رمان آرازرمان آنلاین

رمان آراز/پارت دوازده

با شنیدن این حرفش عصبی گفتم :
_ شما باعث شدید تا این حد غریبه بشیم ، شما از دختر خودتون رو برگردوندید و بهش پشت کردید حتی بعد تموم کار هایی که کردید کافی نبود اومدید و به شوهرم پیشنهاد دادید من و از خونه پرت کنه بیرون گاهی شک میکنم شما خانواده من باشید .
بابا عصبی به چشمهام خیره شد :
_ تو باعث شدی پسر خواهر من بمیره
_ غیر عمد بود
_ اما شواهد نشون میداد عمدی بوده و تو اردوان رو کشتی وگرنه ما از دخترمون دست نمیکشیدیم ، بعدش من نیومدم اینجا تا بخاطر گذشته تو رو بازخواست کنم بلکه اومدم اینجا تا …
با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم و گفتم :
_ اومدی اینجا تا چی ؟
_ آقاجون میخواد تو رو ببینه !.
با شنیدن این حرفش یاد آقاجون افتادم و اشک تو چشمهام جمع شد ، بعد مرگ اردوان آقاجون حالش بد شد و برای عوض شدن حال و هواش فرستادنش مشهد حالا برگشته بود ، لابد اون هم میخواست من رو ببینه و شکنجه ام کنه عذابم بده با حرفاش شاید !

به سختی لب باز کردم :
_ نمیخوام ببینمش کافیه عذاب دادن من !
با شنیدن این حرف من اخماش رو تو هم کشید و خیلی خشن گفت :
_ من مشتاق نیستم دختر بی آبرویی مثل تو بیاد پیش آقاجون اما مثل اینکه آقاجون برخلاف همه فکر میکنه تو بیگناه هستی و الان هم میخواد تو رو ببینه
با شنیدن این حرفش اشک تو چشمهام جمع شد و بهت زده داد زدم :
_ چی ؟
اخماش رو تو هم کشید :
_ داد نزن
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و بهش خیره شدم :
_ دارید دروغ میگید آره ؟
_ هیچ دلیلی واسه دروغ نیست
_ آقاجون کجاست ؟
_ عمارت خودش !
سرم رو تکون دادم :
_ من شب با اردلان میام .
بابا پوزخندی زد :
_ باشه
بعدش گذاشت رفت با رفتنش تازه تونستم بفهمم چیشده و شروع کردم به گریه کردن یعنی آقاجون اعتقاد داشت من بیگناه هستم برای همین میخواست من رو ببینه چه چیزی میتونست بیشتر از این من رو خوشحال کنه ، اشکام بدون وقفه روی صورتم جاری بودند
_ طهورا
با شنیدن صدای اردلان با گریه به سمتش برگشتم با دیدن صورت اشکی من به سمتم اومد دستش رو روی صورتم کشید و گفت :
_ برای چی داری گریه میکنی ؟
با شنیدن این حرفش میون گریه نالیدم :
_ اردلان
با نگرانی گفت :
_ چیشده کسی اذیتت کرده ؟
سرم رو به نشونه ی منفی تکون داد که گفت :
_ پس چیشده زود باش حرف بزن
بریده بریده گفتم :
_ بابام اومده بود اینجا …
با شنیدن این حرف من اخماش تو هم رفت و گفت :
_ برای چی اومده بود میخواست اذیتت کنه ؟
سرم رو تکون دادم :
_ نه

_ پس برای چی اومده بود ؟ نکنه باز میگفت از من باید جدا بشی چون زن دارم و این مزخرفات آره ؟
سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم با چشمهایی که حالا پر از اشک شده بود بهش خیره شدم و گفتم :
_ نه
_ پس چیشده بود حرف بزن بفهمم
با شنیدن این حرفش چند تا نفس عمیق کشیدم و گفتم :
_ میخواست بیام دیدن آقاجون
اردلان با شک پرسید :
_ چی ؟
حالا اشک تو چشمهام جمع شده بود
_ آقاجون برگشته !
_ جدی داری میگی طهورا ؟
_ آره
_ من نمیدونستم آقاجون برگشته باید از مامان بپرسم ، تو چرا ناراحت شدی خوب اینکه خبر خوبیه پس نباید هیچ ناراحتی وجود داشته باشه .
سرم رو تکون دادم :
_ میدونم نباید ناراحت باشم حتی باید خوشحال هم باشم اما من خیلی میترسم اردلان خودت میدونی که از من هیچکس حرفای خوبی بهش نزده شاید من و با یه دید بد نگاه کنه شاید هم …
وسط حرفم پرید :
_ آقاجون خودش عاقل هست نیاز نیست به حرفای کسی توجه کنه پس این ناراحتیت و بزار کنار و عاقل باش
با شنیدن این حرفش سری تکون دادم :
_ فهمیدم
دستش رو زیر چونم گذاشت و خش دار گفت :
_ به من نگاه کن ببینم !
با شنیدن این حرفش سرم و بلند کردم بهش خیره شدم ، حالا چشمهام داشت برق میزد ، برق اشک
_ نبینم دیگه اشک تو چشمهات بشینه فهمیدی ؟
سرم رو تکون دادم :
_ آره
_ از مامان میپرسم اگه آقاجون واقعا اومده باشه خودم همراهت میام .
با شنیدن این حرفش لبخندی کنج لبهام نشست با تشکر بهش خیره شدم
_ ممنونم اردلان
_ من برای زن عزیزم هر کاری لازم باشه انجام میدم فقط کافیه تو ناراحت نباشی ‌

آقاجون اومده بود و قصد داشت من رو امشب تو عمارتش ببینه کنار همه ی نوه هاش خیلی استرس داشتم درست بود عمه میدونست من بیگناه هستم اما بقیه که نمیدونستند و بی شک رفتارشون با من خیلی بد و زننده خواهند بود کاش میشد امشب نمیرفتم از طرفی هم دوست نداشتم قلب آقاجون رو بشکنم چون بعد گذشت این همه سال خودمم دلتنگشون شده بودم هم آقاجون هم خانوم جون
_ طهورا
با شنیدن صدای اردلان از افکارم خارج شدم ، به سمتش برگشتم صورتم به شدت رنگ پریده بود بهش خیره شدم و لبخندی تحویلش دادم که گفت :
_ حالت خوبه ؟
با شنیدن این حرفش سرم رو تکون دادم :
_ آره
_ از صورتت کاملا مشخص
بعد این حرفش به سمتم اومد دستش رو روی گونم گذاشت و خش دار گفت :
_ به من نگاه کن ببینم
با شنیدن این حرفش به چشمهاش خیره شدم که ادامه داد :
_ به هیچ عنوان اجازه نمیدم هیچکس به خودش جرئت بده و بهت بی احترامی کنه من همراهت هستم طهورا تو زن من هستی پس نباید هیچ ترسی داشته باشی وقتی با منی میفهمی ؟
با شنیدن حرف هاش بی اختیار لبخندی کنج لبهام نشست چشمهاش پر از آرامش بود
_ آره
خم شد پیشونیم رو بوسید و دستم رو گرفت همراهش به سمت ماشین رفتیم سوار شدیم و اردلان به سمت خونه آقاجون حرکت کرد ، با شنیدن حرفای اردلان آرامش عجیبی به قلبم سرازیر شده بود و خونسرد بودم اما همین که وارد عمارت شدیم دوباره شدم همون طهورا پر از ترس اردلان دست من رو گرفت و فشاری بهش وارد کرد
سرم و بلند کردم به چشمهاش خیره شدم که گفت :
_ طهورا من کنارت هستم پس آروم باش
سرم رو تکون دادم داخل عمارت شدیم ، همه اومده بودند
_ سلام
با شنیدن صدام همه برگشتند سمتمون بعضیا با تنفر و بعضیا با ترحم بهم خیره شدند ، اصلا نوع نگاه هیچکدومشون رو دوست نداشتم چون بهم احساس بدی دست میداد !
صدای عصبی داداشم اومد :
_ این اینجا چیکار میکنه ؟
با شنیدن این حرفش چشمهام با درد باز و بسته شد که اردلان جوابش رو داد :
_ اولش اینکه اسم داره مثل اینکه یادت رفته اسمش طهورا هست بعدش زن من همراه شوهرش اومده دیدن آقاجون شما باهاش مشکلی دارید میتونید برید دفعه بعدی این شکلی جواب توهینت رو نمیدم .

طاها پوزخندی زد و با لحن بدی گفت :
_ زنت ؟ بهتر نیست بگی قاتل داداشت این اسم براش …
_ بسه !
با شنیدن صدای داد عمه طاها ساکت شد و متعجب بهش خیره شد که عمه خودش ادامه داد :
_ دوست ندارم هیچ بی احترامی امشب به طهورا بشه اون الان عروس منه و زن اردلان پس هر کسی بهش توهین کنه جوابش رو میشنوه حتی اگه اون شخص تو باشی طاها
طاها بهت زده گفت :
_ عمه
_ من حرفام و گفتم تو باید خیلی خوب متوجه شده باشی بهت چی گفتم درسته ؟
طاها فقط سرش رو تکون داد :
_ شنیدم
بعدش به سمتم اومد دستم رو گرفت و گفت :
_ بیا آقاجون منتظرت هست
همراهش به سمت آقاجون رفتم اشک تو چشمهام جمع شده بود آقاجون با مهربونی دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت :
_بیا پیش من خیلی وقته منتظرت هستم .
همین حرفش باعث شد برم تو بغلش شروع کردم به گریه کردن و آقاجون هم داشت من رو نوازش میکرد چشمهام شده بود کاسه خون ازش جدا شدم و با بغض نالیدم :
_ کاش هیچوقت نمیرفتید آقاجون
فقط لبخند تلخی زد که صدایی اومد :
_ سلام
با شنیدن صدای آزاده بهت زده به سمتش برگشتم باورم نمیشد اون هم امشب اومده بود ، اردلان به خودش اومد و با غیض گفت :
_ تو اینجا چیکار میکنی ؟
آزاده لبخندی تحویلش داد و گفت :
_ منم امشب دعوت بودم عشقم !
صدای مامان اومد :
_ من دعوتش کردم اون زن توئه اردلان پس اقاجون باید میدیدش
با شنیدن این حرف من احساس کردم چیزی تو وجودم شکست یعنی تا این حد براش بی ارزش شده بودم حتما شده بودم که همچین کاری انجام میداد .
بعدش آزاده اومد کنار اردلان ایستاد و دستش رو دور بازوش حلقه کرد
آقاجون ناراحتی من و دید برای همین خیلی محکم گفت :
_ من میخوام با طهورا صحبت کنم تنها شما مشغول باشید .
بعدش بدون توجه به بقیه دست من رو گرفت و همراهش به سمت اتاق رفتیم همین که داخل شدیم آقاجون با تاسف سرش رو تکون داد
_ باورم نمیشد مامانت امشب همچین کاری انجام داده باشه خیلی نسبت بهت دیدش عوض شده وای به حال روزی که حقیقت فاش بشه اون وقت چجوری میخواد تو چشمهات نگاه کنه !.

با شنیدن این حرف آقاجون چند دقیقه خشک شده بهش خیره شدم بعدش با صدای گرفته گفتم :
_ شما از همه چیز خبر دارید ؟
بدون توجه به این حرف من رفت نشست بعدش بهم اشاره کرد بشینم رفتم روبروش نشستم که نفس عمیقی کشید و گفت :
_ بعد مرگ اردوان خیلی شکه و ناراحت شده بودم برای همین حالم بد شد سکته کردم مریض شدم بابات و بقیه من و فرستادند مشهد تا دور از همه باشم و حالم عوض بشه اما تموم مدت فکرم پیش تو بود همش میدونستم اذیتت میکنند هر بار بهشون میگفتم میگفتند نه از هیچ چیزی خبر نداشتم مادر بزرگت هم خیلی بیقراری میکرد خیلی سخت گذشت تا اینکه عمت باهام تماس گرفت همه چیز رو تعریف کرد و گفت به کمکم نیاز داره برگردم منم اومدم بدون اینکه به هیچکس چیزی بگم .
با بغض گفتم :
_ کاش زودتر میومدید
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید :
_ دوست داشتم زودتر برگردم اما یه سری اتفاقات افتاد که نشد ولی حالا برگشتم و کنارت هستم به هیچ عنوان دیگه قصد ندارم ترکت کنم
_ آقاجون
_ جان
_ هیچوقت نمیتونم مامان و بابام رو ببخشم اونا بدتر از بقیه من رو مجازات کردند ، طرد کردند وقتی با اردلان ازدواج کردم بار ها سعی کردند اردلان من رو طلاق بده و پرتم کنه بیرون از خونش ، باشه دلیل طرد کردنشون مشخص حق داشتند اما چرا تا این حد نسبت به من کینه داشتند مگه چیکارشون کرده بودم ؟
با شنیدن این حرف من نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد و گفت :
_ یه روزی اونا هم پشیمون میشند دخترم پس تا رسیدن اون روز منتظر باش
با شنیدن این حرفش سرم رو تکون دادم :
_ پشیمونی سودی نداره اونا باعث شکسته شدن قلب من شدند
_ میدونم درک کنم چه حس و حالی داره اما فراموش کن و سعی کن دوباره زندگیت رو بسازی
با شنیدن این حرف چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم و گفتم :
_ دارم تلاش میکنم زندگیم رو از نو بسازم !

مکث کوتاهی کردم بعدش دوباره ادامه دادم :
_ اما بهم فرصت نمیدند هر روز یه نفر جدید پیدا میشه برای اینکه زندگی من رو خراب کنه ، چند روز پیش همین آزاده چند تا مرد رو فرستاده بود تو خونه تا بهم تجاوز کنند آقاجون باورتون میشه ؟
آقاجون چشمهاش قرمز شد :
_ فقط بخاطر اینکه قضیه مشخص بشه صبر کردم ولی بعدش بابت تموم اینا آزاده باید تقاص پس بده نمیزارم به راحتی قسر در بره تو هم نیاز نیست دیگه بخاطر اون عفریته ناراحت باشی .
_ آقاجون
_ جان
لبخندی بهش زدم و گفتم :
_ خیلی خوبه که هستید شما تنها کسی بودید که من رو قضاوت نکردید بهم اعتماد داشتید
_ من میدونستم یه دلیلی هست پشت این قضیه بیخود و بی جهت نمیشه یه نفر بمیره مخصوصا اردوان که آزارش به کسی نمیرسید و تویی که نمیتونستی به همین راحتی دست به قتل بزنی .
_ تینا اومد شرکت من و تهدید کرد تموم حرفایی که به من زده بود ظبط شده
آقاجون چشمهاش گرد شد با بهت گفت :
_ جدی ؟
سرم رو تکون دادم :
_ آره چون تو اتاق من اردلان دوربین کار گذاشته تموم فیلم ها یه جای خوب گذاشته شده پیش مدارک و به وقتش همشون رو میشه
آقاجون غمگین بهم خیره شد
_ نمیدونم تینا چرا انقدر عوض شده و دست به همچین کار هایی میزنه اما از خدا میخوام بهش کمک کنه
_ تینا بیش از حد عوض شده جوری که من هم نمیشناسمش و برام با یه غریبه هیچ تفاوتی نداره
با شنیدن صدای در اتاق دستی به صورتم کشیدم که آقاجون گفت :
_ بیا داخل
در اتاق باز شد اردلان اومد داخل نگاهش رو به ما دوتا دوخت و گفت :
_ خوب خلوت کردید
آقاجون خندید
_ حسودیت شده بود
اردلان دستش رو به سرش کشید
_ یه ذره
با خنده بلند شدم به سمتش رفتم و دستش رو گرفتم که با مهربونی بهم زل زد
_ خوبی ؟
_ آره
_ اگه دوست داشتی میتونیم برگردیم خونه
_ نه دوست دارم امشب کنار آقاجون باشم دلم براش تنگ شده بود
_ باشه

واقعا دوست نداشتم برگردم خونه امشب دوست داشتم کنار آقاجون باشم بلاخره بعد گذشت چند سال دوباره دیده بودمش و مهمتر از همه این بود که آقاجون اصلا قلب من رو نشکسته بود و من نسبت بهش هیچ احساس ناراحتی نداشتم کنارشون آرامش داشتم میخواستم یه امشب همه چیز رو فراموش کنم و کنار آقاجون خوشحال باشم .
هممون نشسته بودیم که آزاده رو به من گفت :
_ تو خجالت نمیکشی ؟
با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداختم و گفتم :
_ منظورت چیه ؟
نیشخندی زد
_ منظور من که خیلی واضح هست دارم ازت میپرسم خجالت نمیکشی بعد اون همه کاری که انجام دادی حالا با بی چشم و رویی اومدی نشستی تو ….
_ دهنت رو ببند
با شنیدن صدای عصبی اردلان ساکت شد ، که آقاجون آزاده رو مخاطب قرار داد :
_ راستی آزاده من خیلی وقته تو رو ندیدم برای همین یه سئوال برام پیش اومد تو مگه عاشق اردوان نبودی ؟ پس چیشد با مادر اردلان دست به یکی کردید و از اردلان حامله شدی ؟
آزاده به من من افتاد :
_ دوباره عاشق شدم
آقاجون یه تای ابروش بالا پرید :
_ جدی ؟
_ بله
_ ولی خیلی زود عشقت رو فراموش کردی من فکر نمیکردم انقدر زود دوباره عاشق بشی اونم عاشق داداشش
بابام اینبار وسط پرید :
_ آقاجون اینا چه حرفایی هست شما میزنید ؟
آقاجون بیتفاوت گفت :
_ فقط کنجکاو شده بودم سئوال پرسیدم ، لابد نباید چیزی میگفتم آره ؟
بابا با تاسف سرش رو تکون داد
_ نه
بحث عوض شد خوشحال شده بودم آقاجون حال آزاده رو گرفته بود اون میخواست همه رو بندازه به جون من اما آقاجون یه کاری انجام داده بود که دهنش رو بسته بود ، اینبار تینا نیش زد :
_ با اردلان خوشبخت هستی ؟
_ فکر نمیکنم بهت مربوط باشه .
با شنیدن این حرف من چشم هاش برق بدی زد اما واقعا دوست نداشتم دیگه حتی باهاش حرف بزنم احساس خیلی بدی نسبت بهش داشتم که اصلا نمیتونستم توصیفش کنم ، نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم که دوباره صداش بلند شد :
_ چرا انقدر بداخلاق شدی ؟
_ تینا میشه ساکت باشی من اصلا دوست ندارم باهات صحبت کنم و همکلام بشم .

_ چرا ؟
به چشمهاش زل زدم و با تهدید بهش خیره شدم و گفتم :
_ جلوی همه دلیلش رو بگم ؟
ترس تو چشمهاش دوید ساکت شد نگاهش رو از من گرفت که اینبار طاها با عصبانیت رو به من کرد و گفت :
_ تو حق نداری خواهر من و تهدید کنی میفهمی ؟ اونم یکی مثل تو که قاتل پسر عمه ی ما هست .
جوابش رو ندادم که بیشتر عصبی شد خواست چیزی بگه که آقاجون داد زد :
_ کافیه
همه ساکت شده بودند که ادامه داد :
_ من امشب همه رو دعوت کردم اینجا تا دور هم باشیم ، دوست ندارم هیچ بی احترامی بشه هیچکس حق نداره به طهورا تو این خونه بی احترامی کنه پس همه حد خودشون رو بفهمند .
با شنیدن این حرف آقاجون دیگه هیچکس تا آخر مهمونی چیزی نگفت و همه ساکت شده بودند ، بعد اینکه مهمونی تموم شد اردلان اول از همه بلند شد
منم بلند شدم که آقاجون گفت :
_ دارید میرید ؟
اردلان جوابش رو داد :
_ آره آقاجون نصف شب ما باید بریم
بعد اینکه خداحافظی کردیم خواستم بریم صدای آزاده بلند شد :
_ منم میام
به اردلان خیره شدم که چشمهاش رو روی هم فشار داد ، سکوت کردم آزاده هم همراه ما اومد ، وقتی سوار ماشین شدیم اردلان بدون هیچ حرفی راه افتاد که آزاده خیره بهش شد و گفت :
_ باورم نمیشه
اردلان با سردی تمام گفت :
_ بهتره دهنت رو ببندی و ساکت بشینی رسیدیم پیاده میشی گورت رو گم میکنی ، بعد اون کاری که خیلی وقیحانه با پستی میخواستی انجام دادی دیگه هیچ جایی تو قلب من نداری نه تو زندگی من .
با شنیدن این حرف اردلان به نیم رخش خیره شدم مگه قبلا آزاده جایی تو قلبش هم داشت که اینجوری میگفت دوست داشتم ازش بپرسم اما سکوت کردم چون از جوابی که به من میداد میترسیدم .
_ من حسودیم شده بود نتونستم طاقت …
_ بسه نمیخوام چیزی بشنوم حتی یه کلمه پس ساکت شو و هیچ چیزی نگو .
با شنیدن این حرف من ساکت شد و دیگه چیزی نگفت .

آزاده رو رسوندیم خونش بعدش رفتیم خونه خودمون همین که داخل شدم ایستادم روبروش و گفتم :
_ باید حرف بزنیم اردلان همین الان
با شنیدن این حرف من متعجب بهم خیره شد
_ چیشده ؟
_ آزاده مگه تو قلب تو جایی داشته ؟ چرا اون شکلی بهش گفتی صادقانه جوابم رو بده اردلان ؟
اردلان اول خشک شده به من خیره شد بعد گذشت چند لحظه به خودش اومد و جوابم رو داد :
_ داشتم براش نقش بازی میکردم تا فکر کنه قبلا تو قلبم جایی داشته من اصلا عاشق کسی که تو قتل داداشم دست داشته باشه نمیشم ، اونم آدم چندشی مثل آزاده .
با شنیدن حرفاش آسوده نفسم رو بیرون فرستادم ، که اردلان با شیطنت گفت :
_ چرا پرسیدی ؟
با شنیدن این حرفش دستپاچه شدم :
_ من من خوب من ‌‌…
وسط حرفم پرید :
_ حسودیت شده بود آره ؟.
با شنیدن این حرفش مات و مبهوت بهش خیره شدم ، یعنی رفتار من انقدر تابلو بود که همچین چیزی میگفت ، چند تا نفس عمیق کشیدم و گفتم :
_ چرا همچین چیزی میگی ؟
ابرویی بالا انداخت
_ همینطوری
_ مطمئنی ؟
سرش رو تکون داد :
_ آره
بعدش خواست بره اما پشیمون شد به سمتم برگشت و گفت :
_ قبول کن حسادت کردی بخاطر احساست .
پشت بندش چشمک شیطونی حواله ی من کرد و گذاشت رفت ، هاج و واج ایستاده بودم به جای خالیش نگاه میکردم یعنی فهمیده بود عاشقش هستم که همچین حرفی زد ؟ غیر ممکن بود

صبح وقتی داشتیم میرفتیم شرکت باهاش چشم تو چشم شدم هنوز هم داشت با شیطنت به من نگاه میکرد کلافه شده بودم از طرفی هم نمیخواستم چیزی ازش بپرسم چون میدونستم باز میخواد شروع کنه چرت و پرت گفتن و همینم باعث میشد بیشتر عصبی بشم !
با رسیدن به شرکت پیاده شدیم که منشی رو به اردلان گفت :
_ تینا خانوم تو اتاق منتظر شما هستند
اردلان با شک پرسید :
_ دختر دایی من ؟.
سرش رو تکون داد :
_ بله دختر دایی شما داخل اتاق منتظرتون هست .
اردلان بهم اشاره کرد همراه هم داخل شدیم تینا با دیدن من متعجب شد اما خودش رو نباخت و سلام کرد اردلان جوابش رو داد اما من نه ، تینا نگاهش رو به اردلان دوخت و گفت :
_ من میخوام تنها باهات صحبت کنم اگه میشه این دختره از اتاق بره بیرون
اردلان با اخم بهش خیره شد
_ این دختره که میگی اسم داره و خواهرت هست ، بعدش طهورا جایی نمیره هر حرفی داری بگو
تینا با شنیدن این حرف بلند شد
_ نمیشه
_ پس میتونی بری میل خودت هست
بعد خودش رفت پشت میزش نشست به منم اشاره کرد بشینم رفتم روبروی تینا نشستم که چند دقیقه ساکت نشسته بود بعدش اردلان رو بهش گفت :
_ اگه حرفی نداری میتونی بری چون ما کار داریم باید به کارمون برسیم .
با شنیدن این حرف اردلان دستش از شدت عصبانیت مشت شد خش دار گفت :
_ من باهات کار مهمی داریم پس همینجا باش لطفا !
با شنیدن این حرف نفس عمیقی کشید
_ زود باش پس حرفت و بزن چون واقعا کار دارم نمیتونم اینجا بشینم ‌.
تینا نیم نگاهی به من انداخت و گفت :
_ قول بده بین خودمون میمونه
اردلان سرش رو تکون داد :
_ همینجا میمونه
_ آزاده حامله نیست همش یه مشت نقشه هست تا تو باهاش ازدواج کنی و به خواسته اش برسه که رسید .
چشمهای جفتمون گرد شد نه بخاطر این حرفش بلکه بخاطر اینکه داشت شریک خودش رو لو میداد
خدا میدونست چه نقشه هایی داشتند
_ چی ؟

_ درست شنیدی آزاده حامله نیست فقط داره نقش بازی میکنه پس بهتره به خودت بیای و به دور اطرافت توجه کنی ببینی چخبره
اردلان با چشمهای ریز شده بهش خیره شد :
_ تو تموم مدت خبر داشتی و تو بازی کثیفش شریک شده بودی ؟
تینا خونسرد بهش خیره شد :
_ من از چیزی خبر نداشتم تازه فهمیدم ، میخواستم بهت خبر بدم تا بیشتر از این گرفتار بازی های کثیفش نشی
بعدش بلند شد گذاشت رفت با رفتنش اردلان نگاهش رو به من دوخت و گفت :
_ نظرت چیه نمیدونی چرا این شکلی شده ؟
_ نه
_ یه نقشه ای این وسط هست که خیلی زود اومد بهم گفت آزاده حامله نیست منم طبق نقشه اش باید پیش برم چون اگه سکوت کنم شک میکنه
سری براش تکون دادم که اردلان بلند شد منم همزمان باهاش بلند شدم :
_ کجا داری میری ؟
_ پیش آزاده باید باهاش حرف بزنم باید یخورده بین تینا و آزاده بهم بخوره .
لبخندی بهش زدم :
_ منم همراهت میام
سرش رو تکون داد از شرکت خارج شدیم به سمت خونه آزاده راه افتادیم .

نوشته های مشابه

2 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن