رمان آنلاینرمان عشق صوری

رمان عشق صوری/پارت چهل

 

عقب عقب رفتم و بدون اینکه بچرخم درو باز کردم و دوباره به خودم توی آینه خیره شدم اما در کمال ناباوریم بجای مونا این شهرام بود که اومد داخل اتاقک و بعدهم درو از داخل قفل کرد.
چشمام از تهجب و وحشت درشت شد.
خیلی آروم به سمتش چرخیدم و پرسیدم:

-تو اینجا چی میخوای!؟

دستهاشو توی جیبهای شلوارش فرو برد و کمرش رو به در اتاقک تکیه داد وبهم خیره شد.
این نگاه هاش اصلا معنی خوبی نداشت.اصلا…
با تدس بهش خیره شدم که گفت:

-خب…داشتی میگفتی…ادامه بده

نفس پر ترسی کشیدم و گفتم:

-برو بیرون…

سرش رو آهسته تکون داد و گفت:

-قوزمیت! پس من قوزمیتم! اوکی…خب…بقیه اش!؟

آب دهنمو با ترس قورت دادم و یک قدم عقب رفتم.آخه این لعنتی اینجا چیکار میکرد!؟ اگه الان یه جن میومد داخل من کمتر می ترسیدم:

-برو بیرون شهرام…برو

پوزخندی زد.نگاه های جدی و خونسردش اعصابمو به هم می ریخت.میخواست به من ثابت بکنه هر وقت هرجا دلش خواست و بخواد میتونه باشه.
سرتاپام رو برانداز کرد و گفت:

-حالا دیگه گوشیتو رو من خاموش میکنی هان!؟

اخم کردم.سعی میکردم خودم رو خونسرد و نترس نشون بدم ولی فکر کنم چندان تو این کار موفق نبودم.یه ابهت و اخمی داشت که آدم رو می ترسوند.
با ترس گفتم:

-بهت گفته بودم شهرام…گفته بودم نمیخوام باهات صحبت کنم.اصلا میدونی چیه!؟دوست داشتم خاموشش کردم ..

خشمگین به سمتم اومد و دستشو زیر گلوم گرفت و کمرمو کوبوند به دیواره ی اتاقک.مچ دستشو گرفتمو با ترس به چشمهاش نگاه کردم.دندون قروچه ای کرد و باحالتی عصبی گفت:

-که دوست داشتی آره!؟ من و تو یه قرارهایی باهم داشتیم دختر کوچولو…یادت که نرفته؟ هوم!؟

 

دو دستی مچش رو گرفتم.کم کم داشت فشار دستش رو بیشتر و بیشتر میکرد.
تو همون حالت گفتم:

-تو هم قرار نبود با من اونطوری رفتار بکنی! قرار نبود مثل…

فشاری به گلوم آورد که باعث شد نفسم بند بیاد و دیگه نتونم جمله ام رو ادامه بدم و پایان برسونمش.خشمگین دندون قروچه ای کرد و گفت:

-اونی که قراری رو تعیین میکنه منم نه تو شیوا.. .حالیته!؟

دستشو چنگ زدم و با صدای خفه و ضعیفی گفتم:

-دا…ری…خف….ه ام میکنی….

گلوم رو ول کرد و من به سرفه کردن افتادم.نفس که میکشیدم حس میکردم گلوم زخم.بالای سرم ایستاد و گفت:

-گوشیت!؟

سرمو بالا گرفتم و گفتم:

-به تو چه!

دستشو بالا آورد که بزنه توی گوشم .غریزی دستهام رو جلوی سرو صورتم گرفتم که نزنه.
خیلی سخت خودش رو کنترل کرد و من اینو به وضوح حس کردم.
دستش رو که بالا آورده بود نزدیک به صورتم ثابت نگه داشت و بعد انگشتاش رو دون دون مشت کرد تا یه جورایی به خودش اجازه ی کتک زدن رو نده.
یه نفس عمیق پر حرص کشید و گفت:

-گوشیت!؟

این سوال تک کلمه ایش چنان منو ترسوند که نتونستم از جواب ندادن طفره برم و برای همین گفتم:

-تو کوله ام…

قدم زنان عقب رفت و با باز کردن در مونا رو صدا رد و گفت:

-کوله پشتیشو بده!

حالا میفهمم چرا مونا هی سرفه میکرد و پرت و پلا تحویلم میدید.میخواست بهم بفهمونه شهرام اومده اما من لعنتی متوجه نشدم.
مونا کوله رو بهش داد و اون دوباره درو بست و تو جیبهای کوله پشتی یه دنبال گوشی موبایلم گشت تا بالاخره پیداش کرد.
کیف رو انداخت جلوی پام و دستشو رو دکمه ی پهلوی گوشی گذاشت تا روشنش بکنه.
با حرص دستهامو مشت کردم و گفتم:

-تو حق نداری اونو بدون اجازه ی خودم روشن بکنی!؟

پوزخندی زد و با خشم گفت:

-اونی که باید و نباید تعیین میکنه منم نه توووو…

یک قدم رفتم جلو و گفتم:

-نمیخوام روشنش کنم!

انگشت اشاره اش رو به سمتم گرفت و گفت:

-مهم نیست تو چی میخوای مهم اینه من چی میخوام

زور گویی هاش کلافه کننده بود.آخه اصلا چجوری فهمید من اینجام!؟ از کجا سرو کله اش پیدا شد.
دلم میخواست با جفت دستهام خفه اش کنم.
عصبانی تر از چند لحظه پیش گفتم:

-شهرام تو دیگه داری شورشو درمیاری….

نیشخندی زد و گفت:

-عه جدا؟ مرسی که بهم گفتی…

دستمو سمت گوشیم دراز کردم اما اون دستشو پس کشید و با تکون انگشت اشاره اش گفت:

-نوچ نوچ….تو خلاف نظر من هیچ غلطی نمیتونی بکنی و نباید بکنی….هیچ غلطی!

 

دستمو سمت گوشیم دراز کردم اما اون دستشو پس کشید و با تکون انگشت اشاره اش گفت:

-نوچ نوچ….تو خلاف نظر من هیچ غلطی نمیتونی بکنی و نباید بکنی….هیچ غلطی!

با نفرت بهش خیره شدم.دوست نداشتم اون گوشیمو روشن بکنه اما باخودخواهی و قلدری تمام اینکارو انجام داد.
تند تند نفس میکشیدم و با اون چشمای تنگ شده ام که خشم و نفرت توش موج میزد نگاهش میکردم.
روشن که شد پرسید:

-رمز!؟

وقتی یه نفر به یه نفر بگه رمز گوشیت رو بده عین این بود بگه مسواکتو بده اما حالا اینکار شهرام برای من وحشتناکتر و بی ریخت تراز حتی گرفتن مسواک شخصی بود.
تکیه از پشت برداشتم و پرسیدم:

-رمز گوشیم!؟ چدا باید اینکارو بکنم !؟

دو قدم جلو اومد تا فاصله اش باهم بیشتراز چندسانت نباشه.با همون گوشی دو سه بار روی شونه ام زد و گفت:

-تو از جای دیگه داری پر میشی که از اینور سردی و ککت از بهم زدن قراردای که بامن داشتی نمیگزه! بگو…رمز…؟

عبوس نگاهش کردم.به خونش تشنه بودم.رفتم جلو که ازش بگیرمش اما دستشو وسط قفسه سینه ام گذاشت و گفت:

-شیوا رمز…

خشمگین و کلافه و پر حرص گفتم:

-نمیخوام…نمیخوام تو رمز گوشیمو بدونی! اصلا چرا باید بدونی!؟چرا؟ مگه تو چیکاره ی منی!؟ چون باهم یه قرارداد داریم؟ نمیخوام نمیخواااام….

تکرار کرد:

-رمز

-حالیته داری زور میگی!؟

دستمو بلند کردم تا گوشی رو ازش بگیرم اما دستشو پس کشید و با حالتی که دست کم از تهدید نداشت گفت:

-شیوا..رمزو میگی یا اینجارو رو سرت خراب بکنم!؟

وایی که از حرص و خشم زیاد دلم میخواست گریه کنم و هوار بکشم.آخه چرا زور میگفت! زدم تخت سینه اش و گفتم:

-زور میگی زور میگی…دلم نمیخواد رمز گوشیمو بدونی

با شک گفت:

-حتمااا یه غلطی کردی که دلت نمیخواد بدونم…رمز شیوا رمززززز…

ولوم صداش رفته رفته داشت بالاتر می رفت.نمیدونستم چه غلطی بکنم.راه درویی هم که نبود. یه عمیق ترسناک کشید.
صورتش پر غیظ تر شده بود.
برای بار آخر گفت:

-رمززز؟

نه!چاره نبود هرچند میدونستم بعدش بدترین واکنش رو از من میبینه. آهسته جواب دادم:

-دیاکو…

تا اینو گفتم دستشو بالا برد و محکم زد توی گوشم.شوکه نگاهش کردم.کارد میزدن خونش در نمیومد.با دهن باز و چشمای درشت شده بهش خیره شدم.
دستمو خیلی آروم بالا آوردم و گذاشتم روی صورتم.میسوخت …انگار آتیشم زده بودن…
بدون چک کردن گوشی پرتش کردتو بغلم و با زدن یه پوزخند از اتاقک پروف بیرون رفت….
ماتم زده رفتنش رو تماشا کردم.
من و مونا سر یه شوخی و یه مسخره بازی این رمز رو برای گوشی من گذاشتیم اما حالا فکر شهرام بخاطرش تا کجاها که نرفته….
یلافاصله بعد رفتن اون مونا اومد سمت در و بازش کرد.
بهم زل زد.
دستمو پایین آوردم و بدون حرف نگاهش کردم.
نیازی به اینکه چه اتفاقی افتاده نبود چون فکر کنم همه چیز براش قابل حدس بود.
بعداز یه سکوت طولانی گفت:

-سعی کردم بهت بفهمونم اینجاست ولی …

خم شدم و لباسم که افتاده بود روی زمین رو برداشتم.هنوزم تو شوک رفتارش بودم.
آهسته گفتم:

-درو ببند میخوام این لباسو دربیارم….

مونا غمگین و با تاسف گفت:

-من بهت گفته بودم شیوا..گفته بودم اون هرجور شده پیدات میکنه…گفته بودم گوشیتو خاموش نکن….

زیر لب گفتم:

-مرده شور ریختشو ببرن ..ازش متنفرم…پسره ی روانی بیخودی…

قبل از بستن در گفت:

-بجون شیوا اگه من چیزی لو داده باشم…

پشت بهش گفتم:

-درو ببند مونا…

نگران پرسید:

-تو که فکر نمیکنی کار من!؟

نگران بود من نسبت بهش بدبین بشم ولی احتیاجی نبود که تلاش بکنه اعتماد منو به دست بیاره.
حالا دیگه شهرام رو خوب میشناختم…..
آهسته و برای اینکه خیال نا آروم مونا آروم بشه گفتم:

-میدونم….نمیخواد تلاش کنی خودتو بیگناه نشون بدی

آه آرومی کشید و گفت:

-شهرام کلی آدم داره شیوا…من که قبلا بهت گفتم…تو نمیتونی بپیچونیش

به صورتم توی آینه نگاه کردم.جای انگشتاش هنوز رو پوستم خود نمایی میکرد.
رمز رو پرسید چون شک کرده بود به اینکه دل من با دیاکوئه و به همین خاطر اونجوری سگ شد…

قبل بستن در گفت:

-شیوا

بدون اینکه برگردم سمتش گفتم:

-چیه!؟

غمگین‌گفت:

-صدای دستشو شنیدم بشکنه دستش الهی…

حرفی نزدم.اصلا چی داشتم واسه گفتن.سرمو پایین انداختم و اون گفت:

-بپوش بیا بیرون….منتظرت میمونم…

چشم از رد انگشتای شهرام روی صورتم برداشتم و لباسهامو پوشیدم.
کوله پشتیم رو روی دوشم انداختم و لباس زیبایی که انتخاب کرده بودمو روی ساعد دستم انداختم و از اتاقک پروف لباس اومدم بیرون.
مونا لیرون مغازه ایستاده بود و تلفنی صحبت میکرد.
از پشت شیشه نگاهش کردم.مشخص بود داره دعوا میکنه و حدسم این بود طرف پشت خط امیر !
چشم ازش برداشتم و رفتم سمت فروشنده.
لبخند زد و پرسید:

-نامزدتون پسندید!؟

اول نفهمیدم چیگفت اما بعدکه ذهنم رفت سمت شهرام متوجه شدم داره درمورد چی و کی حرف میزد. احتمالا اون وحشی بهش گفته بود نامزدم!
لبخند دست و پا شکسته ای زدم و گفتم:

-ب…بله…پسندید! چقدر میشه هزینه اش!؟

لبخند عریضتری زد و گفت:

-حساب کردن ایشون!

چشمامو تنگ کردم ومتعجب پرسیدم:

-چی!؟ حساب کردن !؟کی!؟

فکر کنم متوجه گیجی احوالم شد چون جواب داد:

-بله نامزدتون! خودشون حساب کردن هزینه لباس رو…همون آقا

همزمان با گفتن این حرف لباس رو آروم کشید سمت خودش و با تا کردنش اونو توی جعبه ی کاغدی دسته داری گذاشت و گفت:

-مبارکتون باشه به خوشی استفاده بکنید!

-مبارکتون باشه به خوشی استفاده بکنید!

تشکر کردم و از اونجا اومدم بیرون .چرا این بشر پر از تناقض بود!؟ پراز رفتارهتی عجیب و غریب و گیج کننده….
لعنتی از اون آدمایی بود که خدا خلقشون کرد تا حرص بقیه رو دربیاره!
چنددقیقه ای یه گوشه ایستادم تا صحبتهای مونا تموم بشه….وقتی اومد سمتم سگرمه هاش تو هم بودن اونقدری که فکر کنم با دست هم نمیشد ازهم جداشون کرد.
گوشی موبایلش توی جیب مانتوش گذاشت و گفت:

-شستمش چلوندمش پهنش کردم رو رخت!

چرا همه داشتن عجیب و غریب حرف میزدن امروز..!؟اون از فروشنده اینم از مونا.کنجکاو پرسیدم:

-کی رو شستی و چلوندی و خشک کردی و پهن کردی رو رخت!؟

دستاشو تو جیب مانتوش فرو برد و با کشیدن یه نفس عمیق جواب داد:

-امیرو…

شدت تعجبم بیشتر شد.صورت خشمگینش رو که حالا کمی آرومتر شده بود از نظر گذروندم و پرسیدم:

-چرا !؟

دندوناشو روهم فشرد و گفت:

-چون به من خبر نداد که آدما ی شهرام تعقیبمون کردن !

-مگه اون میدونست!؟

 

شونه بالا انداخت و گفت:

-میگفت نمیدونه اما درهر صورت پدرشو درآوردم تا از این به بعد بدونه…

-شاید ندونه

تو کتش نرفت چون گفت :

-دست راست شهرامِ بعد ندونه اون الان دنبال ماست!؟ کور خونده….یه دو سه روز که ازم بیخبر بمونه حالیش میشه شهرامو به من ترجیح نده….

با آرنجم به بازوش زدم و گفتم:

– حیف بخاطر من دوست پسری به خوشتیپی و باحالی امیرو از دست بدیاااا…از ما گفتن بود!

با حالتی نیمه عصبی گفت:

-نخیر باید ادب بشه…

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:

-اینجوری؟ دختر خوب این بشر جون میده برای شهرام.یعنی اگه بهش گفت بمیر میمیره…اگه بهش گفت خودتو بنداز تو چاه مینداره…یه عمره باهاش کار میکنه بیشتر از باباش روش تعصب داره بعد تو فکر کردی به همین سادگی بیخیال میشه!؟

اون خودش هم این رو میدونست.میدونست که امیر از وقتی خودش رو شناخته با شهرام بوده پس هرکسی در دنیا برای اون بعداز شهرام قرار داشت.
سعی کرد بحث رو عوض کنه و بعد پرسید:

-راستی چقدر بابتش پول دادی…خیلی گرون به نظر میاد!؟

دستهامو توی جیبهای لباسم فرو بردم و بعد رو به جلو جواب دادم:

-نمیدونم….

-مگه میشه ندونی!؟

از کنج چشم نگاهی کوتاه بهش انداختم و گفتم:

-آره چون شهرام پولش رو حساب کرد

چشماشو درشت کرد و دستم رو گرفت و با کج کردن سرش سعی کرد درحالتی که دوشادوش هم قدم برمیداشتیم نگاهم کرد و بعد گفت:

-واقعا؟ اون حساب کرد…

-آره….خیلی عجیب!؟

یکم باخودش فکر کرد و گفت:

-شهرام دیگه… از یه طرف میره پول لباس حساب میکنه از یه طرف دیگه میزنه تو…

حرفش رو خورد و ادامه نداد.میدونستم میخواد چی بگه…به سمت مغازه ی کناری اشاره کردم و گفتم:

-باید کفش هم بخرم….

از فکر بیرون اومد و گفت:

-آهان باشه بریم انتخاب کن…

 

آینه جیبی کوچیک کیتی شکلم رو از کیفم بیرون آوردم و نگاهی به صورتم انداختم.درست به همونجایی که شهرام سیلی زده بود.دیگه رد انگشتاش مشخص نبود اما رنگ دو تا لپم یه نموره باهم تفاوت پیدا کرده بودن…
مونا که رفته بود ‌بستنی فروشی و چندوقیقه ای میشد من رو باخودم تنها گذاشته بود،بدو بدو فاصله ی بینمون رو طی کرد و اومد سمتم.
کنارم نشست و چون منو مشغول تماشای صورت خودم دید گفت:

-غلاف کن این آینه رو…چقدر بهش نگاه میکنی!هرچی بیشتر نگاش بکنی بیشتر عصبی میشیااا از ما گفتن بود…

فکر کنم حق با مونا بود.اینجوری بیشتر اعصابم داغون میشد.
آینه رو گذاشتم روی کیفم و بستنی ای که به سمتم گرفته بود رو ازش گرفتم و گفتم:

-دوست ندارم جاش روی صورتم بمونه!

چپ چپ نگاهم کرد از اون نگاه های شاکیانه و پر حرص.کلا امروز زیاد از دست من حرص خورد.ظرف بستنیش رو کف دست خودش نگه داشت و پرسید:

-چرا فکر کردی این جاش تا فردا شب میمونه!؟مگه خونمردگیه؟ یه آب بزنی به سرو روت یه کرم بمالی حل میشه!از فکرش دربیا…

نفس عمیقی کشیدم و همونطور که با دست لپم رو می مالیدم گفتم:

-آره حق با توئہ

قیافه ای حق به جانب به خودش گرفت.هر کاری انجام میداد که وحشی گری شهرام از یاد من بره.محکم و جدی گفت:

-معلوم که حق با من! من و امیر هروقت خلوت میکنیم و اون سرتاپای منو کبود میکنه اونقدری نگران نمیشم که تو بخاطر این رد سیلی رفتی تو فاز…حالا خوبه قرار هم نیست تا شنبه بری شرکت..

امیدوار بودم حق با اون باشه و این رد سیلی خیلی باقی نمونه.یکم از بستنی خوردم که با لبهای خندون و چشمهای غمگین و اون تضاد جالب میمیکی گفت:

-الهی دستش بشکنه! خیلی محکم زد آره!؟

با قاشق کوچیک بستنی دهنم گذاشت و بعد سرم رو خم و راست کردم و گفتم:

-اهوم!

یه بار دیگه ی “جمله ی الهی دستش بشکنه”رو تکرار کرد و بعد پرسید:

-چرا آخه !؟ بخاطر اینکه گوشیت رو خاموش کرده بودی و جوابشو ندادی…!؟ چقدر من به تو گفتم شیوا…چقدر گفتم با این در نیفت! گوش نمیکنی که…

سرمو آهسته تکون دادم.اینکه افسار اعصابش رو از دست داد دلیلش این بود که اسم دیاکو رو از زبون من شنیده بود کسی که خیلی نسبت به شنیدن اسمش آلرژی داشت.
قاشق رو تو بستنی فرو بردم و گفتم:

– رمز گوشی رو ازم پرسید…

تا این رو گفتم دهنش انداره ی غار بار موند. انگار حالا متوجه ی عمق ماجرا شد آخه اون هم کاملا در جریان بود شهرام چه نوع قرار دادی بسته و چقدر رو اینکه من به کسی فکر نکنم و با کسی غیر خودش بپرم حساس بود خصوصا دیاکو !
شهرام میدونست من دیاکو رو خیلی دوست دارم و از قبل باهام شرط کرد که حق ندارم تا وقتی با اون هستم به دیاکو فکر بکنم چه برسه به اینکه بخوام…
سرش رو تکون داد و گفت:

-پس بگو…همین اسم دیاکو رو شنیده که اونجوری آتیشی شد!

بستنی رو کنار گذاشتم و گفتم:

-آره دیگه..شوخی مسخره ی تو باعث شد بنده یه کتک نوش جون کنم!

باخنده نگاهم کرد.اون بود که رمز گوشی منو سر شوخی گذاشته بود دیاکو.
ماچم کرد…درست همونجایی که شهرام زده بود و بعد گفت:

-ببخشید! چه میدونستم یه روز کار به اینجا میرسه!

از روی نیمکت اومدم پایین.ته مونده بستنی رو انداختم تو سطل زباله و بعد گفتم:

-من باید برم مونا…وسایل مامان و مابقی خرت و پرتهارو قراره ببرن خونه ی جدید…

 

اونم بلند شد و گفت:

-به به! خانم فرمانیه نشین!پس به زودی میخوای کاخ نشین بشی!؟ مبارکا باشه…به به

با طمامینه نگاهش کردم.خریدهارو از گوشه نیمکت برداشتم و گفتم:

-اصلا حس خوبی ندارم.حس میکنم نمیتونم اونجا راحت باشم…یه جورایی همین خونه فکستنی و اجاره ای خودمون رو به اون قصر ترجیح میدم!

دستشو گذاشت روی شونه ام و گفت:

-اسکل بازی درنیار دختر! این کجا و آن کجا…
تو اون خونه به اون بزرگی تو مگه قراره هی با شوهر ننه ات چشم تو چشم بشی ؟ اونجا عین کاخ میمونه! برو از رندگی لذت ببر!

پوزخندی زدم.جای من نبود که همچین چیزی میگفت.
این نسبتا سخت بود بخوای تو خونه ی شوهر مادرت زندگی کنی….
کسی که بشدت احساس غریبگی میکنی باهاش.
وحشتناکتر این بود که من حس میکردم مامان حتی وقتی بابا زنده بود هم با این مرد ارتباط داشت.
انگار از خداش بود که بابا بمیره تا بتونه با این مرد پولدار ازدواج بکنه.
قدم زنان از پارک بیرون رفتم و گفتم:

-من این شرایط رو دوست ندارم!

مونا که مدام از جنبه های دیگه به ماجرا فکر میکرد گفت:

-نگران نباش.عادت میکنی…اول عادت میکنی بعدخداروشکر میکنی همچین شوهر پولداری گیر مادرت اومده…

بحث رو ادامه نداوم و بجاش گفتم:

-به امیر نگی عروسی مادرم.نمیخوام شهرام بدونه کجام…

از کنج چشم نظری بهم انداخت و گله مند گفت:

-عجباااا…فکر میکنی فهمیدنش واسه اون کار سختیه!؟

چون میدونستم گاهی ناخواسته حین چت و گپ با امیر یه سری سوتی اساسی میداد برای همین با تاکید گفتم:

-تو نگی اون نمیفهمه…نمیخوام دوباره مزاحمم بشه.خونمون که عوض بشه لااقل یه مدت از شرش در امون می مونم….

کنجکاو پرسید:

-گوشیت چی میشه!؟ مگه نکفتی روشنش کرده ؟

سر تکون دادم و گفتم:

-چرا ولی جوابشو نمیدم…هزار بارهم زنگ بزنه جوابشو نمیدم.

نفس عمیقی کشید و رو به آسمون گفت:

-آخرش کار دست خودت میدی..ولی از ما میشنوی جواب بده…سر لج ننداز اینو…

تذکرش رو که داد خمیازه ای کشید و گفت:

-وای وای….من بیچاره رو بگو یه فردا شب یه سره از عروسی مامان خانم شما باید برم خونه پیش مامان بزرگ و تو نبود دایی بشم پرستارش…خدا بخیر بگذرونه…نمیدونی که چقدر امرونهی میکنه….

اون حرف میزد و من تو ذهنم به فردا شب فکر میکردم….

قبل از اینکه کلیدو تو قفل بندازم متوجه شدم در نیمه باز هست.
خیلی آروم با سر انگشتام کنارش زدم و رفتم داخل.
صاحبخونه تو حیاط بود و دوتا کارگر افغانی درحال جمع کردن وسایل خونه بودن.
مامان چندتا بسته پول به صاحبخونه داد و گفت:

-این اجاره ی این ماه و ماه قبل.این وسایل رو هم نمیخوام…بدین سمسار !

صابخونه سبیلش رو با انگشتاش تابی دادو گفت:

-البته قابل شمارو نداره مستانه خانم!

مامان پورخندی زد و گفت:

-هع! یه حرفی بزن به سرو ریحتت بخوره! تو تا دیروز سایه ی مارو با تیر میزدی.پدرمونو درآوردی واسه چندرقاز الان تعارف میکنی و لفظ قلم حرف میزنی!

صاحبخونه با اون صدای کلفت نکره اش تملق گویانه گفت:

-اختیار داری خانوم…زندگی خرج داره دیگه ماهم وصل بودیم به همین چندرقاز…حالا کجا تشریف میبرید که این وسیله هارو هم قابل نمیدونین!؟

مامان پشت چشمی نازک کرد و گفت:

-با اجازه ات میریم اون بالا بالاها…اینو به گوش همسایه های فضول هم برسون….

چشم از مامان که با غرور و افتخار حرف میزد برداشتم.حتی وسایل رو هم میخواست دور بندازه.انگار در شان و کلاس خودش نمی دید که بخواد این اسباب و اثاث رو باخودش جایی ببره…
لا به لای اون وسایلی که کارگرها میخواستن ببرن قاب عکس بابارو دیدم.دویدم سمتشون و با نگه داشت یکی از اون کارگرها از داخل جعبه ی که بغل گرفته بود و قاب عکس بابا رو بیرون کشیدم و با یه نگاه معنی دار به مامان که حتی ارزشی برای یاد و خاطره ی بابا هم قائل نبود داخل خونه رفتم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن