رمان آرازرمان آنلاین

رمان آراز/پارت سیزده

گوشیم زنگ خورد با دیدن شماره امیر اتصال رو زدم که صداش پیچید :
_ سلام کجایید شما اومدم شرکت نبودید ؟
_ همین چند دقیقه پیش از شرکت زدیم بیرون ، داریم میریم خونه آزاده
متعجب پرسید :
_ اونجا چرا ؟
نیم نگاهی به اردلان انداختم و جوابش رو دادم :
_ تینا اومد شرکت میگفت آزاده حامله نیست همش نقشه بوده باهاش ازدواج کنی
امیر با بهت گفت :
_ جدی میگی ؟
_ آره
_ اما اون چرا باید شریک جرم خودش رو لو بده بنظرتون این مشکوک نیست !.
_ هست خیلی زیاد و ما باید بفهمیم این وسط چخبری هست .
_ درسته راست میگی پس مواظب باشید و طبق نقششون پیش برید اما این وسط ما هم باید بفهمیم چیشده
_ حله
_ مراقب باشید شب خونه مامان میبینمتون خداحافظ
_ خداحافظ
گوشی رو قطع کردم و به صندلی تکیه دادم بلاخره داشتیم میرسیدیم و قرار بود اردلان سر آزاده هوار بشه !

میدونستم باید طبق نقشه پیش بریم اما احساس بدی داشتم کاش میشد همه ی اینارو تموم کرد ، آزاده یه روزی بهترین دوست من بود اصلا فکرش رو هم نمیکردم یه روزی برسه که همچین آدم منفور و پستی بشه ، با ایستادن ماشین از افکارم خارج و پیاده شدم اردلان رفت سمت زنگ در رو زد زیاد طول نکشید که صدای پر از عشوه آزاده پیچید :
_ عشقم …
هنوز حرفش کامل نشده بود که اردلان با داد پرید وسط حرفش و گفت :
_ زود باش در رو باز کن دیگه داری زیادی حرف میزنی
با شنیدن این حرفش زیاد طول نکشید که در باز شد داخل شدیم ، در خونه باز شده بود اردلان وسط سالن ایستاد و داد زد :
_ آزاده
آزاده اومد اما چه اومدنی با چشمهای گشاد شده داشتم بهش نگاه میکردم یه لباس فوق العاده باز پوشیده بود که اگه نمیپوشید سنگین تر بود ، چند تا نفس عمیق کشیدم بعدش که آرومتر شدم زل زدم تو چشمهاش و گفتم :
_ این چه وضعش هست چرا خودت و مثل دلقک درست کردی ؟
با شنیدن این حرف من عصبی به چشمهام زل زد :
_ به تو ربطی نداره ، داخل خونه من چه غلطی میکنی ؟
میخواستم دهن باز کنم یه جواب درشت بهش بدم که اردلان با خشم به سمتش رفت و فریاد کشید :
_ حالا کارت به جایی رسیده من و بازی میدی هرزه
با شنیدن این حرف اردلان رنگ از صورت آزاده پرید ترسیده بهش خیره شد و گفت :
_ تو چی داری میگی ؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشید و گفت :
_ دارم بهت میگم حامله نیستی تموم مدت نقش بازی کردی من اصلا باهات رابطه نداشتم همش فیلم بوده تا عقدت کنم
رنگ از صورت آزاده پریده بود وحشت زده بهش خیره شده بود مشخص بود نمیدونسته تینا لوش داده
با من من گفت :
_ این چرت و پرت ها چیه من واقعا حامله هستم
اردلان پوزخندی بهش زد :
_ جدی حامله هستی ؟
_ آره
اردلان خونسرد به سمتش رفت و گفت :
_ باشه پس میریم آزمایش میدیم جایی که من میگم پیش یکی از دوستام مشخص میشه اون وقت که تو حامله هستی یا نه اگه باشی هم تست پدری میگیریم .
آزاده شکه ایستاده بود داشت به حرفاش گوش میداد اما بعد چند لحظه به خودش اومد و پرسید :
_ کی بهت گفته این مزخرفات ؟
اردلان پوزخندی زد :
_ کسی که خیلی خوب از نقشه هات خبر داره تینا !

آزاده شکه به اردلان خیره شده بود با صدایی که حالا به وضوح داشت میلرزید گفت :
_ داری دروغ میگی آزاده هیچوقت همچین کاری انجام نمیده اون نمیاد بگه من حامله نیستم و تموم مدت نقش بازی کردم ته یه نقشه ی کثیف تو ذهنت هست که همچین مزخرفاتی داری میگی میخوای باور کنم حرفات و ؟
اردلان با خشم به سمتش یورش برد و قبل اینکه بفهمه سیلی محکمی خوابوند تو گوشش و داد زد :
_ فکر کردی من مثل خودت هستم عوضی وقتی حامله نیستی گوه میخوری دروغ میگی تا من باهات ازدواج کنم زندگیت و جهنم میکنم اجازه نمیدم یه آب خوش از گلوت پایین بره فکر کردی اینجا هر کی هر کیه هر غلطی دوست داشتی انجام بدی آره ؟
آزاده با گریه گفت :
_ داری اشتباه میکنی
اردلان بازوش رو گرفت و با عصبانیت زل زد تو چشمهاش و گفت :
_ باشه من اشتباه میکنم میریم آزمایش ببینیم نتیجه چی میشه هان نظرت چیه ؟
آزاده دید که تقلا دیگه فایده نداره با صدایی که داشت میلرزید گفت :
_ من نمیخواستم این شکلی بشه مقصر من نیستم همش تقصیر بقیه هست تو رو خدا دست از سر من بردارید
اون و بیشتر به سمت خودش کشید
_ فکر کردی به همین راحتیه و من بهت اجازه میدم هان ؟
با شنیدن صدای عصبیش چشمهام با درد بسته شد چقدر بد بود آزاده خیلی پست شده بود که باعث این همه درد شده بود
_ تو مگه عاشق اردوان نبودی ؟
آزاده با گریه نالید :
_ عاشقش بودم
اردلان عصبی خندید :
_ مثل سگ داری دروغ میگی تو اصلا عاشقش نبودی یه خودخواه عوضی بودی فقط میخواستی به هر چی میخوای برسی و زندگی بقیه رو نابود کنی برا منم نقشه کشیدی به خانواده ات میگم چه غلطی کردی
آزاده رنگ از صورتش پرید با ترس گفت :
_ میخوای چیکار کنی ؟
_ کاری که خیلی وقت پیش باید انجام میدادم اما همش کوتاهی کردم اما هنوز دیر نشده و وقت هست برای جبران پس میتونم درستش کنم .
با شنیدن این حرفش چند تا نفس عمیق کشید و گفت :
_ داری اشتباه میکنی !
_ باشه ما هممون اشتباه میکنیم فقط تو داری راست میگی .

اردلان به خانواده آزاده همه چیز رو گرفت بعدش با هم برگشتیم شرکت چون امیر منتظر ما بود ، اردلان خیلی عصبی بود چون نمیدونست هدف تینا چی بود از اینکه آزاده رو لو داد وقتی واسه ی امیر تعریف کردیم اون هم متعجب شده بود و باورش نمیشد اما واقعیت همین بود تینا خیلی راحت آزاده رو لو داده بود
_ واقعا همچین کاری انجام داده ؟
با شنیدن این حرفش سرم رو تکون دادم :
_ آره
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ باورم نمیشه
اردلان با عصبانیت تقریبا داد کشید :
_ باید همینجا حسابش رو میرسیدم زنیکه ی هرزه میدونستم یه نقشه ی کثیفی داره اما نمیدونم چرا سکوت کردم و باعث شدم پیش خودش فکر کنه ما احمق هستیم
_ چون واقعا احمق هستیم !.
جفتمون به سمت امیر برگشتیم که با دیدن نگاه ما دوتا پوزخندی زد و گفت :
_ چیه اون شکلی نگاه میکنید
_ چرا این حرف و میزنی چیشده ؟
امیر بلند شد
_ ببینید تینا با نقشه داره پیش میره ، آزاده واسش یه مهره سوخته شده چرا چون دیگه به دردش نمیخورد اردلان دوستش نداشت که بتونه ازش سواستفاده کنه و نقشه هاش رو پیش ببره پس سعی کرد از سرراهش برش داره .
اردلان با پشت دستش کوبید رو پیشونیش و گفت :
_ پس حسابی خراب کردم !.
_ نه اتفاقا اینجوری فهمیدیم آزاده هیچ کاره نیست فقط یه احمق بوده که بازی داده شده ، تینا باید بفهمیم بهش نزدیک بشیم اما چه شکلی ؟
_ من میتونم پیشنهاد بدم اماشاید زشت باشه
امیر با چشمهای ریز شده بهم خیره شد :
_ بگو
_ نقطه ضعف تینا پسر هست !
_ یعنی چی ؟
_ عاشق پسری هست که باب میلش باشه و یه جورایی موفق باشه درست مثل امیر
اردلان با بهت گفت :
_ اون شوهر داره
_ درسته شوهر داره اما خیلی وقته طلاق گرفتند بدون اینکه خانواده ها خبر دار بشند و بهش گیر بدن منم تازه فهمیدم واسه هیچ ک پوچ افتادم زندان و انگ بدنامی زده شد بهم اونم بخاطر حماقت خودم بود .
_ خوب من باید چیکار کنم ؟
_ کاری کن عاشقت بشه !

تقریبا داد زد :
_ چی ؟
خونسرد بهش خیره شدم و گفتم :
_ باید کاری کنی عاشقت بشه بهت وابسته بشه اون وقت خودش همه چیز رو لو میده ، تنها نقطه ضعف تینا همینه که زود وا میده وگرنه هیچ رقمه نمیتونی بفهمی چیشده خوب این که کار سختی نیست میتونی بهش کم کم نزدیک بشی مثلا اتفاقی پس چرا واست سخت میاد ؟
امیر اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ نمیشه !
_ چرا ؟
_ چون من نمیتونم با احساسات کسی بازی کنم همین .
نیشخندی تحویلش دادم :
_ تو نمیتونی با احساسات کسی بازی کنی اما اون خیلی راحت میتونه با احساسات تو بازی کنه بنظرت این خنده دار نیست ؟
با شنیدن این حرف من چند تا نفس عمیق کشید و گفت :
_ میشه تمومش کنی !
_ نه چون باید کاری کنی عاشقت بشه ، همین تینا که میگی با احساساتش بازی نمیکنم خودش یک شیطانی هست که دومی نداره حتی قاتل داداشت هست !
اردلان بلند شد
_ حق با طهورا هست این تنها راه امیر بهش فکر کن

امیر بلند شد و گفت :
_ بهش فکر میکنم خبر میدم من نمیتونم همین الان تصمیم بگیرم اوکیه ؟
با شنیدن این حرفش سرم رو تکون دادم :
_ باشه
بعد رفتن امیر اردلان خودش رو کنارم انداخت و گفت :
_ بنظرت قبول میکنه ؟
_ آره
ابرویی بالا انداخت
_ چرا انقدر مطمئن هستی ؟
_ میدونم قبول میکنه هیچ دلیلی واسه قبول نکردنش نداره پس مجبور هست شرایط رو بپذیزه
با شنیدن این حرف من دستی واسم زد
_ آفرین تو هم خیلی خوب مخت کار میکنه
با شنیدن این حرفش چشم غره ای به سمتش رفتم و گفتم :
_ نه مثل تو
_ طهورا
_ جان
_ کارای طلاق رو به وکیل پیام دادم آماده کنه میخوام از آزاده جدا بشم حالا که همه چیز مشخص شده نمیشه نگهش داشت من دوست نداشتم ذاتا ببینمش چه برسه به زندگی کردن باهاش یه آدم مثل ….
ساکت شد دستی داخل موهاش کشید ، دوباره عصبی شده بود میدونستم هر وقت اسم آزاده رو میاره عصبی میشه .

_ درسته باید کار های طلاق رو آماده کنی ، حالا که این موضوع علنی شده پس نباید جای هیچ شکی گذاشت بعدش آزاده فقط یه مهره سوخته هست و به هیچ دردی نمیخوره پس نمیتونیم باهاش کلنجار بریم .
اردلان کلافه گفت :
_ نمیدونم چرا اردوان رو کشتند آخه مگه چیکارشون کرده بود ؟ چه دشمنی باهاش داشتند
_ خدا میدونه
_ فقط منتظر هستم همه چیز مشخص بشه ببین بعدش چه بلایی سرشون میارم که هیچوقت فراموش نکنند ، تینا رو حکم قصاص فقط میگیریم بخاطر قتلش کثافط !.
به سمتش رفتم بغلش کردم دستم رو پشتش کشیدم و گفتم :
_ آروم باش اردلان مطمئن باش همه چیز درست میشه .
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید
_ آره درست میشه میدونم اما فقط باید زمان بگذره
ازش جدا شدم زل زدم تو چشمهاش
_ امشب بریم خونه عمه ؟
سرش رو تکون داد :
_ باشه میریم ، ذاتا همین الان کیفت و بردار بریم هوای اینجا داره حال من و به هم میزنه بیشتر از این نمیتونم اینجا باشم
_ باشه
کیفم رو برداشتم و همراهش رفتیم خونه عمه تقریبا یکساعت و نیم طول کشید تا رسیدیم ، پیاده شدم زنگ در رو زدم که عمه در رد واسمون باز کرد با دیدن ما این وقت روز متعجب گفت :
_ چیزی شده ؟
سرم رو تکون دادم که بیشتر نگران شد به سمت اردلان رفت با دیدن حال و روزش نگران پرسید :
_ چیشده پسرم چرا این شکلی شدی ؟
اردلان خسته گفت :
_ بریم داخل میگم بهتون
رفتیم داخل وقتی نشستیم چند دقیقه طول کشید بعدش اردلان همه ی اتفاق هایی که افتاده بود رو واسه عمه تعریف کرد وقتی حرفاش تموم شد عمه شکه گفت :
_ مگه تینا همه چیز و میدونسته ؟
اردلان پوزخندی بهش زد :
_ آره میدونسته بخاطر همین هست که این همه مدت سکوت کرده بود بعدش یهویی رو کرد
عمه تکیه داد و تو فکر فرو رفت بعد از گذشت چند دقیقه گفت :
_ پس با این وجود اونا من و بازی دادند
سلام نفسای من حالتون چطوره ؟

اردلان پوزخندی زد و گفت :
_ تنها شما نه هممون و بازی دادند بعدش کار اونا همینه بازی دادن بقیه اما من کاری میکنم باهاشون که هیچوقت فراموش نکنند بشینید و تماشا کنید
عمه نگران بهش خیره شد :
_ اردلان دیوونه نشو قرار شد همه با هم بفهمیم ، یه وقت کاری انجام ندی باعث بشه اتفاقی واست بیفته
اردلان سرش رو تکون داد :
_ خیالت راحت مامان
_ راستی بنظرت پیشنهاد من و قبول میکنه ؟
اردلان با شنیدن این حرف من خندید
_ آره
_ شک دارم قبول کنه ندیدی چقدر عصبی شده بود .
_ هر چقدر عصبی بشه باز هم میاد قبول میکنه اون قبل ما دنبال قاتل بوده پس به همین راحتی بیخیال نمیشه و میاد فردا جواب مثبت میده به اون پیشنهاد
صدای عمه بلند شد :
_ چه پیشنهادی !؟
اردلان جوابش رو داد ؛
_ اینکه یه کاری کنه تینا عاشقش بشه !.
عمه چشمهاش گرد شد بهت زده داد زد :
_ چی ؟
_ مامان آروم باش فقط یه مدت قراره به تینا نزدیک بشه تا اون عاشقش بشه بعدش بفهمه قضیه ی قتل اردوان چی بوده فقط همین
عمه اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ ببینم شما دوتا دیوونه شدید ؟
_ نه
_ پس عقلتون رو کامل از دست دادید که اومدید روبروی من نشستید و دارید همچین چیزی میگید باشه تینا دشمن ما اما اون یه زن متاهل هست نمیشه همچین چیزی گناه کبیره هست !.
اینبار من گفتم :
_ متاهل نیست
عمه با صورت اخم آلودش بهم خیره شد :
_ یعنی چی متاهل نیست دیوونه شدی ؟
_ نه

_ پس چی داری میگی ؟ خواهرت ازدواج کرد مگه تو نمیدونی ؟
_ میدونم ازدواج کرده بود بعد اینکه من زندان افتادم اما این و هم میدونم که زیاد طول نکشیده و طلاق گرفته هیچکس هم نمیدونه چون دوست داشت همیشه مجردی زندگیش رو بگذرونه
عمه چشمهاش گرد شد :
_ همچین چیزی اصلا امکان نداره پس چرا خانواده ات تا حالا متوجه این موضوع نشدند
_ اتفاقا همچین چیزی امکان داره و هست ، بعدش میمونه خانواده من چرا خبردار نشدند چون تینا خیلی باهوش این مسئله رو هم یه جوری نشون داده شک ندارم بعدش عمه من مطمئن هستم طلاق گرفته .
_ اصلا بگو ببینم خود تو از کجا فهمیدی ؟
به چشمهاش خیره شدم و گفتم :
_ یه مدت پیش تو مهمونی شنیدم طلاق گرفته از بهترین دوستش چون مست بود خیلی راحت میگفت حرفاش و
عمه با حرص گفت :
_ این دختر واقعا یه شیطان هست چجوری تونسته این همه مدت همچین کار هایی انجام بده .
با شنیدن این حرفش پوزخندی روی لبهام شکل گرفت و گفتم :
_ اون خیلی راحت میتونه همچین غلطایی بکنه بدون هیچ ترسی ، پس این بهترین راه هست که امیر بهش نزدیک بشه و کاری کنه عاشقش بشه !.
_ وقتی تینا انقدر زرنگ طلاق گرفته و سال ها هیچکس نفهمیده ، پسر من و کشت انداخت گردن تو چجوری انقدر احمق هست عاشق امیر میشه ؟
_ چون نقطه ضعف تینا پسر هست ، بعدش اون اگه عاشق بشه چشمهاش کور میشه و عقلش همینطور بعدش شک ندارم امیر خیلی خوب میتونه اینکارو انجام بده .
عمه با بهت سرش رو تکون داد :
_ من هنوز تو شک حرفایی که شنیدم هستم ، نمیدونم هر کاری خودتون میدونید خوبه بکنید اما تینا خیلی خطرناک اگه متوجه بشه ؟
_ تا تینا بخواد متوجه بشه کار ما باهاش تموم شده پس به این چیزا فکر کنید .
اردلان رفت کنارش مادرش نشست دستش رو دور شونه اش حلقه کرد و گفت ؛
_ مامان آروم باش نیاز به ترس نیست به ما اعتماد کن !.

امیر اومده بود خونه ی ما تا درمورد تصمیمش بهمون بگه میدونستم موافقت میکنه ، جفتمون کنار هم نشسته بودیم امیر هم روبروی ما نشسته بود کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_ باشه من به تینا نزدیک میشم تا عاشقم بشه اما بعدش فکر کردید تینا چجوری میاد واقعیت رو بهم میگه ؟ اون برای اینکه من و از دست نده هر کاری میکنه پس …
حرفش رو قطع کردم :
_ میدونی چیه وقتی عاشقت شد یه شب کاری کن مست بشه همه چیز رو میگه
چشمهاش گرد شد
_ بیینم طهورا تو زده به سرت میفهمی چی داری میگی ؟
_ من میفهمم دارم چیکار میکنم از این به بعدش با تو هست که چیکار میکنی .
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید و گفت :
_ باشه قبول
لبخندی روی لبهام نشست که ادامه داد :
_ اما میدونم این نقشه اصلا جواب نمیده !.
اردلان به امیر خیره شد و گفت :
_ فقط مواظب باش خودت عاشقش نشی !.
امیر اخماش رو تو هم کشید
_ من چرا باید عاشقش بشم مگه دیوونه شدم ؟
اردلان خونسرد بهش خیره شد :
_ نه دیوونه نیستی اما عشق دست خود آدم نیست یهو میاد
امیر با غضب بهش خیره شد :
_ من هیچوقت به قلبم اجازه نمیدم عاشق یه قاتل بشه اون هم یه زن مثل تینا که اصلا ملاک من نیست و مهم تر از همه من عاشق نگار هستم و …
ساکت شد من و اردلان با چشمهای ریز شده بهش خیره شدیم که دستی لای موهاش کشید و هول شده گفت :
_ منظورم اینه که …
وسط حرفش پریدم :
_ تو منظورت رو خیلی خوب گفتی !
اردلان با خنده گفت :
_ مبارک باشه داداش کی عاشق شدی ما نفهمیدیم ؟
امیر با حرص اسمش رو صدا زد :
_ اردلان
اردلان دستاش رو به نشونه تسلیم بالا برد و گفت :
_ باشه حالا عصبی نباش فقط یه سئوال پرسیدم

با شیطنت پرسیدم :
_ نگار کیه امیر ؟
به سمتم برگشت نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد و گفت :
_ نگار دختریه که عاشقش هستم قرار شده بعد تموم شدن این ماجرا برم خواستگاریش اما حالا باید بشینم نقش بازی کنم تا تینا عاشقم بشه ، باید به نگار بگم چیه قضیه وگرنه فکر میکنه بهش خیانت میکنم و …
اردلان وسط حرفش پرید :
_ فعلا نباید بهش چیزی بگی امیر
امیر به سمتش برگشت و گفت :
_ چرا نباید چیزی بهش بگم مگه چیشده ؟
با شنیدن این حرفش نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد و گفت :
_ چون ممکنه به گوش تینا برسه یا واکنش خوبی نشون نده .
_ اما …
_ حق با اردلان امیر این موضوع خیلی حساس اصلا شوخی بردار نیست نباید هیچکس خبردار بشه بعدش اگه نگار چیزی فهمید خودم بهش توضیح میدم که البته فکر نمیکنم تا پایان این قضیه چیزی بفهمه چون خودی نیست از کجا میخواد بفهمه ؟
_ اتفاقا خودی هست !
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد با بهت گفتم :
_ دختر عمه ؟
سرش رو تکون داد
_ آره
اردلان بلند شد دستاش رو تو جیبش فرو کرد و گفت :
_ با این وجود این نقشه کنسل میشه
_ نه نمیشه
جفتشون به من خیره شدند و همزمان گفتند :
_ چرا !؟
_ چون من با نگار حرف میزنم و بهش میگم بعدش نگار دختر عاقلی هست میشناسمش اون هیچوقت آدمی نیست که بره جایی چیزی بگه
امیر دو دل بهم خیره شده بود
_ باهاش تماس بگیر بیاد اینجا
_ میخوای باهاش حرف بزنی ؟
سرم رو تکون دادم :
_ اره
_ مطمئنی طهورا ؟
به سمت اردلان برگشتم و گفتم :
_ چاره ی دیگه ای نداریم اردلان باید امتحان کنیم اینم یه ریسک هست .

من و نگار نشسته بودیم داخل اتاق و امیر همراه اردلان بیرون بودند ، خیلی سخت بود بعد این همه مدت دیدن یه آشنا و توضیح دادن بهش درمورد همچین چیزی اما باید میگفتم
_ میدونی که من قاتل اردوان نیستم درسته ؟
سرش رو تکون داد :
_ آره
_ میدونی بخاطر کی افتادم زندان ؟
_ نه
_ تینا
چشمهاش گرد شد ، چند دقیقه شکه به من خیره شده بود بعدش با خنده گفت :
_ داری شوخی میکنی ؟
_ نه کاملا جدی هستم !
دستش رو روی دهنش گذاشت و گفت :
_ باورم نمیشه همچین چیزی اما چطور امکان داره اون که هیچ …
وسط حرفش پریدم :
_ به زودی مشخص میشه اما یه چیزی هست این وسط که مربوط به تو میشه
_ چی ؟
_ امیر
با شنیدن این حرف من جدی شد :
_ امیر چیشده ؟
_ امیر چیزی نشده اما …
وسط حرفم پرید و گفت :
_ اما چی ؟
_ ما خیلی وقت دنبال این هستیم بفهمیم اردوان چرا کشته شده اما همش به بن بست میخوریم بازیمون میدن واسه همین اینبار یه نقشه بهتر داریم اونم اینه که امیر کاری کنه تینا عاشقش بشه و همه چیز رو از زبونش بفهمه همین !.
چشمهاش گرد شد
_ تینا که یه زن متاهل هست .
_ نیست خیلی وقته طلاق گرفته بدون اینکه هیچکس خبردار بشه
با تاسف سرش رو تکون داد چند دقیقه ساکت شد بعدش خیره به چشمهای من شد :
_ از من چی میخوای ؟
_ امیر عاشق توئه
_ خوب
_ برای همین میگه دوست ندارم قلب نگار شکسته بشه یا فکر کنه دارم بهش خیانت میکنم منم گفتم خودم باهات صحبت میکنم ببینم رضایت میدی ‌
_ امیر بعد مرگ اردوان داغون شد به سختی خودش رو درست کرد همش افتاد دنبال پیدا کردن قاتل اصلی اما پیداش نکرد ، میدونم تا آخر عمرش هم باشه پیگیر میشه و این برای من خیلی ارزش داشت که رضایت من واسش مهمه و من رو تا این حد دوست داره من بهش اعتماد کامل دارم پس هر کاری خودش میدونه به صلاح هست انجام بده

_ یعنی از دستش ناراحت نمیشی ؟
_ نه
با شادی بهش خیره شدم و گفتم :
_ واقعا ممنون هستم نگار تو باعث میشی خیلی از اتفاق هایی که افتاده و پنهان هست رو بشه نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم یه جورایی من …
بین حرفم پرید :
_ نیاز به تشکر نیست طهورا منم دوست دارم قاتل اردوان که کشته شد پیدا بشه ، تا وقتی قاتل پیدا نشه ما هیچ آرامشی نداریم ، هیچکدوممون نمیتونیم یه زندگی خوب داشته باشیم .
_ نمیدونستم تا این حد امیر رو دوست داری و بهش اعتماد داری
با شنیدن این حرف من لبخندی زد :
_ من همیشه بهش اعتماد داشتم و دوستش داشتم بعدش واسم خیلی ارزش داشت که بهم گفتید اینکه من رو با خبر کردید چون بهم اعتماد داشتید
ناخوداگاه لبخندی بهش زدم :
_ اعتمادی که امیر بهت داشت باعث شد من و اردلان هم اعتماد کنیم و دوستت داشته باشیم .
در اتاق بی هوا باز شد امیر اومد داخل پشت سرش اردلان هم اومد در اتاق رو بست که متعجب بهشون خیره شدم و گفتم :
_ این چه وضعش هست ؟
اردلان شونه ای بالا انداخت و گفت :
_ مگه تقصیر منه ایشون در رو باز کردند و داخل شدند
به سمتش برگشتم با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم که دستی داخل موهاش کشید به سمت نگار اومد کنارش نشست و پرسید :
_ نگار از دستم ناراحت شدی ؟
نگار سرش رو تکون داد :
_ نه
امیر نفسش رو آسوده بیرون فرستاد
_ دوست نداشتم از دستم ناراحت بشی ، طهورا میگه این شکلی همه چیز مشخص میشه چیزی که باعث شده این همه مدت دنبالش باشیم
_ نگران نباش امیر من همیشه منتظرت هستم فقط مواظب خودت باش دوست ندارم هیچ اتفاق بدی واست بیفته میفهمی ؟
_ آره

_ فکرش رو نمیکردم نگار انقدر امیر رو قبول داشته باشه ، اما اونقدر عشقش عمیق بود که بهش اعتماد کرد
اردلان کنارم دراز کشید و گفت :
_ منم اگه یه روزی عاشق بشم همینقدر به عشقم اعتماد میکنم
با شنیدن این حرفش قلبم لرزید ، یه احساس خیلی بد بهم دست داد اینکه اردلان عاشق یکی دیگه بشه و من رو فراموش کنه این واسه ی من خیلی سخت بود همینطور باعث میشد یه احساس خیلی بدی بهم دست بده ، نفسم رو لرزون بیرون فرستادم که صداش بلند شد :
_ طهورا
با صدایی که سعی میکردم هیچ لرزشی نداشته باشه گفتم :
_ بله
_ حالت خوبه ؟
_ من کاملا خوب هستم
شیطون خندید
_ پس چرا من همش احساس میکنم یکی اینجا حسودیش شده و الان داره بوی حسادت میاد
کفری از شنیدن این حرفش بلند شدم بهش خیره شدم :
_ من اصلا حسودیم نشده و واسم مهم نیست تو عاشق کی میشی ، شاید منم یه روزی عاشق یکی شدم و …
دستم رو گرفت پرتم کرد و خودش خیمه زد روی من حالا جاهامون عوض شده بود ، به چشمهام خیره شد و خش دار گفت :
_ تو هیچوقت حق نداری عاشق کسی به جز من بشی تو همیشه مال من میمونی
_ خیلی خودخواه هستی
ابرویی بالا انداخت
_ همینه که هست
عصبی بهش زل زدم :
_ پس تو هم حق نداری عاشق کسی جز من بشی میفهمی ؟ تو هم فقط مال من هستی ، دختری که بخواد بهت نزدیک بشه رو تیکه تیکه اش میکنم اصلا میدونی چیه …
با قرار گرفتن لبهاش روی لبهام ساکت شدم خیلی نرم داشت لبهام رو میبوسید ، چشمهام بسته شد و بی اختیار دستم رفت پشت گردنش همراهیش کردم ، دستش رفت زیر لباسم و این شروع یه رابطه بود ….
با احساس سنگینی چشمهام رو باز کردم ، اردلان دستش رو دور کمرم انداخته بود و خوابیده بود

وقتی چشمهاش رو باز کرد نگاهم به چشمهاش افتاد چند تا نفس عمیق کشیدم خیلی گرم داشت بهم نگاه میکرد و همین باعث شده بود من معذب بشم ، نگاهم رو ازش دزدیدم سرجام نشستم خواستم بلند بشم که با دیدن بدن لخت خودم خجالت زده خودم رو دور پتو پیچیدم که صداش کنار گوشم بلند شد :
_ چرا خجالت میکشی من همه جات رو دیدم هر کاری هم که بود با هم انجام دادیم پس نیاز نیست از شوهرت خجالت بکشی
با حرص مشتی به بازوش زدم و گفتم :
_ اردلان
خمار گفت :
_ جان
_ اذیت نکن !.
_ چشم خانومم
بعدش بلند شد رفت سمت حموم اما دوباره برگشت که جیغی کشیدم و دستم رو روی چشمهام گذاشتم
_ چرا چشمهات و بستی ؟
_ چون لخت هستی زود باش برو تو حموم چرا این شکلی اومدی بیرون
صدای خنده اش اومد
_ نمیدونستم اینقدر میترسی بابا تو که دیشب خیلی خوب داشتی دید میزدی چت شده
با خجالت داد زدم :
_ اردلان
دستاش رو به نشونه ی تسلیم بالا برد و گفت :
_ باشه باشه من چیزی نمیگم ، فقط تو نمیای حموم ؟
با حرص داد زدم :
_ نه
خودش داخل شد که نفسم رو عصبی بیرون فرستادم فقط باعث میشد من بیشتر عصبی بشم ، بعد رفتن اردلان داخل حموم بلند شدم لباسام رو برداشتم و به سمت حموم داخل راهرو رفتم ، من از اردلان خجالت میکشیدم هنوز انقدر باهاش راحت نبودم ، با تاسف سری واسه ی خودم تکون دادم و مشغول حمام کردن شدم زیاد طول نکشید که تموم شد لبخندی روی لبهام نشسته بود .
* * * *
_ طهورا
نگاهم رو به عمه دوختم و گفتم :
_ جان
_ اردلان و دوست داری ؟
چشمهام گرد شد
_ چرا همچین سئوالی میپرسی عمه ؟
_ واسم مهمه پس جواب بده
خجالت زده بهش خیره شدم الان باید بهش چی میگفتم اینکه عاشقش هستم اما از احساس اون چیزی نمیدونم من نمیتونستم چیزی بگم انگار زبونم قفل شده بود

نوشته های مشابه

1 دیدگاه

  1. واقعا خیلی مسخره این این یعنی چی که شما 2 هفته هست هیچی نزاشتین اون از چند ماه غیب شدنتونننن اینم از این که دوهفته هست هیچی نذاشتین اگه میخواین رمان بنویسیم درست بنویسین یا اینکه بگین دیگه نمینویسیم ما رو هم راحت کنین .
    اهاا این رو بگمم من این رو نوشتم بعد 3 هفته میزارین بعد میگین گذاشتیم که پارت جدید رو خیلی مسخره این واقعااااال😤😤😾😾

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن