رمان آنلاینرمان عشق صوری

رمان عشق صوری/پارت سیونه

 

 

با پوزخند براندازش کردم.درست شبیه به یه دختر بیست و چند ساله بود نه یه زن سی و چند ساله .طعنه زنان گفتم:

-به لطف مامانم با کسی ازدواج کردم که زندگی رو اونقدر به کامم زهر کرده که راه هارو گم کردم…

اونم پوزخند زد.از در فاصله گرفت و همونطور که سمت ما میومد جواب داد:

-تو همیشه ناشکر بودی.باید اجاره میدادم با اون معشوقه ی یه لاقبات ازدواج میکردی تا الان واسه پول ناهار و شامت دست گدایی جلو بقیه اراز میکردی…

با نفرت گفتم:

-کاش به گدایی میفتادم اما اسیر فرهاد نمیشدم….

نفس عمیقی کشید و گفت:

-چیه شیدا! بار اومدی اینجا که از این حرفها بزنی!؟

عصبی و کلافه گفتم:

-تو منو بدبخت کردی…هم بدبختم کردی هم خجالت زده…شهره منو بخاطر تو سوژه ی خنده ی خودش کرده… مگه چقدر از مرگ بابا گذشته که به فکر ازدواج افتادی و کارت به کارت دعوت فرستادن افتاده!؟

دستشو با نفرت تو هوا چرخوند و گفت:

-شهره گه خورده هرچی گفته!به اون چه ربطی داره…زنیکه سلیطه…

پشت چشمی نازک کرد و اومد سمت حوض و شروع به شستن دستهاش کرد…
بالای سرش ایستادم و گفتم:

-پس بابا چی میشه…بابای بیچاره ای که هنوز چندماه هم از مرگش گذشته….

با لحن تندی جواب داد:

-روح بابای تو واسه من نون و آب نمیشه…زندگی خرج داره..این دختره شیوا دانشگاه آزاد میره…من پول اجاره ی اینجا و دانشگاه ازاد و هزار کوفت و زهرمار دیگه رو از کجا دربیارم…!؟ هان!؟ تو بهم میدی؟ یا شهره جونت….

با تاسف و غم لبخند تلخی زدم.ساده ترین مسائل رو بهونه کرده بود تا هرکاری دلش میخواد انجام بده….هرکاری…..

 

با تاسف و غم لبخند تلخی زدم.ساده ترین مسائل رو بهونه کرده بود تا هرکاری دلش میخواد انجام بده….هرکاری.من درک نمیکردم.درک نمیکردم که اون صرفا فقط به خاطر شیوا داره اینکارو انجام میده.
کنج لبم به لبخند تلخی بالا رفت.متاسف پرسیدم:

-واقعا داری بخاطر شیوا اینکارو انجام میدی؟

کمر خم شده اش رو بلند کرد.دست به کمر اومد سمتم اومد و سوال رو با سوال جواب داد:

-تو جور دیگه ای فکر میکنی مادمازل !؟

جوی و محکم گفتم:

-بله! بله که جور دیگه ای فکر میکنم.زنهای زیادی هستن که بعداز مرگ شوهرشون یه زندگی رو اداره میکنن.تو که فقط خودتی و شیوا….تازه اونم که رفته تو شرکت مدلینگ و میتونه لااقل از پس خرج و مخارج خودش بربیاد….

سرش رو با خنده به چپ و راست تکون داد.انگار یه چیز خنده دار از زبون من شنیده بود که اونطور با تاسف میخندید.اما اون خنده ها رفته رفته محو شدن و حتی یه لبخند هم ازشون بجا نموند. جدی و محکم انگار که بهترین کار ممکن رو انجام میده گفت:

-تو شوهرت s500 داره و خونه اش جردن…خدمتکار واست میپزه و میشوره…لب تر کنی فرهاد هرچی بخوای میزاره کف دستت اما ما چی!؟ ما کی بهمون رسیدگی میکنه؟ فکر میکنی چندرقاز این دختره کفاف خرج زندگی رو میده!؟ نه جونم…من نیازهای زیادی دارم حال کار ندارم..دلم میخواد بعداز اینهمه سختی و بدبختی بقیه ی زندگیمو تو رفاه باشم…نه تو کف یکی دو قرون پول …من ندارم و نمیتونم خرج زندگی کوفتی رو بدم.حق شیواهم هست یه جای بهتر زندگی بکنه…جای بهتر خواستگار بهتر…

سمت کیفم رفتم.از روی زمین برداشتمش و گفتم:

-نگران نباش.همونطور که تونستی منو به یه پسر پولدار بدی شیوا رو هم …

قبل از تموم شدن حرفم که خودش میتونست بقیه اش رو حدس بزنه صداشو برد بالا و گفت:

-تو الان اومدی اینجا منو باز خواست بکنی!؟منو ؟؟ دختر اومده مادر نصیحت بکنه!؟

شیوا واسه بدتر نشدن اوضاعی که البته هردومون بهش عادت دیرینه داشتیم گفت:

-میشه بس کنید…!؟ هردوتاتون….

خیره تو چشمهای مامان و بی توجه به شیوا گفتم:

-شهره هرچی از دهنش دراومد به من گفت.صدبار به من تیکه کفن خشک نشده ی بابامو پروند

حق به جانب و طلبکار پرسید:

-چون شهره دوست نداره من ازدواج کنم منم باید بگم چشم!؟ به خاطر اون باید قید ی خوشی خودمو بزنم!؟ نه جونم…شهره بره به درک ..

کلافه و بی نهایت عصبی گفتم:

-بله به تو باشه که همچی میشخ به درک…تو منو دودستی دست یه مشت آدم عوضی دادی و حالا سرتم درد نمیکنه که اونا بابت کارای تو هی به من سرکوفت بزنن

دستشو به سمت در دراز کرد و گفت:

-بس کن شیدا اگه میخوای این حرفهارو بزنی بهتره برگردی خونه ات…

با نگاهی تلخ نگاهش کردم.بغض گلوم رو گرفت.اینم مادر ما! هیچوقت نتونست مادری بکنه.
کیفمو با دو دست گرفتم و گفتم:

-نگران نباش…میرم!

به سمت در پا تند کردم که شیوا بدو بدو اومد سمتم.لباسم رو از پشت گرفت و گفت:

-شیوا بمون….

سرمو به سمتش برگردوندم و گفتم:

-بمونم جرو بحثمون میشه برم بهنره..

دور از چشم مامان با صدای آروم گفت:

-تو چیکار به اون داری!؟ پیش من بمون.اونو ولش کن..کله اش داغ فکر و ذهن رهام جونشه…

نه! دیگه دوست نداشتم اینجا بمونم .فرهاد هم باهام شرط کرده بود شب رو برگردم حالا که هوا تاریک شده بود. سرمو تکون دادم و گفتم:

-نه باید برم خونه…

بدون اینکخ دستمو رها بکنه پرسید:

-روز عروسی میای!؟

-حتلم از روز عروسیش بمم میخوره

صورتشو مظلوم کرد و گفت:

-بیا شیدا خب…چیکارش داری اونم حق داره…دلش میخواد یه زندگی مرفه داشته باشه…مثل همه ی آدما ی دیگه خسته شده از نداری و فقط و نمیشه و نمیتونیم…. ماهممون دوست داریم یه زندگی آروم داشته باشیم مثل من که دنبال رفاه هستم خب اونم هست…

دستمو از توی دستش بیرون کشیدم و گفتم:

-هر چیزی راه خودشو داره شیوا….

-اون به حرف ما گوش نمیده راه خودشو میره…کاریش نمیشه کرد…

من سکوت کردم و اون ادامه داد:

-میدونی چیه!؟ من ته دلم خوشحالم اون داره ازدواج میکنه لااقل اینجوری دیگه با این و اون لاس نیمزنه…دیگه سر کارایی که معلوم نیست کجان نمیره…

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-شتید حق با تو باشه

-پس بیا تالار..

لبخند محوی زدم و گفتم:

-مراقب خودت باش…

نگاه آخرو بهش انداختم و از اونجا زدم بیرون.بیفایده ترین کار دنیا صحبت با مامان راجب همچین مسائلی بود. اون در آخر کار خودش رو میکرد چون هیچ چیز یه اندازه ی پول و رفاه و چیزای دیگه براش مهم نبود حتی دختراش…

 

پله هارو با گام های آروم و شل ول بالا رفتم و خودم رو به اتاق خواب رسوندم.
کیفم رو روی میز گذاشتم و با درآوردن لباسهام سمت آینه رفتم.
دستمال مرطوب رو خیلی آروم روی کرم پودری که بیشتر جهت مخفی کردن رد کبودی ها بود کشیدم و به این فکر کردم شاید حق با شیوا باشه…شاید اگه مامان ازدواج بکنه دیگه یه جورایی خنثی بشه تمام رفتارهای غلطش….
احتمالا دیگه اون موقع با هر مردی واسه شغل و پول بیشتر لاس نزنه!
یا اینکه دست از خجالت دادن ما جلوی اینو اون برداره…
آرایش روی صورتمو پاک کردم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم.
اینبار به صورت بدون آرایشم توی آینه نگاه کردم.
چاقتر شده بودم.پرخوری های عصبیم بدن و صورتم رو پرتر کرده بود چیزی که اصلا نمیتونستم بپسندمش.
چند مشت آب به سرو صورتم پاشیدم و نفس عمیقی کشیدم.
امیدوار بودم بتونم از این ماجرا از جنبه ی مثبتش یه حیال خوب برای خودم بسازم.
اینکه شیوا دیگه توی اون محله ها پایین شهر قرار نیست زندگی بکنه…یا اینکه شانس موفقیت بیشتری میتونه بدست بیاره.داشتن یه حمایت کننده ی قوی اتفاق بدی نبود!
دستمالی برداشتم و همونطور که صورتمو خشک میکردم اومدم بیرون که درست همون لحظه با فرهاد رو به رو شدم..دراز کشیده بود روی تخت و پاهاش آویزون بودن…
جدیدا مثل روح رفت و آمد میکرد آخه سابق زود می رفت و دیر میومد اما الان مثل یه روح در زمانهایی که انتظارش نمی رفت توی اتاق ظاهر میشد.
همونطور که سمت کمد لباسها می رفتم پرسیدم:

-کی اومدی!؟

دستاشو روی سینه اش گذاشت و جواب داد:

-همین الان…رفتی پیش مادرت!؟

پیرهن تنمو درآوردم و بجاش یه لباس لخت راحتی تنم کردم وجواب دادم:

-آره…رفتم…

-خب…!؟ واقعیت داشت ازدواجش…

پوزحند زدم و با طعنه پرسیدم:

 

-مگه واسه تو فرقی هم میکنه؟ یا مثلا اهمیتی هم داره !؟

نیم خیز شد و نشست روی تخت.شونه بالا انداخت و با یه لبخند کج جواب داد:

-خب معلوم…اون مثلا مادر زن من

نیم نگاه عبوسی بهش انداختم و ناراحت پرسیدم:

-داری منو مسخره میکنی!؟

سرش رو تکون داد و گفت:

-نه…تو عزیز منی چرا مسخره ات کنم

-هه…عزیز…

-هستی شیدا….

-نیستم…

-هستی چون هیچکس به جز تو برای من اهمیت نداره و مهم نیست…

هه! چه مرخرفاتی! زبونا به همچین حرفهایی اعتراف میکرد اما منو آزارهایی میداد که هر زنی رو میتونست از شوهرش متنفر بکنه.
پشت بهش درحالی که توی کمد دنبال یه چیز مناسب میگشتم که پام بکنم پرسیدم:

-برات اهمیت دارم!؟

بلافاصله گفت:

-معلوم که داری قربونت بدم!

بالاخره یه شلوار مناسب راحتی پیدا کردم.
همون جلوی روش ودرحالی که خسته شده بودن از پنهان کردن تنم شلوار جین پام رو کشیدم پایین و گفتم:

-داری و شکنجه میدی!؟داری و آزار میدی!؟

صدای قدمهاشو پشت سرم احساس کردم.اما اینبار دیگه وقت فرار نبود.
نذاشت شلوارمو بپوشم.
بند شُرتم که درس وسط خط باسنم بود بین انگشتش پیچومد و با قرار دادن لبهاش پشت گردنم گفت:

-من تورو خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو میکنی دوست دارم شیدا….تویی که با من نامهربونی…تویی که منو از خودم بیزار میکنی…تویی که جوری رفتار میکنی که من مطمئن بشم دوستم نداری…

پوزخند محوی زدم.یه جوری حرف میزد انگار قبل از اینکه ازدواج کنیم صدبار براش نامه ی فدایت شوم روفرستادم ودهزار بار تو گوشش نجوا کردم عاشقشم.
مسخره بود.تمام این حرفهارو درحالی میزد که خودشم خوب میدونست هزار بار بهش فهمونده بودم دلم با دلش نیست.
اینبار اما تمام اون حرفهارو تو سینه نگه داشتم چون میدونستم از زدنشون هیچی عایدم نمیشه جز دعوا….

پشت گردنم رو بوسید و دست دیگه اشو روی رون پر و خوشتراشم گذاشت و آروم آروم نوازشش کرد.نفس کشداری کشیدم و گفتم:

-دوست داشتن به حرف نیست به عمل…

دستشو رسوند به وسط پام و گفت:

-تو دختر حوبی باشی من هرکاری واست انجام میدم…

دختر خوب بودن یه لفظ کاور مانند و پوششی برای حرف اصلی برده ی خوب بودن بود.
اون از من میخواست برده ی خوبی براش باشم. یه برده ی حرف گوش کن.
یکی که هرچی میگه بگم باشه چشم.
جسم میخوای باشه! روح میخوای ؟ اونم باشه…
و اینا کارایی بودن که من نمیتونستم از پسشون بربیام چون ذره ای نسبت به این آدم حس خوبی نداشتم.
حتی ذره ای…
گوشمو به دندون گرفت وخیلی آروم گفت:

-با این دل من راه بیا…پیخوام که تو دوستم داشته باشی…هیچکس جر من نباید تو قلبت باشه هیچکس…

چشمامو بستم و بدون اینکه تکون بخورم گفتم:

-مهر آدما با اعمالشون به دل ادم میفته…با رفتارها و حرفهاشون….

لاله ی گوشم و بین لبهاش مکید و همونطور که از شهوت و تحریک شدن زیاد نفس نفس میزد گفت:

-من بخاطر تو هرکاری میکنم….من دوست دارم شیدا….من عاشقتم…

باورش نداشتم و قلبم اصلا نمیپذیرفتش.
اما چه کاری از دستم برمیومد جز سکوت و تماشا…
دستش این بار زیر پیرهن تنم لغزید و تا روی شکمم پیروی کرد.
کنار گوشم آه میکشید و ملچ ملوچ کنان همه جامو میبوسید…
شاید باید برای خیلی چیزها اینبار عین یه هرزه به کسی تن میدادم که هیچ عشقی نسبت بهش نداشتم….

 

شاید باید برای خیلی چیزها اینبار عین یه هرزه به کسی تن میدادم که هیچ عشقی نسبت بهش نداشتم….هیچ مهری…هیچ علاقه ای…
منو چرخوند سمت خودش و بی فوت وقت لبهاش رو روی لبهام قرار داد.
چشمامو بستم که نبینم دارم با کی اینکارارو انجام میدم.
با چشمای باز خیلی چیزها برام مرور میشد.
چیزایی که شاید دوباره منصرفم میکرد از ادامه ی این زندگی….
چنان با ولع لبهام رو میخورد که انگار این اولین و آخرین فرصتش برای انجام اینکار بود دستاشو دور تنم حلقه کرد و منی که لخت و تنها با لباس زیر رو به روش ایستاده بودم رو محکم به خودش فشرد.
سرم رو به عقب خم کردم بدون اینکه تو انجام اینکار همراهیش کنم.
دستشو به کمرم رسوند و بعد لبهامو خیلی یهویی رها کرد و گفت:

-شیدا…

چشمامو خیلی آروم باز کردم و بهش خیره شدم.چیزی نگفتم و اون خودش بدون اینکه من سوالی بپرسم گفت:

-دوست دارم تو هم همراهیم بکنی!

آخ چقدر سخت بود بوسیدن کسی که دوستش نداری حتی اگه خدای خوشگلی و جذابیت باشه ….
حرفی نزدم و اون دوباره لباشو روی لبهام گذاشت و همزمان قفل سوتینم رو از پشت باز کرد و تا سینه هام رو بدون مانع لمس کنه….
پلکهامو روهم فشردم و بالاخره همراهیش کردم.
با جدا کردن سوتینم و انداختمش روی زمین یه بار دیگه سرش رو عقب برد تا نفسی تازه بکنه و بعد دوباره لبهاش رو روی لبهام قرار داد و همزمان مشغول باز کردن دکمه های لباس تنش شد.
عقب عقب رفتم و افتادم روی تخت.
بلافاصله پیرهن تنش رو انداخت دور و خیمه زد روی تنم.
قبل از اینکه به بوسه هاش ادامه بده گفتم:

-فرهاد…

خمار نگاهم کرد و جواب داد:

-جونم

نمیدونستم گفتن حرفی که توی سرم بود عاقلانه بود یا نه.این یه شانس بود.یا عصبی میشد و شروع میکرد هارت و پورت کردن یا هم خیلی راحت می پذیرفت و اجازه میداد من دست کم به عنوان یه انسان که حق و حقوق هایی واسه خودش داره کارایی که قبل ازدواج انجام میدادم انجام بدم.
باید کمی باهاش صمیمی تر میشدم. دستامو با تعلل بالا بردم و دو طرف صورتش گذاشتم.
خوشش اومد و رضایت رو تو چشمهاش دیدم.آهسته پرسیدم:

-دوست داری من خوشحال باشم!؟

سرش رو یکم کج کرد و دستمو که یه طرف صورتش بود بوسید و جواب داد:

-معلوم که دوست دارم…

با شستم صورتشو نوارش کردم و گفتم:

-پس بزار برم دانشگاه…بزار کارایی رو انجام بدم که دوست دارم…

بی حرف بهم خیره موند.سکوتش ترسناک بود چون حس کردم الان دوباره جارو جنجال راه مینداره و منو به سواستفاده گری از شرایط محکوم میکنه اما خوشبختانه بعداز یکم سکوت گفت:

-شرط داره…

هه! شرط! میخواست برای من شرط و شروط بزاره. درحالی که از قبل به من گفته بود با هیچ کدوم از کارای من مشکلی نداره.
لعنتی!
پرسیدم:

-باشه بگو…چه شرطی

دستشو روی سینه ام کشید و آهسته مالیدش و همزمان جواب داد:

-به شرطی که آسته بری آسته بیای…نمیخوام با هیچکدوم از همکلاسی های پسرت رابطه داشته باشی.حتی درحد سلام و علیک کردن…

چقدر حالم از این حرفها بهم میخورد.دوست داشتم بزنم تو گوشش و بهش بگم عوضی من نوکر و برده ی تو نیستم اما…
اما خوب و عاقلانه که فکر میکردم باخودم به این نتیجه می رسیدم من باید درس و دانشگاهم رو ادامه بدم پس چاره ای نبود جز سازش …
یه لبخند زورکی تصنعی روی صورتم نشوندم و گفتپ:

-باشه…باشه عز….ی…زم…باشه…

خیره تو چشمهام پرسید:

-قول میدی!؟

تو دلم پورخندی زدم و به حال و احوال خودم و گفتم:

-قول میدم…

مسخره بود آدم برای طبیعی ترین حق و حقوق خودش همچین حرفهایی بزنه اما چاره چه بود.سرش رو تکون داد و گفت:

-باشه…از فردا میتونی کلاساتو بری…

اینو گفت و شروع کرد به باز کردن کمربندش.خیلی سریع شلوارش رو از پا درآورد و خیمه زد روی تنم…
سرش رو فرو برد تو گردنم و شروع به بوسیدن و مکیدن پوست گردنم کرد.
ظاهرا من هرباری برای هر خواسته ای باید یه دست به فرهاد میدادم!
شرتم رو از ما درآورد و خودش رو باهم تنظیم کرد.
دوتااهام رو سفت گرفت و مرد*ونگیشو یه ضرب واردم کرد.
چشمامو بستم و سرم رو به عقب خم کردم و آاااه کشیدم.

آه تو گلویی کشید و گفت:

-چقدر تنگی تو ..اوممممم…تو نظیر نداری…

برخلاف اون لذتی نمی برم.هیچ لذتی.هرچی بود از سر اجبار بود. از سر ناچاری…
شروع کرد خودش رو تند تند عقب و جلو کردن.
لحاف رو چنگ زدم و با فشردن پلکهام روی هم از درد گفتم:

-آاااااه….ه…..

لذت میبرد از درد کشیدن و آه کشیدن من.پهلوهام رو سفت گرفت و سرعت حرکاتش رو بیشتر و بیشتر کرد….

 

* شیوا *

به لباسهای توی ویترین نگاهی پر دقت انداختم. از بین همه ی اون لباسهای مجلسی که تن مانکن بود چشمم رفت سمت یه لباس دو بنده ی کوتاه که در ظاهر مدل ساده ای داشت اما بخاطر رنگ و طراحی روی پارچه اش و خرده ظرافتهاش حتی مانکن رو هم تبدیل کرده بود به یه داف.
با دست بهش اشاره کردم و گفتم:

-خب نظر تو چیه مونا خانم !؟

حین چت کردن چند لحظه سرش رو بالا گرفت و با نگاه کردن به لباس انتخابی من گفت:

-خوبه! خوشگل…به تو هم باید بیاد!

ببین من کی رو برای کمک در انتخاب لباس همراه خودم آورده بودم.مدام سرش تو گوشی بود.
کلافه با آرنج به پهلوش زدم و گفتم:

-غلاف کن اینو دیگه لامصب! سیر تو نمیشی از چت کردن با امیر !؟

بالاخره گوشیش رو که حسابی بخاطرش رو اعصاب من رفته بود گذاشت کنار وگفت:

-گیر دادی به اینا…حواسم هست این مدت سگ اخلاق شدیا…نکنه باز با شهرام زدی به تیپ و تاپ هم!؟ آخه امیر هم میگفت اونم سگ اخلاق شده…

بدون اینکه نگاهش کنم چندقدمی جلو رفتم و در حین تماشای بقیه ی لباسها گفتم:

-بره به درک!

آهسته خندید و قدم زنان پشت سرم اومد و گفت:

-پس درست فکر کردم.قاطی پاتی کردین واسه هم.حالا این بهم ریختن سیم پیچی ار طرف تو بوده با اون!؟

رفتم داخل تا از فروشنده بخوام لباس رو برام بیاره و همزمان گفتم:

-اون…زورگو و قلدر! فکر میکنه منو خریده!

از پشت سر زد روی شونه ام و گفت:

-در هر صورت عزیز جان اون گوشی نازنینتو روشن کن.خوب نیست گوشیتو خاموش میکنی و با گوشی خونه به من زنگ میزنی…

با نفرت و عصبانیت گفتم:

 

-روشن کنم که بازم بهم زنگ برنه و امرو نهی بکنه !؟ عمرا

روی صورتم یه لبخند نشوندم و از فروشنده ی مرد خواستم لباس رو برام بیاره تا پروف بکنم.
کنارم ایستاد و گفت:

-شهرام به امیر گفته که به من بگه که به تو بگم اون گوشی تخمیتو روشن نگه داری…

سرمو به سمتش چرخوندم و گفتم:

-به امیر بگو تا به شهرام بگه که من گفتم اون گوشی تخمیمو روشن نگه نمیدارم و بره به درررررررک !

فروشنده لباس رو برام آورد و با خوش رویی گفت:

-بفرمایید.خدمت شما.تشریف ببرید پروف کنید رنگش البته خیلی بهتون میاد.انتخاب خیلی خاصیه…

تشکر کردم و با برداشتن لباس به سمت اتاقکهای پروف رفتم.مونا با عجله به دنبالم اومد و گفت:

-لج نکن…با هرکی لج میکنی با شهرام لج نکن

سرمو با عصبانیت به سمتش چرخوندم و گفتم:

-چرا؟ مثلا میخواد چه غلطی بکنه!

مضطرب دور و اطراف رو نگاهی انداخت و بعد گفت:

-شهرام عصبانی بشه خدمت هردومون میرسه نه فقط خدمت تو…

پوووووفی کردم و گفتم:

– مثلا میخواد چه غلطی بکنه هممم!؟ میدونی چیه؟ اون عادت کرده…عادت کرده امر و نهی بکنه و به همه دستور بده…عادت کرده همه درمقابلش ترس و لرز داشته باشن اما من اونجوری نیستم.به من ربطی نداره اون عادت داره به زورگویی اما جوابشو نمیدم تا بسوزه…

سری به تاسف برای منی که رو به روش ایستاده بودم تکون داد و گفت:

-این زبون سرخت سر سبزتو به باد میده شیوا…

پوزخندی زدم و گفتم:

-متاسفانه یا خوشبختانه من اصلا از شهرام جون شما نمی ترسم!

یه نگرانی ای از بابت این موضوع داشت که اصلا برای من قابل درک نبود.درسته شهرام ترسناک بود ولی خب واقعا چه غلطی میتونست بکنه؟ میخواست اسلحه کمریش رو از پشت کمرش بیرون بیاره و یه گلوله تو مخمون خالیه بکنه؟
نفسشو باحرص بیرون فرستاد و گفت:

-شهرام دوباره به امیرگفت که من به گوشت برسونم.گفت اون بار آخری با یه حالت کلافه گفت به تو بگی گوشی لعنتیتو روشن بکنی وگرنه…

اخم کردم و گفتم:

-خب وگرنه چی !؟

-بقیه اشو نگفت فقط تا همینجا نقل و قول کرد…

دستمو تکون دادم و گفتم:

-دیوااانه.. دیوونه ای تو بخدا…چرا اینقدر ترسو نباش! ترسو نباش رفیق…

 

برخلاف مونا که بخاطر دوستی امیر احساس میکرد شناخت نسبتا بیشتری نسبت به شهرام داشت منی که خوب میدونستم اون چقدر وحشیه ، آرومتر بودم.
برای من اهمیتی نداشت که نزدیک به چهارروز گوشیمو خاموش کرده بودم تا نتونه بهم پیام بده یا زنگ بزنه.
لباس رو مقابل خودم گرفتم و گفتم:

-میخوام اینو بپوشم.نظرت چیه!؟

دست به سینه با سر کج شده نگاهم کرد.پای چپش رو دو سه بار خیلی آروم تکون داد.نگاه های طمانینه اش خندوندم.
بعدهر چند لحظه سکوت گفتم:

-یه جوری نگام میکنی انگار رو به روت یه نفر ایستاده که قرار دست به حماقت بزرگی بزنه!

دستشو بالا آورد و گفت:

-دقیقااااا….بازی بااعصاب شهرام یعنی بازی با دم شیر.یعنی حماقت..

سرمو جلو بردم و گفتم:

-توداری همه چیزو جدی میگیری…خیلی هم جدی میگیری…من فقط دلم نخواست جوابشو بدم…

-تو تعجب میکنی که جدی میگیرم و من تعجب میکنم که چرا نمیگیری!؟ به روی خشو شهرام‌نگاه نکن…

-بیخیال…

خواستم برم که دستمو گرفت و گفت:

-شیوا…تو چند روز جوابشو ندادی و اون دوبار هشدار داده نزار به بار سوم برسه

دستمو از توی دستش بیرون کشیدم و گفتم:

-بیخودی داری شلوغش میکنی مونا…اون هیچ کاری نمیتونه بکنه…ما وسایلمونو بردیم خونه ی جدید…به زودی هم قراره اونجا زندگی بکنم .باآژانس میرم شرکت با آژانس هم برمیگرم …هیچ غلطی نمیتونه بکنه آدرسمم نمیتونه پیدا کنه مگه اینکه تو بهش بگی…

کنج لبش رو داد بالا وقتی دید من مجاب بشو نیستم و بعد گفت:

-میدونی چیه رفیق…باید به استحضارت برسونم متاسفانه متاسفامه اون عادت داره به حرف گوش کنی ادما و حالا این نافرمونی ها چنان کفریش میکنه که ممکن بدترین واکنش رو از طرفش ببینی

لبخندی سرخوشانه زدم و گفتم:

-نگران نباش دوست عزیز و ملوسم! آمریکا هیچ غلطی نمیکنه!

سری تکون داد و گفت:

-اگه این آمریکا پدرمونودرنیاورد!

خندیدم و پرسیدم:

-خب…بگو ببینم…لباس رو بپوشم!؟

از فکر شهرام بیرون اومد و گفت:

-آره خیلی خوشگله…یارو هم که گفت رنگش خیلی بهت میاد

خوشحال و با ذوق کیفمو دادم دستش و گفتم:

-پس من برم لباس بپوشم! وقتی پوشیدمش درو وا میکنم بیا داخل

-باشه برووو

به سمت اتاقک رفتم.درش رو وا کردم و رفتم داخل.لباسو آویزون کردم و مشغول باز کردن دکمه های لباسم شدم و همزمان از همونجا خطاب به مونا گفتم:

-برای میکاپ بنظرت پیش کدوم آرایشگر برم!؟

صداش از بیرون خیلی ضعیف به گوشم رسید:

-پیش گلسا میریم دیگه ..من که فقط کار اونو قبول دارم

مانتوم و بعدهم تیشرتم رو درآوردم و گفتم:

-آره فکر کنم گلسا بهتر باشه….یه وقت چیزی به امیر نگی

پرسید:

-راجب چی!؟

سرمو به در نزدیک کردم تا حرفامو بشنوه و بعد گفتم:

-راجب عروسی دیگه…نمیخوام از طرف تو جای منو به اون شهرام عوضی بده…

چندتا سرفه کرد و گفت:

-شیوا لباسه خوب بود ..؟ پوشیدی!؟

لخت شدم و گفتم:

-آره دارم میپوشم….مونا گوش دادی چیگفتم؟ اصلا دوست ندارم اون قوزمیت بفهمه من کجام

دوباره شروع کرد سرفه کردن و بازم بحث رو پیچوند:

-خب اندازه بود!؟

-الان دارم میپوشم…مونا…فکر کنم باید کفش مناسبش هم بخرم….خب داشتم چی میگفتم…آهان….
نبینم به امیر بگی قراره با من بیای مهمونی امیر بدونه به اون قوزمیت عوضی آدرس رو میده ..

یه لگد آروم به در زد و گفت:

-شیوا…

-کوفت…هی میپیچونی که بعدا بگی نشنیدی من چیگفتم.مونا به امیر بگی نگفتیا…

لخت که شدم لباس رو پوشیدم و خودم تو اون آینه های سرتاسری برانداز کردم.خیلی ازش راضی بودم اونم بعدار کلی پاساژ گردی..

لبخند رضایت آمیزی زدم و گفتم:

-خب پوشیدم…ازش خوشم اومد…بیا تو نگاه کن

عقب عقب رفتم و بدون اینکه بچرخم درو باز کردم و دوباره به خودم توی آینه خیره شدم اما در کمال ناباوریم بجای مونا این شهرام بود که اومد داخل اتاقک و بعدهم درو از داخل قفل کرد‌…‌

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن