رمان آنلاینرمان عشق صوری

رمان عشق صوری/پارت چهلو یک

همه جا خالی بود. خالی از هر نوع وسیله ای…
گشتی توی خونه زدم نا رسیدم به اتاق خواب.هیچکدوم از وسایلم نبود.حتی تختم.
وقتی صدای قدمهاش رو شنیدم از اتاق بیرون اومدم و پرسیدم:

-تختمو چیکار کردی!؟

دست به سینه جواب داد:

-اگه منظورت اون تخت چوبی عهدبوقی قراضه اس باید خدمت عرض کنن دادم رفت….یعنی همه چی رو دادم رفت…همچی…

وسایل توی دستم رو آهسته رها کردم روی زمین و گفتم:

-تو همه چی رو دادی سمسار؟ آخه چرا…!؟ من الان رو چی بخوابم!؟

دستشو سمت کمد دراز کرد و گفت:

-اون تو لحاف وتشک و متکا برات گذاشتم. علی الحساب یه امشب رو روی زمین بخواب تا پسفردا که بخوای بیای خونه ی جدید…

چشمامو تنگ کردمو پرسیدم:

-پسفردا ؟

خونسرد جواب داد:

-بله.فردا بعداز تالار ما میریم خونه توهم شبو میای اینجا تا وقتی که رهام ماشین بفرسته دنبالت با وسایل شخصین بیارنت اونجا…

متعجب و هاج و واج نگاهش کردم.فکر میکردم اشتباه شنیدم ولی مثل اینکه همه چیز خیلی ام درست بوده!
به خودم اشاره کردم و ناباور پرسیدم:

-یعنی چی!؟تو میخوای فردا منو اینجا تنها بزاری اونم وقتی میدونی چقدر از شب تنها موندن تو خونه ترس دارم!

گره ی بند کمری لباسش رو باز کرد و جواب داد:

-به مونا بگو بیاد پیشت!

عصبی گفتم:

 

-اون نمیتونه چون خودش شب رو قراره پیش مادربزرگش بمونه

عین خیالش هم نبود.بجای چاره جویی رو اندازش رو از تن درآورد و گفت:

-ببین من نمیتونم فردا شب باخودم ببرمت اونجا.رهام حتی فردا قراره خدمتکارهارو مرخص بکنه…بعداز اون خودش راننده میفرسته دنبالت…

چقد مسخره.عصبی سری تکون دادمو گفتم:

-مرسی مادر نمونه که اینقدر به فکرمی!

عقب گرد کدوم و رفتم داخل اتاقم و برای تخلیه ی اون عصبانیت درو با ضرب بستم.
اون میدونست من از بچگی ترس از تنها موندن دارم و حالا میخواست فردا تو این خونه که همه هم میدونستن تک و تنها قراره توش بمونم ولم بکنه به امان خدا…!
به دیوار تکیه دادم و نگاهی یه در اتاق انداختم.
لخت لخت بود!
تصورش هم وحشتناک بود که من بخوام فردا بعداز عروسی تک و تنها بلند بشم بیام توی این خونه ی لخت!
وسایلی که خریده بودمو گذاشتم یه گوشه و قاب عکس بابارو با احتیاط لای وسایل شخصیم که توی یه جعبه ی بزرگ بود پنهون کردم.
ازش بعید نبود بخواد برای اینکه همجوره یاد و فکر مارو از سر بابا بیرون بنداره قاب عکسهاشو بنداز دور
کاری که تا چنددقیقه پیش میخواست انجام بده!
لباسهامو از تن درآوردم و عصبی سمت پنجره رفتم.
عین دخترای باکره قصد داشت اولین روز ازدواجش رو تو خونه اش تک و تنها بمونه..چقدر مضحک بود !
تلفنم توی کوله ام زنگ خورد.
بی حوصله خم شدم و برداشتمش.
شهرام بود.دلم نمیخواست جواب بدم اما…اما خط و نشونهاش که یادم میومد مجاب میشدم هرکسی رو میشه پیچوند الا اون…
گوشی رو مقابل چشمام گرفتم و دکمه اتصال رو زدمو بدون اینکه حرفی بزنم بهش خیره شدم.
سلام نکرده پرسید:

-کجایی !؟

چقدر دوست داشتم بگم به تو چه اما…نه.ترس رو کنار گذاشتم و دقیقا همون چیزی رو گفتم که دلم میخواست:

-به تو چه !

سوالش رو دوباره تکرار کرد:

-گفتم کجایی!؟

از رو نمی رفت.عین قلدرا سوال میپرسید و اگه جواب هم که نمیشنید بلند میشد میومد سراغم:

-خونه ام ولی آخه واقعا به توچه!؟ این آخرین باریه جوابتو میدم…دیگه از این سوالا از من نپرس…

صدای بم آرومش تو سکوت اتاق لخت شده پیچید:

-شب دیر وقت بیرون نمونده…رمز گوشیت رو هم عوض کن چون نمیتونم تضمین بکنم اگه باز هم همچین چیزی دیدم اون گوشی رو روی سرت خراب نکنم…

با نفرت گفتم:

-برو به درک شهرام!

تماش رو قطع کردم و گوشی رو انداختم روی کوله پشتی…
با دستهام صورتم رو پوشندم و یه نفس عمیق و کلافه کشیدم….

مامان رفته بود و من موندم و یه خونه ی خالی که امشب رو بعداز عروسی هم باید تنهای توش سر میکردم وباخلوت و سکوتش کنار میومدم.
حتی آینه ی قدی رو هم داده بود سمسار و من برای اینکه خودمو تو اون لباس مجلسی ببینم مجبور شدم سمت آینه ی در حموم برم اما همینکه تلفنم زنگ خورد راهم به سمت اپن کج شد.
چون حس میکردم احتمالا باز شهرام هست خودمو آماده کرده بودم برای یه رد تماس فوری اما با دیدن اسم و تصویر مونا یه جورایی حس و حال کسل و خسته و ودمغم بهتر شد.
قرار شد اون بیاد دنبالم و باهم بریم آرایشگاه…
گوشی رو زدم رو آیفن و گفتم:

“مونا اومدی؟”

“آره جلوی درم…بپوش و بیا”

“باشه الان میام”

لباسی که میخواستم جلوی اینه برای چندمینبار تستش کنم رو باعجله توی کیفم گذاشتم و خیلی زود از خونه بیرون رفتم.
تو همون مدت زمان همه چیز رو مدام تو ذهنم تیک میزدم که مبادا چیزی رو توی خونه جا بزارم و برای برگشتن و برداشتنش به زحمت بیفتم.
خوشبختانه همه ی اون وسایلی که باید باخودم میبردم رو همراه داشتم.
در حیاط رو قفل کردم و نشستم تو ماشین و گفتم:

-سلام.دیر که نکردم!؟

مونا اول از راننده آژانس خواست حرکت کنه و بعد جواب داد:

-نه بابا ماهم تازه اومدیم.مامانت رفته!؟

پکر جواب دادم:

-آره اونکه همون صبح از خونه زد بیرون…احتمالا الان هم آرایشگاست…

دلگیر بودم و هنوزهم نتونسته بودم باخودم و تصمیم مامان کنار بیام.مطمئن بودم زمان زیادی میبره تا خیلی چیزا کنار بیام.زمان خیلی زیادی….
از فکر مامان و کارهای سرخودش بیرون اومدم.سرمو بالا گرفتم و پرسیدم:

-امیر که نمیدونه داری امشب قراره کجا باشی؟

لنزهایی که انتخاب کرده بود تو چشماش بزاره رو از

 

لنزهایی که انتخاب کرده بود تو چشماش بزاره رو از کیفش بیرون آورد و همزمان که به من نشون میداد تا نظرمو بپرسه جواب داد:

-نه بابا…خیالت راحت حواسم جمع جمع بود…اولا که باهاش قهر بودم اما یه کم که منت کشید نرم تر شدم…بهش گفتم میخوام برم پیش مامان بزرگم…الانم همین فکرو میکنه…فکر میکنه من پیش مامان بزرگم

گرچه گاهی همچین مواقعی سوتی میداد اما خوشبختانه اینبار کارشو درست انجام دادع بود.
یعنی فعلا که اینطور بود.
نفس عمیقی کشیدم و با نگاه کردن به لنزهاش گفتم:

-خب…امیدوارم باز یهویی سروکله ی شهرام سر راه من پیدا نشه!

نجی نچی کرد و گفت:

-نمیشه! اینجوری که تو تدابیر امنیتی واسه خودت ردیف کردی بعید بدونم شهرام بیچاره بدونه تو الان کجایی…راستی تو این یکی دوروز دیگه بهت زنگ نزد!؟

سرمو آهسته تکدن دادم و جواب دادم:

-نه…عجیب ولی واقعا خبری ازش نشد…

-خب چه بهتر! نظرت راجب این لنزا چیه!؟

یکم فکر کردم و بعد جواب دادم:

-لنزات خوشگلن ولی بنظر من هیچی رنگ چشم خود آدم نمیشه!

با ناز موهاشو از روی پیشونی کوچیکش کنار زد و کشدار گفت:

-جوووونم به این میگن تنوع ظاهری! هوس تنوع کردم گفتم لنز آبی بزارم…این با میکاپمم همخونی داره..با میکاپی که خودم انتخاب کردم…

نیمچه لبخندی زدم و گفتم:

-عجب! اینجور که بوش میاد قراره پدر سلفی دوربینتو دربیاری!

خندید و گفت:

-دقیقا! حافظه رو خالی کردم که کیلو کیلو عکس بگیریم از خودمون!

باخودم نجوا کردم:

“دختر دیوونه “”

اون عاشق عکس گرفتن از خودش بود.عاشق اینکه تو لباسها و ژستها و مکانهای مختلف از خودش عکسهای جورواجور و جالب داشته باشه و دقیقا به همین دلیل بود که زود به زود حافظه گوشیش خالی میشد.
البته خودش اسمش رو گذاشته بود ثبت دقایق !
وقتی رسیدیم جلو در ارایشگاه هردو باهم پیاده شدیم.
سرمو به عقب خم کردم و نگاهی به تابلو و سردر ورودی آرایشگاه انداختم.
هیچوقت فورشو نمیکردم یه روز مادرم دوباره بخواد ازدواج بکنه و من برای روز عروسیش لباس مجلسی میخرم و میرم آرایشگاه! هیچوقت!
مونا کرایه رو که حساب کرد اومد سمتم.
پشت سرم ایستاد و پرسید:

-چی رو تماشا میکنی!؟

اه پر اندوهی کشیدم و گفتم:

-میدونی چیه مونا…!؟ دلم میخواست همچین روزی من برای عروسی شیدا با کسی که دوستش داره بیام همچین جایی نه واسه عروسی مانان…

دستشو رو شونه ام گذاشت و گفت:

-اینقدر بهش فکر نکن…بنظر من مادرت کار درست رو انجام داد

نگاه تندی بهش انداختم.ترسید چون ظاهرا صورت من زیادی عبوس شده بود.دستشو از روی شونه ام برداشت و گفت:

-چیه چرا اینجوری نگام میکنی!؟مگه دروغ میگم خب من واقعا همینطور فکر میکنم.نظر من اینه مادرت کار درست رو انجام داد…
تو این زمونه با این اوضاع قمر در عقرب مملکت مامان تو با ازدواج چرب و چیلیش یه جورایی راحتی و امنیت مالی تورو در آینه تضمین کرد….حالا بیا..بیا بریم داخل که وقت کم…

دستمو گرفت.من هنوزم پکر بودم و نمیتونستم با حرفهای در ظاهر منطقی مونا کنار بیام ولی خب چاره چی بود.
امروز روز عروسی مامان بود و جلوی طوفان رو میشد گرفت اما جلوی خواسته های اونو نمیشد

هردو با پوشیدن لباسهایی که انتخاب کرده بودیم روی دو تا صندلی جدا گونه نشستیم.من یه میکاپ ملیح میخواستم چون طرفدار آرایشهای سنگین و مشخص نبودم و مونا یه گریم تو چشم که با رنگ لباس مشکی-طلایی رنگش ست و هماهنگ باشه!
دو آرایشگر کنار هردومون ایستاده بودن و سر حوصله کارشون رو انجام میدادن.
چشمامو بسته بودم چون میخواست سایه چشم کرم رنگ براقی که انتخاب خودم بود رو بزنه….
مونا که نمیتونستم صورتش رو ببینم گفت:

-امیر پیام داده!

بدون اینکه تکون بخورم تا دست آرایشگر بلغزه درحالی که همچنان چشمام رو بسته نگه داشته بودم گفتم:

-چی گفته!؟

– پرسیده کجام…بعدشم حال مامان بزرگ رو پرسیده!

نفس عمیقی کشیدم و دستهام رو دو طرف دسته ی صندلی گذاشتم و گفتم:

-احتمالا شک کرده پیش مامان بزرگتی…

اهومی گفت و خیلی آروم باخودش زمزمه کرد:

-این میدونه هرجا هستیم باهمیم میخواد آمار بگیره دودستی تقدیم شهرام جونش بکنه ..میدونی چیه شیوا…من کم کم دارم به این شهرام حسودی میکنم.اینقدری که امیر به اون اهمیت میده و بخاطرش خودش رو به آب و آتیش میزنه بخاطر من اینکارارو انجام نمیده!

این یه مورد رو درست میگفت.البته یه مورد غیر عادی نبود. امیر خیلی قبل تر از اینکه بخواد با مونا وارد رابطه بشه دست راست شهرام بود پس طبیعیه بخاطرش هرکاری بکنه….
آرایش چشمم که تموم شد وقتی تونستم چشمم رو باز نگه دارم رو کردم سمت مونا و گفتم:

-بهش نگی امشب چه خبره!

واسه خاطر جمع کردن من از بابت قرص و محکم نگه داشتن زبون خودش گفت:

-خیالت راحت…هر قدر هم که بخواد از زیر زبون من حرف بکشه من باز لو نمیدم! ولی …

مکث کرد.میدونستم چی میخواد بگه.احتمالا باز میخواست راجع به شهرام هشدار بده که حدسمم درست بود چون در ادامه گفت:

-ولی من هنوزم میگم با این شهرام درنیفت…دیگه وقتی راضی شدی و باهاش قرارداد بستی بیخیال پیچوندش شو دیگه…راه بیا تا وقتی که کار اونم راه بیفته و راهتون از هم سوا بشه!

خیره شدم به تصویر خودم توی آینه….همزمان که آرایش صورتم رو تماشا میکردم به حرفهای مونا هم فکر کردم.
دست خودم نبود و نمیتونستم با بعضی کارهاش کنار بیام.
مدام لجم رو با رفنپتارهای زورگویانه اش در میاورد و من نمیتونستم تحمل بکنم.
گاهی اونقدری ازش عصبانی میشدم که مثل همچین مواقعی دلم میخواست به هر قیمتی ازش دور بمونم.
آرایشگر سراغ آرایش موهام رفت و همزمان پرسید:

-نظرت راجب آرتیش چی هست!؟ همون چیزی شده که میخواستی و مد نظرت بود!؟

سوال آرایشگر از فکر بیرونم آورد.گرچه خیره بودم به تصویر خودم اما چون تو فکر بودم وااسم عین این بود که چشمام بسته باشن و چیزی رو مبینم.
آرایش ملیح و آرومی برام انجام داده بود.
خط چشم ظریف…سایه چشم کرم رنگ براق…رژ گونه ی خیلی خیلی کمرنگ و رژی که به رنگ پوست مهتابیم میومد…
خوب بود چون اصلا طرفدار میکاپ سنگین نبودم.
لبخند زدم و گفتم:

-بله خوبه!

اسپری تافت رو برداشت و گفت:

-حالا با آرایش موهات عالی تر هم میشه.

مونا هم که مثل من آرایش صورتش تموم شده بود و حالا داشتن موهاش رو مرتب میکردن سرش رو به سمتم برگردوند و بعداز یه نگاه تحسین برانگیز به صورتم گفت:

 

-چقدر جوووون شدی تو!

لبخند محوی زدم و گفتم:

-تو هم خیلی خوشگل شدی…خوشگل و ملوس!

با ناز شونه هاش رو به حالت رقص تکون داد و بی حرکت ایستاد تا موهاش رو بالای سرش ببندن….
کارمون اونجا تقریبا دو سه ساعتی طول کشید بعداز اون تقریبا حاضر و آماده وسایلمون رو جمع کردیم و با آژانس تماس گرفتیم.
من هنوزم حس خوبی نداشتم اما مونا برخلاف من درحال لذت بردن از تمام لحظات بود.
از انواع و اقسام زاویه سلفی میگرفت و احتمالا میخواست بعدا به واسطه ی این عکسها حسابی امیرو حشری بکنه!
مونا بود دیگه….اینکارا اصلا ازش بعید نبود!
آژانس که اومد از ارایشگاه زدیم بیرون و سوار ماشین شدیم.
مونا نگاهی به ساعت مچیش انداخت و گفت:

-دیر شد…حتما الان مهمونها اومدن و اونجا حسابی بزن و بکوب شروع شده…آخ که چقدر ولم واسه رقصیدن تنگ شده! ببینم شیوا…شیدا هم میاد!؟

کنج لبهامو رو به پایین خم کردم و با بالا و پایین کردن شونه هام جواب دادم:

-نمیدونم…ازش خواستم بیاد ولی نمیدونم بیاد یا نه…

کنجکاو سرش رو آورد جلو و گفت:

-شما هم کسی رو دعوت کردین!؟

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:

-بنطرت ما کسی رو داریم که دعوتش بکنیم هان !؟ داشته باشیم هم مامان اینکارو نمیکنه…اون هیچکس رو آدم حساب نمیکنه جز خودش! اونجا اگه مهمونی باشه احتمالا همشون دوست و آشناهای خود آقا رهام!

با آرنج به پهلوم زد و گفت:

-بیخیال…عوضش تو امشب تو این لباس و با این آرایش بهترین شدی …ماه شدی…امشب همه پسرای مجرد فامیل شوهر پولدار آق بابای جدیدت حسابی واست دندون تیز میکنن!

لبخند کمرنگی زدم و گفتم:
-برو دیوونه!من که به خودم نرسیدم که پسرای پولدار فامیل آقا رهام بپسندنم…

خندید و گفت:

-آهان! یادم نبود دل جنابعالی ناجور گیر دیاکو جااااان! آخ دیاکو…عطش عشق تو دیوانه ساخت دوست مارا…

چپ چپ نگاهش کردم و لب زدم:

-خل و چل!

 

هردو باهم از ماشین پیاده شدیم.
مونا برای درآوردن اون رو انداز و اون شالی که روی سر انداخته بود و خزیدن و لولیدن لای جمعیت و قر دادن صبر و قرار نداشت.
پر بود از انرژی ای که هرجور شده قصد تخلیه کردنش رو داشت.
اما من درست برخلاف اون یه احساس بد داشتم.
احساسی شبیه به خجالت…
جلوتر از من راه افتاد و وقتی دید من همچنان پشت سرش ایستادم و تکون نمیخورم سرش رو برگردوند سمتم و گفت:

-عه! تو چرا وایستادی هنوز! بیا دیگه! دیر شده هااا

گام هایی که برمیداشتم مردد بودن.کاش میتونستم مثل مونا یه حس بیخیالی داشته باشم.حس فارغ بودن از هر نوع غم و غصه ای!
دستمو توی دستش گذاشتم و به راه افتادم.
از همون ورودی تالار مشخص بود اقا رهام رقم دوست و اشناهاش خیلی بالان آخه مشخص بود خیلی شلوغ و این از بزن و بکوب و برقص داخل سالن مشخص بود.
قبل از رد شدن از ورودی نگهبان پرسید:

-سلام خانمها…لطفا کارت دعوتتون!

مونا با اون زبون و چرپ و نرمش شروع کرد صحبت کردن:

-کارت دعوت چیه آقا..؟ لین چه حرفیه آخه…بی احترامی نکنید. ایشون فامیل درجه یک عروسن…!به تیریش قبای دوست ما بربخوره برات بد میشه ها….

نگهبان مردد نگاهی بهمون انداخت و کفت:

-ولی بدون کارت دعوت نمی….

قبل از تموم شدن حرفش بی حوصله و پکر سر به زیر انداختم و گفتم:

 

-دخترشونم!

تا اینو شنید متعجب نگاهمون کرد و بعد سری تکون داد و یک قدم عقب رفت.
مونا دستم رو گرفت و اینبار بدون اینکه فرصت فکر کردن بهم بده دستمو گرفت و دنبال خودش کشید تا جلوی در ورودی سالن…
هیجان زده ودرحالی که از همون زمان بخاطر گرومپ گرومپ آهنگ درحال قر دادن بود گفت:

-وای بدو بیا بریم داخل که حسابی هوس قر دادن به سرم زده…جوووون !

باهمدیگه رفتیم داخل.جشن عروسیشون دقیقا به شلوغی دوتا جوون 20ساله ی پر جنب و جوش بود.
پر از زن و مرد و پیر و جوون…آدمایی که پولدار بودن از وجنات و سکناتشون میبارید و من کاملا مطمئن بودم هیچکدوم از فامیل و آشناهای ما نیستن….
بیشتر جمعیت در جال رقصیدن بودن و مونا بدای پیوستن به جمعشون دل تو دلش نبود.
منو کشید و غرولند کنان گفت:

-وای که چقدر تو فس فس میکنی! بیا بریم دیگه…

یه جا ایستادم و گفتم:

-تو برو من خودم میام….

چون طاقت صبر کردن نداشت رفت لای جمعیت و تو سالن تاریک شده ی پر از جمعیت شروع به قر دادن کرد.
محو تماشای رقص نور و رقص آدمایی شدم که چهره ی خیلی هاشون رو نمیشد دید. اما مامان کجا بود !؟
قدم زنان جلو و جلوتر رفتم.

 

میخواستم ببینمش….
ببینم و بفهمم چه لذتی تو اینکار بود که نتونست از خیر انجامش بگذره…
جلوتر که رفتم بالاخره به وهسزه ی سپیدی لباس عروسش تونستم ببینمش…

از لای جمعیت کنار رفتم و قدم زنان بهش نزدیک و نزدیک تر شدم.
خوشگل شده بود و من حتی در مورد اینکه اون مادرم یا نه به شک افتادم.
یه لباس بلند دنباله دار سفید پوشیده بود که آستینهای کوتاهی داشت و از گودی کمر به بعد لخت بود.
تور نبود.یه انتخاب کاملا برازنده و بی نظیر بود.
لباسی در ظاهر ساده اما ظریف و خوش دوخت که نا شکم صاف بود و بعد نرم نرمک به یه گشادی خیلی ملایمی تا زمین ادامه داشت.
آرایشش ملیح و اروپایی بود و شینیون موهاش قابل تحسین!
با این ظاهرا اصلا نمیشد حدس زد اون سی و چند سالشه!
محو تماشاش بودم که حسن بگو مگو با یکی از دوستای آقا رهام متوجه ام شد .
لبخند پر غروری زد و خیلی سریع دو طرف لباسش رو گرفت و اومد سمتم.
جواهراتش شک نداشتم ارزششون رو حتی نمیتونم حدس بزنم.
اون گوشواره های بلند آویزون، اون گردنبند اون تاج ظریف طلا….
اینا همه ثابت میکرد حرف مونا درست و اون با کله پریده تو کندوی عسل

نزدیک که شد با لبخند پرسید:

-پس اومدی…دیر کردی!

سر تا پاش رو برانداز کردم و گفتم:

-آرایشگاه بودم اونجا معطل شدم…هه…خوشگل شدی!

لبخندی غرور آمیز زد و جواب داد:

-البته من همیشه خوشگل بودم…

پوزخند زدم.گرچه شنیدن همچین حرفهایی از زبون مامان چندان عجیب و غریب نبود اما این شدت از بیخیالی و خوشحالیش اونم به خیلی دلایل شخصی و خانوادگی واقعا عجیب بود.
نفس عمیقی کشیدم که گفت:

-شیوا نیومده!؟

نگاهی به دور و اطراف انداختم و جواب دادم:

-نمیدونم…

-چرا؟ من که براش کارت فرستادم…

لبخند تلخی زدم و طعنه زنان جواب دادم:

-نمیدونم شاید تماشاکردنت تو این لباس چندان کار آسونی براش نباشه!

خواست جواب این حرفم رو بده که شوهرش صداش زد.سرش رو برگردوند و بعداز یه نگاه به عقب باعجله گفت:

-سرم خلوت بشه میبینمت و میام پیشت.از خودت پذیرایی کن و خوش بگذرون .

با هجله دو طرف لباسش رو گرفت و رفت سمت همسرش.
بی حرکت ایستادم و از پشت سر تماشاش کردم..

 

با عجله دو طرف لباسش رو گرفت و رفت سمت همسرش.
بی حرکت ایستادم و از پشت سر تماشاش کردم…خوشحالترین آدم اون جمعیت بود و احتمالا باخودش میگفت قراره خوشبخت ترین زن روی زمین هم بشه!
محو تماشاش بودم که دستی از پشت روی شونه ام قرار گرفت و من از فکر بیرون اومدم.
فکر میکردم قراره با مونارو به رو بشم اما همینکه چرخیدم و به عقب نگاه کردم با شیدا و فرهاد چشم تو چشم شدم.
اصلا فکر نمیکردم بیاد اینجا.گرچه بهش گفته بودم اما…اما تقریبا مطمئن بودم قرار نیست بیاد.
ناباورانه نگاهش کردم و گفتم:

-شیدا…فک…فکر …فکر نمیکردم قراره بیای!

بی میل و با صدایی که هبچ اشتیاقی توش موج نمیزد شروع به حرف زدن کرد:

-دوست نداشتم بیام ولی …اومدم دیگه دنبال دلیل نباش!فقط خواستم باشم

نمیگفت هم من متوجه میشدم اصلا از اینکه اینجا باشه خوشحال نیست.اینبار رو کردم سمت فرهاد و با پوزخندی نه خیلی پررنگ صورتش رو تماشا کردم.رد مشتهای شهرام همچنان رو صورتش مشخص بودن.نیشخندی تمسخر آمیز زدمو دستمو به سمتش دراز کردم:

-سلام آقای داماد!

نه لبخند زد نه با ذوق و سر سوزن شوقی تحویلم گرفت. عبوس دستشو سمتم دراز کرد و باهام دست داد.
کاملا مشخص بود خیلی دلش نمیخواست اینجا حضور داشته باشه منتها نوع نارضایتیش با نارضایتی شیدا فرق داشت.
دستشو آهسته تکون دادم وگفتم:

-خدابنده نده داماد عزیز…زیر چشم چپتون بادمجون کاشته ان انگار!

نگاه پرنفرتی یه صورت خندونم انداخت و گفت:

-جای توپ تنیس

هه! توپ تنیس! این رد مشت شهرام بود.چیزی که تا روی صورتش فرو ننشست دل گر گرفته ی من آروم و خنک نشد.
چه دروغ مضحکی….
و چقدر جالب قیافه ی آدمایی که جواب سوالی که ازشون میپرسی رو کاملا میدونی اما دروغ ابلهانه تحویلت میدن!
دستشو خیلی آروم رها کردم و طعنه زنان گفتم:

-ماشالله توپ سنگینی بوده!

شیدا که حس کرد من کم کم دارم خطر آفرین میشم خیلی زود دستشو دور بازوی فرهاد حلقه کرد و گفت:

-من یکم خسته ام…بریم بشینیم!؟

فرهاد به سختی نگاه شکاکش رو از من برداشت و چرخید و همزمان گفت:

-بریم!

به محض اینکه پشت به من قرار گرفت شیدا واسم، چشماشو تو کاسه چرخوند و اینجوری به نحوی ازم خواست زبون به دهن بگیرم.
لبخندی زدم و عقب رفتم تا تماشاش کنم.
زیبایی شیدا همیشه زبانزد خاص و عام بود و الان هم تو اون لباس زرشکی رنگی که رنگ رژ و حتی جواهراتش باهاش ست بود چنان از خوشگلی می درخشید که آدم از دیدنش به وجد میومد.
حیف…حیف که افتاد دست کسی که رحم و مروت نداره!
درحال تماشاش بودم که مونا دستمو چنگ زد و گفت:

-بابا بیا وسط دیگه!وایستادی اینجا که چی

دی جی با آهنگهای شدیدا قر دارش مردمو چنان کشونده بود وسط که پیرمردها رو هم جو گیر کرده بود..اینبار دیگه بهونه نیاوردم و همراهش رفتم وسط سالن رقص…
مونا همونطور که بالا و پایین می پرید و می رقصید گفت:

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن