رمان آنلاینرمان عشق صوری

رمان عشق صوری/پارت چهلو سه

چپ و راستمو نگاهی انداختم و بعد که تقریبا مطمئن شدم اوضاع فعلا امن و امان هست گفتم:

-مونا… آقا رهام شوهر مامان ،پدر شهرام….

فکر میکردم از تعجب دهنش باز بمونه ولی اون شروع کرد خندیدن.جدیم نگرفته بود که اونجوری میخندید.سرش رو تکون داد و گفت:

-خب جُک خوبی بود.بیا بریم دیگه!

از جا تکون نخوردم و گفتم:

-جک کیلو چند!؟ دارم جدی حرف میزنم…آقا رهام شوهر مامان پدر شهرام…

باز حرفهاموم باور نکرد چون گفت:

-چرا دری وری میگی…توهم شهرام گرفتت….

عاجزانه گفتم:

-بخدا جدی میگم….به روح بابام

قسم که خوردم بالاخره باورش شد.بی حرکت مقابلم ایستاد و ناباورانه بهم خیره شد.به اندازه ی من شوکه شده بود و به همین خاطر گفت:

-باورم نمیشه! و…واقعا…واقعا پدر شهرام!؟

سرمو تکون دادم و گفتم:

-متاسفتانه آره!

شوکه وار پرسید:

-آخه چطور ممکنه!؟ اینا همدیگرو میشناختن!؟کجا باهم آشنا شدن؟ چرا تا الان تو نفهمیدی!؟ میدونن شما دوتا باهم در ارتباطین!؟

 

وقتی اون داشت یه بند سوال میپرسید ناخوداگاه چشمم افتاد ژینوس که داشت با شهرام حرف میزد.اگه متوجه ما میشد، به قول شهرام همه چیز رو میفهمید و قشراق راه مینداخت برای همین فورا دست مونا رو گرفتم و همونطور که همراه خودم از اونجا دورش میکردم گفتم:

-بیا بریم….ژینوس اونجا بود میترسم مارو ببینه!

تا اسم ژینوس یه میون اومد دستشو رو سرش گذاشت و گفت:

-ای واااای من! حالا تو و شهرام ژینوس رو میخوای کجای دلتون بزارین!؟ شک نکن اگه میدونست مستانه مادر تو هست هیچوقت اجازه نمیداد پدر شهرام باهاش ازدواج کنه ….! آحه تو که این سلیطه رو نمیشناسی…تازه اونجوری هم که امیر میگفت پدرش رفیق جینگ بابای شهرام…

از اون نقطه ی خطری که محدوده ی وجود منحوس ژینوس بود فاصله که گرفتیم گفتم:

-شهرام گفته فعلا خودم رو از چشمش دور نگه دارم!

مونا نگاهی به عقب انداخت و بعد گفت:

-بالاخره که چی!؟ تا کی میتونین ازش مخفی نگهش دارین!؟

شونه هامو بالا انداختم و گفتم:

-نمیدونم! این مشکل من نیست.آخه من اصلا از کجا میدونستم مردی که قراره مامان باهاش ازدواج بکنه همون پدر شهر …

ماتم برد.دهنم باز موند و دیگه مابقی حرفهامو نتونستم بزنم.مونا سکوت غیر منتظره ام و نگاه های خیره ه ام به عقب رو که دید دستمو تکون داد و پرسید:

-شیوا ؟ چیشده….

با ترس لب زدم:

-بیچاره شدم…

ترس منم به اون سرایت کرد.وقتی اوم جمله ی کوتاه رو از من وحشت زده شنید دوباره رد نگاهمو دنبالم کرد وبعد عصبی گفت:

-عه خب بگو چیشدا!؟

آب دهنمو باترس قورت دادم و با یاس و ترس گفتم:

-شهرام پیش فرهاد و شیدا وایستاده!

ترس و نگرانی منو درک نکرد چون اون نمیدونست ماجرا از چی قراره برای همین بود که گفت:

-خب این کجاش ترس داره!؟

از سر راه کنارش زدم و چند قدم جلو رفتم. لعنت به این شانس….
احتمالا دیگه دروغ بزدگ من صدرصد لو رفته چون شهرام تیز و زرنگ!
و این یعنی من باید امشب از چشم اون هم‌خودم رو دور نگه دارم…

از سر راه کنارش زدم و چند قدم جلو رفتم. لعنت به این شانس….
حالا دیگه دروغ بزرگ من صدرصد لو رفته چون شهرام تیز و زرنگ بود.
و این یعنی من باید امشب از چشم اون هم پنهون بمونم.
مونا از پشت سر پرسید:

-باز چه دسته گلی به آب دادی!؟

نه وقتش رو داشتم نه حوصله اش رو که بخوام تمام ماجرای کتک خوردن فرهادرو برای مونا تعریف کنم یرای همین چرخیدم سمتش و گفتم:

-هیچی…

چون نسبت به من یه شناخت جز به جز داشت گفت:

-وقتی میگی هیچی یعنی خیلی اتفاقا افتاده…

خسته بودم از توضیح.برای همین بی حوصله گفتم:

-بیا بریم…بیا بریم یه جا بشینیم!

چشماشو تنگ و گشاد کرد و پرسید:

-چی!؟ بریم یه گوشه بشینم!؟ من اومدم اینجا تلافی همه روزهایی که دلم میخواست عروسی برم و نشد رو دربیارم…من باید قِر توی کمرم رو خالی کنم!نیومدم که بشینم…والا به خدااااا

با کشیدن یه نفس عمیق عقب رفتم و همزمان اشاره ای به جمعیت کردم و گفتم:

-باشه…برو برقص.برو اونقدر برقص که پاهات از ریشه کنده بشن!

با حسرت نفسش رو بیرون فرستاد و گفت:

-آخ کاش امیر هم الان اینجا بود!

نیشخندی زد و با تمسخر صمیمی ترین رفیقم گفتم:

-آرزوت رو بلند بگو شاید به گوش خدا برسه!

چپ چپ نگاهم کرد و پرسید:

-مسخره میکنی؟؟

سرمو تکون دادم و گفتم:

-معلوم که نه….یادت که نرفته!.

-چی!؟

-اینکه اینجا عروسی بابای شهرام…و شهرام جهنم هم بره امیرو باخودش میبره

ابروهاشو بالا انداخت و جواب داد:

-نوچ نوچ!امیر رفته بود ترخیص بار…اینجا نیست!

شونه بالا انداختم و بی حرف اطراف رو نگاهی انداختم.
قیافه ی خنگول مانندی به خودش گرفت و بعد با گرفتن دو طرف لباس دنباله دارش پایین تنه اش رو لرزوند.به گفته ی خودش اونقدر عروسی و پارتی و جشن نرفته بود که حالا میخواست منتهای استفاده ار حضورش رو در این عروسی لاکچری ببره.پدسید:

-تو نمیای بریم!؟

سر تکون دادم و گقتم:

-نه! من…نمیتونم …شهرام… گفته …گفته سعی کنم چشم ژینوس بهم نیفته وگرنه ممکنه عروسی مامان رو بهم بریزه…تو برو برقص و …

حرفم با دیدن مردی که پشت سر مونا ایستاده بود نیمه تموم موند.خیره شدم به صورتش.مونا که متوجه نگاه های من به پشت سر شد پرسید:

-چیه!؟ کجارو نگاه میکنی!؟ نگو که ژینوس پشت سر من ایستاده

امیر درست پشت مونا ایستاد.دستهاشو روی شونه های مونا گذاشت و کنار گوشش گفت:

-حالا دیگه قهر میکنی…میپیچونی و میای ددر !؟

قیافه ی مونا تو اون لحظه حسابی تماشایی شده بود.احتملا اگه من بودم و بجای امیر شهرام پشت سرم ایستاده بود تا مرز شاشیدن هم پیش می رفتم اما واکنش مونا همچین چیزی نبود چون یه جورایی

اما واکنش مونا همچین چیزی نبود چون یه جورایی خاطرش واسه امیر عزیز بود و رو حرفش نه نمیاورد.
برای همین فورا و قبل از اینکه امیر صورت جا خورده اش رو ببینه عین یه افتاب پرست تغییر رنگ و حالت داد و بعداز اینکه به سمتش چرخید طلبکارانه گفت؛

-چیه امیر!؟ نکنه توهم میخوای از شهرام یادبگیری هرکاری دلت میخواد بکنی و بعدهم طلبکارانه خودت رو شاکی و منو مقصر جلوه بدی!؟

دست به سینه شد.سرش رو با ناز برگردوند و چون خووووب میدونست نازش برای امیر چقدر خریدار داره گفت:

-من اصلا باتو قهرم!

امیر زن ذلیلانه که نه…دوست دختر ذلیلانه گفت:

-تو حق قهر نداری با من…

مونا همچنان فیگور گرفت و گفت:

-داشته باشم یا نداشته باشم فعلا نمیخوام باهات حرف بزنم!

حدسم درست بود.امیر همچین مواقعی نمیتونست عشقی که به مونا داره رو نادیده بگیره برای همین بجای اینکه مثل شهرام هارت و پورت بکنه و آدمو به غلط کردن برسونه، دستشو دور شونه ی مونا انداخت و پرسید:

-نظرت چیه بریم اون وسط تو شلوغی اختلاط بکنیم هان!؟

مونا با ناز پشت چشمی براش ناز کرد ولی درنهایت گفت:

-باشه بریم!

با لبخند و حسرت تماشاشون کردم.چی میشد اگه الان دیاکو هم اینجا بود…آخ اگه بود…آخ که اگه بود،
دستامو دور بازوش حلقه میکردم و اون وسط باهاش می رقصیدم.
می بوسیدمش و دستمو رو سینه اش میکشیدم و گردنشو می بوییدم…درست عین یه گل!
نگاه پر حسرتم خیره به مونا و امیری بود که کارشون از و بگو مگو ودلخوری به خنده و ماچ و موچ رسیده بود.
تو فکر دیاکو بودم که صدای آشنایی از اونور ستون به گوشم رسید.
یکی دوقدم عقب رفتم و با کج کردن سرم نگاهی به اونور ستون انداختم.
ژینوس و شهرام کنار هم ایستاده بودن و طبق معمول داشتن بحث میکردن…
قبل از اینکه ببیننم پشت ستون خودم رو پنهون کردم تا بتونم به حرفهاشون گوش بدم….

ژینوس و شهرام کنار هم ایستاده بودن و طبق معمول داشتن بحث میکردن…
قبل از اینکه ببیننم پشت ستون خودم رو پنهون کردم تا بتونم به حرفهاشون گوش بدم….
ژینوس که با اون آرایش خیلی غلیظ و لباس قرمز کوتاه که فقط از سینه تا نیم وجب پایینتر از باسنش رو پوشش میداد،یکی از جلفترین آدمای اون مهمونی بود دست به سینه رو به شهرام گفت:

-خب نگفتی؟! اون دختر هرزه کجاست!؟ اونم باخودت آوردی!؟

شهرام دستهاشو توی جیب شلوارش فرو برد و گفت:

-لقب هرزه بیشتر به تو میخوره! شیوا عشق من و من یه تار موش رو با صدتا مثل تو عوض نمیکنم!

جملات شهرام منو شگفت زده کرد.باور نمیکردم اون خودش هست که داره این حرفهارو میزنه…اونم راجب منی که مدام باهم درحال یکی بدو کردن بودیم.
البته من باید به این نکته هم توجه میکردم که حضور من تو زندگی شهرام صرفا بخاطر اینکه ژینوس کناره گیری بکنه پش زدن همچین حرفهای طبیعتی از نزدنش بود.
کنجکاویم بیشتر و بیشتر شد.چسبیدم به ستون و گوش تیز کردم تا ادامه ی حرفهاشون رو بشنوم.
ژینوس با اینکه کفری بود اما سعی میکرد حفظ ظاهر بکنه.با این حالت عصبی وار گفت:

-اووووه! عشق اول و آخر!هه! یهتر زیاد یه این عشق اول و آخر فکر نکنی شهرام خاااان! تو در نهایت چه بخوای چه نخوای مال منی…

شهرام پوزخندی زد و خواست رد بشه که ژینوس بازوش رو گرفت و گفت:

-شهرام…تو فقط مال منی…بهت اجازه نمیدم به این آسونی قید منو بزنی…میفهمی؟ این اجازه رو بهت نمیدم!

شهرام دستش ژینوس رو از دور بازوش جدا کرد و گفت:

 

-بهتره منو فراموش کنی و خودت این نامزدی احمقانه رو بهم بزنی…قبلا بهت گفتم.من عاشق شیوام اصلا هم حاضر نیستم همه چیزو با اون بهم بزنم…

ژینوس با نفرت گفت:

-ولی تووو مال منی…تو نامزد منی!

یازهم پوزخندی روی صورت شهرام نشست.شک نداشتم این وسط یه ماجرای پیچیده وجود داره وگرنه شهرام میتونست خیلی راحت این نامزدی رو بهم بزنه بدون اینکه بخواد پای من رو وسط بکشه ..
چند ثانیه همینطور اون دختری که پشتش به من بود رو نگاه کرد و بعد گفت:

-نامزد !؟ من مثل تو فکر نمیکنم…قبلا هم گفتن و نمیدونم این چندمینباریه که دارم میگم کسی که من دوستش دارم و قراره آینده ام رو باهاش بسازم شیواست…نه تو!

ژینوس با اطمینانی که نمیدونم دقیقا داشت از کجا نشات میگرفت گفت:

-هه! این اتفاق هیچوقت نمیفته عزیزم…هیچوقت! تا وقتی من هستم تو آرزوی اون دختره ی هرزه رو به گور میبری!

شهرام خندید.از اون خنده های که بیشتر جهت درآوردن حرص طرف مقابل هست.
دستی به صورت صاف و صوفش کشید و گفت:

-بهتره هر اتفاقی که بین پدرهامون افتادو فراموش کنی و رو مرد دیگه ای سرمایه گذاری بکنی….تو هیچوقت طعم زندگی مشترک رو با من نمیچشی!

ژینوس بدون اینکه هز رو بره یا کم بیاره و پا پس بکشه،کاملا مطمئن تو جواب حرفهای کوبنده ی شهرام گفت:

-خیلی مطمئن نباش…ما نامزد هستیم…تو حق نداری اسم بزاری رو من و بعدهم بری با یکی دیگه . من بهت فرصت میدم.فرصت کنار گذاشتن اون دختر….

شهرام بازهم فقط یه پوزخند زد و بعد عزم رفتن کرد و حتی چرخید و جهت مخالف ژینوس خواست بره که همون موقع زن و مردی که پولداری از سرو ریختشون میبارید به سمتش اومدن….
مرده دستشو سمت شهرام دراز کرد و گفت:

-به به…آقا زاده اقای داماد! میبینم که حسابی با دختر من خلوت کردی….

پس این پدر و مادر ژینوس بود! به محض فهمیدن این موضوع شدت و عمق کنجکاویم بیشتر شد.به قیافه ی هردو نگاه کردم. زنی که کنارش ایستاده بود شباهت ظاهری زیادی به ژینوس داشت و حتی عین دخترش یه قیافه ی مغرورانه هم به خودش گرفته بود.
شهرام خیلی سرد باهاشون دست داد.
ژینوس اما انگار که سعی داشت حسابی ارتباطشون رو خوب و عالی نشون بده رفت سمت شهرام و بعد دستشو دور بازوش حلقه کرد و سرش رو گذاشت رو شونه ی شهرام و گفت:

-آره…داشت بهم میگفت چقدر خوشگل شدم…

مادرش با تکبر گقت:

-عزیزم تو همیشه زیبا بودی و هستی….

پوزخند کمرنگی زدم و تکیه از ستون برداشتم.چقدر در همون نگاه و نظر اول اون مادر و دختر رو شبیه به هم دیدم.
بیچاره شهرام که گیر همچین عجوزه هایی از خود راضی ای افتاده بود البته نه…حقشه…
همونجوری که اون به من ستم میکرد از اونور اوناهم به اون ستم میکردن که این اوضاع رو منصفانه تر میکرد…

همونجوری که اون به من ستم میکرد از اونور اوناهم به اون ستم میکردن که این اوضاع رو منصفانه تر میکرد.البته که ار قدیم گفتن از هر دستی بدی از همون دست هم پس میگیری و این کاملا مصداق شهرام بود!
از لای جمعیت عبور کردم و اونقدر گشتم تا بالاخره تونستم شیدا رو پیدا بکنم. پشت به من کنار فرهاد روی صندلی نشسته بودن و باهم حرف میزدن و پچ پچ میکردن.
از مکالمه هاشون اینطور متوجه شدم که انگار فرهاد داشت سر مسئله ای با شیدا بحث میکرد آخه باحالتی عصبی بهش میگفت؛

” چرا اون پسره همه اش به تو نگاه میکرد هان؟ اینهمه دختر اینجا؟ چرا اومد از کنار تو رد شد!؟”

شیدا کلافه جواب داد:

” وای فرهاد تورو خدا بیخودی شلوغش نکن…چون اتفاقی به من نگاه کرد دلیلش این نیست که حتما یه چیزی این وسط وجود داره”

فرهاد دوباره شکاکانه شروع کرد سوال پرسیدن:

” اون پسره چی!؟ اونی که خودشو شهرام معرفی کرد.چرا نرفت پیش شیوا ؟ چرا اومد و از تو سوال پرسید؟”

شیدای بیچاره که حالا فهمیدم با چه آدم مریضی ازدواج کرده و عمق ماجرارو فهمیدم بازهم درحالی که به سختی عصبانیتش رو کنترل میکرد گفت:

“وای اون پسره رو که با یه من عسل هم نمیشد خورد و دیدی که..نامزد هم داشت پس بهتره بس کنی فرهاد”

مثل اینکه از استراق السمع میشه پی به خیلی چیزا برد! مثلا پی بردن به عمق داغونی تفکرات و ذهن فرهاد !
چرخی زدم و بعد واسه اینکه نفهمن داشتم به حرفهاشون گوش میسپردم به سمتشون رفتم و رو به روی هردو ایستادم و گفتم:

-شما دوتا چرا مثل بقیه عاشق و معشوق های این جمع نمیرین اون وسط برقصین!؟

فرهاد بااخم جواب داد:

-اونجا پر از مرد نامحرم.نمیشه بریم سر و تن شیدا میخوره به نامحرم!

وای خدا! صد رحمت به شهرام.اخلاقش گه بود اما نه تا این حد!
نیشخندی زدم و پرسیدم:

-فکر نمیکنی با این دلایل پیش پا افتاده دارین خودتون رو از لذت رقصیدن محروم میکنید!؟ میتونین جوری برقصین که به کسی نخورین!

فرهاد ساعد دستش رو گذاشت روی میز و بعد گفت:

-شما جای ما برقص و لذت ببر!

چهت دراوردن لجش هم که شده گفتم:

-صدردصد همینکارو میکنم! اتفاقا کلی پسر اینجا هسن که دوست دارن من باهاشون برقصم و احتمالا تا چنددقیقه ی دیگه این افتحارو به یکیشون میدم!

چشم غره های شیدا هم باعث نشد از گفتن اون حرفها صرف نظر بکنم.رو صندلی نشستم و از شیدا پرسیدم:

– اون پسره چیمیگفت!؟اونی که داشت یاهاتون صحبت میکرد…اتفاقی دیدمتون…چیمیگفت!؟

شیدا دستهاشو روی پاهاش گذاشت و بعد جواب داد:

-هیچی پرسید چه نسبتی با مامان داریم!

وای نه! حدس میزدم بخواد از همه چیز سر دربیاره.اون تیز و زرنگ بود فرهاد رو دیده و فهمیده کیه…
آب دهنمو قورت دادم و پرسیدم:

-خب دیگه چیمیگفت!؟

تعجب کرد از اینکه چرا دارم در مورد همچین چیزی کنجکاوی به خرج میدم با این حال جواب داد:

-هیچی…چیز خاصی نپرسید..فقط راجع به نسبتهامون پرسید و بعدهم خوشامد گفت و خودش رو پسر شوهر مامان معرفی کرد.شیوا…؟

مکث کرد.زل رد تو چشمهام و بعد کنجکاوانه پرسید؛

-شیوا تو قراره با مامان زندگی کنی درسته؟

سر تکون دادم و گقتم:

-آره!

-یعنی اونم باشما قراره زندگی کنه!؟

نمیخواستم جوابی بدم که فکر کنه میشناسمش برای همین گفتم:

-من قبلا در این مورد از مامان سوال پرسیدم…اون گفت که اقا رهام یه پسر داره ولی گفت قرا نیست با اونا زندگی کنه گفت خونه داره خودش..

اینو که گقتم خیالش راحت شد.سرش رو با آسودگی تکون داد و گفت؛

-خب اینجوری بهتره!

اینو که گقتم خیالش راحت شد.سرش رو با آسودگی تکون داد و گقت؛

-خب اینجوری بهتره!حتی اگه اونا یه قصر هم داشته باشن به هر حال من فکر میکنم اگه فقط تو اونجا باشی بهتره!

لبخندی گوشه ی لب فرهاد نشست.لبخندی که حس میکردم جنسش از جنس بد طعنه و کنایه است!
تکیه اش رو به صندلی داد و گفت:

-به هر حال بهتره قبلش بهتره حسابی مطمئن بشی که اون قرار نیست باشه!

بجای من این شیدا بود که رو به سوی شوهر مریض افکارش کرد و گفت:

-دلیلی نداره مطمئن بشه! اون پسر نامزد داره! احتمالا به زودی هم ازدواج میکنه!

پوزخندی تاسف بر انگیز زدم.افکار فرهاد سیاه بودن.مهم نیست نیست حساسیتهاش گاهی در مورد برخی مسائل بی مورد نبودن و اتفاقا درست از آب در میومدن مهم این بود که اون یه آدم با تفکر سیاه و تاریک بود که فقط خدا به داد شیدا برسه!
سرمو کج کردم و با زدن لبخندی تصنعی و دندون نما گفتم:

-آدم گاهی با دیدن بعضی از آدما که ذهن سیاهی دارن خوشحال میشه که تفکراتش چقدر خوب هستن و چه انسان قابل تحملی هست نسبت به اون بعضیا! موندم بعضی آدمارو چه جوری اطرافیانشون تحمل میکنن!

شیدا با اشاره چشم و ابرو ازن خواست زبون به دهن بگیرم اما حرص خوردم فرهاد تو اون لحظه اونقدر برام شیرین بود که بازهم توجهی به ایما و اشاره های اون نکردم. از روی صندلی بلند شدم و گفتم:

-خب! من دیگه برم برقصم! حوصله ام کم کم داره سر میره!

از اونجا دور شدم و سمت جمعیت رفتم.دنبال یه کیس مناسب بودم شبم رو باهاش بگذرونم.یه جوری که زمان به سرعت بگذره….
چهره ی پسرهایی که مهمان بودن رو نگاه میکردم و بر اساس ظاهر یا جلوشون تیک میزدم یا ضربدر و اینجوری تو ذهنم ردشون میکردم یا می پذیرفتمشون !

همینجور داشتم لای جمعیت می لولیدم که چشمم به مونا و امیر افتاد.
هردوتاشون داشتن بلند بلند میخندیدن و از بودن در کنار هم کیف میکردن…
ناخوداگاه روی صورت من هم لبخند عریضی نشست و اون لبخند حاصل دیدن اون دوتا بود.
من مطمئن بودم هیچوقت نمیتونن همو ترک کنن و ته دوستیشون ختم میشه به ازدواج!
همینجور که داشتم تماشاشون میکردم قدم میزدم که ناغافل خوردم به یه نفر.
چرخیدم سمتش و با شرمندگی گفتم:

-ببخشید! ببخشید حواسم نبود…

پسر جوونی بود که خوشبختانه از اینکه پاشو لگد مالی نکردم خیلی ناراحت نشد حتی بجاش لبخندی زد و گفت:

-ایراد نداره …مهم نیست!

خواستم رد بشم که پرسید:

-ببخشید خانم…

ایستادم و جواب دادم:

-بله!

دستشو چندبار پشت گردنش کشید و گفت:

-شرمنده ..حمل بر بی ادبی نباشه ولی…من میتونم یه سوال ازتون بپرسم!؟

نمیدونم اون به عنوان یه غریبه چه سوالی میتونست ازمن داشته باشه اما در هر صورت صاف ایستادم و پرسیدم:

-سوال!؟ چه سوالی!؟

بدون خجالت گفت:

-شما تنها هستین!؟

اخم کردم و پرسیدم:

-چطور مگه!؟

چون اخمم رو دید فهمید یکم نسبت به این سوال دچار حساسیت شدم برای همین خیلی سریع گفت:

-ببخشید قصد فضولی و بی احترامی نداشتم من فقط میخواستم یه پیشنهاد بدم!

چشمامو ریز کردم و پرسیدم:

-پیشنهاد؟ چه پیشنهادی!؟

لبخند زد و گفت:

-میخواستم اگه تنها هستین بهتون پیشنهاد رقص بدم!

وقتی داشت این حرف رو میزد من نامحسوس سرتا پاش رو نگاه میکردم.
بد نبود.خیلی خوشقیافه و جذاب نبود اما خوشتیپ و خوش لباس چرا…
یه پیرهن طوسی -یخی پوشیده بود ک یه شلوار فاق کوتاه مشکی…
دو سه دکمه ی اول پیرهنش رو باز کرده بود که سینه های ورزیده اش مشخص باشن… سینه هایی که مشخص بود موهاشو اصلاح کرده!
دوباره پرسید:

-برقصیم !؟

فکر کنم اصلا دلم نمیخواست تا خود صبح اونجا تک و تنهابمونم و سماق بکشم یا رقصیدن بقیه رو تماشا بکنم برای همین گفتم:

-باشه!

لبخند عریضی زد و بعد دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:

-مرسی که این افتخارو به من میدی…

خب! فکر کنم حق این پسر مودب بود که دستم رو توی دستش بزارم…

خب! فکر کنم حق این پسر مودب بود که دستم رو توی دستش بزارم…
جدا از این من خودمم دیگه حوصله ام سر رفته بود و دلم میخواست این شب مثلا بخصوص رو مثل بقیه خوش بگذرونم…فارغ از تمام دردها و مشکلات!
دستم رو توی دستش گذاشت و باهم به وسط سالن رقص رفتیم.
جایی که همه مشغول رقص و پایکوبی و خوشحالی و بزن و بکوب بودن.
جو خوبی بود.وقتی همه دورو بری هات میخندن و می رقص و لذت میبرن ناخواسته آدم تحت تاثیر اون جو به وجد میاد و حس خوبی بهش دست میده که برای منم همینطور بود!
اون وسط شروع کردیم رقصیدن.
و الحق که رقاص خیلی حرفه ای بود حتی حرفه ای تر از من دختر…
اون دستشو دور کمر من حلقه کرد و من یه دستمو رو رو دوشش گذاشتم وحین رقص گفتم:

-خیلی خوب و حرفه ای می رقصی!

واقعا همینطور بود و مم باهمه ادعایی که در انواع رقص داشتم اونم بخاطر کلاسهای مختلف اما کاملا مطمئن بودم اون پسر از هر لحاظ بهتره.
لبخند زد و منو چرخوند و همزمان جواب داد:

-نظر لطفته خوشگل خانم!

وقتی منو تو هوا چرخوند از شوق زیاد بلند بلند خندیدم.حرکاتی که اون انجام میداد ورای حرفه ای بودن بود.یکم صدام رو بردم بالا و گفتم:

-وای تو عالی میرقصی!

اون هم برای اینکه صداش به گوش من برسه ولومش رو بیشتر کرد و جواب داد:

-خب اگه خوب نمی رقصیدم غیر طبیعی بود!

منو از هوا گذاشت روی زمین و بعد دستهامو هم ریتیم باآهنگ تکون داد.در ادامه ی بحث کنجکاوانه پرسیدم:

-چطور!؟ چون زیاد مهمونی میری و میرقصی!؟

به چشمهام نگاه کرد و گفت:

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن