رمان آنلاینرمان عشق صوری

رمان عشق صوری/پارت سیو چهار

اون خدمتکار دروغ گفت یا نگفت اهمیت نداشت چون چشم من رو کبودی های صورتش به گردش دراومده بود.کبودی هایی که منو خیلی به ترس و دل ناگرونی و حیرت انداخت.
دستمو سمت لب زخمیش دراز کردم و گفتم:

-شیدا…چه اتفاقی برای صورتت افتاده!؟ هان !؟

دستمو خیلی آروم از روی صورتش پایین آورد و گفت:

-هیچ اتفاقی نیفتاده تو حموم افتادم.امان از این دمپایی های پلاستیکی….

شک نداشتم دروغ میگه.چشمهاش و لبخندهای زورکی تلخش که اینو رسما به من اعلام میکردن. باخواهر من چیکار کردن!؟
باهاش چیکار کردن!؟
صاف تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم:

-شیدا ..آدمی که توی حموم میفته گوشه چشم و لبش کبود و زخمی نمیشه عزیز من. شوهرت دست بزن داره آره؟ اون کتکت زد؟ درست میگم !؟

دستمو گرفت و همزمان انگشت اشاره ای دست راستش رو جلو لبهاش گرقت و گفت:

-هیس! بلند حرف نزن

سرمو با تاسف تکون دادم.نه نه…من نمیتونستم همچین چیزی رو ببینم و ساکت بمونم.خواهرمو کتک زده بودن ..زیر چشمش کبودی بود.گوشه ی لبش زخمی بود.
صورت خوشگلش رو کی اینجوری لت و پار کرد؟ دستشو زدم کنار و پرسیدم:

-کی شیدا؟ کی اینکارو کرده!؟ کی ؟

سرش رو آهسته به چپ و راست تکون داد و بعد از یه نگاه نگران به عقب سر گفت:

-کسی منو نزده…کسی منو نزده…اینجوری نکن!

قلبم به درد اومده بود.داشت سعی میکرد منو آروم کنه اما من نمیتونستم.حس میکردم یکی قلبم رو تو مشت گرفته و اونقدر فشارش داده که له و لورده و مچاله شده.
خون جلو چشمام رو گرفت و تو اون لحظه اولین چیزی که توی سرم جوونه زد خشم و تلافی بود.
عقب رفتم و گفتم:

-به من دروغ نگو…من میدونم کار شوهرت…کار اون فرهاد پدرسگ…

دستشو روی دهنم گذاشت و با نگرانی گفت:

-هیس شیوا آرومتر آرومتر دیوونه! میخوای بشنون!؟

حالا دیگه مطمئن شدم.مطمئن شدم کار اون فرزام حرومزادست.قبلا بارها به چشم دیدم که با شیدا جطوری رفتار کرده.آب دهنمو قورت دادم و گفتم:

-جزا !؟ چرا کتکت زد؟ شیدا به روح بابا نگی میرم داخل داد و هوار راه میندارم آبروریزی به پا میکنم…

تهدیدهای جدی و صورت عاری از شوخیم مجابش کرد حقیقت رو بهم بگه.دستهاش رو بالا آورد و گفت:

-باشه باشه میگم…فقط تو اینجوری کولی بازی درنیار عالمو آدمو باخبر نکن.

به صورت زخم و کبودش اشاره کردم و گفتم:

-کولی بازی؟؟ صورت خودتو دیدی؟ دیدی؟؟ چطور میتونم تورو اینجوری ببینم و آروم بمونم…بگو چرا اینکارو کرد…بگو شیدا بگو…

بیقراریم رو که دید دیگه سعی نکرد بپیچونم.نفس عمیقی کشید و بعداز یه مکث کوتاه جواب داد:

-میخواستم برم خونه که ببینم تو برگشتی یا نه!منظورم دو سه روز پیش که تو قهر کرده بودی…اون اجازه ندادمن باهاش بحث کردم کاررسید به اینجا…

پس بخاطر من بود.بخاطر من بود که فرهاد حرومزاده به این روز انداختش.
دندونامو رو هم فشردم و انگشتامو مشت کردم.
من تلافی میکردم.من اینکارشو به سبک خودش تلافی میکنم.
پس هیکل و مشتهای سنگین شهرام به چه درد میخوره!؟ من به واسطه ی شهرام دمار از روزگار این فرهاد درمیاوردم….

اونقدر از فرهاد نفرت و کینه به دل گرفته بودم که دلم خواست یه مشت بشم و فرود بیام رو صورتش.
دلم خواست سنگ بشم و پرت بشم سمتش…آتیش بشم و دورش زبونه بکشم.
یخ بشم و منجمدش بکنم…
دلم میخواست باهمین دستهایی که خدا بهم داده واسه یکبارهم که شده یه کار درست انجام بدم و خفه ش بکنم.
انگشتام بی اراده ی خودم مشت شدن و بغض راه گلوم رو بست.
هم عصبانی بودم و هم دلگیر…
عصبانی از بابت اینکه آخه چطور دلش اومده شیدا رو بزنه و ناراحت از اینکه چرا مامان دختر خودش رو دودستی بدبخت کرد!
چرا مگه شیوا چه گناهی کرده بود !؟اصلا درازای چه کاری حاضر شده بود دست به همچین جنایت احساسی ای بزنه!
بغضمو قورت دادم و گفتم:

-من اینکارشو تلافی میکنم شیدا…بهت قول میدم!

نگاهی نگران به پشت سر انداخت.یعنی اون حتی از بیرون اومدن هم واهمه داشت.دویاره سرش رو به سمتم برگردوند و گفت:

-این یه دعوای زن و شوهری بود.نمیخوام کسی بفهمه.حتی نمیخوام به مامان بگی…این تلافی و اینجور چیزاروهم از ذهنت بنداز بیرون!

وقتی اون داشت عین بچه مثبتا برای من سخنرانی میکرد تا آروم بشم و خشمم فروکش بشه، من سرسختانه به این فکر میکردم که شهرام اگه قراره به درد من بخوره دقیقا همین حالاست.من ازش میخوام کار اون فرهاد لعنتی رو تلافی بکنه که اگه اینکارو نکرد حتی اگه شغل و همه چیزمو ازم بگیره دیگه باهاش ادامه نمیدم.
بی توجه به حرفهاش گفتم:

-من ساکت نمیمونم…حق تو نبود اینطوری باهات رفتار کنن. آخه کدوم مرد نرمالی عروسش رو اینجوری لت و پار میکنه!

 

برخلاف من، خشم اون از اتفاقی که براش افتاده بود فروکش شده بود وظاهرا قصد نداشت به قکر تلافی بیفته.دستمو گرفت و گفت:

-بیین گوش کن…فرهاد الان اینجا نیست برای همین من تونستم بیام بیرون

متحیر و متاسف تر پرسیدم:

-یعنی…یعنی تو خونه اسیرت کرده!؟

بجای اینکه جواب سوابمو بده گفت:

-شیوا برو خونه.اینجا برای حرف زدن مناسب نیست…

به این فکر کردم که اگه چجوری از شهرام بخوام دخل فرهادو بیاره و ادبش کنه و همزمان گفتم:

-همون روزی که اومد توی خونه و تورو اونجوری باخودش برد میدونستم اون آنرمال و هیچ فرقی با بیمارهای روانی بستری شده تو بیمارستان نداره!

دستم رو فشرد و گفت:

-بس کن دیگه شیوا…فرهاد منو دوست داره خیلی هم دوست داره.من خودم لج کردم.خودم کاری کردم که تهش همچی ختم شد به دعوا و جرو بحث…

احساس کردم داره این حرفهارو میرنه که من آروم بشم وگرنه هردومون خوب میدونستیم اون از فرهاد متنفره.اما اینارو میگفت که من جلوی خودمو بگیرم تا یه وقت فکر احمقانه ای به سرم نزنه اما من فقط منتظر بودم از اون دور بشم.
دوربشم که زنگ بزنم به شهرام و بهش بگم اگه منو به عنوان کسی که به جودش احتیاج داره میخواد باید کار فرهادو تلافی بکنه!
با نفرت لب ردم:

-شوهرت عوضیه…

کلافه و خسته از یکی بدو کردن با من گفت:

-برو خونه…منم دیگه باید یرگردم داخل فرهاد ممکن الان بیاد.سر یه فرصت مناسب میام دیدنت….

پوزخند زدم و گفتم:

-فرصت مناسب !؟ فکر کنم تالار بدجایی برای گفت و گو نباشه!

بی حرکت ایستاد و بهم خیره شد.شاید داشت توی ذهنش جمله ی من رو کنجکاوانه بررسی میکرد. یک قدم جلو اومد و گفت:

-داری از چی حرف میزنی!؟

-از مامان! پنجشنبه عروسیش.لابد میخوای میپرسی کی؟ نمیدونم…فقط میدونم اسمش رهام…یه مرد پولدار مایه دار که قراره مامانو به همه اون چیزایی که همیشه تو کفشون بود برسونه…

حالا نوبت اون بود که متحیر و متعجب بایسته و من رو نگاه بکنه.دو سه بار پلک زد و بعد ناباورانه پرسید:

-می….میخواد….میخواد ازدواج بکنه !؟

سرمو تکون دادم و قبل از اینکه شروع بکنه سوال کردم پیش دستی کردمو گفتم:

-آره…نگو کیه و چیه و چیکارس و چطوری باهاش آشنا شده که خودمم نمیدونم…برای همین اومدم اینجا…اومدم که بدونی به تو نگفت و قرار نبود هم بگه تا روز آخر…حالا اگه میخوای بدونی روز آخرش کی هست بدون که پنجشنبه تو یکی از مجلل ترین تالارای تهرون قراره لباس سفید بپوشه و بشه زن اون مرد….

هنوز هم تو شوک بود.دستهاشو بالا آورد و گفت:

-چی داری میگی تو شیوا ؟هان؟مامان…واقعا میخواد ازدواج بکنه!؟

-گفتم که آره.به زودی کارت دعوتش میرسه خدمتت!

ماتش برد.زل زد به نقطه ی نامعلوم و نامشخصی و بعدهم گفت:

-باورم نمیشه! ولی ..ولی بابا…

پوزخند زدم و قبل از اینکه اون حرفی بزنه گفتم:

-بیخودی خودتو خسته نکن.برای من ذره ای اهمیت نداره که از مرگ بابا چه مدت میگذره…اون تصمیم خودش رو گرفته…

خیره تو چشماش عقب عقب رفتم و گفتم:

-شیدا من کار فرهادو تلافی میکنم…اینو بهت قول میدم!

رو برگردوندم و با قدمهای سربع به راه افتادم.همزمان دست بردم توی جیبم و گوشی موبایلمو بیرون آوردم.
شماره ی شهرامو گرفتمو گوشی رو کنار گوشم نگه داشتم. چنددقیقه منتظر بودم تا وقتی که صدای بم و خونسرد مردونه اش توی گوشم پیچید :

-چیه !؟

-میخوام بببینمت شهرام! همین الان….

 

چنددقیقه منتظر بودم تا وقتی که صدای بم و خونسرد مردونه اش توی گوشم پیچید :

-چیه !؟

خیره به رو به رو ودرحالی که با گذشتن چنددقیقه هنوز هم از رفتاری که با شیدا شده بود احساس خشم و عصبانیت میکردم گفتم:

-میخوام بببینمت شهرام! همین الان….

خیلی خونسرد پرسید:

-چیه!؟ نکنه بازم با مادرت دعوا کردی!

-نه…یه موضوع مهمتره باید ببینمت…

-الان نمیتونم بزارش بدای فردا…

بدون اینکه چپ و راستمو نگاهی ولو گذری بندازم
تو خیابون به راه افتادم که خودمو برسونم پیاده رو و بعد گفتم:

-نه من الان میخوام ببینمت فقط الان….

ماشینهایی که نزدیک بود بخورن به من آشفته و سر به هوا، مسیرشونو منحرف میکردن که بهم برنخورن و البته اینکارشون همراه با چندتا فحش آبدار بود.
با تاخیر و تعلل گفت:

-خیلی خب…کجایی!؟

-نمیدونم وسط خیابون…اونقدر عصبانی ام تو یه دقیقه ده بار نزدیک بود ماشینا زیرم بگیرن و نفله ام بکنن…

-برو یه جای مشخص و امن بشین آدرس رو هم برای من پیامک کن .بمون تا وقتی که بیام پیشت…

صدای بوق ممتد که توی گوشم پیچید گوشی رو آوروم پایین و آدرس رو براش پیامک کردم.
اون نه سلام بود و نه خداحافظی…
نفس عمیقی کشیدم و جاده رو پیاده تا یه مسیر مشخصی طی کردم.
هیچ جای امنی اون حوالی سراغ نداشتم جز ایستگاه اتوبوس.
نشستم رو صندلی و با صورتی که ناخوداگاه فرم حالت حس و حال درونم رو به خودشون گرفته بود خیره شدم به نقطه ی نامشخصی.

صورت شیدا لحظه ای از جلوی چشمام کنار نمی رفت.
فرهاد چطور تونست اون دختر خوشگل رو اونجوری آزار بده و دست روش بلند بکنه !؟
نمیدونم چرا هروقت همه چیز رو اینطوری کالبد شکافی میکردم تهش می رسیدم به مامان…به اینکه اون مقصره…به اینکه اون و بابا شیدارو مجبور به همچین وصلتی کردن بدون اینکه دلیل واقعیشون رو برای این اصرار بگن.
البته مامان بارها گفته بود چون فرهاد پولداره و میتونه میتونه شیدا رو خوشبخت بکنه البته از نظر من همه چیز به اینجا ختم نمیشد.
من حتم داشتم ماجرا چیز دیگه ایه….
اما نکنه یه وقت بخواد برای اینکه من رو ام مثل شیدا خط بزنه تا راحت و بی دردسر به زندگیش برسه همچین کاری باهام بکنه!؟
نه نه…من این اجازه رو نمیدم….
من نمیخوام به سرنوشت شیدا دچار بشم!

-شیوا….

با ترس از فکر بیرون اومدم و سرمو بالا گرفتم.تصور اتفاقهایی که ممکن بود برام بیفتن منو وحشت زده کرد.
آب دهنمو قورت دادم و به شهرام که شیشه رو داده بود پایین و نگاهم میکرد خیره شدم.
با دست بهم اشاره کرد که بدم و سوار ماشینش بشم.
کیفم رو برداشتم.نفس راحتی کشیدم و به سمت ماشین رفتم.
درو باز کردم و روی صندلی نشستم و بعدهم شیشه رو دادم بالا.
حین رانندگی پرسید:

-زبونت تو حلقت نیست!؟ نمیتونی سلام کنی!؟

سرمو آهسته به سمتش برگردوندم و گفتم:

-تو خودت هیچوقت اینکارو نمیکنی!؟

نیم نگاه مغرورانه ای بهم انداخت و جواب داد:

-اولا من من فرق دارم دوما از تو بزرگترم…سوما دلم بخواد به هرکس سلام بکنم میکنم به هرکی هم میلم نکشید نمیکنم …ولی تو یاد بگیر وقتی منو میبینی سلام بکنی!

اونقدر حالم گرفته بود که حوصله کلکل درمورد هرچیزی جز اون موضوعی که دلگیرم کرده بود رو نداشتم….
بعداز چنددقیقه پرسید:

-خب…بگو چه کار مهمی داشتی که بخاطرش منو از کار و زندگی انداختی!؟

با اخم نگاهی دلگیر بهش انداختم و پرسیدم:

-من ارزش دو ساعت وقتو ندارم!؟

یه آن چشم از مسیر برداشت و من پکر دپرس رو نگاهی انداخت و بعدهم گفت:

-الان مثلا بهت برخورده!؟

اخم کردم و خیره به نیمرخش گفتم:

-تووهروقت امر میکنی و میگی شیوا فلان ساعت باید فلان جا باشی من هستم.جرات هم ندارم که دیر بیام حالا که یکبار هم من ازت خواستم …

دلم پربود و بغض کردم و ابن بغض باعث شد نتونم حرفمو ادامه بدم.
نیمچه لبخندی زد و گفت:

-باز با کی قهر کردی!؟با مادرت؟

بغضمو قورت دادم و گفتم:

-من با کسی قهر نکردم!

-پس طبیعتا این موقع باید خونه باشی…

عصبی گفتم:

-نیستم چون به مشکل پیش اومده که منو دیوونه و عاصی کرده

وقتی فهمید خیلی جدی و عصبی هستم بالاخره پرسید:

-خب…پس بگو ببینم…چیشده!؟

لب باز کردم که کل ماجرارو بهش بگم اما بعدش پشیمون شدم.حس کردم اگه بهش راست قضیه رو بگم و اون بدونه من قراره ازش بخوام دومادمون رو کتک بزنه حتما سعی میکنه منصرفم بکنه برای همین تصمیم گرفتم کلیات رو تو قالب یه دروغ مصلحتی به زبون بیارم…
اما قبلش پرسیدم:

-اگه بگم بهم کمک میکنی!؟

-من الان برای همین اینجا پیش توام…

این حرفش بهم شهامت حرف زدن داد برای همین تردید و تعلل رو کنار گذاشتم تا ماجرارو جور دیگه ای بهش بگم.

 

این حرفش بهم شهامت حرف زدن داد.برای همین تردید رو کنار گذاشتم تا ماجرارو جور دیگه ای بهش بگم.لبهای روی هم فشرده شده ام رو باز کردم و با قورت دادن آب دهنم گفتم:

-من برای تو اهمیت دارم !؟

از سوالم جا خورد.انتظار شنیدن توضیح داشت اما یه سوال شنید.حواسشو جمع رانندگی کرد و گفت:

-حرفتو بزن شیوا…صغری کبری نچین!

برای اینکه جور دیگه ای و اونطور که خودم میخوام ماجرارو توضیح بدم تا حتما بهم کمک بکنه نیاز داشتم تا اینجوری و با این روش پیش برم:

-تو بگو…بگو من برای تو اهمیت دارم اصلا!؟ یا اونقدر بی اهمیتم که مهم نیست هر بلایی سرم میاد….

سرش رو تکون داد و زیرلب چیزایی گفت که نا مشخص بودن.کلاه سویشرتش رو داد عقب و گفت:

-چیزی میخوری!؟

دسته ی کوله پشتیم رو تو مشتم جمع کردم و این شدت خشم من رو می رسوند که نمیدونستم چجوری میشه تخلیه اش کرد تا بعدش بتونم یه نفس راحت بکشم و آردم بگیرم.
خواهر منو کتک زده بودن و هیچ جوره نمیتونستم از خیر جبرانش بگذرم:
با دلخوری گفتم:

-نه من چیزی نمیخورم…من آروم نمیشم…تا وقتی کار اون عوضی رو تلافی نکنم آروم نمیشم!

یه نیم نگاه بهم انداخت و پرسید:

-اون عوضی !؟ اون عوضی یعنی کی !؟

میدونستم نباید دروغ بگم.خوب هم میدونستم اما اگه اصل ماجرارو بهش میگفتم حتما سعی میکرد جلوم رو بگیره برای همین به دروغ گفتم:

-شوهر یکی از دوستای صمیمیم..یکی….یکی….

سرشو به سمتم چرخوند و عصبی گفت:

-جونت درآد…بگو…

سر خم شده ام رو بلند کردم و بزرگترین دروغ زندگیم رو گفتم:

-میخواست بهم تجاوز کنه…اذیتم کرد….

زد رو ترمز و ماشین رو نگه داشت.چنان نگاه خصمانه ای به صورتم انداخت که یه آن از گفتن این دروغ پشیمون شدم.از اون نگاه های تشر گونه و غضب آلود که نفس رو تو سینه حبس میکنه.
یقه لباسمو گرفت و کشوندم سمت خودش.
با ترس پرسیدم:

-چیکار میکنی شهرام….چرا اینجوری میکنی!؟

دندوناشو باخشم روهم فشار داد و گفت:

-تو پیش شوهر دوستت چه غلطی میکردی که اون بخواد بهت تجاوز بکنه!؟

داشتم خفه میشدم.مچ دستش رو گرفتم و زور زدم تا انگشتاشو یکم شل کنم وهمزمان گفتم:

-با گوشی دوستی صمیمیت بهم پیام داد گفت بیاد پیشم من فکر کردم دوستم.. واسه همین رفتم خونه شون….

اصلا فکر نمیکردم از شنیدن این دروغ تا به این حد عصبی و دلخور بشه.رگهای گردنش باد کرده بودن و چشماش چنان بی مهر و بی رحم شده بودن که حس میکردم اگه خفه ام هم میکرد باز پشیمون نمیشد.

با ترس پرسیدم:

-چیکار میکنی شهرام….چرا اینجوری میکنی!؟

دندوناشو باخشم روهم فشار داد و گفت:

-تو پیش شوهر دوستت چه غلطی میکردی که اون بخواد بهت تجاوز بکنه!؟

داشتم خفه میشدم.مچ دستش رو گرفتم و زور زدم تا انگشتاشو یکم شل کنم وهمزمان گفتم:

-با گوشی دوستی صمیمیت بهم پیام داد گفت بیاد پیشم من فکر کردم دوستم.. واسه همین رفتم خونه شون….

اصلا فکر نمیکردم از شنیدن این دروغ تا به این حد عصبی و دلخور بشه.رگهای گردنش باد کرده بودن و چشماش چنان بی مهر و بی رحم شده بودن که حس میکردم اگه خفه ام هم میکرد باز پشیمون نمیشد.
با ترس گفتم:

-شهرام …شهرام داری خفه ام میکنی…شهرام…شهرام بخدا تقصیر من نبود…شهرام داری خفه ام میکنی..

منو با عصبانیت به عقب پرت کرد و دستشو عقب کشید.زورش اونقدر زیاد بود که کمرم به در خورد و آخم بلند شد.ظاهرا من بدترین راه و دروغ رو برای باز کردن سر صحبت انتخاب کرده بودم.
صداشو برد بالا و گفت:

-خیلی نمک به حرومی شیوا…خیلی…

دستمو روی گلوم کشیدم و گفتم:

-من نمیدونستم…نمیدونستم قراره اینطوری بشه ….

انگشت اشاره اش رو به سمتم گرفت و با تشر و تحکمی که شدت عصبانیتش رو می رسوند گفت:

-تو خودت کرم داری…کرم داشتی که رفتی اونجا …

دروغی گفته بودم که اگه ادامه اش نمیدادم و دنباله اش رو نمی گرفتم ممکن بود راجبم فکرای بدی بکنه برای همین گفتم:

-من نمیدونستم…نمیدونستم …نمیدونستم اونه نمیدونستم اون میخواد اینکار بکنه!

دستمو دوباره روی گلوم کشیدم.
آرومتر از قبل به نظر می رسید اما بازهم با خشم گفت:

-تو…توی لعنتی همیشه میخوای زیرآبی بری…

با قیافه ای حق به جانب پرسیدم:

-من!؟من شهرام !؟

-آره تو…خود توی لعنتی….

صدامو بردم بالا و خسته از این فکرهای که از بی اعتمادیش نسبت به من نشات میگرفت گفتم:

-آخه چرا این فکرو میکنی…چرا باید بخوام به عوضی ای مثل اون نزدیک بشم…اگه میخواستم اینکارو کنم چرا نرفتم خونه؟ چرا راه افتادم تو خیابون و به تو گفتم باید حتما ببینمت…میخواستم تورو ببینم که ازت بخوام کارشو تلافی بکنی…

نفس نفس میزدم و دروغهایی به زبون میاوردم که همه اش بخاطر رام کردن اون و تحریک کردنش برای کتک زدن فرهاد بود.
آخ اون باید تاوان کارش رو ببینه….
که اگه نمی دید من آروم نمیشدم….

 

نفس نفس میزدم و دروغهایی به زبون میاوردم که همه اش بخاطر رام کردن اون و تحریک کردنش برای کتک زدن فرهاد بود.
آره اون باید تاوان کارش رو ببینه….اگه نمی دید من از خودخوری زیاد نه خواب برام می موند و نه خوراک!
خودمو رو صندلی جا به جا کردم و به صورت آرومش خیره شدم.
تو مدتی که باهاش بودم پی بردم شهرام وقتی خیلی خیلی عصبانیه این شکلی میشه.آروم و مرموز…
بزاق دهنمو قودت دادم و تو اون سکوت سنگین صدای بالا و پایین شدن سیبک گلوی خودمو کاملا شنیدم.
همیشه اولینها سختن…اولین دروغ، اولین قتل…اولین مشت…اولین قانون شکنی..
بعد راه هموار میشه مثل من که راحت تر از اولین دروغم به شهرام توتستم حرفمو به زبون بیارم.

-جز تو کسی رو ندارم و اگه کارشو تلافی نکنم شب خوابم نمیبره…

دستاشو رو فرمون گذاشت و خیره شد به رو به رو.نمیدونم توذهنش داشت باخودش چه حرفهایی رو میزد اما امیدوار بودم به نتیجه ی دلخواه من برسه.
بعداز چنددقیقه سکوت و زل زدن به خیابون سرش رو خیلی آروم به سمتم برگردوند و پرسید:

-دست درازی کرد…؟

خیلی زود گفتم:

-نه نذاشتم …ولی چندتا سیلی بهم زد بعلاوه ی چندتا لگد…

به طرز ضایعی موقع زدن این حرفها اینور اونورو نگاه میکردم.هرجا غیر از صورت و چشماش رو.آخه عین بچه ها داشتم یه عالمه دروغ پشت سرهم ردیف میکردم که خودم از به زبون آوردنشون خیلی راضی نبودم.
لبمو زیر دندون فشردم و بعد گفتم:

-شهرام…بزنش…مثل سگ بزنش تا ادب بشه…یا اینکارو بکن.یا دیگه اسمی از من نیار اصلا هم مهم نیست که ممکن کارمو ازم بگیری…انجام میدی؟

 

زل زد تو چشمهام.نفوذ چشماش ترسناک بود انگار میخواست راست و دروغ حرفهامو بکشونه بیرون. دستشو زیر چونه ام گذاشت و سرمو به چم و راست تکون داد .نمیدونستم هدفش از اینکار چیه اما هرچی بود حس خوبی بهم نمیده.بعداز چند لحظه گفت:

-چرا رو صورتت رد دست نیست؟

نفسم از ترس تو سینه حبس شد چون حس میکردم دروغهام درحال لو رفتم هستن.واقعا چرا من به این قسمتش فکر نکردم آخه!؟
به زور رو صورت پر ترسم اخمی نشوندم و پرسیدم:

-ا…الا…الان مثلا این حرفها یعنی چی هان!؟ یعنی تو به من اعتماد نداری!؟

به لحن مرموز و سردی پرسید:

-جواب منو بده….چرا رو صورتت رد سیلی نیست!؟

شک کرده بود .خوب میدونستم و چاره چی بود جز کولی بازی درآوردن که اگه اینکارو نمیکردم اوضاع بی ریخت میشد:

– باشه…نداشته باش…اصلا تقصیر من که اومدم اینارو به تو میگم…خاک برسر من که یادم نبود بین من و تو همه چیز صوری و من واسه هیچی نمیتونم رو تو حساب باز کنم….رو هیچی…

در ماشین رو باز کنم که برم اما درست قبل از اینکه پامو بیرون بزارم دستم رو گرفت و با نگه داشتم گفت:

-هروقت من گفتم تو پیاده میشی …حالیته!؟

لحنش بد بود اما همین لحن بد به من میفهموند که داره نرم میشه و رضایت میده به انجام خواسته ی من.لباشو کج کرد و بعداز یه مکث کوتاه گفت:

-اسمش چیه!؟

کنج لبم به لبخند کمرنگی بالا رفت.میدونستم رام میشه.میدونستم بالاخره کوتاه میاد حتی اگه قبلش کلی هارت و پورت کنه و سرم داد و هوار راه بندازه.
بین ما گرچه همچی حالت صوری و تصنعی داشت اما اون رو من غیرت داشت.
غیرتی که هیچوقت سعی نکرد پنهونش کنه.
خیلی آروم پدسید:

-اسمش چیه!؟

پلک زدم:

-فرهاد!

-آدرس و نشونش رو بده!

دیگه نشد و نتونستم لبخندم رو پنهون بکنم.اون بالاخره راضی شد تلافی بکنه و واسه انجام خواسته ام باهام راه بیاد و چی از این بهتر!
لبخندم لحظه به لحظه عریضتر میشد.باخوشحالی پرسیدم:

-پس کارشو تلافی میکنی!؟

با تعلل سری تکون داد و گفن:

-آره…

مشتاق و هیجان زده گفتم:

-میخوام باشم.میخوام وقتی داری زیر مشت و لگد جالشو جا میاری باشم و کتک خوردنش رو نگاه کنم…

با این یکی موافق نکرد سری تکون داد و گفت:

-نه اصلا.بهتره بیخیالش بشی!

دستشو گرقتم و عاجزانه گفتم:

-شهرام خواهش میکنم…تورو خدا….بزار باشم اصلا تمام لذتش برای من به همین قسمتش…اینکه باشم و اذیت شدنش رو تماشا بکنم.

نفس عمیقی کشید .ظاهرا امشب مجبور شده بود حسابی به ساز من برقصه.بالاخره در نورد اینپ رثایت داد و گفت:

-باشه…

همین که این باشه رو از زبونش شنیدم پریدم بغلش و گفتم:

-وای مرسی شهرام مرسی …خیلی میخوامت خیلی….

نوشته های مشابه

2 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن