی شد
نفهمیدم چی و چطور پوشیدم اومدم پایین همراه اونا سوار ماشین شدم

دلم برای چشم‌های باز امیر یه ذره شده بود تمام مسیر گریه می کردم اینبار اشک شوق بود خودمم انگار دیگه داشتم ناامید میشدم برای همین این خبر جون دوباره بهم داده بود

ماشین رو که توی حیاط بیمارستان پارک کردن منتظر هیچ کدومشون نشدم سریع پیاده شدم و با قدم های بلند به سمت بیمارستان دویدم.

تا امیر و نمیدیدم نمیتونستم آروم بگیرم…

اصلاً اطرافمو نمی دیدم این که توی این بیمارستان آدمای دیگه بودن یا نه
دیگه به چشمام نمی اومدم تنها کاری که می کردم این بود به سمت اتاقی که امیر اونجاست برم

نمیدونم داشتم راه می رفتم یا میدویدم یا پرواز می کردم قلبم توی دهنم می زد و اینقدر خوشحال بودم و استرس داشتم و یک دنیا احساسات ضد و نقیض توی وجودم فوران می کرد که حتی کنترلی روی خودم نداشتم

بین راه چند باری روی زمین افتادم اما خیلی سریع از جام بلند شدم وقت لوس بازی و پاهام درد گرفت و دستم کشیده شد نبود…
امیر بیدار شده بود و این برای من یعنی برگشتن نفس برگشتن جون به زندگیم
به اتاقی که قرار بود امیر اونجا ببینم رسیدم نفس نفس میزرم ایستادم و چند نفس عمیق کشیدم نمیخواستم نگرانش کنم نمی‌خواستم با دیدنم نگران بشه که حالم جا اومد در و باز کردم و اولین قدم داخل اتاق گذاشتم.

همون چشمای باز شو که دیدم قلبم ؛قلبم از جا کنده شد انگار…

چشمای بازشو دوباره داشتم می دیدم .
این همه عجله کرده بودم تا به این اتاق برسم ولی الان دیگه جون نداشتم…

با قدمای لرزون به سمتش میرفتم اما هنوزم اون دستگاه ها بهش وصل بود.
بالاخره بهش رسیدم و دستش و به زحمت بالا اورد سریع توی دستم گرفتمش و کنارش روی زمین زانو زدم.

نمیدونستم باید چی بگم حرفام انگار ته کشیده بودن دیدن چشماش کافی بود تا همه چیز از یادم بره…
تنها کاری که تونستم بکنم این بود دستشو بوسیدم چند کوقتی بیهوش بود این کار رو کرده بودم همین جا نشسته بودم و دعا کرده بودم تا بیداربشه.
و الان جواب دعاهامو گرفته بودم چشماش باز بود و داشت به من نگاه می کرد اشکی که از گوشه چشمش روی بالشت زیر سرش افتاد پیشونیم روی دستش گذاشت و با صدای بلند گریه کردم چقدر ترسیده بودم ،ترسیده بودم از دستش بدم
با دست دیگه اش اکسیژنی که روی دهنش بود برداشت و آروم اسممو زمزمه کرد
چه حس خوبی بود که دوباره داشت اسم منو به زبون می اورد حس بی نظیری داشت شنیدن اسمم از زبون این آدم…

با گریه بهش گفتم
جان لیلی بیدار شدی بالاخره امیر؟

آروم پلکاش و باز و بسته کرد و من خودم رو بالاتر کشیدم صورتشو با دستام قاب گرفتم و گفتم داشتم جون میدادم برای این لحظه میدونی چقدر منتظر شدم اینجا صدات کردم که بیدار بشی اما تو چشاتو باز نمی کردی

هر روز از ترس میمردم خدایی نکرده اگه امیر چشاشو باز نکنه من باید چیکار کنم؟
خدا دعامو شنید و تو بیدار شدی برگشتی پیش من…

آروم باز به حرف اومد و گفت
_همه حرفاتو شنیدم…

با هر اشکی که تو میریختی؛
منم جون میدادم …
لیلی معذرت می خوام همیشه باعث آزارت شدم…
انگشتمو روی لبش گذاشتم و گفتم از این حرفا نزن
دیگه نمیخوام فرصتو از دست بدم باید حرفی که توی دلمه رو بهت بزنم امیر
من دوستت دارم …
خیلی دوست دارم.

باورم نمیشه اما عاشقت شدم! میدونی چیه مگه میشه یه زن تو رو کنارش داشته باشه عاشقت نشه؟ عاشقت شدم دنیا رو بهم دادی وقتی بیدار شدی خبرشو که دادن زندگی بهم برگشت…

پسرتم دلتنگته میدونی هر روز توی گوشش خوندم که بابا خیلی زود میاد گفتم بابا هیچ وقت مارو تنها نمیزاره…
حق با من بود امیر من پدر پسرمن پسری که همیشه آرزوش و داشت مطمئن بودم که ما رو تنها نمیزاره

زیاد راحت نمی تونست حرف بزنه توی سکوت به من نگاه می کرد که یکی از پرستاران داخل اومده با عصبانیت رو به من گفت
_مریض و خسته کردی باید بری بیرون زود باش…

اما امیر با همون همیشگی حتی روی تخت بیمارستان آروم زمزمه کرد
_همینجا میمونه…
پرستارکمی بهش نگاه کرد و گفت
_نه همون قدر که زنت عاشقته توام عاشقشی.

صندلی جلو کشیدم و کنارتخت نشستم هیچ کس نمی تونست منو از اینجا بیرون کنه امیر بیدار شده بود من دیگه تنها نبودم همه از امیر حساب می بردن حتی بااینکه نمی دونستن که اون کیه از صورت جدیش حساب می بردن.
دیگه چی کم داشتم

امیربیدار شده بود پسرم کنارم بود دنیا به کامم بود دیگه حرفی نزدم

 

نمیخواستم امیر خسته کنم فقط بهش نگاه کردم کاری که اونم داشت انجام میداد به خاطر داروهایی که بهش می دادند هر لحظه امکان داشت بخوابه
اما خودش رو به زور بیدار نگه می داشت تا به من نگاه کنه می شناختمش یادم نرفته بود دیوونه بازیاش اما من خسته بودم از بی خوابیا نگرانیا گریه ها از نارو خوردن از آدمای نامرد که دورم بودن…

دیگه می تونستم با خیال راحت بخوابم داشتم کی میتونست دیگه منو اذیت کنه وقتی امیرو کنارم داشتم کی جراتشو داشت اصلا؟

با فکر به این چیزا سرم و روی تختش گذاشتم خوابیدم
خوابی که بعد این همه وقت آرامش بود بدون ترس و کابوس بود…

باصدایی که توی اتاق بود چشمامو باز کردم داشتن دستگاه‌ها را از امیر باز می‌کردن نمیدونم چقدر خوابیده بودم اما کمرم کامل گرفته بود .
امیر با لبخند بهم نگاه میکرد رو به پرستار کردم گفتم داری چیکار می کنی آروم خندید و گفت…

_می خواستم بیدارت کنم ولی شوهرت اجازه نداد.
میگفت خیلی وقته که نخوابیدی و الان که اون دوباره بیدار شده
اینطور راحت پیتونی بخوابی.

خوشحال باش داری میبریمش بخش …

یعنی خبر بهتر از این می تونستم بشنوم ؟
از جا پریدم و گفتم باورم نمیشه همه چیز خوب پیش می ره میگن داری میری بخش…

بذار به عادل بگم پسرمونو بیاره نمی خوای ببینیش؟
از شنیدن این حرف چشماش خندید خوب می دونستم چقدر عجله داره تا پسرمونو ببینه پس بهتر بود تا
بیشتر از این منتظرش نزارم واز اتاق بیرون رفتم .

عادل و آرمین هنوزم اونجا بودن کنارشون رفتم و گفتم
میشه یکی تون برید امیر سام و بیارید؟

امیر میخواد ببینتش!
ارمین دست منو گرفت و گفت
_باورم نمیشه که لیلیه ما اینقدر عاشق امیر شده باشه …

اشکمو از روی صورتم پاک کردم و گفتم شما امیر و نمیشناسی فقط بدی هاش دیدی اما اون آدم خوبیه حداقل برای من…

تا من به عادل بگم که دنبال پسرمون بره و بیارتش امیر و از اتاق بیرون آوردن
سریع خودمو کنارش رسوندم و دستشو توی دستم گرفتم و گفتم می بینی همه چی داره خوب میشه

داری میری بخش یه چند روزم اینجامیمونی بعد میریم خونه‌..

دلم برای خونمون تنگ شده…
امیر دلم برای تو توی خونمون تنگ شده…

اما با اوردن اسم خونمون بغض کردم تازه یادم اومد من دیگه خونه ای ندارم خونمون ازم گرفتن دستمو کشید و آروم پرسید
_ چی شده ؟
نمی خواستم ناراحتش کنم حداقل الان نمیخواستم پس گفتم چیزی نیست و رسیدیم کنار آرمین….

آرمین نزدیک امیر شد گفت
_خوشحالم که بیدار شدی لیلی بدجوری به هم ریخته بود.

امیر نگاهی به ارمین کرد و گفت
_ تو که اومدی اینجا ؟

ارمین قاطع جواب داد
_مگه میشد لیلی رو اینجا تنها بزاریم…

اومدیم کمکش اما خوب رسیدن ما همزمان شد با بیدار شدن تو…
خبر نداشتم پاقدمم اینقدر خوبه..

امیر از دیدنش اخم کرده بود یعنی هنوزم ازش به خاطر اون موضوع دلگیر بود؟

از کنارش گذشتیم و خلاصه به اتاقی که برای امیر آماده کرده بودند رسیدیم

امیر جابجا کردن و من دوباره کنارش نشستم می خواستم تا عمر دارم کنارش بشینم به جای تمام این وقتایی که نبود و تنها بودم اصرار می‌کرد تا از همه اتفاقاتی که این جا افتاده با خبر بشه با این حال بدش فکر و خیالش فقط این چیزا بود اما من نمی خواستم هیچ چیزی بهش بگم چی باید می گفتم که خونه تو ثروت تو گرفتن که زن تو مثل یه رقاصه بین جمعیت هیز و شهوت پرست رقصوندن؟
نمیتونستم …
عادل وقتی وارد اتاق شد پشت بندش هانا و آرمین توی اتاق اومدن به سمت هانا رفتم و گفتم

میبینی امیر بیدار شده؟
چشماشو باز کرده دیگه تنها نیستم دیگه برگشت پیشم..

هانا محکم بغلم کرد و گفت
_چشمت روشن عزیزم خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم باورت نمیشه همون لحظه که تورو دیدم فهمیدم چقدر دوستش داری و از ته دل دعا کردم بیدار بشه..

گونشو بوسیدم و از بغل عادل امیرسام و گرفتم و به سمت امیر رفتم صورتشو به سمتش گرفتم و گفتم ببین پسرمونو چقدر خوشگله مو نمیزنه باهات امیر..

دستشو بالا آورد و صورت پسرمونو آروم نوازش کرد…

بیدار شدن امیر کاری کرده بود تا ورق زندگی همه ماها برگرده.
فقط من خوشحال نبودم عادل و برادرش کم از من خوشحال نبودن چند روزی از روزی که امیر توی بخش بستری شد میگذشت و امروز روزی بود که باید مرخصیش می‌کردیم.

نمی دونستم چطور باید به امیر بگم که دیگه خونه ای نداریم یعنی خونه که داریم نمیتونستم بگم خونه رو ازمون گرفتن نمیخواستم ناراحت یا عصبی بشه اما چاره ای جز گفتن حقیقت نداشتم
باید همه چیزو بهش میگفتم خونه پول اصلاً مهم نبود فقط میترسیدم از کاری که با من کردند با خبر بشه کنارش روی تخت نشستم و گفتم امروز که مرخص میشی و برمی گردیم به خونه می خوام یه خواهشی ازت بکنم به سمتم نگاه کرد و گفت
_لیلی بانو جون بخواد هرچی که تو بگی همون میشه شک نکن.

سرم رو روی شونه اش گذاشتم و گفتم می خوام برگردیم ایران و اونجا زندگی کنیم

امیر کمی جا خورد اما گفت
_میدونی که برگشتن ما به ایران کمی مشکل داره من اونجا تحت تعقیبم و اگر بفهمن اونوقته که شوهرت از دستت بره.

به این حرفش آروم خندیدم و گفتم باشه نمیریم ایران حداقل ترکیه خیلی بهتر از اینجاست من از مردم اینجا متنفرم .

صورتمو با دستش نوازش کرد و گفت
_میریم هر جای دنیا که تو بخوای فقط نبینم ناراحت باشی من به خاطر تو رفتم از مرگ برگشتم باورت میشه اون دنیا رو دیدم مدیون توام لیلی مدیون تو ام تو کاری کردی عوض بشم و به قول معروف راه درست رو پیدا کنم .

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن