رمان آنلاینرمان جورچین عشق

رمان جورچین عشق پارت پنجاه و هفت

_: اون روزا متوجه شدم که مامان یه چیزایی رو یادش می‌ره . گاهی زمانو مکانو فراموش می‌کرد. به زور بردیمش دکتر . حدسم درست بود . داشت آلزایمر می‌گرفت . ترسیده بود . می‌گفت آخرش حسرت دامادیت به دلم می‌مونه. یادت که نرفته ۴ سال اومدیم و رفتیم ، رفتارا و بی‌احترامی خانوادتو تحمل کردیم و پا پس نکشیدیم. از در بیرونمون کردین از پنجره اومدیم . واسطه فرستادیم. ولی مرغ مامانت یه پا داشت. 

خاکستر سیگارش را داخل زیر سیگاری که از روی میز برداشته بود تکاند.

_: مامانم می‌گفت انقدر اصرار به کاری نکن . شاید خدا نمی‌خواد . شاید قسمت هم نیستید . هر روز یک دختر جدید معرفی می‌کرد ولی مگه من می‌تونستم به جز تو به کس دیگه‌ای فکر کنم . 

به سمتم چرخید و با انگشت کنار سرش زد.

_: تو اینجا … 

و بعد با دست روی قلبش زد .

_: و اینجا رو تصرف کرده بودی . مگه می‌شد به همین راحتی بیرونت بندازم و یکی دیگه رو جات بذارم؟ 

پفی کشید و روی صندلی ، کنار پنجره نشست.

_: مریضی مامان رو به پیشرفت بود . بیشتر تو گذشته بود. ترسیده بودم .

نگاهش را به من داد.

_: آره من ، مسعود فاتحی‌فرد ترسیده بودم . نمی‌خواستم مامانم مث بابات آرزو به دل بمونه.نمی خواستم با یه حسرت برا همیشه تو گذشته بمونه. 

قبول کردم اما به شرطی که دختر ، انتخاب خودم باشه.

نگاهم رنگی از غم و حسرت به خودش گرفت.دستی پشت گردنش کشید.

_: نه اینکه دوستش داشته باشم . نه .منظورم اون چیزی که تو فکر می‌کنی نبود.

آه پرسوزی کشید و به نقطه نامعلومی چشم دوخت.

_: انتخاب من دختری بود که گاهی برای نظافت خونمون میومد. همه معترض بودن ، می‌گفتن در حد من نیست . ولی من می‌گفتم یا اون یا هیچکس . 

نگاهش را به چشمانم کوک زد.

_: می‌دونی چرا ؟ چون ریحانه فقط دنبال یه سر پناه بود تا بتونه از اون خراب شده بزنه بیرون . می‌دونستم جونش در خطره و هر لحظه می‌ترسید  موقع خماری باباش یه اتفاقی براش بیفته. منم مرد زندگی نبودم . من فکرم و قلبم جای دیگه بود . بالاخره همه رو راضی کردم. خودم باهاش حرف زدم . از تو گفتم . از خودم . از اینکه هیچ انتظاری نباید ازم داشته باشه . اونم قبول کرد. همه‌چی کمتر از اون چیزی که فکر می‌کردیم ،اتفاق افتاد.

سرش را پایین انداخت.صدایش را از دور دستها می‌شنیدم.انگار میان آن روزها دوباره غرق شده بود.

_: نمی‌خواستم جشن و سور و ساتی

داشته باشم. ولی بابام راضی نمی‌شد. می گفت تا اینجا حرف تو بوده از اینجا به بعدش با منه. 

آهی کشید . حسرت در مخمل چشمانش دو دو می‌زد. 

_:برای شب عروسیمون کلی برنامه داشتم . چقد نقشه کشیده‌ بودم . اما همه آروزهام دود شد وقتی تو ، تو اون لباس سفید کنارم نبودی . هر لحظه جاش تو رو تصور می‌کردم ولی نمی‌شد واقعیت یه چیز دیگه بود که من از درکش عاجز بودم. 

نفس عمیقی کشید تا جلوی افتادن قطره اشک سمجش را بگیرد.

_: نمی‌تونی بفهمی چه زجری کشیدم . اون شب تا صبح سیگار دود کردم . نمی‌تونستم نزدیکش بشم . اونم اصراری نداشت. تا دوسال مث دوتا هم خونه بودیم . تنها شانسی که داشتم این بود که ریحانه اصلا سعی نمی‌کرد منو به راه بیاره یا ازم یه شوهر ایده‌آل بسازه. اگه  مهمونی دعوت می‌شدیم ، نقش زن و شوهرای خوشبختو بازی می‌کردیم اما بعدش با فکر اینکه به تو خیانت کردم تا چند روز عذاب وجدان داشتم. 

پاکت سیگارش ، روی میز بازی داد.

_: هیچوقت ناراضی نبود . گله نمی‌کرد . غر نمی‌زد . انگار اونم از این وضعیت راضی بود . اون تو یه اتاق می‌خوابید  منم تو یه اتاق دیگه‌. تنها مکالمه بینمون یه سلام بود و یه شب بخیر . وقتی به خودم اومدم که به وجودش ، به بودنش عادت کرده بودم. من زندگی تو رو خراب کرده بودم ، حق نداشتم با خودخواهی زندگی این دخترو هم خراب کنم. 

فقط شنونده بودم . حرفهایش را در گوشه کنار ذهنم ثبت می‌کردم تا بعد مرورشان کنم. قدرت تجزیه تحلیل حرفهایش را نداشتم.

_: تو رو تو قلبم بایگانی کردمو سعی کردم یه جور دیگه به زندگی نگاه کنم . با خودم عهد کردم تا وقتی فکرم پیش توعه بهش نزدیک نشم . فکر کن چقدر سخته کنار کسی باشی که ذهنت و قلبت پیشش نیست. نمی‌تونی درک کنی . می‌دونی چرا ؟ 

سیگاری آتش زد . دم عمیقی گرفت و دودش را از میان حفره‌های بینی‌اش بیرون داد . با چشمان سرخش خیره‌ام شد . دستی که نخ سیگار را به اسارت گرفته بود تکان داد.

_: چون فکر می‌کنی فقط خودت سختی کشیدی . فکر می‌کنی من تو خوشی بودم . نه نبودم . به والله که نبودم . 

نگاه گرفت .پکی زد و ادامه داد.

_: وقتی نگاه پر از حسرتشو روی بچه‌ها می‌دیدم از خودم بدم میومد . یواش یواش صدای همه دراومد که چرا بچه ندارین ؟ کی می‌خواین بچه‌دار شید ؟ داره دیر میشه . از این حرفای خاله زنکی . اما کسی نمی‌دونست که اون یه دختر بکر و دست نخورده بود. از خودم خجالت می‌کشیدم. تصمیمو گرفتم . شاید به قول مامان ما واقعا قسمت هم نبودیم. 

ته مانده سیگارش را داخل زیر سیگاری فشرد. 

_: یه شب تا صبح گریه کردم ، دعا کردم ، از خدا خواستم کمکم کنه تا به تو فکر نکنم . یه جعبه شیرینی گرفتم رفتم خونه . بعد از دوسال بالاخره زن و شوهر شدیم. اما بچه نمی‌خواستم‌. یه شب از تشنگی بیدار شدم که دیدم ریحانه رو تخت نیست . ترسیدم . من یه بار طعم از دست دادنو چشیده بودم ، نمی‌خواستم دوباره تجربه‌اش کنم.

_: سراسیمه از اتاق رفتم بیرون.

مکث کرد. نگاه نافذش را به چشمان منتظرم دوخت.

_: سر سجاده نشسته بود و دعا می‌کرد . برای تو ، برای خوشبختی تو ، از خدا طلب بخشش می‌کرد که اومده تو زندگی من . از خدا می‌خواست که اگر بخشیدش بهش بچه بده ، اگر نه ، هیچوقت نده . روح بزرگی داشت . تصورشم سخته. کنار مردی زندگی کنی که دلش پیش یکی دیگه‌اس و در عین حال شوهرته ولی عاشق  یه دختر دیگه‌اس. 

کنار پنجره رفت. انگار از مرور خاطرات گذشته آرام و قرار نداشت.

_: از همون شب تصمیم گرفتم بچه‌دار شیم. ولی نشد . دکترا می‌گفتن سالمید ولی خدا نمی‌خواست. ریحانه افسرده شده بود . می‌گفت آه تو پشت زندگیمونه . منم می گفتم نه ، اون دختری که من می‌شناختم این‌طوری نبود که بخواد نفرین کنه. اما ته دلم به حرفام اعتماد نداشتم . من بد جوری زخمیت کرده بودم. حقم بود .حتی اگه نفرینم می‌کردی. اما ریحانه نه.اون بی‌گناه‌ترین آدم این ماجرا بود. خواستم بیام التماست کنم ، به پات بیفتم ولی علی و ساغر نذاشتن. می‌گفتن نباید دوباره زندگیتو ، آرامشتو بهم بریزم. 

آرامش ، زندگی چه کلمات دور از ذهنی . یادم نمی‌آمد بعد از رفتنش روزی را زندگی کرده باشم یا آرامشی داشته باشم . همان روز که رفت زندگی آرامم را با خودش برد.

_: تا اینکه خدا دلش به رحم اومد و ریحانه مادر شد. بارداری سختی داشت ولی تحمل می‌کرد ، صبر می‌کرد . روزی که بچه به دنیا اومد گفتن ریه‌هاش تشکیل نشده باید تو دستگاه بمونه . ریحانه یه چشمش اشک بود و یه چشمش خون . به‌زور از بیمارستان میاوردیمش خونه. 

سکوت کرد. با شانه‌های افتاده و قدمهای سنگین به سمت مبل آمد و نشست . دلم برای این همه ناتوانی‌اش سوخت . در دنیای دیگری سیر می‌کرد. صدای خشدار و بمش سکوت را شکست.

_: نذر کرد اگه بچه خوب بشه از زندگیم بره بیرون. بچه رو بده به ما . می‌گفت خودم می‌رم خواستگاریش ، به پاش میفتم تا قبولت کنه و برگرده و بشه مادر بچم. ولی نشد بچه پر کشید.

چنگی به موهایش کشید .آنقدر محکم که حس کردم تمام تار موهایش را از ریشه جدا کرد. سرش را همان‌طور میان دستانش گرفت.چیزی به اندازه گردو میان گلویم بزرگ و بزرگتر می‌شد. شاید اگر همان شیوای قبل بودم دلداریش می‌دادم اما …

_: چه روزی بود اون روز .وقتی از بیمارستان زنگ زدن و خبر دادن ، ریحانه دیوانه شد . ریحانه‌ی صبور من دیگه اون ریحانه نشد که نشد. خودشو تو اتاق حبس می‌کرد . لالایی می‌خوند . گریه می‌کرد . خودشو می‌زد . آروم و قرار نداشت.

گاهی از سر دردای شدیدی که می‌گرفت خون از بینیش میومد. قرص می‌خورد ، می گفت فشارم حتما رفته بالا.

هرکاری می‌کردم قبول نمی‌کرد بیاد دکتر . تا اینکه یه روز اومدم خونه ، از دیدنش شوکه شدم . یه روسری دور سرش بسته بود . تمام لباساش خونی بود.بی حال روی مبل افتاده بود. 

انداختمش تو ماشین و بردمش بیمارستان . بستریش کردن ، آزمایش پشت آزمایش‌ . آخرشم گفتن سرطان خون داره.

نفسش را پر درد بیرون داد. بزاقش را به سختی پایین داد.مرور خاطرات گذشته بی‌رحمانه بر روح وتنش تازیانه می‌زد.

_: وقتی فهمید زیاد زنده نمی‌مونه ، قسم داد که بعد از مرگش بیام سراغت . می‌گفت حتی اگه ازدواج کرده بود برو ازش برام حلالیت بگیر.نذار عذاب بکشم. 

تنها ناراحتیش همین بود و الا از مردن نمی‌ترسید ، خوشحال بود می‌گفت : می‌رم پیش بچم.بچم طاقت دوریمو نداره.

یه روز صبح که از خواب پاشدم دیدم میز صبحونه‌رو چیده . رنگ صورتش یه جوری بود اما سعی می‌کرد خودشو خوب نشون بده ، ولی من متوجه بی حالیش شده بودم. نذاشت کمکش کنم.

بعد صبحانه گفت :

_: مسعود هوس انار کردم. 

اولین باری بود که ازم چیزی می‌خواست. بی معطلی لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون . دلم شور می‌زد . استرس داشتم . وقتی برگشتم دیدم کنار دستشویی افتاده .نایلون انار از دستم افتاد . وقتی برش گردوندم بدنش رو به سردی می‌رفت.

چشمانش سرخ سرخ بود. قطره اشکی رها شد . با دوانگشت چشمانش را فشرد‌. دلم پر زد برای تنهاییش. چه کشیده بودن . من هم تجربه سخت از دست دادن را داشتم. نذاشت سکوت طولانی شود. صدایش پر از بغض نشکسته بود .

_: دست سردشو بین دست گرمم گرفتم صورت مهتابیشو به سینه‌م فشردم و داد زدم.

_: نرو ریحانه . بمون . تنهاترم نکن.

به زور از بین لبای نیمه بازش گفت :

_ برو سراغش.

و چشماشو برای همیشه بست.ریحانه هم پر کشید و آسمونی شد.

با همان مردمکهای لرزانش خیره‌ام شد.

_: الانم نیومدم بگم زنم شو . بگم برگرد . نیومدم ازت عشقو گدایی کنم. اومدم بگم منم سختی کشیدم. 

اشکش چکید. اولی ، دومی . سد مقاومتش درهم شکسته بود. کاش می‌دانست با هر قطره اشکش چه طور دنیا را بر سرم آوار می‌کند.

_: بخاطر ریحانه اینجام.حلالش کن . ببخشش‌.

به سینه‌اش کوبید.

_: من نامرد گه زدم به زندگی همه . منو نفرین کن . منو حلال نکن. اومدم بگم…

صورتش را پاک کرد ،ولی بی فایده بود ، قطرات اشک به سرعت پایین می‌آمدند. 

_: اومدم بگم ، اومدم که بمونم واسه همیشه. حتی اگه تو نخوای ، پسم بزنی ، اومدم جبران کنم. این بار رفتنی نیستم‌.

کتش را چنگ زد و از خانه خارج شد.

نگاهم مات جای خالیش بود که صدای علی را از فاصله‌ی نزدیکی شنیدم.

_: ما همون‌طور که تو این ده سال کنار تو بودیم ، کنار اونم بودیم . سختیایی که هر دوتون کشیدیدو با چشم دیدیم. از اون چیزی به تو نمی‌گفتیم از تو هم به اون . 

با صدای گرفته‌اش ادامه داد؛

_: سخته مرد باشی و دوسال دست به زنی که شرعا و قانونا محرمته نزنی. سخته عشقتو تو قلبت نگه‌داری و کنار یکی دیگه زندگی کنی. اینو منی که مَردم دارم بت می‌گم.

تغییری در پوزیشنم ایجاد نکردم.سامان به حرف آمد.

_: ما پشت تواییم . هر تصمیمی که بگیری . ولی قبول کن باید حرفاشو می‌شنیدی.

سفیدی موهایش بی‌دلیل نبود . هرکدام نشانی از زجرها ، سختیها و دردهایی بود که در این چند سال کشیده بود. 

نیرویی وادارم می‌کرد تا بروم ، دور شوم از این شهر و خاطراتش.باید دل می‌کندم از این دیار با همه خاطرات خوب و بدش. وقت رفتن رسیده بود.

اولین بلیط به سمت اصفهان را رزرو کردم . نسیم بهترین گزینه بود . چندسالی بود که بخاطر کار محسن به اصفهان مهاجرت کرده بودند . به سرعت چند دست لباس برداشتم و داخل چمدان کوچکم گذاشتم. کاغذی برداشتم و نوشتم .

_”مامان لطفا نگران نشو. به تنهایی نیاز دارم . خودم باهات تماس می‌گیرم. “

با چسب به قاب آینه چسباندم .آهسته و بی‌هیچ سر و صدایی خانه را ترک کردم. آژانس منتظرم بود. سوار شدم و به سمت ترمینال حرکت کرد.

اتوبوس سیاهی شب را می‌شکافت و لحظه به لحظه از شهر دور می‌شد. سرم را به شیشه کنارم تکیه دادم و خاطراتم یک به یک ورق زدم.

روزهای خوش و تلخ گذشته را مرور کردم. مسعود و حکایت زندگیش . 

ریحانه بی‌‌گناه‌ترین آدم این داستان بود که به بدترین شکل تاوان پس داد . دختر بیچاره خیری از این دنیا ندید. زندگی با او سر جنگ داشت.

خورشید از پشت کوههای افراشته قد علم کرد. به سامان خبر نداده بودم . می‌دانستم مخالفت می‌کند .

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن