رمان آنلاینرمان عشق صوری

رمان عشق صوری/پارت چهلو چهار

 

-نه چون مربی رقصم!

جوابش زیپ دهن منو بست.پس یارو معلم و استاد رقص بود یه جورایی! حرفه ای بودنش از اول منو به شک انداخت اما فکر نمیکردم استاد رقص باشه.
لبخندی زدم و گفتم:

-پس من الان دارم با یه مربی رقص حرفه ای میرقصم!

خندید و گفت:

-آره!

اینجوری کیف ماجرا بیشتر شد.هم کیفش بیشتر شد هم برام هیجانی تر شد.اینکه بخوام با یه معلم حرفه ای رقص ، برقم.برام شبیه به یه تمرین بود.
دستمو گرفت و من به دورش چرخیدم و اون بی مقدمه گفت:

-یاشار…

-چی!؟

-اسمم…اسمم یاشاره

حین رقص گفتم:

-آهان! منم شیوام!

دستشو زیر کمرم گذاشت و منم خم شدم.سرش رو آورد پایین و چند وجبی صورتم گفت:

-از آشنایی باهات خیلی خوشحالم شیوا خانم!

لبخند دست و پا شکسته ای زدم و گفتم:

-مرسی! منم همینطور

کمرم رو بلند کردم و خوشحال تر از قبل به رقص ادامه داوم تا اینکه یه پسر کوچولو اومد سمتمون و منو صدا زد:

-خانم…شیوا خانم….شیوااا خااانم…

چون صداش رو شنیدم ایستادم و دیگه نرقصیدم.سرمو به سمتش چرخوندم و با اشاره به خودم پرسیدم:

-با منی!؟

سرش رو تکون داد و همونطور که با پولهای توی دستش بازی بازی میکرد جواب داد:

-بله مگه شما شیوا خانم نیستی!؟

سرمو تکون دادم و گفنم:

-چرا هستم

دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:

-یه لحظه میاین باهاتون کار دارم!

اصلا نمیشناختمش و نمیدونم باهام چیکار داشت.
با اینحال از اون پسر جوون فاصله گرفتم و گفتم:

-من برم ببینم چی میخواد!

با خوش رویی گفت:

-باشه حتما ولی زود بیایااا..من تازه موتورم راه افتاد

خندیدم و گفتم :

-باشه حتماااا!

به ناچار دستمو توی دستش گذاشتم و همراهش رفتم.جلوتر از من راه افتاده و منم پشت سرش قدم برمیداشتم. حین راه رفتن پرسیدم:

-میگم کوچولو مطمئنی منو با کسی اشتباه نگرفتی!؟

سرشو تکون داد و گفت:

-آره!

کنجکاو پدسیدم:

-پس داری منو کجا میبری!؟

منو دنبال خودش کشوند و گفت:

-بیاااا.
.بهت میگم…

لبخند زدم و دنبالش راه افتادم….

 

لبخند زددم و دنبال اون بچه کوچولو راه افتادم هرچند مطمئن بودم اشتباه گرفته وگرنه یه بچه کوچولو چه کاری میتونست با من داشته باشه.
خندیدم و گفتم:

-تو با من چیکار داری آخه کوچولوی خوشمزه !؟؟

بالاخره منو از جمع دور کرد و بعد با اون صدای کودکانه ی بامزه اش گفت:

-من با شما کار ندارم یکی دیگه باهاتون کار داره…

منو کشوند کنار میزی که کسی پشتش ننشسته بود.حرفهاش عجیب غریب بودن یعنی اولش فکر میکردم اشتباه گرفته اما رفته رفته نه.
رو به روش ایستادم و پرسیدم:

-خب پسر کوچولو…بگو بیینم با من چیکار داری!؟

اومد جلو و تو گوشم گفت:

-یه آقای گفت بهت بگم اگه بازم با اون پسره رقصیدی هردوتانونو نفله میکنه!گفت کافیه فقط بهش نزدیک بشی بعدش قید همچی رو میزنه و همینجا گوشمالیت میکنه!

ناباورانه بهش نگاه کردم.قطعا اینا حرفهای شهرام بودن.اصلا بع جز اون کی میتونست منو تهدید بکنه!؟ با اینحال واسه این
که مطمئن بشم گفتم:

-کی بهت گفت اینارو بهم بگی؟

پولای توی دستش رو بالا آورد.چهارپنج تا ده هزارتومنی بودن.لبای صورتیش رو کج کرد و گفت:

-یه آقای دیگه…یه اقای این پولارو بهم داد گفت ایناورو بکنم…

 

دستشو گرفتم و پرسیدم:

-میتونی بهم نشون بدی اون آقاهه رو…؟

نا اینو ارش خواستم سرش رو چرخوند بلکه اونو ببینه و بالاخره بعد از چند لحظه انگشتشو به پشت سر اشاره کرد و گفت:

-اوناهش…داره مارو نگاه میکنه…اون آقا کت شلوارمشکی…

سرمو برگردوندم و رد دستشو دنبال کردم و رسیدم به شهرام.نفس پر حرصی کشیدم و کمرم رو راست کردم.
صاف ایستادم و از همون فاصله بهش نگاه کردم.
نگاه های غضب آلودش به خودم رو حتی از دوردست هم میتونستم ببینم.
گره ی کرواتش رو شل تر کرد و بعد نگاه پر اخمش رو ازم برگردوند.
آخه این زور نبود !؟ یعنی چی که من حتی نمیتونستم برقصم!؟
آحه چرا من باید پا سوز مشکلات اون میشدم !؟ به من چه که ممکن بود نامزدش منو ببینه آخه … لعنت به تو ودردسرات شهرام!
نمیدونم چرا باخودش به این نتیجه مشکلات خودش مشکلات منم هست!
رو کزدم سمت بچه کوچولو و دمغ گفتم:

-مرسی پسرجون…میتونی بری

پولاشو تو جیبش گذلشت و گفت:

-باشه

دست به سینه و عصبی خیره شده بودم به جمعیت که همون پسره دوباره اومد سمتم.
انگار که ده ساله باهم دوستیم به اسم کوچیک صدام زد و گفت:

-شیوا…کجا موندی پس!؟

سرمو به سمتش برگردوندم و بهش نگاه کردم.دلم میخواست باهاش برقصم چون حین رقص حتی بهم میگفت چیکار نکنم و چیکار کنم و حتی میتونستم بگم تو اون مدت زمان کوتاه خیلی چیزا ازش یاد گرفتم اما خب…کاریش نمیشد کرد!شهرام حان فرمود حق رقص ندارم…
آهی کشیدم و گفتم:

-ببخشید ولی فکر نکنم دیگه بتونم برقصم!

باشنیدن این حرف چنان به تعجب افتاد که مطمئن شدم اصلا انتظارشو نداشته.جلوتر اومد و پرسید:

-چرا آخه!؟

لبخندی زورکی و تصنعی زدم و گفتم:

-راستش یکم…یکم خسته ام

چشمامو ریز کرد و پرسید:

-مطمئنی!؟ آخه به ما داشت خوش میگذشت!؟

برای اینکه حرفمو باور بکنه نشستم رو صندلی و گقتم:

-یله بله! راست مچ پام یکم درد گرفته فکر کنم یه کوچولو باید استراحت بکنم

بجای اینکه بیخیال بشه و بره اومد سمتم و کنار پام زانو زد و گفت:

-عه! نونه پیچ خورده بزار پاتو ببینم!

نمیدونم چرا ولی سنگینی نگاه های شهرام رو از دور کاملا احساس میکردم.آدم کله خرابی بود و میترسیدم تهدیدش رو عملی بکنه برای همین خیلی سریع پام رو پس کشیدم و گفتم:

-نه نه! نگران نباش…چیز خاصی نشده فقط یکم خسته ام بخاطر خستگی اینجوری گرفته شده!

فکر نکنم حرفمو باور کرد.با این حال بلند شد و گفت:

-مطمئنی؟ من از این چیزا سردرمیارما….میخوای چک کنم!

هووووف! چقدر سمج بود.حالا واسه اینکه مخ بزنه چه پاچه خواریا که نمیکرد.لبخندی زورکی زدم و گفتم؛

-بله! مطمئنم…مرسی که نگران شدین…

به ناچار شونه بالا انداخت و وقتی دید من هیچ جوره مجاب نمیشم گفت:

-اوکی! هرجور دوست داری!

چند قدمی ازم دور شد اما یعد سرش رو برگردوند سمتم و گفت؛

-در هر صورت من همین دور و اطرافم…مشکلی بود صدام بزن

بازهم به زور لبخندی زدم وحرصی گفتم:

-باشه باشه حتما!

اون رفت و من با حسرت رفتنش رو تماشا کردم.آخه چرا همه اینجا باید بکوبن و برقصن و حالشو ببرن بجز من !؟
دستمو مشت کردم و زیر لب یه چند تا فحش درشت نثار خودشو اموات و جد و آبادش کردم…

 

دستمو مشت کردم و زیر لب یه چند تا فحش درشت نثار خودشو اموات و جد و آبادش کردم…
پسره ی عوضی واسه خودش میگشت و میچرخید و حال میکرد اونوقت واسه من پیغوم و پسغوم میفرستاد که اگه به این و اون نزدیک شدی ال میکنم بل میکنم!
عصبی که میشدم کنترلم رو از دست میدادم مثل اون لحظه که سبد پراز میوه رو تقریبا داشتم خالی میکردم.
آخرین چیزی که برداشتم یه موز بود اما همینکه خواستم پوستشو بکنم مونا که بالاخره از رقصیدن فارغ شده بود اومد سمتم و گفتم:

-اهوووی! چخبرته باباااا! حواسم هست عین قحطی زده ها داری میلونبونی! به فکر وزنت باش …حالا خوبه خودت میگی هر وقت میری شرکت وزنت میکنن ….

چپ چپ نگاهش کردم.البته حق با اون بود نباید پرخوری میکردم خصوصا که از خواسته بودن یه کوچولو باید وزن کم بکنم. دستمو زیر چونه ام گذاشتم و پرسیدم:

-چه عجب ! تایم استراحت بهم دادین!؟

نشست رو به روم و با لبخند گفت:

– نه بابا! شهرام جونش احضارش کرد!

دستمو زدم رو میز وبانفرت و خشم گفتم:

-مرده شور ریخت شهرام جونو ببرن!

مونا باز خندید و بعد موزی که از دست من قاپیده بود رو خودش پوست کند و حین خوردنش گفت:

-فکرشو بکن! من بیچاره یه راست از اینجا باید برم پیش مامان بزرگ! هووووف! نمیدونم چقدر غر غروئہ…میدونم تا فردا مخمو میخوره!

اوضاع اون بدتر از منی که از تنهایی وحشت و واهمه ی زیاد داشتم بدتر نبود.
لب و لوچه ام رو کج و گوله کردم و گفتم:

-خوشبحالت! منو بگو که امشب باید تک و تنها تو خونه قبلی بمونم!من توروزم هم اونجا احساس امنیت نداشتم وای به الان!

 

-خوشبحالت! منو بگو که امشب باید تک و تنها تو خونه قبلی بمونم!من توروزم هم اونجا احساس امنیت نداشتم وای به الان!

متعجب پرسید:

-جدا!؟ خب چراااا…مگه قرار نشد بری خونه ی بابای شهرام؟ مگه حتی وسایلتونو نبردن!

سرمو بالا و پایین کردم و بی رمق گفتم:

-چرا ولی از فردا شب میرم اونجا نه امشب….

اون خوب میدونست خیلی ازتنهایی میترسم برای همین از شنیدن این حرفها تعجب کرد.چشماشو گرد کرد و پرسید:

-پس امشب کی پیشته!؟

ماباقی موز رو از دستش قاپیدم و گذاشتم دهنم و باهمون دهم پر جوابش رو دادم:

-هیچکس!خودم تنهاااام!

-خب چه کاریه! پاشو برو پیش شیدا…امشبو پیش اون بمون!

این بدترین پیشنهاد ممکن بود.حاضر بودم شب رو تنهایی کنار جن و پری سر کنم ولی نرم پیش شیدا با اون شوهر رو اعصابش!
دماغم چین خورد و کنج لبم بالا رفت.این واکنش من نسبت به هرچیز غیر قابل تحملی بود.چونه بالا انداختم و گفتم:

-اصلا حرفشم نزن!ترجیح میدم تا خود صبح تنهایی از ترس بلرزم ولی نرم خونه ی شیدا

چپ چپ نگاهم کرد و گفت:

-چرااااا؟؟؟ آخه از شیوا به تو نزدیکتر هم کس دیگه ای هست!؟

دستم رو آهسته رو میز زدم و گفتم:

-از شوهرش خوشم نمیاااد!متنفرم ازش….

دستشو زیر چونه اش گذاشت و با طمانینه نگاهم کرد و گفت:

-مبشه بفرمایی چرا ازش متنفری؟ ناسلامتی دوماتونه ها…

پوست موز رو انداختم دور و دستمو مشت کردم.
در مورد صحیح بودن احساساتم شک و شبه ای نداشتم برای همین با نفرت جواب دادم:

-حس میکنم اونم از من بدش میاد.میدونی…عشق اون شبیه عشق و دوستی خاله خرسه است…همیشه نگرانم …

با تعجب پرسید:

-نگران چی!؟

-نگران شیدا…الان که فکرشو میکنم دلیل مخالفتهای شدیدش رو میفهمیدم…زندگی کنار مردای شکاک و بدبین و حساسی مثل فرهاد از جهنم هم بدتر…و شیوا واقعا تو جهنم!

یکم فکر کرد و بعد گفت:

-من که مثل تو فکر نمیکنم…درست مدام گیر میداد اما از نگاه هاش مشخص دوستش داره.از اینکه خیلی روش حساس بود

پوزخند تلخی زدم و گفتم:

-مخش معیوب! دلیلش معیوبی مخش!درهرصورت من که ترجیح میدم امشب خونه بمونم اما پیش اونا نباشم

مونا ناچار شونه بالا انداخت و گفت:

-هرجور دوست داری…بشین باهمون جن و پری سر کن!

خواستم جوابش رو بدم ولی نتونستم واین بابت حضور غیر منتظره ی امیر بود.دو طرف کتش رو مرتب کرد و گفت:

-مونا بلندشو…

مونا پرسشی نگاهش کرد و بعد گفت:

-چرااا بلند بشم…؟ میخوام پیش شیوا باشم…

بجای امیر این شهرام بود که قدم زنان به سمتمون اومد و گفت:

-چون من میخوام

 

 

بجای امیر این شهرام بود که قدم زنان زنان سمتمون اومد و گفت:

-چون من میخوام…

تا سایه ی سنگینش رو بالای سرخودم احساس کردم دوباره بوی دردسر و دعوا به مشامم رسید.مونا بی فوت وقت و با ترس از جا بلند شد و سر به زیر گفت:

-بله ببخشید..بفرمایید!

حتی مونا هم خیلی جرات نداشت باهاش چشم تو چشم بشه.سرشو پایین انداخت و خیلی آروم از کنارش ردشد و رفت سمت امیر بعدهم دوتایی از ما فاصله گرفتن.
صندلی رو پیش کشید و نشست روش…
واسه اینکه دست پیش نگیرم پس نیفتم با اخم پرسیدم:

-خودت میگی امشبو بهت نزدیک نشم بعد همه رو دک میکنی میای اینجا !؟ ژینوس جونت دیدت یه وقت دعواشو با من نکنیاااا….

تمام مدت فقط به من خیره بودو من در همون لحظه فهمیدم این نگاه ها دلیل خاصی دارن و اون احتمالا داستان و ماجرای فرهاد رو فهمیده.
دندونهاش رو فشرد و بالاخره جهت نگاهش رو تغییر داد و نگاهی به اطراف انداخت و همزمان گفت:

-که شوهر دوستت میخواست بهت تجاوز بکنه!؟؟

بعله!ماجرای فرهاد رو بالاخره فهمیده بود.اینجا دیگه نتونستم اون لحن طلبکار خودم رو حفظ بکنم برای همین لب گزیدم و سر به زیر انداختم.
یه نفس سنگین کشید و بعد میرغضبانه نگاهم کرد و پرسید:

-دیگه چه دروغی گفتی!؟ هان!؟

فورا سرمو بالا گرفتم و گفتم:

-بزار برات توضیح بدم.

سخت گرفت و سخت گیرانه هم گفت:

-جایی برای توضیح نمونده…

خودمو کشیدم جلوتر.زل زدم تو چشمهاش و بعد گفتم:

-میخوام برات توضیح بدم. ببین فرهاد شوه…

منتظر نموند حرفهامو بشنوه.یکم از صندلی فاصله گرفت و بعد خواست بلند بشه که فورا دستشو گرفتم و گفتم:

-صبر کن…بزار یه کوچولو برات توضیح بدم فقط یه کوچولو…

 

نشست ولی حرف نزد.بهم خیره شد و انگار اینجوری یهم فرصت توضیح داد.وقت رو تلف نکردم و قبل از اینکه دوباره تصمیم بگیره بره گفتم:

-من میدونم کارم بد بوده ولی باور کن مجبور بودم این حرفو بزنم وگرنه تو اینکارو واسم انجام نمیدادی…

چنان اخمی کرد که فورا دستشو ول کردمو خودمو کشیدم عقب.دندونهاشو روهم سابید و بعد گفت:

-تو یه دروغ کثیف یه من تحویل دادی …این یه بارو دستت رو شدو من فهمیدم و.خدا میدونه چند دروغ دیگه گفتی….من به آدم دودره باز دروغگو احتیاجی ندارم…دارم به فسخ همچی فکر میکنم!

درکمال حیرتم از روی صندلی بلند شد و از میز فاصله گرفت.چشمام از شنیدن اون حرف درشت شده بودن و پلکهام تکون هم نمیخوردن….
برام باور نکردنی بود.نکنه واقعا بخواد کاری کنه من اخرج بشم!?
جای فکر کردن و ناز کردن نبود.نرم نرمک میرفت که اعتماد شهرام یه شبه به کل از من بین بره.
قبل از اینکه بره سما جمعیت و ناپدید بشه به سمتش رفتم بی توجه به همه هشدارهایی که بهم داده بود گفت:

-وایسا شهرام…

نموند و این حس و حال من رو بدتر کرد و تقریبا یه جورایی یه این باور رسوندم که احتمال اینکه همچی رو جدی گرفته زیادتر از اون چیزیه که من حدس میزدم.
دویدم سمتش و درست وسط شلوغی از پشت دستش رو گرفتم و گفتم:

-شهرام…شهرام صبر کن…خواهش میکنم

چرخید سمتم و با عصبانیت تو صورتم توپید:

-داری چه غلطی میکنی!؟

توجه من به لحن بد و تندش نبود به دروغی بود که گفته بودم و حالا واسه اون رو شده بود و ممکن بود بخاطرش هرچی رشته کرده بودم پنپه بشه.
مظلوم نگاهش کردم و گفت:

-میخوام برات توضیح بدم…

نگاهی به اطراف انداخت.میدونستم که تاکید داشت نامزدش مارو باهم نبیته و الان به همین خاطر اینجوری هی اطراف رو می پایید.
بازهم خصمانه گفت:

-چیزی که باید میفهمیدم رو فهمیدم هر حرف دیگه ای حرف اضافیه….

هنوزم دستش تو دستم بود.عاجزانه نگاهش کردم و گفتم:

-خواهش میکنم شهرام…میخوام باهات صحبت بکنم…میخوام یه توضیح بدم تو بد متوجه شدی !

دستمو باخشونت از روی دستش جدا کرد و گفت:

-گفتم که نمیخوام چیزی بشنوم

مظلومانه نگاهش کردم و پامو زمین کوبیدم:

-شهرام خواهش میکنم…

حرصی نگاهم کرد و گفت:

-نمیتونم اینجا وایسم و باهات صحبت بکنم…

ازش فاصله گرفتم و تند تند گفتم:

-باشه…باشه اگه نمیتونی اینجا صحبت بکنی مت میرم تو همون انباری.اونجا منتظرت میمونم

اینو گفتم خیره تو چشمهاش عقب عقب رفتم و بعدهم پشت بهش چرخیدم و به سمت پله های منتهی به انبار رفتم..

 

خیره تو چشمهاش عقب عقب رفتم و بعدهم پشت بهش چرخیدم و به سمت پله های منتهی به انبار رفتم.
فکر کنم اینبار واقعا دیگه خشم و غصضب شهرام بیخودی نبود و یه جورایی حق داشت ناراحت بشه.
من یه دروغ بزرگ گفته بودم که ممکن بود اونو به دردسر بندازه.
نمیخواستم بیخیالش بشم و توضیحی ندم که هزارو یه جور فکر راجع بهم به سرش بزنه.
وقتی داشتم اون چندتا پله رو بالا می رفتم دو سه بار برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم.
میخواستم مطمئن بشم کسی حواسش به من نیست خصوصا اونایی که نباید اما وقتی سرم رو برگردوندم و دوباره مسیر پیش روم رو نگاه کردم خیلی یهویی و سر بزنگاه چشمم به ژینوس افتاد که همراه دوستش روبه روی آینه های قدی چسبیده به دیوار ایستاده بودن و تجدید آرایش میکردن.
فورا و قبل از اینکه چشمش بهم بیفته رفتم عقب و پشت دیوار کناری پنهون شدم.
چشمامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم و لب زدم:

“هووووف! نزدیک بودااااا”

یکم که به خودم مسلط شدم سرم رو کج کردم تا اونور دیوارو ببینم و نگاهی به اونها بندازم….
ژینوس همونطور که ریمل میزد دهنشو اندازه غار باز کرد و خطاب یه دوستش گفت:

-خودم همچی رو درست میکنم!

دوستش کنجکاوانه ازش پرسید:

-مامان بابات متوجه شدن!؟ آخه شهرام اصلا نمیاد پیشت !؟

خب مثل اینکه بحث و گفت و گو راجع به شهرام بود که احتمال میدادم به منم کشیده بشه برای همین بازهم موندم و به جوابی که ژینوس داده بود گوش دادم:

-فعلا چیزی نپیگم چون خودم به موقع همچی رو درست میکنم…فوقش اگه نشد پای اونارو میکشم وسط..از نظر خودم الان ماجرا حل شدنیه!

-اون دخیه چی!؟ همون دوست دخترش که مدام باخودش اینور اونور میبرش..امشبم بود!؟

-نه ندیدشم…جرات نداره بیارش وگرنه هردوتاشون همینجا رو سیاه میکردم!

 

-نه ندیدشم…جرات نداره بیارش وگرنه هردوتاشون همینجا رو سیاه میکردم!

نیشخند زدم.هه!خبر نداشت که من اینجام و چه دیدنی میشه قیافه اش اون روزی که بفهمه من دختر زن پدر شهرامم!رفیقش گفت:

-در هر صورت رفتار شهرام خیلی سرده…همه اینو میفهمن…

-درستش میکنم…نشد هم با جنجال حلش میکنم

سر ریمل رو بست و بعدهمونطور که خودشو تو آینه نگاه میکرد و از تماشای صورت خودش لذت میبرد گفت:

-تو که میدونی خیلی از جارو جنجال راه انداختن بدم نمیاد!

-آره این یکی رو ار جریانشم….چیزی از دختره فهمیدی!؟

خودش رو جلو آینه کج کرد تا بتونه پشتش رو هم بینه و بعد جواب داد:

-نه خیلی…ولی به زودی از اونم سردرمیارم….من چطورم!؟

دوستش شروع کرد پاچه خواری:

-عالی…بیست…حرف نداری!

-پس بزن بریم که هوس کردم برم شهرامو وادار کنم باهام برقص…

ازش متنفر بودم.کاملا مشخص بود یه شخصیت شارلاتان مانند داره.از اون دخترای وزه که شیطون رو درس میدن.
تا فهمیدم میخوان برن فورا به سمت دیگه ای رفتم و یه جورایی پشت گلدون بزرگ پناه گرفتم که نبیننم.
خنده کنان رد شدن و به سمت پله هارفتن و بعدهم رفتن….
دستمو رو قلبم گذاشتم و یه نفس راحت دیگه کشیدم و یه محض اینکه مطمئن شدم دور شدم بدو بدو به سمت همون انباری رفتم.
درو باز کردم و پریدم داخل و بعدهم دوباره بستمش و باز یه نفس راحت دیگه کشیدم….

سرمو به عقب تکیه دادم و کلید رو زدم تا اتاق از اون تاریکی ترسناک بیرون بیاد.
امیدوار بودم زودتر سرو کله ی شهرام پیدا بشه و من مجبور نشم تا خود صبح و حتی بعداز عروسی هم اونجا بمونم….

زمان همینطور میگذشت و خبری هم از شهرام نشده بود.چشم چرخوندم و نگاهی به دور و اطراف انداختم.حس کردم شهرام نمیاد اخه بهم هم نگفت که میاد ولی من میخواستم در اون مورد باهاش حرف برنم و دلش رو به دست بیارم برای همین بازهم موندم و بازهم صبر کردم و به تماشای درو دیوار و جعبه ها و صندلی ها ادامه دادم.
نفس عمیفی کشیدم.زمان همینجور داشت میگذشت و من
کمکم داشتم مایوس میشدم از اومدن شهرام….
یه نفس عمیق کشیدم و تکیه از دیوار برداشتم و خواستم از اتاق برم که خیلی یهویی و غیر منتظره در باز شد و شهرام اومد داخل و رو به روم ایستاد.
زل زدم تو چشمهاش و آهسته گفتم :

-فکر کردم دیگه نمیای…

باهموم اخمی که که انگار جاخوش کرده بود رو صورتش و اصلا هم قصد پر دادنش رو نداشت نگاهم کرد و گفت:

-خب…حرفتو بزن میخوام برم!

اول یکم باخجالت نگاهش کردم و بعد لبهامو از هم باز کردم و گفتم:

-داستانش مفصل نیست ولی نیاز هست که برات توضیح بدم

ابرو درهم کشید و همچنان بااخم گفت:

-بده…

انگشتام رو توهم قفل کردم وگفتم:

-اخماتو وانکنی نمیتونم اینکارو انجام بدم…

باز که نکرد هیچ عصبی تر و اخموتر از قبل گفت:

-من همینم که هستم اگه نمیتونی من برم…کار دارم

یه جوری شده بود که نمیشد با صدمن عسل هم خوردش و فکر کنم مجبور بودم با قیافه ی اخموش کنار بیام و تو همین شرایط براش توضیح بدم….

 

یه قدری عصبی شده بود که نمیشد با صدمن عسل هم خوردش و فکر کنم مجبور بودم با قیافه ی اخموش کنار بیام و تو همین شرایط براش توضیح بدم.این اولینبار بود که وقتی میخواستم یه چیزی رو براش توضیح بدم یکم دستپاچه و نگران به نظر می رسیدم.یکم که نه خیلی چون هی انگشتامو توهم میپیچوندم و من و من میکردم و اینکارو اونقدر لفتش دادم که بالاخره به ستوه اومد و گفت:

-حرفتو میزنی یا برم !؟

سوالش دستپاچه ترم کرد.آشفتگیم بیشتر به این خاطر بود که همه اش باخودم میگفتم باید از کجا براش شروع بکنم به گفتن حقیقت.یه نفس گرفتم و بعد بالاخره دلو زدم به دریا و گفتم:

-شیدا خواهرمِ..

دستهاشو تو جیبهای شلوارش فرو برد و بعد نفس عمیقی کشید و پرسید:

-منو کشوندی اینجا که همینو بهم بگی!؟

سرمو بالا گرفتم و خیلی سریع گفتم:

-نه ببین ببین….وای نمیدونم از کجا شروع بکنم…ببین شهرام…

کلامم رو قطع کرد و گفت:

-فقط وای به روزگارت اگه بخوای شِر و ور تحویلم بدی شیوا

 

عاجزانه تو چشمهاش خیره شدم و قسم خوردم براش:

 

-نه بخدااااا شیدا خواهر بزرگ من…من اون روز رفتم خونه شون بعد دیدم….دیدم…

مکث کردم.لبهامو روهم مالیدم و با حالتی دلخور و غمگین ادامه دادم:

-تون روز وقتی رفتم خونشون دیدم که صورتش کبود…زیر چشمش جای مشت معلوم بود و لبش زخمی و…صورتش خیلی کبودی داشت من اون لحظه خیلی عصبی شدم….بهم ریختم….

پوزخندی زد و گفت:

-و بعد هم خیلی یهویی باخودت تصمیم گرفتی که یه سری دروغ و دونگ تحویل من بدی و ….خیلی مسخره ای!

حالتی نادم به خودم گرفتم و چون حس کردم میخواد بره دوباره تند تند شروع به حرف زدن کردم:

-ببین شهرام…من میدونم اشتباه کردم..اره کار من خیلی اشتباه بوده من واقعا معذرت میخوام.میدونم ممکن بود بندازمت توی دردسر اما خودت رو بزار جای من…

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن