رمان آنلاینرمان عشق صوری

رمان عشق صوری/پارت سیو شش

 

دست بردم سمت خشتکش و شروع کردم مالیدن مردونگی سیخ شده اش و دقیقا همون لحظه آهی از دهنش بیرون پرید که من روهم داغتر و داغتر کرد….
دیگه نتونستم به این فکر کنم که اونی که من دوستش دارم و همیشه دلم میخواست باهاش در ارتباط باشم دیاکو بود نه شهرامی که قرار بود همه چیز بینمون صوری باشه.
تو همون حالت به هرسختی ای که بود کمربندش رو باز کردم و بعد لبه ی تیشرتش رو گرفتم تا از تنش دربیاره.
وقنی فهمید میخوام اینکارو بکنم دستاشو بالا گرفت تا بتونم تیشرتش رو از تن دربیارم.
لخت که شد چشمام رو تن ورزیده و بدن عضله ایش به گردش دراومد.
شهوت چشمام رو کور کرد تکیه از ماشین برداشتم و با گذاشتن دستهام روی شونه هاش سرم رو خم کردم و لبهای ترمو رو نوک سینه ی مردونه اش گذاشتم و شروع کردم مکیدنش.
دستامورو کم کم پایین آوردم پایین و رو کمرش کشیدم و همزمان نوک سینه ی مردونه اش رو بین لبهام گرفتم.
موهام رو تو مشت گرفت و شروع کرد آه کشیدن…
نمیدونم چرا گاهی آه های مردونه وسوسه کننده تر از آه های زنونه بود.
یعنی برای من تو اون لحظه اینطور به نزر می رسید چون هر وقت شهرام آه میکشید من دوباره حالی به حالی میشدم
زبونمو بیرون آوردم و همزمان با لبخندی لوند و پر شهوت نگاهش کردم.
آروم نفس کشید و بعد هم موهام رو با دست بالای سر نگه داشت تا مزاحم نباشن…
زبونمو از وسط قفسه ی سینه اش تا سیکس پکش پایین آودرم و همه جاش رو لیس زدم.
یه آن چشماش رو باز و بسته کرد و یه آه آروم تو گلو کشید.
مشخص بود خیلی داره لذت میبره.
دسامو دور کمرش نگه داشتم و گفتم:

-اومممم…خوشمزه ای….ببینم اونجات چه مزه ای میده!

دستشو زیر چونه ام گذاشت و گفت:

-خیلی دوست داری بدونی چه مزه ای میده!؟

پشت دستمو روی لبهام کشیدم و گفتم:

-اهوم…

حشری و هات شده بودم و فقط دوست داشتم کارایی که دلم میخواد رو انجام بدم تا بیشتر و بیشتر لذت ببرم قبل از اینکه بخوام کاری بکنم دستموگرفت و هلم داد سمت کاپوت ماشین…خندیدم و روش دراز کشیدم.
دکمه شلوارم رو باز کرد و یه ضرب کشیدش پایین.
دستشو از وسط سینه ام تا پایین پاهام کشید و بعد سر انگشتشو دورانی روی بهشتم از رو همون شُرت گلبهی رنگ حرکت داد.

 

تنم لرزید.
سرم رو به عقب خم کردم و شروع کردم آه کشیدن….
اصلا فکرش رو نمیکردم یه روز بخوام توی پاریکنگ خونه ی شهرام باهاش همچین کارایی انجام بدم…
از شهوت زیاد نفس نفس میزدم.
انگشتشو پایین تر برد و رسوند به جایی که باعث شد نتونم تحمل کنم و با کشیدن یه جیغ پر شهوت آروم نیم خیز شدم.
دستشو وسط سینه ام گذاشت و هلم داد سرجام…
پر شهوت خندیدم.
انگشتشو از روی شرت خیس و لزج شدم تا یه جایی فرو برد داخل و گفت:

-خیس…خیسیشو دوست دارم ..

اینو گفت و دستاشو روی دوتا رونم گذاشت و بعد سرش روخم کرد و لبه ی شرتم رو با دندون کشید پایین و شُرتم رو باخشونت ازپام بیرون آورد و لبهاش رو گذاشت روی بهشتم…
نتونستم صدامو تو گلو خفه بکنم.
دستمو روی موهاش گذاشتم و به خودم فشار دادم و گفتم:

-آه شهرااام….تندتر…..آه….اووووم…

زبون داغش که روی بهشتم به گردش دراومد چشمام از شهوت و خوشی زیاد سیاهی رفت.
پاهامو حلقه کردم و سرش رو بین پاهام نگه داشتم…
صداس ملچ ملوچ بوسه هاش توی فضای پارکینگ پیچیده بود و منو هر لحظه دیوونه تر از قبل میکرد.
چشمام از شهوت زیاد باز نمیشد.
دلم میخواست بیشتر از این پیش بره…
حتی آرزو میکردم ای کاش بکارت نداشتم تا باهاش چیزهای دیگه رو هم تجربه میکردم.
با لبهاش بهشتمو می مکید و عین یه خوراکی خوشمزه میخورد ومیبوسید.
همزمان دستهاش رو بالا آورد و شروع به مالیدن سینه هام کرد.
صدای ولوم آه هام بیشتر و بیشتر شده بود.
دستامو رو دستهاش گذاشتم و همونطور که تو مالش سینه های خودم کمکش میکردم گفتم:

-آه شهراااام….شهرام…چقدر خوب میخوری تند تر…تندتر…

اونقدر بهشتم رو خورد که بالاخره تنم لرزید و روی همون کاپوت ماشین ارضا شدم.
چشمامو بستم و یه نفس عمیق و رااااحت کشیدم.
دستامو ازهم باز گذاشتم و بهش نگاه کردم.
مچ دوتا دستم رو سفت گرفت و رو ماشین نگه داشت.
زبونمو دور لبهام کشیدم و گفتم:

-اووووم….خیلی خوب بود ..

خواستم تکون بخورم اما نذاشت.تن لختمو تو همون وضعیت برانداز کرد و گفت:

-شیوا…

بیحال لب زدم:

-هووووم…

-میخوام…

مکث کرد.پرسیدم:

-میخوای چی…!؟

منتظر بهش چشم دوختم.حس کردم میخواد چیزی بگه اما در کمال تعجب دستهاشو از روی پاهام برداشت و عقب رفت و مشغول بستن کمر بندش شد….

منتظر بهش چشم دوختم.حس کردم میخواد چیزی بگه اما در کمال تعجب دستهاشو از روی پاهام برداشت و عقب رفت و مشغول بستن کمر بندش شد.
حس کردم میخواد چیزی بگه اما در لحظه منصرف شده بود.یه جورایی مدام هی خودش رو نگه میداشت و جلوی خودش رو میگرفت تا کاری رو انجام نده که من نمیدونستم چیه.عجیب تر این بود که جلوی خودش رو گرفت و ارضا شدن رو تجربه نکرد.
این حس رو به من داد اما خودش تجربه اش نکرد.
خیلی برام جای تعجب داشت.
پشت به من کمربندش رو بست و گفت:

-بپوش بریم داخل!

من حتی تا اون لحظه هم فکر میکردم میخواد بیاد سراغم ولی ظاهرا داشت خیلی به خودش فشار میاورد و سعی میکرد به من نزدیک نشه.
نیم خیز شدم و از روی کاپوت ماشین پایین اومدم و لخت ایستادم و گفتم :

-شهرام…

پشت به من درحالی که کمربندش رو میبست جواب داد:

-چیه!؟

-نمیخوای دیگه ادامه بدی…!؟

درکمال تعجب جواب داد:

-نه! لباس بپوش بیا داخل!

نمیدونم چرا اینقدر سعی میکرد خودش رو نگه داره و جلوی خودش رو بگیره! برام خیلی عجبب بود.اون میتونست هرکاری دلش بخواد انجام بده اما سرسختانه جلوی خودش رو میگرفت.
متعجب داشتم نگاهش میکردم که راهش رو به سمت در کج کرد و پشت من درحالی که همچنان در تلاش بود چشمش به بدنم نیفته سمت دری که به راهروی خونه اش منتهی میشد رفت.

عجیب شده بود این شهرام.اول که منو باخودش میاورد اینجا، بعدهم که بی طاقت تو پارکینگ لختم میکرد و حالا هم که تک و تنها ولم کرد و خودش رفت داخل.
بیخیال شونه بالا انداختم و بعد با پوشیدن لباسهام کیفم رو از داخل ماشین برداشتم و خواستم برم سمت در که چشمم به پیرهنش افتاد.
لبخند زدم و از روی سقف ماشین برداشتمش و راه افتادم سمت در.
بی سرو صدا رفتم داخل.چشم چرخوندم تا ببینمش.تو آشپزخونه رو به روی یخچال ایستاده بود و داشت آب میخورد.
کیفم رو یه گوشه گذاشتم و نشستم روی اپن درحالی که همچنان پیرهنش توی دستم بود.
وقتی متوجه اش شد با طمانینه نگاهی به منی که نشسته بودم روی اپن و پاهام رو تکون میدادن انداخت و بعد گفت:

-اون بالا چیکار میکنی کلاغ!

با اخمی تصنعی نگاهش کردم و گفتم:

-حالا دیگه من شدم کلاغ !؟ اینو یادت رفت…

اینو گفتم و پیرهنش رو پرت کردم سمتش.توهوا گرفتش و گذاشتش روی دسته ی صندلی و بعد هم گفت:

-آره کلاغی…چه دمی چه پایی چه ناخنی چه کمری…

خندیدم و غرق فکر پرسیدم:

-شهرام …بنظرت اون یارو الان کجاست؟ فرهاد رو میگم!؟ هنوز کف خیابون!؟

بطری آب رو دوباره گذاشت توی یخچال و لجاش دوتا سیب بیرون آورد.یکیشو پرت سمت من و اون یکی رو خودش برداشت و بعداز یه گاز بزرگ به سیب جواب داد:

 

-مگه افلیج شده که هنوز کف خیابون! یکم ادب شده…

سیب سبز سفت رو توی دستهام جایه جا کردم و بعد گفتم:

-خب این ادب شدن الان یعنی اون دقیقا در چه وضعیتیه!؟

گاز دیگه ای به سیب توی دستش زد و جواب داد:

-اورژانس.الان احتمالا اونجاست و دوسه تا پرستار داف و شاخ دودش جمع شدن و دارن پک و پوزش رو دوا درمون میکنن!

خندیدم و با اشتها مشغول خوردن اون سیب سبز شدم و همزمان گفتم:

-آحه چقدر کیف کردم من…چقدر کیف کردم! لذت بردم از کتک خوردنش! لذت….

ته مونده سیب رو انداخت توی سطل و بعد از روی اپن اومدم پایین و راه افتادم سمت سرویس بهداشتی.
اونجا وقتی چشمش به مسواکم افتاد خنده ام گرفت.اونقدر اینجا اومدم که دیگه هم حوله داشتم هم مسواک اضافی و هم ژل شست و شوی صورت!
دست و صورتم رو شستم.مسواک زدم کرم آبرسان به صورتم‌مالیدم و بعدهم راه افتادم سمت اتاق خواب. سر راه گوشی همراهم رو از کیف بیرون آوردم و بعد
در اتاق رو باز کردم و رفتم داخل.
خسته و کوفته خودمو پرت کردم روی تخت و اینترنتم رو روشن کردم.
اولین کاری که کردم این بود که برم تو صفحه چتم با شیدا…
هنوز هم پیامم رو سین نکرده بود.
سابقه نداشت اینقدر نسبت به تلفن و برنامه های مجازیش بیتفاوت باشه. دلم میخواست زودتر پیامم رو سین بکنه و این فیلم رو ببینه تا دلش خنک بشه اما ظاهرا فعلا قصد نداشت سرکی یه گوشیش بکشه.
کلی پیام از مونا داشتم که مشغول خوندنشون شدم.
همون موقع در اتاق باز شد و شهرام اومد داخل.
فکر کردم اومده که کنارم روی تخت خواب دراز بکشه اما تصور و حدسیاتم اشتباه از آب دراومد.
چون اون با برداشتن شارژر گوشی همراهش از روی عسلی دوباره به سمت در رفت.
متعجب اسشم رو صدا زدمم:

-شهرام..

ایستاد و سرش رو به سمتم برگردوند و پرسید:

-بله

-کجا میخوای بری!؟

بی حوصله جواب داد:

-میرم که بخوابم…
.

تا اینو گفت شدت تعجبم بیشتر شد.نمیدونم با چه دلیلی میخواست بره بیرون بخوابه‌.حتی درموردش هیچ حدسی هم به ذهنم نمی رسید…..

 

تا شهرام اینو گفت شدت تعجبم بیشتر شد.نمیدونم با چه دلیلی میخواست بره بیرون بخوابه ودرموردش هیچ حدسی به ذهنم نمی رسید.اصلا عجیب غریب شده بود امروز.کارایی انجام میداد که شک میکردم به اینکه واقعا این آدمی که دارم باهاش حرف میزنم خود شهرام یا بدلش !؟
نیم خیز شدم و پرسیدم :

-میخوای کجا بخوابی!؟

انگار که تازه یادش اومده باشه یه چیزی رو جا گذاشته برگشت سمت تخت.بالشتش رو برداشت و جواب داد:

-میرم رو کاناپه بخوابم!

قبل از اینکه دور بشه بالش رو گرفتم و گفتم:

-وایسا شهرام…چرا میخوای بری اونجا بخوابی؟! چرا همینحا رو تخت نمیخوابی…!؟

چشماشو ریز کرد.حالت نگاهش خنثی بود و کمی ترسناک لحنش اما یه جورایی تلخ و بی حوصله.طعنه زنان گفت:

-چیه؟ دوست داری پیشت بخوابم !؟

با این حرفش حال نکردم.بالش رو رها کردم و با درهم گره زدن ابروهام گفتم:

-نخیر…من…من فقط…من فکر کردم ترسیدی!

جواب من براش عجیب غریب و غیر منطقی بود چون صورتش یه جورایی درهم و ناخوش شد و گفت:

-چی !؟ ترسیدم! ازکی من باید بترسم !؟

گوشی توی دستمو کنار گذاشتم و درحالی که از نوع نگاه هاش به خودم بگی نگی دچار حس خُف شده بودم گفتم:

-خب…خب من…خب من فکر کردم تو از ژینوس میترسی…میترسی از اتفاقهای بینمون باخبر بشه و فکر…

حرفم تموم نشده بود که گفت:

-من از هیچ الاغی نمیترسم.

اینو گفت و دوسه قدمی جلو اومد.حسابی ترسناک شده بود.آب دهنمو با ترس قورت دادم و خودمو کشیدم اونورتر و گفتم:

-باشه.باشه…ولی اگه موضوع اون نیست پس چرا میخوتی بری رو کاناپه بخوابی!؟

جلوتر اومد.خم شد و با گرفتن یقه پیرهن تنم گفت:

-خیلی دوست داری بدونی چرا !؟

خیره تو چشمهاش گفتم:

-میتونی نگی…

-میتونم خم بگم…

-پس بگو!

کشوندم سمت خودش و بعد درست کنار گوشم با فاصله ای که گاهی لبهاش به لبهام سابیده میشدن گفت:

-نمیخواستم وسوسه بشم باهات سکس بکنم…منظورمو که میفهمی!؟

مغز فندقی من اگه واقعا دلیل این ” چرا ” رو خودش کشف نکرده بود به این خاطر بود که اصلا فکر نمیکردم آدم قلدری مثل اون که هرکاری دلش میخواست انجام میداد و واسه خودش هبچ ممنوعیت و محدودیتی قائل نبود تو این یه مورد جلوی خودش رو بگیره!
تو چشمهاش خیره بودم که یقه پیرهنم رو رد کرد و بعد هم دوباره راه افتاد سمت در اما من باز گفتم:

-شهرام…

کلافه ایستاد و باهمون حالت سرش رو به سمتم چرخوند و گفت:

-چیهههه !؟

لبهامو روهم فشردم و بعد با مکث گفتم:

-بیا همینجا بخواب…

بهم خیره موند.لبخندی لوند و خبیث زدم.یعنی اون مقابل
من همینطور بی اراده بود!؟ لبمو زیر دندون گرفتم و گفتم:

-عواقبش هرچی باشه قبول…

یه نفس عمیق کشید و بعد بدون اینکه حرفی برنه چراغ رو خاموش کرد و برگشت رو تخت.
بالش رو پرت کرد سرجای قبلیش و با دراوردن پیرهنش و چون مثل همیشه عادت به لخت خوابیدن داشتن کنارم دراز کشید البته با کمی فاصله…
لبخند زدم و گفتم:

-من خیلی دوست دارم مثل تو بشم شهرام…منظورم اینکه مثل تو اونقدر قوی بشم که بتونم حتی مردهارو هم بزنم!

سرش رو اهسته به سمتم چرخوند و یه جور خاص نگاهم کرد.از اون نگاه ها که ناخواسته خودم خنده ام گرفتم و خودمم گفتم:

-خب چیه! میخوام بشم از اون دخترا که دست بزن دارن.البته دستی که رو اون مدل مردهای مزخرف بلند بشه…

نگاه های چپ چپ و معنی دارش کلافه ام کرد و همین باعث شد بهش دراز بکشم تا باهاش چشم تو چشم نشم و بتونم حرفمو راحت به زبون بیارم و بگم:

-شهرام؟

-چیه !؟

-تو واسه همین تو پارکینگ ولم کردی رفتی !؟ چون میترسیدی وسوسه بشی…

حرفم تموم نشده بود که از پشت بهم چسبید و دستشو روی دهنم گذاشت….

 

حرفم تموم نشده بود که از پشت بهم چسبید و دستشو روی دهنم گذاشت….
جا خوردم از حرکتش.عصبی و کفری کنار گوشم گفت:

-شیوا تو گاهی با حرفهات آدمو کلافه میکنی…عصبی میکنی… تو پارکینگ ولت کردم چون میخواستم جلوی خودمو بگیرم و کنترل کنم خودمو که احیانا تو مجبور نشی از جلو یا عقب بهم بدی…چرا هی با حرفهای مزخرفت تحریکم میکنی از تصمیم خودم پشیمون بشم هان !؟

میدونم منظورش از حرفهای مزخرفم چی بود.شاید همونهایی رو میگفت که راجع به نامزدش ژینوس به زبون آوردم.
اینکه زیادی شارلاتانِ و حتی خود شهرام با این شدت از قلدریش نمیتونه از پسش بربیاد.
دستمو روی دستش گذاشتم و با چشم نگاهش کردم.
دوباره کنار گوشم گفت:

-میدونی که الان میتونم هرکاری دلم بخواد باهات انجام بدم هوم؟ میدونی!؟

داشت به روش خودش تهدیدم میکرد.تمام زورمو زدم و دستامواز روی دهنم کنار زدم و بعد شروع کردم نفس کشیدن.
خودش رو کنار کشید و به کمر دراز کشیدم.
قورا به سمتش چرخیدم و گفتم:

-لعنت به تو شهرام که در هر حالی میخوای زورتو به رخم بکشی …ازت متنفرم…متنفرم!ای کاش میتونستم همین الان از خونه ی لعنتیت برم…

اگه میتونستم می رفتم.می رفتم چوک اینجا جای موندن نبود.چون من احمق اگه شب رو تنهایی خومه ی خودمون می موندم تا وقتی که مستانه از شب گردی برگرده خیلی بهتر از این بود که اینجا بنونم و شهرام‌حس ناامنی بهم بده.
دوباره محض تاکید داد زدم:

-ازت بدم‌میاد لعنتی بدم میاد…

بلند شدم و با پایین اومدن از روی تخت پتو رو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم.انگار قسمت من بود روی اون کاناپه بخوام.

قسمت هم نبود ترجیحم این بود.این که پیشش نباشم.
پشت سرم اومد و صدام زد:

-شیوا صبر کن…

توقف نکردم و همچنان به راهم و دور شدنش ازش ادامه دادم.اینکارم عصبیش کرد چون صداشو بالا برد و دوباره با دادنش یه ترس نه خیلی جون داری رو به جونم تزریق کرد:

-باتوام…میگم صبر کن

همونطور که باعجله به سمت هال می رفتم عصبانی و دلخور صدامو بالا بردم و گفتم:

-نمیخوام پیشت باشم.نمیخوام کنارت باشم…نمیخوام …نمیخوام…شک نکن اگه الان دیر موقع نبود برای رفتن از اینجا یک ثانیه هم رو تلف نمیکردم…

از پشت سر پتورو از توی دستم بیرون کشید و انداخت روزمین.شوکه نگاهش کردم… منو برگردوند سمت خودش و گفت:

-تو هرجا من بخوام میخوابی هرکاری من بخوام باید انجام بدی…متوجهی!؟

دستمو به زور از توی دستش بیرون کشیدم و گفتم:

-نه نه متوجه نیستم چون تو صاحب و مالک من نیستی.چون تو هیچ نسبتی با من نداری…تو نه تو ذهن من جا داری نه توی قلبم همه چیز بین ما صوری و الکیه…به محض اینکه قراردادم باهات تموم بشه حتی اجازه نمیدم از صد کیلومتریم رو بشی…
تو اصلا باخودت چیفکر کردی که تهدیدم میکنی و خودتو همه کاره و مالکم میدونی هان!؟ تو…توی لعنتی بالاخره یه روز از زندگی من میری بیرون و تاریخ بودنت انقضا پیدا میکنه…اون روز خودم یکی رو دارم.یه جنتلمن…یکی که تا سرحد مرگ دوستم داره و به همون اندازه من دوستش دارم…ازت متنفرم شهرام ازت متنفرم….

چشماشو ریز کرد و باعصبانیت گفت:

-از من متنفری؟؟ تو حتما یکی تو سرت هست که از من متنفری!

سرمو تکون دادم و تند تند گفتم:

 

-آره آره یکی هست…یکی هست که تو سرم که تو قلبم…

بی حرکت ایستاد و بهم‌خیره شد.فکرشم‌نمیکرد با چنین صراحتی حقیقت هارو بکوبم توی صورتش.
خشمگین نگاهم کرد.رگهای گردنش برجسته شده بودن و فکش هرچند لحظه یکبار از خشم زیاد تکون میخورد.
گویا داشت حرص و خشمش از منو روی دندوناش خالی میکرد.
با صدای مرتعش شده و دورگه ای گفت:

-میدونستم…میدونستم توی لعنتی تو ذهنت بهم خیانت میکنی…

دستامو با حرص و عصبانیت مشت کردم و باصدای بلند گفتم:

-آره آره اصلا هرجور دوست داری فکر اصلا همین فکرو بکن چون درست…چون درست فکر میکنی

لعنتی.دود از کله ام بلند میشد وقتی اینجوری حرف میزد.طوری که انگار من برده اش هستم و اون منو خریده.
توقرون وسطی که زندگی نمیکردیم.
یه قرارداد بینمون بسته شد برای رفع مشکلهای همدیگه…
مفت و مجانی که در حقم کاری نکرد.
نقش دوست دخترش رو بازی کردم تا نامزد سلیطه اش رو از سر راه خودش کنار بزنه و حالا جوری صحبت میکرد انگار بابتم‌پول داده و جسم و روح و مغزم رو خریده.
خریده که اجازه نمیده و حتی به دستور ازم‌میخواد حتی تو ذهنمم به کس فکر نکنم. اینبار اون بود که با خشم دستشو مشت کرد و گفت:

-تو غلط میکنی شیوا…تو غلط میکنی تا وقتی با من حتی تو سرت به کس دیگه ای فکر بکنی…

خیره شدم تو صورتش و با نفرت و تاکید زیاد گفتم:

-تو صاحب و مالک من نیستی نیستی نیستی شهرام…تو دیر یا زود از زندگی من میری بیرون و من دیگه هیچوقت بهت اجازه ی ورود نمیدم ….هیچوقت شهرام…

انگار که یه گربه ی بی وفا روبه روش ایستاده گفت :

-اونی که به تو میرسه و حمایتت میکنه منم نه اون الاغی که تو ذهنت….

اون حرف میزد و من غصه میخوردم.دلم‌میخواست دستامو بزارم روی جفت گوشهام تا دیگه چیزی نشنوم.
هر وقت…هروقت من باشهرام تنها میشدم تهش ختم میشد به این ماجرا…

نوشته های مشابه

2 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن