رمان آنلاینرمان عشق صوری

رمان عشق صوری/پارت چهلو شش

 

فکر کن یه خواهر داشنی که خاطرش برات خیلی عزبز بود و بعد یهو میری پیشش و میبینی اون کسی که خاطرش خیلی برات مهم بوده صورتش یخاطر مشت و لگدهای شوهر شکاکش سیاه و کبوده…اون لحظه چه حسی بهت دست میده!؟

-سعی نکن با این حرفها خودتو بیگناه جلوه بدی

-من فقط خواستم….فقط خواستم کارشو تلافی کنم

یقه لباسمو تودست گرفت و یکم از زمین بلنم کرد و گفت:

-این کار احمقانه چی بود؟اگه شوهر خواهرت منو میشناخت چی هااااان!؟

با ندامت مچ دستش رو گرفتم تا قبل از اینکه لباس مجلسی تنم رو پاره بکنه یه جورایی آرومش کنم و بعد همزمان گفتم:

-شهرام ببخشید… من واقعا نمیخواستم ازت سواستفاده بکنم….داری لباسمو پاره میکنیاااا….لطفا!

نفس عمیقی کشید و با رها کردن یقه لباسم پیرهنم دستشو عقب کشید و یک گام عقب رفت و بعد پرسید:

-چرا به خودم چیزی نگفتی هان!؟ چرا!؟

پایین لباسم رو کشیدم و با مرتب کردنش عقب عقب رفتم و کمرمو به دیوار تکیه دادم.خجالت زده نگاهی بهش انداختم و بعد جواب دادم:

-چون…چون فکر میکردم تو ممکنه قبول نکنی…خودمم که زورم بهش نمی رسید…

دست دیگه اش رو هم از توی جیب شلوارش بیرون آورد و بعد پرسید:

-مردشور فکرهای احمقانه ات رو ببرن…اگه اون یارو میفهمید من بودم که لت و پارش کردم میخواستی دقیقا چه جوابی بهش بدی!؟

حرف از فرهاد که میشد نفرت تو وجودم زبونه میکشیدسرمو بالا گرفتم وبا تنفر گفتم:

-برام نبود بفهمه…اتفاقا چه بهتر…اون موقعه حالیش میشه اون بی کس نیست…که البته هست ولی حداقلش اینه اون عوضی فکر میکنه نیست…..

نسبت به چنددقیقه پیش آرومتر بود.حتی یه نفس راحت کشید نه یه نفس پر حرص از کلافگی زیاد!
چنددقیقه ای باخودش فکر کرد و بالاخره لب از لب باز کرد و گفت:

-دیگه از این تصمیمات احمقانه نگیر…خب !؟

سرم رو آهسته تکون دادم و برخلاف همیشه که حوصله چشم بله قربات گفتن نداشتمو سعی میکردم حرف حرف خودم باشه مطیعانه گفتم:

-چشم!

ابروی چپش رو بالا انداخت و بازم با تهدید گفت:

-دفعه ی بعد از این کارا بکنی شیوا …خودتم یه مشت مال درست و حسابی میدم

سر خم کردم و بدون اینکه گردنم رو صاف نگه دارم تو چشماش نگاه کردم و بازم گفتم:

-چشم!

 

سر خم کردم و بدون اینکه گردنپ رو صاف نگه دارم تو چشماش نگاه کردم و بازم گفتم:

-چشم

اون همیشه یه روی سرکش از من می دید.خلق تند و اخلاق ناملایم و نافرمانی برای همین فکر کردم بابت این چشم گفتنها دیگه آروم میشه ولی بیشتر فکر کنم به کوچولو تعجب کرده بود و شایدهم بهتره بگم باورم نکرده بود چون با اخمی غیر واقعی گفت:

-خب دیگه…نمیخواد از این چشم گفتنهای غیر واقعی تحویلم بدی…

گردن خم شده ام رو صاف نگه داشتم و بعد خیلی تند و سریع گفتم:

-به جون خودم غیرواقعی نیست.چشم واقعیه! دارم جدی جدی چشم میگم….

صورتم رو با دقت از نظر گذروند و حدسم این بود که دنبال راست و دروغ بود به هر حال خیلی سخت نگرفت و قرص و محکم گفت:

-هرکس تو یا حتی خواهرت رو اذیت کنه من خودم حسابشو می رسم و نیازی نیست همچین مواقعی دروغ و چرت و پرت تحویلم بدی.متوجهی!؟

از این حرفش خوشم اومد و برای اولینبار بعداز مرگ پدرم، یه آن حس کردم یه نفرو دارم.
یه آدم قرص و محکم که میتونم تحت هر شرایطی رو کمکش حساب باز کنم.
ناخواداگاه لبخندی روی صورتم نشست که لحظه به لحظه داشت عریضتر و عریضتر میشد.
یک قدم به سمتش برداشتم و آهسته پرسیدم:

-واقعا!؟

سوالم رو با سوال جواب داد و گقت:

-چی واقعا!؟

بهش نزدیک تر شدم اونقدر که دیگه فاصله ای بینمون نموند.دستهامو روی شونه هاش گذاشتم و بعد با لبخند جواب دادم:

-این یعنی هر وقت احساس ناراحتی بکنم پشتم هستی!؟

یه سرفه خشکه کرد و همچنان صورتش رو عبوس نگه داشت و خیلی آروم گفت:

-واسه همچین مواقعی! نه اینکه از این به بعد راه بیفتی اینور اونور و واسه همه خط و نشون بکشی…

 

خندیدم و بعد با تکون سرم گفتم:

-نه خیال راحت…شارلاتان بازی در نمیارم! راستی نامزدتو چنددقیقه پیش تو راهرویی که آینه هستن دیدم…داشت با دوستش راجب تو صحبت میکرد….فکر کنم داشت واست خط و نشون میکشید!

سکوت کرد و این سکوت متفکرانه بود اما خیلی زود با بیتفاوتی گفت:

-مهم نیست . .خب…تو که نمیخوای منو تا خود صبح اینجا نگه داری!؟

گیج نگاهش کردم و گفتم:

-چی!؟ آهان! نه نه! میتونی بری

همینکه دستش رو سمت دستگیره دراز کرد از پشت کتش رو گرفتم و گفتم:

-صبر کن شهرام!

چرخید سمتم و گفت:

-مثل اینکه هوس کردی امشب کل مهمونی منو اینجا کنار خودت نگه داری !؟

باید بهش در مورد فرهاد هشدار میدادم برای همین قبل از اینکه بابت شنیدن این حرفهام برم تو فاز دلخوری گفتم:

-فکر کنم همونطور که من امشب نباید سمت ژینوس برم تو هم نباید سمت فرهاد بری…

لبخند دندون نمایی از سر شرمساری زیاد زدم و در ادامه گفتم؛

-آخه ممکنه شک بکنه!

چپ چپ نگاهم کرد.قشنگ معلوم بود داشت حسابی از دستم کفری بود.دستشو رو دستگیره ثابت نگه داشت و گفت:

-دیر تذکر دادی!

سرمو تند تند تکون دادم و گفتم:

-آره آره میدونم ولی خب فکر کنم گفتنش الان هم بد نیاشه! پس دورو بر فرهاد نپلک البته اگه بمونه….مثل اینکه اینجا خیلی بهش خوش نگذشته!

بازهم با لحنی بیفتاوت گفت:

-باشه! امر دیگه!؟

لبخند پر نازی زدم و گفتم:

-نه دیگه امری ندارم!

لبهاشو روهم فشار داد و بعد بلاخره درو باز کرد و رفت بیرون!

با رفتن شهرام نگاهی به خودم انداختم تا سرو وضعم رو برانداز کنم که یه وقت جایی نکته ای واسه شک و شبه ی بعضی ها به جا نزارم!
بلافاصله نه اما بعداز چنددقیقه از رفتن شهرام از اون انباری رفتم بیرون…

یه گوشه ایستاده بودم و از دور مامانی که کم کم داشت با مهمونهاش خداحافظی مکیرد رو تماشا میکردم که همون موقع شیدا از پشت سر اسمم رو صدا زد.
سرمو برگردوندم و بهش نگاه کردم.
خودش تو فاصله ی دو قدیم بود اما فرهاد که حالا داشت نفرتش رو نسبت به من اینجوری نشون میداد خیلی با فاصله ایستاده بود وعبوس و اخمو اطراف رو نگاه میکرد.
شیدا جلوتر اومد و گفت؛

-من دارم میرم!

تا حرف از رفتن زد یه جورایی دلم گرفت.ناراحت پرسیدم:

-به این زودی!؟

لبخند تلخی روی صورت بی تفاوتش نشست و گفت:

-زود نیست .فرهاد هم اصرار داره بریم.نمایش مسخره ی مامان هم که دیگه کم کم داره تموم میشه!

مثل اینکه هنوزم از مامان دلخور بود و با این اوصاف شک داشتم حتی بخواد ازش خداحافظی بکنه.لبخندی کم جون روی صورت نشوندم و گفتم:

-شیدا باور کن ازدواج کردن مامان صدبرابر بهتر از ازدواج نکردنشه!به مرور متوجه منظورم میشی…

یکم سرش رو کج کرد و با نگاهی دوباره به مامان گفت:

-امیدوارم از این به بعد دست از انجام یه سری کارا برداره

با چشم اشاره ای به شوهرش که یکم دور تر ایستاده بود کردمو گفتم:

-اونم که تو قیافه اس!

 

به نیم نگاه به فرهاد که حواسش جای دیگه ای بود انداخت و آهسته لب زد:

-ولش کن! اهمیت نده

لبهامو روهم فشردم و پرسیدم:

-از من متنفره آره!؟

سرشو تکون و داد و در جواب سوالم گفت:

-کلا همینجوریه به دل نگیر.

دستمو گرفت و پرسید:

-خب…تو کاری نداری!؟

خواستم بهش بگم من امشب تنهام اما خیلی سریع منصرف شدم.میگفتم هم هیچ کاری ازش برنمیومد حتی با وجود اینکه در جریان بود چقدر از شب تنها موندن وحشت دارم.
چقدر خاطره ی بد دارم….
قطعا فرهاد اجازه نمیداد شب رو پیش من بمونه و منم که اصلا دلم نمیخواست برم پیش اونا .
پرسیدم:

-ازش خداحافظی نمیکنی!؟

سرش رو تکون داد و گفت:

-چرا اتقاقا ام ازش خداحافظی میکنم هم به خودش و شوهرش تبریک میگم

فکر کردم داره شوخی میکنه و به نحوی تیکه و طعنه میزنه برای همین باحالتی خسته گفتم:

-شوخی نکن شیدااا…فکر کنم وقتشه ببخشیش.

خیلی جدی گفت:

-ولی من واقعا اینکارو میکنم!اگه من بی خداحافظی از اینجا برم و به خودش و شوهرش بی احترامی بکنم فرهاد هم اینو یاد میگیره که به مستانه بی احترامی بکنه.میخوام احترامشو حفظ کنم تا اونا هم بهش احترام بزارن هرچند که…..

 

مکث کرد و دیگه اون حرفش رو ادامه
نداد و بجاش با یه آه عمیق گفت:

-مراقب خودت باش!

دستمو خیلی آروم رها کرد و رفت سمت فرهاد.چه تصمیم عاقلانه و هوشمندانه ای گرفته بود.
بنظر بهترین و درست ترین کار هم همین بود.اینکه اینجوری به بقیه بفهمونه چطور با مامان رفنار بکنن حتی اگه آدم خوبی نباشه!
رفت سمت فرهاد و باهم راه افنادن سمت مامانی که مهمونهاش کم کم داشتنش ازش خداحافظی میکردن…
یه نفس عمیق کشیدم و دوباره تکیه دا م به دیوار که مونا بدو بدو اومد سمتم و تند تند گفت:

-شیوا شیوا شیوا …

نگاهیی یه ص رت هیجان زده اش کردم.هروقت اینجوری میشد یعنی میخواد یه خبر مهم رو اطلاع رسانی کنه.سرمو تکون دادم و پرسیدم:

-چیه؟ چیشده!؟

-اگه بدونی چیشده…

کم تحمل نبودم اما جوری که اون میگفت اگه بدونی چیشده خودم به هیجان افتادم و پرسیدم:

-عه خب بمو دیگه!

سر و دستش رو با تاسف تکون داد و گفت:

-حالا میفهمم این شهرام چی میکشه از دست این عجوزه! واسه اینکه شهرام رو مجبور بکنه باهاش برقصه با زرنگی پای پدر و مادر خودش و پدر شهرام رو کشید وسط و حسابی با شهرام رقصید.اونم به زور…ژینوسو میگمااا

 

شهرام از ژینوس متنفر بود.واسه همین واقعا برام جای تعجب داشت شنیدن این حرفها.خصوصا که شنیده بودم که بهش گفت به هیچ قیمتی هیچ جوره تو هیچ کاری باهاش راه نمیاد.
ناباورانه پرسیدم:

-واقعا با ژینوس رقصید!؟

تند تند جواب داد:

-آره ولی از قیافه ی شهرام و بیتفاوتیش و حتی اینکه سعی میکرد ژینوس رو لمس کنه هم مشخص بود اصلا حوصله اش رو نداره و یه جورایی همه فهمیدن یه رقص زوریه!

کنجکاو پرسیدم:

-الان باهمن !؟

-آره…پیش پدر شهرام و مادرتن…خانوادگی دورهم جمع شدن

کنجکاو شدم برم و حرفهاشون رو بشنوم و اصلا نمیتونستم صبر کنم و از خودم خویشتن داری نشون بدم برای همین گفتم:

-بیا بریم ..دلم میخواد بدونم دارن چیمیگن!

با نگرانی گفت:

-اگه دیدنت چی!؟

دستشو گرعتم و جواب دادم:..

-نترس! حالا تو بیاااا

دستشو کشیدم و باخودم همراهش کردم…

 

به جا دور از جمع ایستادیم.دور از مامان و پدر شهرام و پدر و مادر ژینوس و خودش.
کنجکاو بودم مکالمه هاشون رو بشنوم و اصلا هم به اخطارهای مونا توجه نکردم.
پدر شهرام با دست یه ژینوس اشاره کرد و با افتخار گفت:

-مستانه عزیرم اینم ژینوس نامزد شهرام که خاطرش برای من خیلی خیلی عزیزه!

رهام پدر شهرام اونقدر با ذوق و اشتیاق از ژینوس تعریف میکرد که دیگه فهمیدم چرا شهرام به این سادگیا نمیتونست از شر این دختر خلاص بشه…
ولیلش این بکد که این دختر زیادی برای پدرش اهمیت داشت.
رو کردم سمت مونا و گفتم:

-خب! فکر کنم شنیدنی هارو شنیدم! بریم!

مونا ایستاد و دنبالم نیومد.وقتی پرسشی نگاهش کردم گردنش رو خاروند و گفت:

-من باید با امیر برم…قراره برسونم پیش مامان بزرگ!

خب! پس این آغاز تنهایی من بود.باید با این شب سخت میسوختم و میساختم.دستشو رها کردم و گفتم:

-باشه! برو.امیدوارم حال مادربزرگت زودتر خوب بشه!

اومد جلو.ماچم کرد و بعدگفت:

-مراقب خودت باش!

مونا که رفت بیشتر از همیشه احساس تنهایی بهم دست داد.دیگه البته خیلی هم کسی توی سالن نمونده بود و من چون از قبل به مامان و شوهرش تبریک گفتم کیف و کتم رو از خدمات تحویل گرفتم وبعدهم قدم زنان از تالار بیرون اومدم.تو پارکینگ تک و تنها به راه افتادم که وارد خیابون اصلی بشم و اونجا تاکسی بگیرم…
دستامو تو جیب کت بلند فرو بردم و با لب و لوچه آویزون قدمهامو میشمردم که یه ماشین کنارم توقف کرد و وقتی سرم رو بلند کردم با شهرام رو به رو شدم.
بی مقدمه گفت:

-بیا سوارشو…میرسونمت!

عصبی نبودم اما ناخواسته بخاطر مجموع اتفاقاتی که تازه داشتم باهاشون رو به رو میشدم اخم کردم و با لحن تندی گفتم:

-لازم نکرده خودم میرم!تو برو با ژینوس جونت!

از آدما بیخود و بیجهت عصبانی بودم.از مامان که ازدواج کرد و خیلی راحت و آسوده و بیخیال ازم خواست
امشبو تو این خونه تنها بمونم از شهرامی که خودخواهانه میخواست خودم رو از همه مخفی نگه دارم…از همه…
وقتی با اخم و لحن تندم مواجه شد یه نفس عمیق کشید و گفت:

” نه! تو همیشه باید زور بالای سرت باشه”

اینو گفت و از ماشین پیاده شد و اومد سمتم.با قیافه ای جا خورده داشتم نگاهش میکردم که اومد سمتم وبازوم رو گرفت و منو کشون کشون سمت اون یکی در ماشین برد و هلم داد داخل و گفت:

-وقتی میگم سوار شو فقط باید بگی چشم نه بیشتر …

خودش در ماشین رو بست و بعدهم سوار شد و به سرعت از پارکینگ بیرون رفت.نگاهی به نیمرخش انداختم و گقتم:

-چجوری تونستی وزه خانمتو دور بزنی!؟ اونی که من دیدم چارچنگولی چسبیده بود به تو که یه وقت از دستش لیز نخوری!

از گوشه چشم نگاه میر غضبانه ای به صورتم انداخت.میدونستم که خیلی از این مدل حرفها خوشش نمیاد اما خب اینها حقیقت بودن.
خیلی آروم اما با لحنی دستوری گفت:

-بحث رو عوض کن اگه نمیخوای دستم فعال بشه!

اخم کردم و با دلخوری نگاهی بهش انداختم.داشت به روش خودش تهدید به کتک زدنم میکرد و چقدر همچین مواقعی می رفت رو مخم.بعداز کلی نگاه خط و نشون دار گفت:

-منو برسون خونمون!

دیگه چیری نگفتم.دست به سینه رو برگردوندم که حتی نخواد باهام حرف بزنه.حوصله ی هیچکسی رو نداشتم. دچار اون حالتی بودم که گاهی آدما گرفتارش میشدن ..اینکه یه چیزیت هست اما خودتم نمیدونی دقیقا چته!
تا رسیدن به خونه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد و هرچه بیشتر به خونه نزدیک میشدیم بیشتر یادم میومد که امشب قراره تنها بمونم.چیزی که از بچگی تا به الان ازش وحشت داشتم.
ماشین رو ،رو به روی در خونه نگه داشت و پرسید:

-امشب اینجا تنهایی!؟

کیفمو برداشتم و جواب دادم:

-آره…

-چرا مونا پیشت نموند!؟

-میخواست بره پیش مادر بزرگش…

کاش میتونستم ازش بخوام پیشم بمونه.بودن اونو کنار خودم به تنها موندن ترجیح میدادم.اما این وسط یه چیزی بود که اجازه نمیداد حرفمو راحت به زبون بیارم. با اینحال منتظر بودم یه چیزی بگه یه حرفی بزنه و چراغ سبزی نشون بده ولی هیچی نگفت…
اه! لعنت به این شانس.حالا که باید سر گپ رو باز بکنه و یه تعارف بکنه لال مونی گرفته بود.
دستگیره درو گرفتم و خیلی آروم و با تعلل بازش کردم.بیشتر داشتم وقت تلفی میکردم تا یه حرفی بزنه اما از اینکه ماشینش رو همچنان روشن نگه داشته بود و حرفی نمیزد مشخص بود اصلا قصد نداره بمونه.
نفس عمیقی کشیدم و از ماشین پیاده شدم.
هرچه باخودم کلنجار می رفتم نمیتونستم با تنها موندن تو این خونه بسازم ولی غرورمم اجازه نمیداد همچین چیزی ازش بخوام.
تعللم رو که دید پرسید:

-چیزی میخوای بگی !؟

درو بستم و گفتم:

-نه خداحافظ…

حتی منتظر نموندم تا جوابی از طرفش یشنوم.راه افتادم سمت خونه.با عجله کلید رو از تو کیف بیرون آوردم.درو باز کردم و فورا رفتم داخل…

با عجله کلید رو از تو کیف بیرون آوردم.درو باز کردم و فورا رفتم داخل…آسمون تاریک و سیاه رو نگاهی انداختم.شب میتونست قشنگترین قسمت روز باشه اما نه برای منی که فقط ازش ترس دریافت میکردم.
من از این خونه خاطرات خوبی نداشتم.اتفاقاتی اینجا افتاده بود که منو از شب موندن وحشت زده میکرد برای همین تمام روز داشتم به همین قسمت تنها موندن خودم فکر میکردم.
دویدم و رفتم داخل.با دستهای لرزونم در رو باز کردم و بعدهم از داخل قفلش کردم.
سکوت خونه منو میترسوند و کوچیکترین صدا به وحشتم مینداخت.
رفتم توی اتاقم و چراغ رونش کردم بدی این خونه حالا این بود که مامان همه جارو خالی کرد و دیگه وسیله ای هم نبود.
یه خونه ی تاریک و خالی و بدون اسباب و وسیله!
لباسهامو از تنو درآوردم و بجاش یه تیشترت و شلوارک جین پوشیدم و بعد ترسون لرزون راه افتادم سمت سرویس بهداشتی تا آرایش صورتم رو پاک بکنم.
دست و صورتم رو شستم، میکاپ روی صورتم رو تمیز کردم و بعد مسواک زدم و اومدم بیرون که درست همون لحظه احساس کردم صدای در میاد.
نفسم تو سینه حبس شد.
آب دهنمو قورت دادم و دویدم سمت یکی از اتاقهای خالی که پنجره اش رو به حیاط باز میشد.
پرده رو کنار زدم و نگاهی به حیاط انداختم.
اشتباه نکردم و توهم نزدم یه نفر داشت سعی میکرد قفل درو باز کنه….
نفسم تنگ شد.حس کردم قراره دوباره اون اتفاق تلخ سالها پیش تکرار بشه.
دویدم سمتم اتاقم تلفنم همراهمو برداشتم و شماره ی شهرام رو گرفتم.
خیلی طول کشید تا جواب داد اما به محض اینکه صداش تو گوشم پیچید و الو گفت با ترس و وحشت تند تند گفتم:

-ا…الو شهرام…کجایی!؟

فهمید نگرانم چون خیلی سریع جواب داد:

-توراه خونه.چیزی شده؟ چرا ترسیدی!؟

باهمون ترس و لرز گفتم:

-شهرام تورو خدا بیا پیشم احساس میکنم یه نفر میخواد بیاد داخل…شهرام‌من تنهام.میترسم

خیلی زود و فوری گفت:

-ببین..تکون نخور درارو قفل بکن برو تو اتاقت تا خودمو برسونم…

ملتمسانه گفتم:

-زود بیا شهرام…زودبیاااا…

 

-زودمیام عزیزم نترس…خیلی دور نشدم الان میام.فقط کاری که گفتمو انجام بده…

صدای بوق ممتد که تو گوشم پیچید.از جا بلند شدم و دویدم سمت در اتاقم.از داخل قفلش کردم و بعد کنج دیوار زانوی غم بغل گرفتم و دستهامو روی گوشهام گذاشتم.
این خونه امنیت نداشت و هنوزم به بی امنیتی همون سالهای نه خیلی دور بود.
از ترس تو خودم مچاله شدم.اون اتقاق تلخ بی اراده ی خودم مدام برام تکرار میشد.
دستهامو از روی گوشهام برداشتم و چشم دوختم به در…
تند تند نفس میکشیدم و زانوهام یاری نمیکردن که بلند بشم و برم بیرون و ببینم کی اومده داخل….
دستمو به دیوار تکیه دادم و با گامهای لرزون سمت در رفتم.
انگشتام می لرزیدم.دسته کلید رو گرفتم و قفل رو باز کردم.
بدنم عین بیدی که در معرض باد شدید قرار گرفته می لرزید.نفسم تو سینه حبس شده بود.
بالاخره بازش کردم. و تا چند قدم دور شدم چشمم افتاد به سایه مردی که اینبار درحال باز کردن در هال بود.
از ترس زبونم بند اومد.هِن هن کنان عقب عقب رفتم و دوباره برگشتم توی اتاق.درو بستم و گریه کنان به سمت گوشیم رفتم و از روی زمین برداشتمش و دوباره شماره شهرام رو گرفتم.
بوق دوم رو نخورد جواب داد:

-الو شیوا ..الو خوبی!؟

با صدای گریون گفتم:

-شهرام کجایی!؟ کجایی؟ یارو داره میاد داخل….شهرام….تورو خدا زود بیا…زود بیااا….

اول صدای ترمز شدید ماشین اومد و بعدهم صدای شهرام:

-رسیدم عزیزم رسیدم…

تا اینو گفت صدای بوق ممتد توی گوشم پیچید.انگشتام می لرزیدن و بیجون بودن… گوشی از دستم افتاد روی زمین.صدای کوبیده شدن در و فریاد شهرام توی گوشهام پیچید….
کنج دیوار نشستم و دستهامو روی جفت گوشهام گذاشتم تا هیچ صدایی نشنوم.
بعضی اتفاقات تلخ هستن که هیچ جوره از ذهنت محو نمیشن…هرکاری بکنی هرچقدر هم خودت رو مشغول بکنی باز نمیتونی فراموششون بکنی…
مثل اون اتفاق تلخ و سخت گذشته!
صدای در اتاقم باعث شد چشمامو باز کنم.وحشت کردم و بیشتر به دیوار چسبیدم….
کم مونده بود به سکته کردن بیفتم که صدای شهرام ار پشت در شد آب روی آتیش:

-شیوا….شیوا …تو اتاقی!؟ شیوا….شیوا منم شهرام…باز کن درو شیوا

ناخواسته لبخندی از شنیدن صداش روی صورتم نشست.بلند شدم و دویدم سمت در و بازش کردم.
تو قاب در ایستاد و بعداز اینکه سر تا پام رو با نگرانی براندار کرد پرسید:

-خوبی !؟

هیچوقت….هیچوقت فکر نیمکردم یه روز از دیدن شهرام نا به این اندازه خوشحال بشم.چیزی نگفتم و فقط خودم رو انداختم تو بغلش.دستامو دور تنش حلقه کردم و سرمو گذاشتم رو شونه اش وچشمام رو بستم.
دستشو رو کمرم کشید و گفت:

-نترس…نترس من اومدم…دختر دیوونه! آخه چرا از اول نگفتی که پیشت بمونم….

اونقدر محکم بغلش کرده بودم که هرکی ندونه فکر میکرد دزد گرفتم که اونجوری سفت گرفتمش یه وقت در نره….
به حضورش محتاج بودم.
به حضورش بیشتر از همیشه محتاج بودم….

 

دستشو نوازشوار روی کمرم کشید تا آرومتر بشم.تا اون لحظه آشوب بودم و همچی رو برای خودم تموم شده می دیدم.
حالا البته آرومتر هم شده بودم.آخه تا چنددقیقه پیش کم مونده بود سکته بکنم.
خیلی آروم کنار گوشم گفت:

-اوضاع امن و امان شده هااا…

اینو گفت که من از کت و کولش بیام پایین.دستامو از دور بدنش آزاد کردم و یک قدم عقب رفتم و پرسیدم:

-کی بود؟ گرفتیش!؟

سرش رو تکون داد و جواب داد:

-نمیدونم کی بود.تا دویدم سمتش از رو دیوار پرید پایین و فرار کرد.دنبالش رفتم ولی سوار موتور شد و رفت….

چندنفس سنگین کشیدم و با صدایی که انگار نه چا بلند میشد پرسیدم:

-دزد بود یعنی!؟

برای این سوالمم جوابی نداشت چون شونه بالا انداخت و گفت:

-گفتم که…دستم بهش نرسید که بفهمم چیه و کیه و چی میخواد….

آهی کشیدم و چندقدم ازش فاصله گرفتم.تکیه دادم به دیوار و خیره شدم به رو به رو.
دزد نبود…دزد که نمیزنه به کاهدون…من خوب میدونم امثال این آدما کی ان و چی ان و میان اینجا برای چی!
تو فکر بودم که اومد سمتم و دستم رو گرفت.پرسشی نگاهش کردم که گفت:

-میریم خونه ی من!

-ولی…

اخم کرد و پیش از اینکه من اما و اگر و دلیلم رو ادامه بدم گفت:

-ولی نداره…میریم خونه ی من.هروقت لازم شد خودم میارمت اینجا…

دیگه بهم اجازه ی حرف زدن نداد.دستمو گرفت و دنبال خودش کشید.سرراه کت و شالم رو برداشتم تا رو لباسهای نامناسب تنم بپوشم و بعدهم دنبالش رفتم.
من سوار ماشین شدم و اونم درارو قفل کرد و اومد پیشم.پشت فرمون نشست و پرسید:

-بهتری!؟

سرمو تکون دادم و گفتم:

-آره…

اخم کرد و باعصبانیت پرسید:

-تورو اصلا چرا اینجا تنها گذاشتن!؟ احمقا!

 

-تورو اصلا چرا اینجا تنها گذاشتن!؟ احمقا!

-خب…خب خواستن تمها باشن دیگه…

پوزخندی زد و بعد دوباره گله مند و عصبانی گفت:

-چرا به من هیچی نگفتی هان!؟ دختره ی کله شق!

سرم دو پایین انداختم و جوابی ندادم.اصلا چی داشتم که بگم.سرمو به عقب تکیه دادم و چشمام رو بستم.از تنهایی متنفر یودم….متنفر

نمیدونم چه مدت گذاشت اما با صدای شهرام پلکهای سنگینمو باز کردم:

-پیاده شو شیوا ..رسیدیم…

تکیه از صندلی برداشتم و پیاده شدم.اومد سمتم خودش دستمو گرفت و باخودش برد.
از در داخل پاریکنگ که به داخل خونه اش راه داشت رد شدیم و رفتیم داخل.
منو برد تو اتاق خواب و گفت:

-برو رو تخت دراز بکشم…

ترسیدم ولم کنه و بره واسه همین مچ دستش رو گرفتم و گفتم:

-شهرام؟

زل زو تو چشمهای پر ترسم و جواب داد:

-جانم!؟

-میخوای کجا بری؟ منو ول نکنیااا

دستمو آروم از روی مچ دستش جدا کرد و گفت:

-نه ولت نمیکنم.دراز بکش استراحت بکن الان میام پیشت.چیزی نمیخوای!؟

با نگرانی گفتم:

-نه هیچی فقط بیا پیشم…

نفس عمیقی کشید و صورت پر ترسم رو از نظر گذروند.اونم فهمیده بود چقد بابت اتفاق امشب شوکه شدم.
آهسته گفت:

-باشه میام!

اون رفت بیرون و منم دراز کشیدم روی تخت و پتوروکشیدم روی تنم.
چشم دوخته بودم به در تا وقتی ته شهرام اومد.لباسهاش رو از تن درآورد و با پوشیدن یه شلوارک اومد سمتم و کنارم روی تخت دراز کشید و دوباره پرسید:

-خوبی !؟

لب زدم؛

-آره…

بهم نزدیکتر شد و منو کشید توی بغلش.سرمو گذاشتم روی سینه اش و گفتم:

-از اینکه شب تنها توی یه خونه بمونم بیزارم!

پاشو روی پام انداخت و دستشو دور بدنم حلقه کرد و بعد خیلی آروم زیر گلوم رو بوسید و گفت:

-الان که من پیشتم….نباید از چیزی بترسی.تا هروقت هم بخوای ور دلت میمونم….

آهسته خندیدم و زل زدم تو چشمهاش.باید بابت امشب تا آخرعمرم ازش ممنون میشدم.اگه اون نبود من امشب چه بلایی سرم میومد.
دستمو یه طرف صورتش گذاشتم و گفتم:

-ممنونم شهرام

-بابت…!؟

-اینکه اومدی پیشم….

با شیطنت نگاهم گرد و گفت:

-جور ویگه ای هم میتونی تشکر و تسویه بکنی!؟

لبخند زدم و گفتم:

-چطوری مثلا!؟

خیمه زد روی تنم بدون اینکه وزن و سنگینی تنشو بنداره رو بدنم.زل زد تو چشمام.خمار نگاهم کرد و گفت:

-مثلا اینجوری….

نوشته های مشابه

4 دیدگاه

  1. سلام بعد دوهفته پارت تكراري گذاشتيد لطفا قبل از پارت گذاري از تكراري نبودنش مطمئن بشيد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن