رمان آنلاینرمان کویر عشق

رمان کویر عشق پارت نوزده


باربد-اونجا چه خبره؟؟ بهار! نمیدونم جمله اش اخطار بود یا نه… امین جای من جوب داد …کاملا جدی… امین-چیزی نیست باربد جان…الناز خانم لطف کردن سر بنده رو با
دستای قشنگشون مزین کردن…. همه زدن زیر خنده
شایان-آفرین الناز… با صدای مامان که گفت شام حاضره همه از بحث خارج شدیم….
با صدای مامان که گفت شام حاضره همه از بحث خارج شدیم…. میلی برای غذا نداشتم… خیلی آروم از جمع جدا شدم و رفتم توی اتاقم…. به روزهای بدون باربد که فکر میکردم غرق غم میشدم… چی میشد همین جا زندگی کنن…
نمیدونم چقدر توی اتاق بودم که در اتاقم زده شد -بفرمایید
در باز شد و باربد مثل قدیما سرشو از لای در آورد داخل … لبخندی زدم … -بیا تو …
باربد با خنده اومد و کنارم روی تخت نشست و دستمو گرفت باربد-چرا اینجا اومدی؟ شامم که نخوری! -میل نداشتم داداشی… باربد-چرا؟ -همینجوری… سکوت شد … تو سکوت زل زدم به سیاهیه چشمای باربد … خدایا من طاقت دوریشو ندارم… بغض کردم… فهمید… دستمو کشید و بغلم کرد … باربد-قربونت بشم چرا بغض میکنی؟؟ -دلم برات خیلی تنگ میشه…خیلی بدی باربد …خیلی نامردی… باربد با دستش کمرمو نوازش میداد … -چرا میخوای بری…؟ من بدون تو کیو دارم؟ دردامو به کی بگم؟
حرفامو به کی…. هق هقم نذاشت ادامه بدم… باربد روی سرمو بوسید
باربد -عزیزم…آبجیه خودم گریه نکن… َدم رفتن دلمو خون نکن… تو این همه آدم دور و برته …مامان …بابا … الناز و بقیه ی بچه ها هم که هستن …! من چی بگم که دارم میرم مملکت غریب… هیچکی نیست…

-چرا داری میری؟؟ خوب نرید دیگه … باربد روسریمو کشید و موهامو نوازش کرد
باربد-فکر میکنی من دلم تنگ نمیشه… دارم دق میکنم از الان که چجوری تو رو نبینم …مامان و … بابا رو…
سکوتی ایجاد شد …. هنوزم تو بغلش بود
-دوستت دارم داداشی ….دلم برات خیلی تنگ میشه….
باربد منو از خودش جدا کرد و با دستاش اشکامو پاک کرد …
باربد-خودت میدونی چقدر دوست دارم و نیازی به گفتنش نیست…. دلمم که از همین الان برات تنگ شده ولی قول میدم تا جایی که بتونم شبا با هم چت کنیم…. میتونیم حتی همدیگر رو بینیم و حرف بزنیم کافیه یه سری وسایل به لب تاپت وصل کنی….
-من بلد نیستم … باربد خندید و موهامو خراب کرد
باربد -خواهر بی دست و پای خودمی دیگه …دخترای این دوره از ده سالگی این چیزارو بلدن اون وقت خواهر ما رو ببین!!
زدم بهبازوش ..
-دوست نداشتم و ندارم خوب!
باربد-بیخود میکردی اصلا داشته باشی… من رو خواهرم غیرت دارما …میگم شایان برات ردیف کنه … فقط هم با من حرف میزنی …فهمیدی؟
– بله …چه جو میگیرتش!!….یعنی هر شب میبینمت؟
باربد بلند خندید -آخه آبجی خله من….هر شب منو ببینی ازم خسته میشی…. سعی میکنم هفته ای دو سه بار ارتباط داشته باشیم خوبه؟؟؟
قیافه ی غمگینی گرفتم -اوهوووم از هیچی بهتره …
باربد -حالا اگه تونستم بیشترم میشه ! حالا بخند … لبخند تلخی زدم
-تو هم بخند … باربد خندید و بازم بغلم کرد و خودش روسریمو سرم کرد
باربد-بلندشو بیا بیرون که مهمونی بدون تو بهم خوش نمیگذره…
-باربد … تا کی میرید و میمونید؟
باربد-نمیدونم…باور کن نمیدونم بهار…شیوا اونجا بورسیه شده … منم میتونم علاوه بر کار همونجا تو دانشگاه ادامه تحصیل بدم …بعدش برمیگردیم..ولی قول میدم همیشه باهات در ارتباط باشم… در ضمن هم من میتونم بیام ببینمت هم تو میتونی بیای پیشمون…. ماکه نمیریم سفر قندهار !؟ میریم آلمان …یه هواپیما سوار میشی میخوابی بیدار شدی پیش منی …
خندم گرفت …. چقدر از نظرش همه چی ساده بود … ولی از ته دل ذوق کردم از حرفا و حرکات باربد
باربد-بریم؟ -بله …. بریم برادر گرامی …
باربد دستمو گرفت و رفتیم تو سالن… برام بشقابی آورد که توش کمی جوجه و سالاد بود …. باربد-اینو برات کشیدم گذاشتم کنار … بخور… -آخه دیگه هیچ کس غذا نمیخوره زشته من یه نفر….. باربد- برو تو آشپزخونه بشین…. لبخندی زدم و صورتشو بوسیدم
-مرسی … اونم خندید و دستی به کمرم زد و منو هول داد سمت آشپزخونه…
صبح با سر و صدای زیادی بیدار شدم …
صدای رفت و آمد بود … به زور خودمو از تخت کندم و رفتم بیرون ….
تازه یادم افتاد که باربد و شیوا دارن میرن …. سریع آماده شدم و حدود یک ساعت بعد به سمت فرودگاه رفتیم …. بگذریم از اینکه چه صحنه های دلخراشی بوجود اومد و چه اشکهایی
که هممون ریختیم … باورم نمیشد باربد گریه کنه… ولی وقتی منو بغل کرد شونه هاش میلرزید … خیلی خودمو گنترل کردم ولی نشد و منم همراهش اشک ریختم… شوخی نبود …
همدمم توی خونه بود ….
مامان که داشت از حال میرفت …
بابا هم یه قطره اشک ریخت که کسی جز من ندید ….
و بلاخره باربد و شیوا رفتن و من تنها شدم ….
اون شب شایان اومد و وسایلی رو که لازم بود رو که خودش خریده بود همراهش آورد و فقط من هزینشو پرداخت کردم
خیلی سریع کارهاشو کرد و من تونستم باربد رو ببینم … از خوشحالی جیغ زدم
-ماماااااان….بابااااااااا.. .. جفتشون با هول اومدن تواتاقم … لبتاپ رو به سمتشون چرخوندم … -باربد … جفتشون با دیدن خنده ی باربد اومدن جلو …. حدود ده دقیقه ای ارتباط برقرار بود که دیگه باربد گفت خیلی خسته
ست و رفت … خیلی خوشحال بودم… اما خوشحالیم زیاد طول نکشید چون یادم افتاد فردا دادگاه دارم و با کلی
حالت دمغ خوابیدم ….
صبح که از خواب بیدار شدم فهمیدم اگه مثل برق و باد نرم به دادگاه نمیرسم …
حتی نفهمیدم چی پوشیدم و سریع با سوییچ بابا زدم بیرون…
تو راه گوشیم زنگ خورد شماره ی بابا بود وای … بهش نگفتم ماشینو برداشتم….
بابا-سلام … -سلام بابا …ببخشید … بابا- بدون اجازه؟ -بابایی … بابا-باشه …فقط یه لحظه ندیدم تو باغ هول کردم که وقتی دیدم سویچ
نیست فهمیدم کار دزد خونگیه… خندیدم -دستت درد نکنه …دزد شدم دیگه؟ بابا- از اونم بدتر … مامانتم شاکیه بدون صبحونه رفتی … -تو راه یه چیزی میخورم نگران نباشید…. بابا- کاری نداری؟ -نه …خدافظ…. بابا- خدافظ آروم برون …مراقب باش.. -چشم… گوشی رو که قطع کردم رسیدم ….
با هول داشتم میدویدم سمت در اتاق مربوطه دیدم بله دادگاه شروع شده ….
با کلی خجالت رفتم تو که اجازه ی ورود بهم داده شد و چقدر موکلم از دستم عصبی بود
موضوع پرونده خیلی بامزه بود …
زن و شوهری بودن که دعوا کرده بودن و مرد موی زن رو کشیده بود و تقریبا نصف سر زن بدون مو شده بود و بعد از گذشت یک ماه هیچ مویی رشد نکرده بود …فقط مقداری به اندازه ی میلیمتری رشد کرده بود …
با ارایه ی مدرک پزشک قانونی و مشاهده ی سر زن توسط همکارای خانم با توجه به ماده ی 272 قانون مجازات یک سوم دیه باید از طرف مرد پرداخت شه
واقعا جالب بود… تازه زن و مرد با هم آشتی هم کرده بودن….
اگر مو رشد نمیکرد باید دیه ی کامل رو پرداخت میکرد…. باکلی خنده جلسه رو داشتم ترک میکردم که صدای امین رو شنیدم … از اتاق کناری بود … رفتم و در رو آروم باز کردم و با نشون دادن مدرک منو داخل راه
دادن … همون عقب روی یکی از صندلی ها نشستم…. دادگاه در باره ی املاکی بودکه در عین واحد زمان به چندین نفر
فروخته شده بود …. نوع دفاع امین و حرف زدنش منو به فکر واداشت … واقعا با تمام وجود دفاع میکرد ….
صدایش را بالا میبرد بدون ترس از قاضی یاهر کس دیگه ای .. چر من اینجوری نیستم؟!؟!؟ با تموم شدن دادگاه به خودم اومدم و امین رو در حال خروج از دادگاه
همراه موکلش دیدم و سریع رفتم سمتش …
وقتی بهش رسیدم اونقدر صداش کردم ولی نشنید …
دورش کلی شلوغ بود و سر و صدا … دستمو از بین جمعیت دراز کردم و گوشه ی کتشو گرفتم و به سمت خودم کشیدم که یه دفعه با عصبانیت برگشت سمتم و خواست داد بزنه که با دیدن من حرف تو دهانش موند و کم کم اخمش رفت و لبخندی زد
ولی من از ترس سکته رو زدم …. چقدر ناجور عصبی میشه!! کتشو ول کردم و … -سلام… امین بلند گفت -نیم ساعت دیگه جلوی در باش… سرمو به نشون تایید تکون دادم و امین با جمعیت حرکت کرد… پرونده چقدر شاکی داشت …؟
نه به دادگاههای من که توش پرنده پر نمیزنه …نه به این … شوخی نیست که ….همه میشناسنش… تا نیم ساعت بعد وقت زیاد بود …رفتم توی ماشین نشستمو آهنگی
گذاشتم و چشمامو بستم ….
با صدای به شیشه خوردن چشممو باز کردم و امین رو دیدم و از همون پشت شیشه اشاره کردم بیاد تو ماشن و قفل ماشین رو غیر فعال کردم که امین ماشین رو دور زد و نشست ….
-سلام… امین با لبخندی بهم خیره بود ….
با صدای به شیشه خوردن چشممو باز کردم و امین رو دیدم و از همون پشت شیشه اشاره کردم بیاد تو ماشن و قفل ماشین رو غیر فعال کردم که امین ماشین رو دور زد و نشست ….
-سلام…
امین با لبخندی بهم خیره بود که باز یاد این افتادم که آیا بازم روند رفتاریش تکرار میشه؟؟
باید صبر کنم ببینم تا مطمین شم که من بیشتر به درد روانشناسی میخوردم تا وکالت ….
امین-سلام بهار خانم ..دادگاه داشتی ؟؟ -بله…
امین- همین ؟ توضیح نمیدی؟ ابروم رفت بالا … -چه توضیحی؟ امین – موضوع دادگاهت ؟ موفق یا شکست؟ خلاصه هر چی…. با موضوع پرونده دوباره مردم از خنده…
اونقدر بلند میخندیدم و طولانی که از چشمام اشک ریخت… نگاهی به امین کردم دیدم مات داره نگام میکنه… لبخندش رفت … بدون حرکتی خیره به چشمام بود … منم مثل این دخترای خیره سر زل زدم تو چشماش ببینم کی کم میاره
که دیدم نخیر …اصلا تو باغ نیست …. اینقدر چشمم باز موند به سوزش افتاد خودم از کار خودم خندم گرفته بود …. اینم که اصلا انگار نه انگار با صدای موبایلش چنان پرید که گفتم الان سرش از سقف ماشین زد
بیرون …. امین- بله؟ …. امین -نه عزیزم… باشه …. (خندید) قربونت بشم … سلام
برسون…باشه زود میام …. بلند خندید و با یه فعلا گوشی رو قطع کرد…
یعنی با کی داشت حرف میزد؟؟؟ به کی گفت عزیزم؟ به من چه اصلا …! بی اهمیت به روبروم خیره شدم که با صداش به خودم اومدم… -بله؟
امین- خوب دختر تو که چیزی نگفتی فقط خندیدی…. -آهان….
شروع کردن جریان رو تعریف کردن که امین هم از خنده چشماش خیس شد…
امیر-واقعا نصف سرش خالی شده بود؟؟؟
-آره بابا..خودم دیدم …باورم نمیشه با این کار شوهرش بازم رفتن با هم زندگی کنن…روزای اول میگفت طلاق میگرم….ولی بعد پشیمون شد…
امین- میدونستی من دادگاهم؟
-نه ….داشتم برمیگشتم که صدات رو شنیدم اومدم داخل…. خدایی خیلی سرت شلوغه ها!!
امین- خیلی پرونده ی مزخرفیه …کاش قبولش نمیکردم…
-ولی من عاشق پرونده های هیجانیم ..هرچی باشه بهتر از اینه که هر هفته برم ببینم موهای موکلم در اومده یا نه!؟؟!
خودم بلند خندیدم ….امین هم با لبخند بهم خیره بود …
-راستی ماشین داری؟
امین- بله …
-خوب برو دیگه منم برم خونه فکر کنم بابا ماشین رو لازم داره ….بهم اس ام اس زده بود ماشین رو زود ببرم خونه میخوان برن جایی…
نمیدونم چرا امین خندید و با تکون دادن سرش پیاده شد و از همون در نیمه باز ماشین خم شد و …
امین-مراقب باش تند نرو ….فعلا…
-باشه …خدافظ ،به الناز سلام برسون …. امین- حتما! رفت و درم بست …. خنده ی آخرش برا چی بود؟؟ راستی قانون روند رفتاریش داره تغییر میکنه…. امروز فقط خندید !!
“راوی”
وارد ماشین که شد لبخندی زد …. ماشین بوی عطر میداد … بهار هم با ورود امین لبخندی زد …. وقتی شروع به صحبت کردند امین موضوع پرونده را پرسید که نفهمید
چرا بهار از خنده ریسه رفت … دل امین هم رفت … روحش هم در حال پرواز بود … بهار چقدر با خنده زیباتر میشد… مثل یه بچه ی کوچولو میخندید … سعی نمیکرد خنده اش را کنترل کند مثل همه ی خانم ها! چنان ریسه میرفت که چشمانش بسته بود ….
امین ماجرا را نمیدانست اما از خنده ی بهار در حال ضعف بود .. در دل گفت خدایا با من چه میکنی؟؟ این دختر چه دارد که هر لحظه محبتی که نسبت به او دارم در دلم
افزون میشود … کاش میتوانستم…. امین با خود اندیشید اگر میتوانستم حتی یک ثانیه معطل نمیکردم برای
بدست آوردن بهارم…. بهارش…عشق کوچولویی که هنوزم خنده اش بند نیامده بود … آنقدر مست خنده اش بود که صدای تلفنش و ویبره اش در جیب کتش
چنان شوکی به او وارد کرد که پرید…. الناز بود … کمی صحبت کرد و بعد به بهار خیره شد …. بهار هم در فکر بود که پشت تلفن که بود که امین اینگونه با محبت
حرف میزد….؟ ولی بعد ازکمی با خود اندیشید که به او دخلی ندارد … زندگی چه قدر کوچک است … امین با دیدن بهار در حال توضیح پرونده و موضوعش واقعا خندید …. خیلی جالب و همین طور تاسف برانگیز بود برای یک مرد ایرانی … در حال صحبت بودن که بدون مقدمه بهار گفت از ماشین برو پایین که
کاردارم …. بهار بی منظور ادا کرد ولی امین در دلش از خنده روده بر شد ….
حرفش مطمینن به هر کس دیگری ادا میشد ناراحت میشد اما امین از رفتار بهار خبر داشت ….
میدانست در دلش چیزی نیست و فقط عجله دارد برای رفتن …. با خنده از ماشین پیاده شد و خدافظی کمرد…. وقتی ماشین بهار دور شد با خودش زمزمه کرد
“کاش میتوانستم…. خدایا …کاش میتوانستم … اگر میتوانستم برای بدست آوردنش هرکاری میکردم … هرکاری… کاش”
نگاه از ماشین گرفت و سوار ماشینش شد و به سمت منزل راند….
سریع خودمو به خونه رسوندم تا ماشینو به بابا برسونم ….به خونه که رسیدم بابا و مامان آماده اومدن توی باغ …
-سلام… بابا-سلام بابا ….سویچو بده ….
سویچ رو دادم دستش -چیزی شده ؟ مامان-نه دخترم ..خیره … لبخندی عمیق زدم…. -چی شده؟ بابا-عموت برگشته… عموم؟ کدوم عمو… آهاااااان عمو سهراب …. با ذوق و بلند گفتم ..
-عمو سهراب و میگی؟؟
بابا خندید-خوب خنگ من….مگه جز سهراب عموی دیگه ای هم داری؟؟
خندیدم و با مشتی به بازوی بابا زدم…. -من خنگم؟؟ بابا خندید و رفت سمت ماشین…. بابا-کم نه!!! رفتن و منم رفتم داخل خونه صدای زنگ آیفون رو شنیدم سریع رفتم …. مامان بود … گوشی رو برداشتم
-چی شده؟؟؟ مامان-یه کم خونه رو مرتب کن بهار ….شاید بیان خونه ی ما …. -وا ….خودشون که تو ایران خونه دارن! مامن-بابات میگفت مثل اینکه فروختنش …. -باشه…وای مامان خستم!!! مامان-تنبلی نکن دختر برو … گوشی رو گذاشتم و سریع خونه رو یه گردگیری کردم وخودمم یه دوش
گرفتم و با صدای آیفون پریدم هوا … رفتم دیدم … اوووووووووووه …اومدن…
در رو باز کردم و سریع رفتم تو اتاقم و سارافونی سبز پوشیدم با زیر سارافونیه آستین بلند مشکی و جین مشکی
موهامم بالای سرم جمع کردم و بالای سرم بستم و شال مشکیه حریرم رو هم سرم کردم ….
از دوری باربد کمی لاغر شده بودم و زیر چشمام گود و سیاه شده بود ….
کمی کرم به زیر چشمام زدم و رفتم بیرون …. همه توی سالن نشسته بودن … وای ..اینا که دو نفرن ؟؟ زن عمو کو پس؟ رفتم جلو اولین نفر عمو بود که منو دید و … -سلام … سهراب بلند شد و کمی نزدیکم شد و بعد برگشت سمت بابا ….
سهراب-نگو که این دختر زیبا همون بهار خپل دماغوی زشت و …. رفتم نزدیکشو وسط حرفش پریدم… -نیازی نیست اینقدر جلوی بقیه از محسناتم بگی…. سهراب خندید و محکم بغلم کرد -دلم براتون خیلی تنگ شده بود عمو …. سهراب –صد بار بهت گفتم بگو سهراب …. -آخه…. سهراب –آخه نداره دختر ….از عمو بدم میاد حس میکنم پیر شدم… از بغلش خودمو بیرون کشیدم و با شوخی گفتم -حس کردن نداره که پیر شدید دیگه….

330 

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن