رمان آنلاینرمان عشق صوری

رمان عشق صوری/پارت سیو هفت

 

اون حرف میزد و من غصه میخوردم.دلم‌میخواست دستامو بزارم روی جفت گوشهام تا دیگه چیزی نشنوم.
هر وقت…هروقت من باشهرام تنها میشدم تهش ختم میشد به این ماجرا…
با بغض و عصبانیت گفتم:

-من سگ نیستم که چوم دستتو رو سرم کشیدی راه بیفتم دنبالت و مخلص و مفلست بشم…اصلا میدونی چیه…!؟

مکث کردم و برای اینکه حرصششو دربیارم زل زدم تو چشماش و با نفرت ادامه دادم:

-من پشیمونم…پشیمونم چرا اجازه دادم تنمو لمس کنی…من این تنو باید بزارم واسه اونی که دوستم داره و دوستش دارم نه تو….
لیاقت تو همون ژینوس …همون دختر دریده ی شارلاتان.فقط اونه که به درد تو میخوره…

یک گام به سمتم برداشت و دستشو تو هوا بلند کرد که بزنه تو گوشم.جیغ کشیدم و غریزی دستهامو پناهگاه سرم کردم.
هرآن منتظر بودم بزنه تو صورتم ولی اینکارو نکرد چون ظاهرا تمام تلاششو به کار بسته بود تا هرجور شده جلوی خودش رو بگیره و اجازه ی اینکارو به خودش نده.
کفری گفت:

-لعنت به اون زبون سرخت که آخر من سر سبزتو بخاطرشو به باد میدم…

بازم داشت تهدید میکرد.
از بس زورگو و قلدر بود.آخه اصلا از یه خلافکار و قاچاقی مگه بیشتر از این هم انتظار میرفت.
همه که مثل دیاکو جنتلمن و مرد نبودت.همه که عین تون وقار نداشتن..

بغض بالا اومده تا گلوم رو قورت دادم و گفتم:

 

-برو…برو نمیخوام ببینمت…برو تو اتاقت.صبح که بشه دیگه منو نمیبینی…دیگه نمیبینی شهرام….

حرفهامو خم شدم پتورو از روی زمین برداشتم و ازش فاصله گرفتم.
لعنتی فکر میکرد مالک من.
بالاخره که همچیز بینمون تموم میشد.
اون روز هر موقع که باشه دست تودست دیاکو از جلوش رد میشم و بهش پوزخند میزنم….

دراز کشیدم روی کاناپه و پتورو تا روی صورتم بالا آوردم.دیگه حتی نمیخواستم چشمم به ریخت نحسش بیفته.
با گام های سریع به سمتم اومد.
من صدای قدمهاش رو میشنیدم و حس میکردم لحظه به لحظه داره بهم نزدیک و تزدیک تر میشه…
بالای سرم ایستاد.حتی از زیر پتو هم حضور و سنگینی نگاه هاشو احساس میکردم.
یه جورایی از ترس تو خودم‌مچاله شده بودم.
احساس میکردم هر آن قراره پتورو از روی تنم کنار بزنه و بیفته به جونم.
وای که اگه کتکم میزد دیگه اسمشم‌نمیاوردم.
سرش رو خم کرد و کنار گوشم‌گفت:

-یه امشبو بهت رخم میکنم شیوا…فقط همین یه امشبوووو

* شیدا *

دستمو لای کتاب باز روی پاهام گذاشتم و نگاهی به گوشی موبایلم انداختم.از ترس اینکه محسن پیامی فرستاده باشه جرات روشن کردن اینترنت رو نداشتم.
اعدادی که رو صفحه ی سیاه موبایل ،ساعت رو نشون میداد به من یاداوری کرد دیر وقت شده و هنوز فرهاد نیومده خونه…شونه بالا انداخت و با خودم زمزمه کردم:

” به جهنم! کاش اصلا هیچوقت خونه نیاد ”

از سر بی حوصلگی و یا شایدم کنجکاوی اون ترس لعنتی رو کنار گذاشتم و گوشی تلفنم رو از روی میز تخت برداشتم.

مزاحمتهای محسن دوباره شروع شده بود.
فکر میکردم اگه بدونه ازدواج کردم دست از سرم برمیداره اما ظاهرا همه چیز بدتر شده بود وحتی فکرای پلید توی سرش راجع به من بیشتر شده بودن.
همین که اینترنتم رو روشن کردم کلی پیام برام بالا اومد.
صفحه ی تلگرامم رو بالا و پایین کردم و به اسم همه اونهایی که برام پیام ارسال کردن نگاهی گذری انداختم.
اکثرا همکلاسی هام بودن و پیامهاشون هم معمولا محتوای تکراری و مشترک داشت .اینکه کجا هستمو چه اتفاقی برام افتاده که غیب شدم و دیگه کلاس نمیرمو از همین حرفها…
پیام های هیچکدوم رو باز نکردم تا رسیدم به اسم محسن.
حدس میزدم بازم برام پیام فرستاده.جرات نکردم پیامهاشو بخونم و حتی خواستم خارج بشم که متوجه شدم از شیوا پیام دارم.
تنها کسی که واسه خوندن پیامهاش تعلل به خرج ندادم اون بود.
اما همین که تکستهاشو باچشم خوندم و فیلمی که فرستاده بود رو باز کردم ماتم برد و شوکه شدم.
درست همون موقع صدای باز شدن در و چرخهای ماشین به گوشم رسید
وحشت زده
کتاب توی دستمک کنار گذاشتم و دویدم به سمت پنجره …گوشی موبابل هنوز توی دستم بود و صدای آخ شنیدنهای فرهادو از اونجا میشنیدم.
پرده رو کنار زدم و نگاهی به بیرون انداختم.
فرهاد درحالی از ماشینش پیاده شد که سرش پاند پیچی شده بود و چند زخم هم روی صورت و دستش خودن نمایی میکرد.
بزاق دهن خشک شده ام رو به زحمت قورت دادم و دوباره سر خم کردم و نگاهی به فیلمی که شیوا فرستاده بود انداختم.
باورم نمیشد.باورم نمیشد دختره ی دیوونه بالاخره کاری رو که میخواست کرد و قبلش هشدارش رو بهم داده بود انجام داد.تو اون فیلم پسری که قیافه اش اصلا مشخص نبود فرهادو حسابی زیر مشت و لگد گرفته بود و یه بند کتکش میزد.
وقتی دوباره سرمو بلند کردم دیگه خبری ازش نبود.
دستپاچه و هول برگشتم سمت تخت.
مونده بودم آخه این دختر چطوری اینکارو کرد!؟
اصلا این مرد بلند قامت پر زور رو از کجا گیر آورده بود که یه تنه همچین بلایی سر فرهاد آورد!
اون فکر میکرد با اینکار من خوشحال میشم اما الان فقط حس ترس و دلشوره بهم دست داد.
فورا فیلم و تکستهای شیوارو علامت زدم که حذف کنم اما درست همون موقع در باز شد و فرهاد اومد داخل…
خشکم زد.تنها کاری که تونستم انجام بدم این بود که نامحسوس دکمه ی روی پهلوی گوشی رو بزنم و قفلش کنم….

خشکم زد.تنها کاری که تونستم انجام بدم این بود که نامحسوس دکمه ی روی پهلوی گوشی رو بزنم و قفلش کنم.
درو کنار زد و بیشتر جلو اومد و با بستنش شروع به باز کردن دکمه های پیرهنش کرد.
همدیگرو نگاه میکردیم بدون اینکه حرفی بزنیم.
سرش شکسته بود و روی چونه، بالای بینی و پیشونیش هم چسب زخم گذاشته بودن.حتی دستهاش هم زخمی شده بود.
شیوا ی دیوانه ! این دختر یه لحظه باخودش فکر نکرد اگه اتقاق ناگواری میفتاد چطور میتونست با خودش کنار بیاد!
گوشی رو اهسته رها کردم تا بیفته روی تخت و بعد به سمتش رفتم و پرسیدم:

-چیشده!؟ با کی دعوا کردی!؟کی این بلارو سرت آورده

نشست روی صندلی و با باز کردم لنگهاش گره ی کرواتش رو شل کرد و جواب داد:

-نمیشناختم حرومزاده رو…ناغافل پشت چراغ قرمز درو باز کرد و تاخواستم بیام…

حرفش رو ناتموم رها کردچون شروع کرد ور رفتن با باند دور سرش. از ترس زیاد قلبم با ریتم تندی شروع به تپیدن کرد.
اگه میفهمید کار کیه خیلی چیزا بهم می ریخت و خیلی اتفاقها میفتاد.
چون میخواست باند دور سرش رو یاز بکنه خودم به سمتش رفتم و با گرفتن باندپرسیدم:

-چرا میخوای درش بیاری!؟

کلافه و عصبی گفت:

-همینجوریش صورتم پر از زخم شده مامان اینو دور سرم ببینه شوکه میشه…

-بزار لااقل تا صبح بمونه!

سرش رو تکون داد و گفت:

-نه همون پنپه روش باشه کافیه حالا یا بازش کن یا بزار بازش کنم…

آهسته لب زدم:

-باشه اینکارو میکنم…

باند پیچیده شده دور سرش رو آهسته باز میکردم وهرازگاهی نگاهی به حالت خشگمین صورتش و دستهای مشت شده اش مینداختم.
من هنوزم بابت خبری که شیوا در مورد ازدواج دوباره ی مامان بهم گفته بود احساس خجالت و شرم میکردم و مطمئن بودم و شهره و فک و فامیلش اگه بویی از این قضیه ببرن منو سوژه ی خودشون میکنن وای به روز و لحظه ای که بفهمن شیوا آدم فرسته تا پسرشون رو به این حال و روز بندازه….
همونطور که باند رو با احتیاط باز میکردم گفتم:

-خفت گیر بودن حتما!

کاملا مطمئن جواب داد:

-نه خفت گیر نبودن.خفت گیر خفت میکنه یه چیزی ببره نه اینکه فقط بزنه و دربره…اینو یکی فرستاده سراغ من

ترسم از شنید این جواب دو صد چندان شد.حتی احساس کردم انگشتام دارن می لرزن.آبرو و شرفی برای من پیش این خانواده که همین حالاش هم صدای پیف پیف اه اهشون گوشهام رو کر کرده نمی موند اگه میفهمیدن خواهر خودم عامل این اتفاق بوده!
لبخندی تصنعی زدم و پرسیدم:

-مگه تو با کسی دشمنی داری که بخوان آدم بفرستن سراغت !؟

زل زد به نقطه ی نامشخصی و بعد انگشتاش رو دونه دونه جمع کرد و یه مشت سفت و سخت ازش ساخت و جواب داد:

-هرکس باشه و هرکجا که باشه پیداش میکنم و دمار از روزگارش درمیارم…

شیوا شیوا شیوا من چه کنم از دست خودسری های تو…
اگه یه ردی یا نشونی پیدا میکردن و دنباله ی این سرنخو میگرفتن و می رسیدن به اون محال بود بتونم سرمو بالا بگیرم.
باند رو توی یه ظرف گذاشتم و بعد از اونجایی که خودم همه چیز رو دیده بودم اما صرفا واسه خاطر جمعی و راحتی خیالم پرسیدم:

-تو صورتشو دیدی!؟ تونستی بشناسیش!؟

مچ دستش رو با درد تکون داد و بعد جواب داد:

-نه صورتشو پوشونده بود ولی دیدم که دوید سمت یه زانتیای مشکی رنگ….

وحشتم چندبرابر شد.روبه روش ایستادم و نگران گفتم:

-پلاکش…پلاکشو یادداشت نکردی!؟

آخی از درد به زبون آورد وجواب داد:

-نه فاصله اش زیاد بود هواهم تاریک…

تا اینو گفت یه نفس راحت کشیدم و پشت بهش سمت سطل زباله رفتم تا باند خونی رو بندازم اونجا.
خیالم راحت شد از این بابت که لااقل اونو ندیده چشمامو باز و بسته کردم و یه نفس راحت کشیدم که باحرف بعدیش دوباره تنمو لرزوند:

-ولی دونفر بودن و احساس میکنم اون یکی زن بود…

فورا به سمتش رفتم.واسه پرت کردن حواسش خودم باقیمونده دکمه های پیرهنش رو باز کردم و گفتم:

-حتما اشتباه دیدی…زنو چه به اینکارا…

خیلی مطمئن سرش رو به عقب تکبه داد و کمک کرد تا پیرهن خونیش رو از تنش دربیارم.
امیدوارم به فکر شکایت یا چک کردن دوربینها نیفته.چون هیچی نگفت خودم دوباره شروع کردم حرف زدن:

-شاید یکی هم اشتباه گرفته باشه ولی من میگم خفت گیر بودن.اومدن جیبتو بزنن و ماشین رو لخت کنن فهمیدن یکی داره میاد فرار کردن…

اخم کرد و با بلند شدن از روی صندلی مشکوک نگاهم کرد و کفت:

-تو چرا هی سعی میکنی به من بفهمونی اونا خفت گیر بودن !؟

بی حرکت ایستادم و به چشمای پر از شک و صورت خشمگینش خیره شدم….
گند زدم.اونقدر چرت و پرت گفتم که گند زده شد به همچی…

بی حرکت ایستادم و به چشمای پر از شک و صورت خشمگینش خیره شدم….
گند ردم.اونقدر چرت و پرت گفتم که گند زده شد به همچی.ولی نباید کم میاوردم.
نبهید سست میشدم و شیوا و خودم رو توی دردسر مینداختم.
اخم کردم.لازمه ی نمایشی که باید اجرا میکردم اخم بود.
یه قیافه ی طلبکارانه به خودم گرفتم و خیلی قرص اما دلخور گفتم:

-منظورت از زدن این حرف دقیقا چیه !؟نکنه فکر کروی اون زن من بودم!؟ دستت درد نکنه…گه توی این زندگی که تو واسه من ساختی…هرروز یه انگ میرنی هرروز یه انگ..

خیلی سریع تغییر موضع داد و گفت:

-ببخشید ببخشید…شیدا عزیزم من اصلا همچین منظوری نداشتم

با عصبانیت ازش فاصله گرفتم و همونطور که سمت تخت می رفتم گفتم:

-این عادت همیشگی توئہ…عادت داری هرچی دلت بخواد بگی و بعدش بگی ببخشید من منظوری نداشتم.از زدن این مشتها هم به صورتم لابد منظوری نداشتی!

نشستم رو تخت و عصبی وار خیره شدم به نقطه ی نامشخصی.
اومد سمتم وخیلی جدی گفت:

-معلوم که نداشتم!

حرصمو درمیاورد وقتی اینجوری خودش رو طلبکار نشون میداد و مارو بدهکار.رو تختی رو بین مشتهام جمع کردم و گفتم:

-چیمیگی تو آخه !؟آلزایمز داری…؟! کارایی که میکنی رو یادت میره مثل اینکه…تو سر هیچ و پوچ ایم بلارو سر من اوردی

ازم فاصله گرفت و با درآوردن لباسهاش و پوشیدن یه لباس زیر گفت:

-تو خوب میدونی سر هیچ و پوچ نبود!

وقتی اینجوری راست راست تو چشمهام نگاه میکرد و دروغ و دونگهای رنگی رنگی تحویلم میداد برام مثل این بود تو روز روشن جلو چشمهای خودم دزدی بکنه و بعد بگه من نبودم!
دندون هامو روی هم سابیدم و کفری گفتم:

-سر هیچ و پوچ نبود!؟ نبود!؟ من فقط میخواستم بدم پیش خونوادم…پیش مادرم …

بدون کنار گذاشتن اون نقاب طلبکارانه اش ، رو به روم ایستاد و گفت:

-من به خاطر خودت این اجازه رو بهت ندادم…بخاطر زندگیمون!

حرفهای جدید میشنیدم.حرفهای جدید مزخرف.سرمو بالا گرفتم و چسم تو چسم سوالمو پرسیدم:

-چی!؟ بخاطر زندگیمون!؟از کدوم زندگی حرف میزنی؟ تو اسم اینکه من از صبح تاشب اینجا بمونمو گذاشتی زندگی!؟

کنارم نشست و گفت:

-آره آره این زندگیه…زندگی من و خیلی هم دوستش دارم…من نمیخوام تو بشی عین مادرت…

میخکوب سدم سر جام.دلم میخواست این جمله رو اشتباهی شنیده باشم اما نه…اون داشت این کلمات رو به زبون میاورد.
چشمامو ریز کردمو با غیظ پرسیدم:

 

چشمامو ریز کردمو با غیظ پرسیدم:

-چی!؟تو چیگفتی

بی خجالت و حیا و رودربایستی جواب داد:

-گفتم نمبخوام بشی شبیه مادرت…

عصبی تخت سینه اش زدم و پرسیدم:

-مگه مادر من چشه هااان!؟

عصبی گفت:

-دهن منو وا نکن شیوا

-نه اتفاقا مبخوام دهنتو وابکنی ببینم چی میگی…بگو مادر من چی…!؟

با اصرار من صاف تو چشمهام نگاه کرد و گفت:

-خیانتکاره…مادرت خیانتکاره و من نمیخوام تو شبیه اون بشی…نمیخوام تو بهم خیانت بکنی.میخوام تو فقط واسه من باشی…تو فکرت تو قلبت فقط باشم میخوام تو همه چیزت بدای من باشه…حتی جسمت…حتی روحت…حتی قلبت….

فقط تماشاش میکردم.بدترین جمله ای که تو تمام عمرم شنیدم حتی بدتر از خبر فوت بابا اینی بود که الان فرهاد با صراحت میکوبیدش تو سرم.
چشم تو چشم بهم میگفت مادرم خیانتکاره.
انگشتمو روی لبهاش گذاشتم و با خشم گفتم:

-هیس! هیس فرهاد هیس…تو …تو تا وقتی که با ن اینطوری رفتار میکنی…تا وقتی که برای خودم و خانواده ام ارزش و احترام قائل نیستی نه در قلب من جا داری و نه حتی توی ذهنم…اینو آویزه ی گوشت کن اگه منو میخوای باید این مزخرفاتو تمومش بکنی

خیلی ریلکس گفت:

-مزخرف! اینا مزخرف نیستن…همه میدونن مادر تو چه جور زنیه…زمانی که کارگر کارخونه بود دوبار به جرم خیانت و ارتباط نامشروع…

دستامو روی گوشهام گذاشتم و گفتم:

-بسه بسه بسه…بسه نمیخوام چیزی بشنوم….نمیخوام…

حرفهاش عین شلاق بودن.سلاق از جنس چرم.شلاقی که روی تنم فرود نیومد و بدنم باهاش گر میکرفت و میسوخت…
عصبی و دلگیر ازش فاصله گرفتم و گفتم:

-دروغ تهمت…دروغ دروغ…پشت سرش چرند میگن…چون خوشگل چون جوون چون به خودش می رسه حسودیشون میشه بهش…

دستشو بلند کرد وگفت:

-گوش کن شیدا

نذاشتم حرفشو بزنه وگفتم:

-نه تو گوش کن…هرکی هرچی میگه چرنده…دروغ میگن تهمت…

پورخند زد و همونطور که آماده ی خوابیدن میشد طعنه زنان گفت:

-دوربینهای مدار بسته که تهمت نمیزنن!

پتورو کشید روی صورتش و با خیال آسوده خوابید
اما من با اون خیال ناآروم و ذهن بهم ریخته تو تاریکی زل زم به زمین…

 

حوله ی صورتی رنگی که خیلی بلند نبود و فقط از سینه ها تا روی رونم رو پوشش میداد رو دور تنم چرخوندم و با پوشیدن دمپایی ها اومدم بیرون….آب و نم موهام رو تو حموم گرفته بودم و دیگه قطره های آب ازشون چیکه نمیکرد.
راه افتادم سمت کمد اما همینکه دستمو به سمت دستگیره دراز کردم فرهادعین جن پشت سرم ظاهر شد و با حلقه کردن دستهاش دور تنم منی رو که اصلا نمیدونستم اون پشت سرم هست رو به چنان حالتی از وحشت انداخت که کم مونده بود به جیغ کشیدن بیفتم.
دستمو رو قفسه ی سینه ام گذاشتم و با انزجار نیم نگاهی تلخ بهش انداختم:

-ترسونری منو…نمیگی من وحشت میکنم!

-اینکه اسمش ترسوندن نیست این اسمش سورپرایز…

-از مظر من اسمش همون ترسوندن…

تنشو به تنم مالوند و گفت:

-بیخیال…مهم اینه خوب موقعه ای اومدم…

 

هر وقت لمسم میکرد حس تجاوز بهم دست میداد.
اصلا چطور میتونستم تمرین کنم دوست داشتنش رو وقتی گاهی مثل دیشب بعضی مسائل خصوصی و خانوادگی مارو با صراحت چنان تو صورتم میکوبید که شب خواب به چشمم نمیومد.
سرکوفت میزد و آزار روحی و جسمیم میداد و آخرشم توقع داشت زندگیمون سراسر صحنه های هالیوودی باشه!
با تلخ زبونی گفتم:

-میشه لطفا بری عقب…

توجهی به حرفم نشون نداد.اگه میدونستم زودتر از همیشه و زودتر از اون چیزی که من فکرش رو میکردم قراره بیاد خونه اصلا نمی رقتم حموم که حالا عین موش تو تله اش گیر بکنم.
عطر موهامو بو کشید و گفت:

-اوووووم…چه بوی خوبی میدن موهات….تن بلوری که میگن تو هستیا!

موهام رو از پشت گرفت و با کج کردن سرم لبهای داغشو روی پوست گردنم مالید و گفت:

-کاش می موندی باهم می رفتیم حموم شیدا…حموم اصلا دونفره اش میچسبه…

دستاش آروم آروم بالا میومدن و نرم نرمک خودشونو به سینه هام می رسوندن.دست من همچنان رو ی دستگیره بود.
سرم رو خیلی آروم پایین آوردم و نگاهی به انگشتاش که یه نیمچه تلاش هم واسه باز کردن گره ی حوله داشت انداختم.
امیدوارم بیشتر از این پیش نره…
از پشت بیشتر بهم چسبید و یه جورای مردونگی باد کرده اش از روی شلوار به باسنم مالید و همزمان شروع به مکیدن گردنم کرد تا مثلا تحریکم بکنه.
بیشتر از این نتونستم پیشروی هاش رو تحمل بکنم.
دو دستی دستهاش رو گرفتم و از روی شکمم برداشتم و بعد از توی کمد یه پیرهن و شلوار کشیدم بیرون و چند قدمی ازش فاصله گرفتم و گفتم:

-من خسته ام…

همین جمله ی دو کلمه ای من به سرعت کلافه اش کرد.
عصبانیت و کلافگی همه جوره از حالت صورتش مشخص بود.
دست به کمر شد و پرسید:

-تو برای چی هی از من فرار میکنی!؟ من تورو نکنم کی رو بکنم..

سرمو برگردوندم سمتش و با لحن تندی گفتم:

-با من درست حرف بزن فرهاد..
درست…ادعای پولداری و جنتلمنی داری ولی حتی بلد نیستی حرف بزنی…

دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:

-باتو باید همینطور صحبت کرد…چون لیاقتت اینه…من به عشق تو میام خونه…به عشق اینکه بیام اینجا و توی لعنتی تو روم بخندی…لوندی کنی برام و دلمو خوش بکنی اما تو…اما توی لعنتی همه چی رو از رهر مارهم بدتر میکنی.. یه جوری ازم دوری میکنی انگار غریبه ام

من هیچ حسی بهش نداشتم و از لمس بدنم توسط دستهاش حس ناخوشی بهم دست میداد.
حرفها و رفتار دیشبش هم که این حس رو دو صد چندان کرده بود.
لباسهارو تو مشت گرفتم و گفتم:

-من فقط الان حوصله اینکارو ندارم بیخودی داری برای خودت هزار جور مدل تعبیرش میکنی!

به سرعت اومد سمتم.مچ دستمو گرفت و تو صورتم با تشر گفت:

-حوصله؟ حوصله نداری…چرت و پرت تر از این جوابی نداشتی بهم بدی!؟

خدایا! آخه چرا من باید گیر کنم تو همچین موقعیتی…
مچ دستمو با دلخوری عقب کشیدم و گفتم:

-چرا وقتی از جای دیگه عصبانی هستی سعی میکنی این عصبانیتتو رو من خالی کنی!؟؟

 

-من از جای دیگه عصبانی نیستم من وقتی میام اینجا و تو اینجوری پسم میزنی عصبانی میشم…

دیگه ادامه ندادم.نفس عمیقی کشیدم و رو برگردوندم تا با نگاه نکردن به چشمهاش بیشتر از این خودم رو درگیر این بگومگوهای اعصاب خورد کن نکنم.
چند دقیقه ای بینمون سکوت و آرامش برقرار شد تا وقتی که اومد سمتم.
از پشت بازوهام رو اهسته مالید و گفت:

-چرا آخه منو از لمس تنت محروم میکنی!؟ تو برای من نباشی میخوای برای کی باشی….؟

سرش رو خم کرد و گردنم رو زبون زد.
تحریک و حشری شده بود اما من دلم نمیخواست حتی لمسم بکنه.
به سکس که فکر میکردم تنم از انزجار مچاله میشد.
خواستم جلو برم که نذاشت و گفت:

-بمون سر جات شیدا….تو زن منی حق منی…دلم میخواد لمست کنم….تو باااید پنو تمکین کنی

از اون “باید”محکمش احساس سرگیجه بهم دست داد.برای اینکه شرش رو کم بکنه و بیشتر از این آزارم نده گفتم:

-من…من نمیتونم بزارش برای یه وقت دیگه…

سرانگشتاشک روی پهلوهام حرکت داد و جوری که انگار داره از لای دندونای روهم فشرده شده اش حرف میزنه بیخ گوشم گفت:

-ولی من الان میخوام چون الان حسش اومده سراغم…الان تورو میخوام….

نمیخواستم باهاش رابطه جنسی داشته باشم که یه بار دیگه احساس کنم یه غریبه بهم تجاوز کرده.. سرمو تکون دادم و گفتم:

-تو حسش رو داری ولی من نه…من ندارم..

دو بازوم رو گرفت و از پشت کشوندم تو بغل خودش .سرش رو برد تو گردنم و با مکیدنش گفت:

-گفتم که…الان تورو میخوام نه هیچ زمان دیگه ای…الان….

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن