رمان آنلاینرمان عشق صوری

رمان عشق صوری/پارت چهلو دو

 

-واااییییی …عروسی به این خفنی تا حالا رفتی؟ تو عمرم از کنار همچین تالاری رد هم نشدم…

غم و غصه و همه چیز رو فراموش کردم و منم شروع کردم رقصیدن و همزمان گفتم:

-پس به امیر بگو همچین جایی عروسیتون رو بگیره…اون که از قِبَل شهرام وضعش توپ!

بالا تنه اش رو لرزوند و گفت:

-حتمااا همینکارو میکنم! ولی گرفتن همچین عروسی ای تو همچین جایی از عهده ی شهرام شما برمیاد نه امیر مااا…

-شهرام من؟هه!؟ چه چرندیاتی

-بیخیال…تو فکرشو بکن…چند نوع میوه چند نوع شیرینی چند نوع غذا…مادرت ترکونده ها….چه جوری تورش کرد این مرد خوشتیپو!؟ خدایی خیلی جذاب و باکلاس…مرد جذاب و پدلدار لارج این مدلی کم پیدا میشه هااا

طعنه زنان گفتم:

– فکر کنم یه دونه بود اونم مستانه قاپید!

قه قهه زنان گفت:

-آره والا…فقط یه دونه ازش بود!بیخیال…بیا بزنیم و برقصیم و شاد باشیم…بیا لاقل یه امشب رو خوش باشیم…دنیا گذران و غم دنیا گذران…

این بار حق با مونا بود.باید لااقل یه امشب رو به غم و غصه هام فکر نمیکردم و همه رو فراموش میکردمو
بیخیال غصه ها و مشکلات میشدم.
اونقدر رقصیدیم و قر دادیم که جون توی پاهام نموند…
وسط اون شلوغی تا چشمم به پرسنل تالار که در حال پخش نوشیدنی بود افتاد فهمیدم چقدر تشنه ام شده!
رو به مونا گفتم:

-من یه نوشیدنی بخورم زود میام!

-باشه برو…

یه سختی ار لای جمعیت رد سوم و خودمو رسوندم به اون زن اما همینکه دستمو دراز کردم و کمر لیوانو گرفتم ناغافل پام به پای کسی خورد و لیوان توی دستم افتاد تو سینی…نصف شربت ریخت رو دست راستم.
با تاسف دستمو نگاه کردم و گفتم:

-معذرت میخوام!

لیوان رو صاف نگاه داشت و گفت:

-مشکلی نیست…

پوووفی کردم وهمونطور که تو دلم به دست و پاچلفتی بودنم اعتراض میکردم، بیشتر از جمع دور شدم.لعنتی…هم رفع تشنگی نکردم و هم گند زدم به دستم…
تصمیم گرفتم تا خشک نشده و دستم حس چسبندگی پیدا نکرده برم سمت سرویس بهداشتی….
همینطور که با سر خمیده و تاسف بهش نگاه میکردم جلوتر رفتم که ناگهان به چیزی شبیه ستون برخوردم و تا سر بلند کردم با شهرامی چشم تو چشم شدم که حتی یک درصد هم فکر نمیکردم قراره اینجا ببینمش….

همینطور که با سر خمیده و تاسف به دستم نگاه میکردم جلوتر رفتم که ناگهان به چیزی سفت و سختی شبیه به ستون برخوردم و تا سر بلند کردم با شهرامی چشم تو چشم شدم که حتی یک درصد هم فکر نمیکردم قراره اینجا ببینمش….
دهنم از تعجب زیاد وا موند.اگه تو اون لحظه دونالد ترامپ رو اونجا می دیدم کمتر تعجب میکردم.
متحیر پرسیدم:

-تو….ت…تو….تو اینجا چیکار میکنی هاااان!؟

اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که اون بازهم منو تعقیر کرده و درموردش هیچ شکی نداشتم.با اخم و خشم بهش خیره بودم که یک قدم عقب رفت و متعجب بر اندازم کرد.
نوع نگاه هاش جوری بود که انگار اونم اصلا انتظار نداشت منو اینجا ببینه برای همین پرسید:

-من اینجا چیکار میکنم!؟ تو خودت اینجا چه غلطی میکنی!؟

خب ظاهرا عقط من نبودم که به تعجب افتاده بودم آخه اونم به همون اندازه دچار حس تعجب شده بود و برای تشخیص این ناباوری اصلا نیازی به کند و کاو و جست و جوی تعجب تو حالت صورت و نوع نگاه های ریزبینانه ی صورتش نبود.
تو یه نظر هم میشد همه چیز رو حس کرد و فهمید.
با حرص انگشت اشاره ام رو وسط سینه اش گذاشتم و گفتم:

-توی لعنتی بازم منو تعقیب کردی آره؟ حای اینجا هم نمیخوای دست از سرم برداری؟ حتی اینجا هم من برده و غلام حلقه به گوش توام!؟نمیخوای بس کنی!؟؟

 

خصمانه و با قدرت کلام زیادی گفت:

-ببین…گوش کن

ترس رو کنار گذاشتم و گفتم:

-نه تو گوش کن…اینجا دیگه جایی نیست که زورتو به رخم بکشی و خفتم بکنی…تو نباید اصلا منو تعقیب میکردی..تو قرار داد ما نیومده که هرجا من خواستم برم باید تو هم باشی

 

اونقدر از دستش کفری بودم که فقط یه بند داشتم حرف میزدم و رو اعصابش راه میرفتم.برای اینکه به این پرحرفی هام خاتمه بده دستشو رو دهنم گذاشت و با خم کردن سرش و نزدیک کردن صورتش به صورتم با غیظ گفت:

-اینقدر حرررررف نزن! بگو ببینم تو اینجا چه غلطی میکنی هااان؟ با کی اومدی!؟

 

تعجبم لحظه به لحظه داشت بیشتر و بیشتر میشد.سوالم رو با سوالی دقیقا شبیه به سوال خودم جواب میداد.چشمامو درشت کردم و گفتم:

-من اینجا چیکار میکنم؟ این سوالیه که من از تو دارم…تو چرا تعقیبم کردی هان؟ چرا حتی اینجا هم دست از سرم برنمیداری

با عصبانیتی که مشخص بود خیلی سخت داره کنترلش میکنه گفت:

– من تورو تعقیب نکردمممم

 

-چرا کردی!

دوباره تکرار کرد:

-کفریم نکن شیوا گفتم تعقیبت نکردم.

صدامو بردم بالا و پرسیدم:

-اگه اینکارو نکردی پس الان اینجا چیکار میکنی!؟

صاف ایستاد و جواب داد:

-اومدم عروسی پدرم!

تا اینو گفت شوکه شدم و مات و مبهوت بهش لخیره موندم.به گوشهای خودم بابت شنیدن اون جمله از دهن شهرام شک کردم.
پورخندی زدم و گفتم

-چ…چی!؟ یه بار دیگه بگو….اومدی اینجل واسه چی!؟

نفس عمیقی کشید و جواب داد:

-کر شدی!؟ گفتم اومدم عروسی پدرم

 

خنده ام‌گرفت.اما اون خناه در کسری از ثانیه جاش رو به حیرت زدگی داد.تته پته کنان گفتم:

-داری…داری مسخره ام میکنی!؟

یه نفس عمیق کشید.نفسی که قفسه ای سینه اش به وضوح باهاش بالا و پایین شد. کاملا جدی نگاهم کرد و گفت:

-قیافه ی من شییه کسیه که بخواد با تو شوخی بکنه!؟ گفتم اینجا چیکار میکنی!؟

مات و مبهوت نگاهش کردم.زبونم بند اومد.یعنی چی که عروس چورش بود!؟
یعنی آقا رهام پدر شهرام بود.
آب دهنمو فورت دادم و متحیر پرسیدم:

-آقا رهام….پدرت !؟

بدون اینکه اون ابروهای درهم گره خورده اش رو باز کنه جواب داد:

-آره

هنوز هم باورم نمیشد.بدون اینکه پلک بزنم بهش خیره موندم. عجیب ترین اتفاقی که میتونست بیفته همین بود.اینکه رهام پدر شهرام باشه.
لعنت به منی که متوجه این شباهت ظاهری نشده بودم.
یعنی…همیشه حس میکردم صورت آشناس اما هیچوقت فکر نیمکردم اون پدر شهرام باشه.
با سوال که اونو با لحن تندی پرسیده بود از فکر بیرون اومدم:

-با توام شیوا….اینجا چه غلطی میکنی!؟

آب دهنمو قورت دادم و آهسته جواب دادم:

-مستانه مادر من …

 

آب دهنمو قورت دادم و آهسته جواب دادم:

-مستانه مادر من …!

تا این جواب رو از دهن من شنید تقریبا سر جا خشکش زد.عجیب تراز اتفاقی که افتاده بود این بود که شهرام برای اولین بار از همچین موضوع مهمی بی خبر و نا آگاه مونده بود.بازهم فاصله ی بین دو ابروش کم شد و اخم کرد.
مشخص بود حس و حالش شبیه به حس و حال من.اونم تو شوک بود.بی حرف مچ دستمو گرفت و منو دنبال خودش کشون کشون از جمع دور کرد.
همینطور که دنبالش اینور اونور کشیده میشدم گفتم:

-چیکار میکنی شهرام!؟ داری منو کجا میبری…؟ وایسا…وایسا ..

منو تا داخل اتاقی که انبار صندلی های تالار بود باخودش برد و بعد درو محکم بست و با روشن کردن چراغ ، خشمگین بهم خیره شد.
قبل از اینکه حرفی بزنه گفتم:

-چیه؟! جوری نگاهم میکنی انگار به خاطر این موضوع منم مقصرم…محض اطلاعت ما مخالف سر سخت ازدواج مادرمون بودیم!

چشماشو تنگ کرد و پرسید:

-ما !؟

دستپاچه گفتم:

-من و خواهرم منظورم!

دو تا دستم رو با خشم گرفت .فرو رفتن ناخنهاشو تو گوشت بازوهام احساس میکردم.با ترس سرم رو عقب بردم و اون عصبانی پرسید:

-چرا در مورد این قضیه حرفی بهم نزده بودی هان!؟

نگاهی به رد دستهاش روی گوشت بازوم انداختم و با صورتی که از درد درهم شده بود گفتم:

-چیکار میکنی!؟ من نمیدونستم…چه جوری باید به تو میگفتم وقتی خودم از این موضوع خبر نداشتم هان!؟

زور زدم دستاشو از بازوهام جدا کنم اما نتونستم.انگار خشمش از این موضوع رو داشت رو تن من خالی میکرد.دندون قروچه ای کرد و گفت:

-شیوا وای به روزگارت اگه بفهمم از این موضوع باخبر بودی اما چیزی نگفتی

کنج لبم بالا رفت و پوزخندی روی صورتم نشست.شرایطم چندتن خوب نبود.هنوزهم دو بازوم رو سفت گرفته بود و بین خودش و دیوار پشت سرم ثابت نگه ام داشته بود.
اما وقتی زورم به بدنش نمی رسید چه کاری از دستم برمیومد جز صبر؟
پوزخند آشکاری زدم و گفتم:

-یه جوری حرف میزنی انگار از خدام بود مادرم بشه زن پدرت!؟ هان!؟ من نمیدونستم اون مرد بابات که اگه میدونستم شده خودم رو آتیش میزدم این اجازه رو نمیدادم که مادرم باهاش ازدواج بکنه!
الانم لطفا دستامو ول کن میخوام برم بیرون!

با تاخیر بازوهام رو رها کردبلافاصله نگاهی به رد ناخنهاش انداختم و گفتم:

-لعنت به تو شهرام با این پنجه هات!

صاف ایستاد و کتش رو مرتب کرد.وقتی نگاه من روی رد ناخنهاش در گردش بود اون سرتا پام رو تو همون لباسی که خودش برام خریده بود برانداز کرد.
یه نفس عمیق کشید و بعداز چنددقیقه گفت:

-حواستو جمع کن! ژینوس هم اینجاست! فعلا نمیخوام بفهمه تو چه نسبت جدیدی قراره با من پیدا کنی!

خب! حالا کقتش بود حرصش رو دربیارم.شونه بالا انداختم و گفتم:

-به من ربطی نداره بفهمه یا نفهمه! این مشکل توئہ..

خواستم از کنارش رد بشم که مچ دستم رو گرفت و گفت:

-شیوا منو کفری نکن!

 

-شیوا منو کفری نکن!

زل زدم تو چشمهاش و با یه لبخمد حرص دراری گفتم:

-کفری کنم مثلا میخوای چیکار کمی!؟ هان؟ لابد میخوای اینجا تو این اتاق سر به نیستم بکنی اره!؟ ببین شهرام….اصلا و ابدا به من ربطی نداره نامزد عزیزت اینجاست یا نیست…

مچ دستم رو رها نکرد و گفت:

-ژینوس اگه بفهمه مستانه مادر توئہ همین امشب یه جنجال به پا میکنه و همه چیز رو بهم می ریزه! خیلی دوست داری اپشب همه چیز بهم بخوره؟برای من که اهمیت نداره.اگه برای توهم نداره برو و همه چیز رو بزار کف دستش….

بی کلام و صامت نگاهش کردم.نه…با اینکه اوایل اصلا راضی نبودم مامان ازدواج بکنه اما حالا دلم نمیخواست اون دختره ی دریده ی زبون دراز که فکر میکنه از دماغ فیل افتاده و به خودش حق هر رفتاری رو میداد جشن رو بهم بزنه برای همین عصبی گفتم:

-خب…میگی چیکار کنم!؟

متذکرانه جواب داد:

-سعی کن اصلا به مادرت نزدیک نشی…

متعجب گفتم:

-نمیشه که!

شونه بالا انداخت:

-مجبوری! بهش نزدیک بشی کنجکاو میشه و میره سراغ بابا و….بعدشم که مشخص….نیست!؟

 

دست به سینه نفسم رو با کلافگی بیرون فرستادم و بعد پرسیدم:

-حب پس بگو باید دقیقا چیکار کنم!؟

-نه به من نزدیک شو نه با بابا و مادرت….

نیشخندی زدم و گفتم:

-هه! همچین میگی بهت نزدیک نشم انگار کشته مردتم…نخیر شهرام خان…من از خدام بهت نزدیک نشم! اصلا از خدام که نباشی

پشت چشمی نازک کردمو از کنارش ردشدم وسمت در رفتم که صدام زد و گفت:

-شیوا…

دستمو روی دستگیره گذاشتمو سرمو به سمتش برگردوندم که گفت:

-یادت باشه اینکه گفتم بهم نزدیک نباشیم معنیش این نیست امشب با مردا برقصی! اینو خوب تو سرت فرو کن

 

حالا رفته رفته داشتم شهرام رو بیشتر میشناختم.
با اینکه خودش هم میدونست ما فقط یه قرار داد احتمالا کوتاه مدت باهم داریم اما طلبکارانه به من امرو نهی میکرد و چپ و راست بهم دستور میداد.
انگار من یه شی بودم و اون صاحب این شی که میتونه جا به جاش کنه… میتونه در موردش تصمیم بگیره و فقط اونه که تعیین میکنه اون شی کجا و مال کی میتونه باشه یا نباشه!
مجموع همه ی این رفتارها برای من عصبی کننده بودن چون شهرام رو غیرقابل تحمل میکرد.
قبل باز کردن در کاملا به سمتش چرخیدم و گفتم:

-شهرام تو دیگه داری خیلی حرص منو درمیاری میدونستی!هان!؟ اگه تو همین الان جلو چشمای من با یه دختر سکس بکنی برای من ذره ای اهمیت نداره چون بین ما فقط یه قرارداد هست چیزی که تو انگار اصلا نپیخوای قبولش کنی…اینو تو کله ات فرو کن!

اومد سمتم و انگشت اشاره اش رو به طرفم گرفت و گفت:

-نه نه! تو یه چیزایی رو تو کله ات فرو کن دختر کوچولو! اگه قرار بود من کسی رو برای اینکار انتخاب کنم که چپ و راست با آدمهای جورواجور تیک بزنه و بهش اطمینانی نباشه و دل و جسمش دستمالی اینو اون باشه خب سراغ تو نمیومدم.
پس خوب اینو به خاطر داشته باش شیوا…

مکث کرد و بعد شمرده شمرده خطاب به منی که صامت و بیصدا فقط داشتم به حرفهاش گوش میدادم گفت:

-تو…تا وقتی با من هستی فقط باید با من باشی ولاغیر…

کلافه گفتم:

-ولی بحث انجام کارایی که من دلم میخواد با اینی که تو میگی توفیر و فرقش از زمین تا آسمون.

محکم و جدی تو جواب
حرفهام گفت:

-از نظر من هیچ فرقی ندارن

 

آخ که وقتی اینجوری تو روم وایمیستاد و حرفهاشو به کرسی می نشوند چقد دلم میخواست باهمون دستهام گلوش رو بگیرم و اونقدرفشارش بدم که وجود نا میمونش برای همیشه از صحنه ی زندگی محو بشه!
به سختی خشمم رو کنترل کردم و گفتم:

 

-ولی اینا زورن

با خونسردی و قلدری ای که عصبانیت من رو تشدید میکرد گفت:

-اینا زور نیستن قوانین منن و تو موظف به انجام دادنشونی..

حس کردم بازم داره بهم زور میگه برای همین بهش نزدیک تر شدم و با گرفتن کاور های اتو زده ی و صاف کت مشکی رنگش گفتم:

-ولی توی لعنتی قوانینت مزخرفن…

صاف ایستاد و خیلی بیتفاوت و بیخیال شونه بالا انداحت و بعد گفت:

– این چیزی بود که از اول باتو شرط کردم قرار به نپذیرفتن بود باید همون روز اول میگفتی نه الان!

این رو درست میگفت.یعنی وقتی یکم دقت میکردم و باخودم به فکر فرو می رفتم یادم میومد اون روز همه ی این موارد رو بهم گوشزد کرد اما خب…من گاهی همه رو یادم می رفت.
یادم می رفت چون دلم میخواست کارهایی رو انجام بدم که دوست دارم یا بقول اون با آدمایی تیک بزن که باهاشون حال میکردم.
درحالی که دستهام هنور به دور کاور پیرهن تنش بود گفتم:

درحالی که دستهام هنور به دور کاور پیرهن تنش بود گفتم:

-خب…دست کم امشب خیلی خوشحالم که قرار نبست دورو برم بپلکی…به لطف ژینوس جونت!

سرش رو کج کرد و سرتاپام رو با نگاهی سرد اما قابل حدس برای من برانداز کرد و گفت:

-خب…فرصت هست برای آدم کردنت!من درستت میکنم!

ابروهامو توهم گره زدم و گفتم:

-تو فعلا بهتره خودتو درست بکنی!

پورخندی زد و بااعتمادبنفس زیاد گفت:

-من همیشه درست بودم و هستم این تویی که…

مکث کرد.سر خم کرد و دوباره نگاهی به سرتاپام انداخت به بازوهای لختم.به پاهای عریون و نمایانم….انگشتشو وسط لباس گذاشتم و با تاسف نگاهی به خط سینه ام انداخت و گفت؛

-پس اینو برای امشب میخواستی!؟

عصبانی و باحرص گفتم:

-چیه!؟ نکنه برای انتخابش باید یه تو جواب پس میدادم؟ یا اینکه مثلا قراره کجا بپوشمش…

سرش رو خم کرد تو صورتم و با اون صدای بمش، آهسته و آروم گقت:

-شیوا…دست از درآوردن حرص من بردار…

لبخند لوندی زدم و باخیره شدن تو چشمهاش که زوم بود رو چشمام پرسیدم:

-دست برندارم چیکارم میکنی!؟

خیلی یهویی و غافلگیرانه دستاشو دور تنم حلقه کرد و با دو سه قدم جلو اومدن کاری کرد کمرمن بخور به عقب و من بین خودش و در پرس بشم.
تا خواستم به خودم بیام لبهاش رو گذاشت روی لبهام و باخشونت شروع به خوردنشون کرد…

تا خواستم به خودم بیام لبهاش رو گذاشت روی لبهام و باخشونت شروع به خوردنشون کرد.چون ابن کارش خیلی یهویی بود فرصت هیچ کاری پیدا نکردم اما حتی اگه میخواستم کاری هم انجام بدم باز نمیتونستم چون اون ، اونقدر محکم و جدی منو نگه داشته بود که میخواستم هم باز کاری از دستم برنمیومد.
کاور کتش هنوز توی مشتهام بود و من به تنها چیزی که فکر میکردم این بود که مبادا رنگ رژ لبم محو بشه….
ناخوداگاه لبهام رو باز کردم و اون با راحت تر از قبل لبهامو مکید تا بهم ثابت کنه و نشون بده هرکاری بخواد میتونه باهام انجام بده…
نفس که کم آورد بالاخره سرش رو عقب برد اما هنوز هم دستش رو پشت کمرم نگه داشته بود و وقتی زبونشو از گودی گلوم تا بالای سیبکم بالا برد فهمیدم به چه نیتی همچنان حاضر نیست ولم بکنه.
بی حرکت ، درحالی که سرم به عقب خم بود تو همون زاویه ی نامناسب بهش خیره شدم.
دهنش رو چسبوند به زیر چونه ام و بعدگفت:

-تا وقتی قرار داد داریم تو مال منی…

انگشتام خیلی آروم از روی سینه اش پایین اومدن.پوزخند کمرنگی زدم و گفتم:

-باشه داداش بزرگه

این جمله رو صرفا به خاطر این گفته بودم که حرصشو دربیارم و ظاهرا موفق هم شدم چون با غیظ گفت:

-شیوا داری مطمئنم میکنی فقط باید با کتک آدمت کرد!

لبخند حرص دراری تحویلش دادم و پرسیدم:

-چیه!؟ مگه از این به بعد نسبتمون همین نمیشه!؟ میشه دیگه…یعنی بخوای نخوای شده …

لبهاشو روهم فشرد اول قفسه ی سینه اش بالا و پایین شد و بعد صدای بمش به گوش رسید:

-به موقعه اش خدمتت میرسم

نیشخدی زدم و گفتم:

-نفرمایید خدمت از ماس!

 

زیر لب بازم زمزمه کرد:

” من آااادمت میکنم ”

اینو گفت و بالاخره رهام کرد و با کنار زدن من و در از اتاق بیرون رفت.پامو با حرص زمین کوبیدم و زیر لب باخودم گفتم:

” پسره ی زورگوی لعنتی.فقط بلده حرص من رو دربیاره”

لباس تنم رو مرتب کردم و بعد خیلی آروم سرم رو بیرون بردم و چون کسی رو اون حوالی ندیدم دستپاچه بیرون اومدم و بدو بدو از اونجا فاصله گرفتم و دوباره سمت شلوغی و جمع رفتم.
چشم چشم میکردم تا شاید مونا یا دست کم شیدا رو ببینم اما ظاهرا پیدا کردن اون دونفر یه چیزی تو مایه های سوزن تو انبار کاه بود!
همینجوری لای جمعیت درحال وول خوردن بودم که دستم از پشت کشیده شدو من با اراده ی خودم چرخیدم و چون با مونا فیس تو فیس شدم لبخندی رضایت بخش زدم.
صدالبته که یافتن سوزن در انبار کاه لذت و شعف خاص خودش رو داشت.
گله مندانه من خندون رو نگاه کرد و پرسید:

-عروسی مادر جنابعالیه بعد من یاید مجلس گرم کنی بکنم!؟ ببینم اصلا کجا جیم فنگ شده بودی باز ؟ هان؟ هی عین کش تومبون در میری!

دستمو از توی دستش بیرون کشیدم و گفتم:

-خب حالا توهم.چرا جوش آوردی… میگم بهت کجا بودم!

-خب بگو منتظرم…کجا تشریف داشتی!؟

پیش از گفتن حقیقتی که خودمم امشب باهاش مواجه شده بودم به لبهام اشاره کردم و گفتم:

-اول بگو ببینم رنگ رژم رفته یا نه!؟

تا اینو پرسیدم مشکوک نگاهم کرد.چندقدمی جلو اومد و دوباره با گرفتن دستم پرسید:

-راستشو بگو ببینم کلک…داستان چیه هان؟ رژت واسه چی باید کمرنگ بشه!؟

من مونا رو خوب میشناختم.حالا دیگه تا از همه چیز باخبر نمیشد ول نمیکرد.یه نفس عمیق کشیدم و بعدگفتم:

-اگه بگم برات که سکته رو میزنی از تعجب !

اگه تا قبل از این حرف،گرفتن جواب اینکه من کجا بودم براش یک درصد اهمیت داشت با شنیدن اون جواب از طرف من 99درصد به یک درصدش اضاف شده بود .
چشماشو که زیر سایه ای اون مژه مصنوعی ها یه حالت درشت تر پیدا کرده بودم ریز کرد و بعد پرسید:

-اتفاقی افتاده…؟

خیره به چشمهاش جواب دادم:

-مونا اگه بگم شاخ درمیاری!

بیقرار گفت:

-خب جونت درآد بگو دیگه…دارم از کنجکاوی می میرم…

چپ و راستمو نگاهی انداختم و بعد که تقریبا مطمئن شدم اوضاع فعلا امن و امان هست گفتم:

-مونا… آقا رهام شوهر مامان پدر شهرام….

نوشته های مشابه

1 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن