رمان آنلاینرمان عالیجناب

رمان عالیجناب پارت هجده

« من باباییمو میخوام »
در آخر که دیدم ایلیای منطقی حریف ایلیا کوچولو و ایلیای عاشق نمیشود، تسلیم را پذیرفتم.
وقتی به خودم آمدم که سوار ماشین شده بودم و به حافظ خبر داده بودم که به دنبالش می آیم!
دم خانه اش که میرسم، ماشین را گوشه ای متوقف میکنم ومنتظرش میمانم.
وقتی که از در خروجی بیرون می آید دلم غنج میرود برای قامت همچون سروش !
تازه متوجه میشوم چقدر دلم برایش تنگ شده ! خدایا آخر من چطور توانسته بودم خودم را از دیدنش محروم کنم؟ از روی عادت لبم را تر میکنم و هنگامیکه در را باز میکند، ناخوداگاه زمزمه میکنم: –بابایی… روی صندلی کناری ام مینشیند و با لبخند جواب میدهد:
-جان بابایی
قلبم شروع به تالاپ و تلوپ کردن میکند و بغض چند روزه، تا پس گلویم بالا می آید.
انگار حالم را میفهمد که مرا به بغل میگیرد و نوازشم میکند. -آخه کجا بودی عزیزکم نمیگی دلم برای ایلیام تنگ میشه ؟
نمیدانم چه بگویم.
آخر بعضی حرف ها که گفتنی نیست…
چقدر خوب است که حافظ همچنان مهربان است.
هر کار میکنم کلمه ای جز «سلام» بر زبانم نمینشیند.
خنده ی ملایمی میکند.
-علیک سلام !
سرم را پایین می اندازم.
-نمیخوای راه بیوفتی نه؟
گیج نگاهش میکنم و بلاخره دوزاریم میافتد.
-آهان الان…الان راه میوفتم.
تمام راه را از این دو روز که در کنارش نبودم، حرف میزند. این که چکار هایی کرده و چه کارهایی قرار است انجام دهد.
آنقدر عادی برخورد میکند که خودم هم کم کم شک میکنم که نکند آن دو سه روز غیبتم صرفا توهم است؟!
به مطب که میرسیم به ساعت نگاه میکنم. -اممم فک کنم زود رسیدیم… -آره ولی اشکالی نداره ، خودتم پیاده شو بریم داخل -کی؟من؟! بیام چیکار؟

-یعنی نمیخوای مطبمو ببینی ؟
خب من که از خدایم بود به حریم شخصی اش بیش از پیش وارد شوم و مرا محرم خود بداند.
در واقع هنوز خیلی چیزها از حافظ نمیدانستم و برای فهمیدن آن ها ولع سیری ناپذیری داشتم.
پس پیشنهادش را روی هوا میزنم و همگام با او به سمت ساختمان پا میگذارم.
به اطرافم نگاه میکنم. همه جا از تمیزی برق میزند و از آن جایی که هنوز برای نوبت دهی و ویزیت زود است. میتوان گفت ساختمان خلوت است و تعداد بیماران و مراجعه کنندگان زیاد نیست.
دستم را به سمت آسانسور میکشد و هشدارگونه نامم را صدا میزند. حواسم را جمع میکنم و سوار آسانسور میشوم. با لحنی که در آن توبیخ موج میزند، میپرسد:
-حواست کجاست آخه بچه؟ لبم را میگزم و در حالیکه با انگشتان دستم ور میروم، جواب میدهم. -ببخشید… دکمه طبق چهار را میزند و در آسانسور بسته میشود. -میدونم نمیتونی، ولی حداقل تلاش کن سر به هوا نباشی! میخواهم بگویم «چشم» که آنور تخس درونم بلاخره تحملش تمام میشود.
-خب حالا مگه چیکار کردم ؟ یکم به این ور و اونور نگاه کردم تمرکزم به هم ریخت !
با تعجب نگاهم میکند. مشخص است که توقع حاضر جوابی ام را نداشته! -نه! میبینم که همچین بی سر و زبونم نیستی…! آنقدر عمیق و نافذ نگاهم میکند که هیچ صدایی از گلویم بیرون نمی آید و
تمام تلاشم به تکان خوردن لبم منجر میشود!
-اتفاقا خوبه! مظلوم بودن تو این جامعه باعث میشه همه ازت سو استفاده کنن.
ولی! این اخلاقتو بذار واسه هر کسی جز من!
از آنجایی که اگر از دست خودم عصبانی اش کنم در فضای کوچک آسانسور راه هیچ گونه فراری نیست، ترجیح میدهم فعلا حرفش را گوش دهم و زبان درازی نکنم !
بلاخره آسانسور متوقف و در باز میشود. نفس آسوده ای میکشم و پشت سرش راه می افتم.
-احساس میکنم شدم شبیه جوجه ای که هر جا مامانش میره اون هم دنبالش راه میوفته.
-دستت درد نکنه حالا دیگه من مرغم؟! هول میشوم. -نه نه … منظورم این نبود به خدا …شما… شما شیرید! کمی بیشتر فکر میکنم و این بار مطمئن میگویم: -آره… بهتون میاد شیر باشید.
پا به سالن انتظارش میگذاریم. میز منشی در وسط سالن قرار گرفته ولی هنوز از خودش خبری نیست.
دور تا دور سالن تابلو های عکاسی و یا نقاشی با رنگ های گرم گذاشته شده که ناخوداگاه به بیماران انرژی مثبت میبخشد.
و صندلی های سفید و قهوه ای در دو طرف قرار گرفته اند که با میز قهوه ای منشی ست شده اند.
-حالا چرا شیر؟ حواسم به کل پرت شده و کنجکاو به اطراف نگاه میکنم. -هان؟ …آهان… خب… خب چون مثل یه شیر با ابهت و با اقتدارید…زیبا و قوی هستید جذاب و ترسناکید!
-ترسناک؟!
به یاد لحن حرف زدنش با رویا در آن مهمانی کذایی می افتم ! آن لحن سرد و خشن که برایم ثابت کرده بود همان قدر که میتواند کسی را دوست داشته باشد ، همان قدر هم میتواند از او بدون هیچ تردیدی بگذرد…
-آره! در اتاقش را باز میکند و اشاره میکند داخل بروم.
دکوراسیون اتاق بزرگش، هماهنگ با سالن است با این تفاوت که رنگ طلایی هم در بعضی نقاط به کار رفته
در ابتدای ورود با قفسه ای بزرگ چوبی روبرو میشوم که به جای قسمتی از دیوار به کار رفته.
طبقات مختلف که در بعضی از آنها تابلو هایی از مدارک و افتخارات حافظ و یا کتاب های تخصصی مربوط به رشته اش وجود دارد.
ما بین آن ها چند گلدان و مجسمه های تزئینی هم وجود داشت که باعث شده بود به قفسه ها جلوه ی زیباتری ببخشد و فضای داخل اتاق با نشاط تر به نظر برسد.
صندلی چرم مخصوص خودش مشکی قهوه ایست و دو صندلی قهوه ای رنگ بیمار روبروی او قرار گرفته.
و در سمت دیگر، تخت بیمار بهچشم میخورد که توسط دیوار طلایی رنگ باریکی از سایر نقاط جدا شده.
نا خودآگاه میگویم: -اوه چقدر اینجا خفنه !
با رضایت به اطرافش نگاه میکند.
-پس چی فکر کردی؟ کلی پول واسش خرج شده که یه همچین چیزی از توش در آد!
به این طرف و آن طرف سرک میشکم.
به همه چیز با کنجکاوی نگاه میکنم و سعی میکنم از آن ها سر در بیارم و او به دنبالم به راه می افتد و مدام تذکر میدهد.
«به کتابا دست نزن بچه» «به اون کاکتوس چیکار داری! » «از زیر میز بیا بیرون»
و از این عنق بازی ها…
آخر سر هم من را روی تخت مینشاند و در حالیکه نفس نفس میزد، غر میزند:
– آروم باش دیگه! از روی تخت بالا و پایین میپرم و با ذوق میگویم: -وای چقدر راحته!!! دستش را دو طرف پهلویم میگذارد و آنقدر فشار میدهد، که صدای «آخ»
گفتنم در بیاید. -میدونی که نباید سر به سر آقا شیره بذاری مگه نه؟
چون اگه عصبانی بشه و کارد به استخونش برسه هر کس باعثش شده رو میدره.
حتی اگه پسر کوچولش باشه! لبش را نزدیک گوشم می آورد و زمزمه میکند: -حتی بچه شیرش… ناخودآگاه به خود میلرزم و با آب دهانم را با زحمت قورت میدهم.
من در حالت عادی هم از او کوتاه قامت ترم و حالا که روی تخت نشسته ام و روبه رویم ایستاده، اختلاف ارتفاعم با او چند برابر به نظر میرسد و برای نگاه کردن مجبور بودم سرم را بالا بگیرم.
این باعث میشود ابهتش بیشتر از همیشه به نظر برسد. از تخت جدا شده و روی زانوهایم فرود می آیم. لبخند میزند …

-متوجه شدی؟ سرم را پایین می اندازم -بله بابایی، فهمیدم.
خودم هم نمیدانم چه شد که به یکباره آرام شدم. فقط به نظر میرسید وقتی با آن لحن قاطع و ترسناکش باید ها و نباید ها را برایم تعیین میکند راه دیگری جز اطاعت برایم نمیماند.
دستش را زیر چانه ام میگذارد و وادارم میکند نگاهش کنم… برق رضایت را میتوانم از چشمانش بخوانم
-آفرین توله…! زبانم را در می آورم و شروع به له له زدن میکنم.
اگر قرار بود با این لبخند و رضایت نگاهم کند حاضر بودم همیشه توله ی کوچکش باشم !
از کارهایم خنده اش میگیرد . -نه ! مثل اینکه تو آب نمیدیدی وگرنه شناگر ماهری هستی… چهار دست و پا میشوم. باسنم را به چپ و راست تکان میدهم و دم خیالی ام را حرکت میدهم. سمت میز کارش میرود.
-خب حالا که قول دادی پسر خوبی باشی منم برات جایزه دارم ! اما بهتره اول یه اسم خوشگل هم واست بذاریم ! به سرتا پایم نگاه میکند. -بذار ببینم چی بهت میاد… هیجان زده، دستم را بالا میبرم. -آقا اجازه…ما بگیم چی بهمون میاد؟! -بگو ! -سزار! میگوید «زارت» و قاه قاه میخندد. هاج و واج نگاهش میکنم. چرا میخندد؟ مگر چه گفتم؟ -عههه چرا میخندین؟ -آخه یه نگاه به خودت بنداز! نه واقعا سزار؟ دوباره شروع به خندیدن میکند. پشتم را به او میکنم و با اخم میگویم: -اصلا من دیگه هیچی نمیگم خودتون انتخاب کنید. کمی سرتاپایم را بررسی میکند و با ته ریشش بازی میکند. بعد از چند
لحظه چشمانش برق میزنند و میگوید: -کرانچی! ناباور به سمتش میچرخم و جیغ میزنم: -ددی!
-کوفت، شلوغ کنی اسمتو میذارم ساقه طلایی !
ناخوداگاه دهنم بسته میشود. به هر حال کرانچی بودن آنقدر ها هم بد به نظر نمیرسید…
با ریشخند میپرسد: -دوسش داری؟ خودم را عقب میکشم و با یک جهش رویش میپرم. -هاپ، هاپ از انجایی که توقع نداشته، ناخودآگاه چند قدم عقب میرود. بلاخره کنترلم
میکند و خنده ای از روی تمسخر میزند. -به به ببین اینجا چی داریم… بچه شیری که هاپ هاپ میکنه ! سرش به نشانه تاسف تکان میدهد. با تعجب نگاهش میکنم… نکند واقعا توقع دارد صدای شیر در بیاورم؟ سعی میکنم تمرکز کنم و بیاد آورم که صدای یک بچه شیر چگونه باید
باشد! درمانده به حافظ خیره میشوم. یک تای ابرویش را بالا می اندازد. -اوکی…میتونم بهت ارفاق بدم

۲۱۰

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن