رمان آرازرمان آنلاین

رمان آراز/پارت چهارده

عمه لبخندی روی لبهاش نشست و گفت :
_ پس دوستش داری
_ عمه لطفا !
_ چرا خجالت میکشی طهورا اردلان شوهرت هست ، مگه نمیشه یکی شوهرش رو دوست داشته باشه ؟
غمگین بهش خیره شدم و گفتم :
_ یه ازدواج واقعی آره اما اردلان قبلا بخاطر انتقام باهام ازدواج کرد ، من الان نمیدونم اون چه احساسی نسبت بهم داره شاید دوستم نداشته باشه
اخماش رو تو هم کشید
_ خیلی غلط میکنه دوستت نداشته باشه مگه دست خودش هست ؟
چشمهام گرد شد
_ عمه
_ چیه ؟
_ لطفا درموردش حرف نزنیم من واسم سخته !
چشم غره ای به سمت من رفت و گفت :
_ باشه درموردش صحبت نمیکنیم اما یادت باشه اردلان هم دوستت داره و خیلی زود اعتراف میکنه .
قبل از اینکه من چیزی بپرسم ازش بلند شد رفت سمت آشپرخونه هنوز مات و مبهوت به جای خالیش داشتم نگاه میکردم ، شکه شده بودم چرا داشت همچین چیز هایی از من میپرسید
_ طهورا
با شنیدن صدای اردلان از افکارم خارج شدم ، گیج بهش خیره شدم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه ؟
_ آره
کنارم نشست و گفت :
_ اما حسابی غرق شده بودی ، داشتی به چی فکر میکردی ؟
دوست داشتم بهش بگم داشتم درمورد حرفای عمه فکر میکردم اینکه چه چیزی گفته اما نمیشد چون من واقعا نمیدونستم اردلان احساسی نسبت بهم داره
_ چیزی نبود بخاطر نقشه ای که کشیدیم یخورده فکرم درگیر هست میترسم درست پیش نره .
_ مطمئن باش درست پیش میره امیر کارش رو بلده بعدش ما خیلی سختی کشیدیم ، شک نکن اینبار میشه
لبخندی بهش زدم :
_ امیدوار هستم بشه !
_ اردلان
با شنیدن صدای عمه جفتمون به سمتش برگشتیم که گفت :
_ آزاده اومده میخواد تو رو ببینه
اردلان با خشم غرید :
_ در رو واسش باز نکن مامان دوست ندارم چشمم بهش بیفته

_ دیگه دیر شده پسرم چون خدمتکار خونه در رو واسش باز کرده
زیاد طول نکشید که آزاده اومد اردلان خواست با عصبانیت بلند بشه که دستش رو گرفتم و گفتم :
_ هیس آروم باش
با چشمهای قرمز شده اش خیره شد تو چشمهام و گفت :
_ خودت که دیدی چقدر باهام بازی کرد حالا باید ساکت بشینم یه گوشه نگاهش کنم ؟
_ وایستا اول به حرفاش گوش بده ، بعدش گورش رو گم میکنه نیاز نیست تو عصبانی باشی فهمیدی !؟
سرش رو تکون داد
_ باشه
چند نفس عمیق و منظم کشید وقتی حالش بهتر شد نگاهش رو به آزاده دوخت و گفت :
_ خوب میشنوم واسه چی اومدی !؟
آزاده چشمهاش رو تو حدقه چرخوند و گفت :
_ اومدم دیدن شوهری که قصد طلاق زنش رو داره
اردلان نتونست خودش رو کنترل کنه با خشم بلند شد روبروش ایستاد و داد زد :
_ واسه چی اومدی هان ؟ دوست داری من قاتل بشم ؟
آزاده با گریه گفت :
_ اردلان من دوستت دارم
اردلان پوزخند عصبی زد
_ فکر کردی واسه من مهمه دوست داشتن تو من از همون اول دوستت نداشتم چون فکر میکردم حامله هستی باهات ازدواج کردم اما مشخص شد نه حامله هستی نه من باهات رابطه داشتم ، بعدش انقدر چندش هستی که مطمئنم حالت عادی هم نداشته باشم بهت دست نمیزنم
_ خیلی پستی اردلان
اردلان بازوش رو داخل دستش گرفت و محکم فشار داد ، از لای دندونای چفت شده اش گفت :
_ من پست هستم یا توی هرزه هان ؟
به سمتش رفتم
_ اردلان بازوش رو ول کن ذاتا قرار هست طلاقش بدی پس باهاش دهن به دهن نشو اعصابت خورد میشه
آزاده نیشخندی زد
_ فکر کردی من و طلاق بده عاشق یه قاتل مثل تو میشه
_ درست حرف بزن
_ تو یه احمق …
با خوردن سیلی محکمی از اردلان تعادلش رو از دست داد و پخش زمین شد ، گوشه لبش پاره شده بود و داشت خون میومد واسه آزاده اصلا دلم نمیسوخت چون یه آدمی شده بود که بشدت باعث میشد کفر آدم دربیاد

اردلان دستش رو به نشونه ی تهدید جلوی آزاده گرفت و گفت :

_ بهتره همین الان گورت رو گم کنی آزاده ، اگه زنده ات گذاشتم فقط واسه اینه دوست ندارم قاتل بشم وگرنه شک نکن میکشتمت فکر کردی به همین راحتی هست هان ؟ که بیای با هزار تا نقشه زن من بشی بعدش من عاشقت بشم ؟ من هیچوقت عاشق زن هایی مثل تو نمیشم .

آزاده بلند شد اشکاش روی صورتش جاری بودند

_ عاشق قاتل داداشت میشی ؟

اردلان نیشخندی زد :

_ شاید !.

آزاده با نفرت نگاهش رو به من دوخت و گفت :

_ نمیزارم خوشبخت بشی طهورا هیچوقت امروز رو فراموش نکن .

بعدش گذاشت رفت با رفتنش چند تا نفس عمیق کشیدم که صدای اردلان بلند شد

_ طهورا

_ جان

_ بخاطر حرفش ناراحت نباش و نترس هیچ غلطی نمیتونه انجام بده چون به هدفی که داشته نرسیده دیوونه شده نشسته تهدید میکنه .

_ من از آزاده هیچ ترسی ندارم چون میدونم هیچ غلطی نمیتونه بکنه .

بعدش نشستم روی مبل اما ته قلبم احساس بدی داشتم و میدونستم آزاده ساکت نمیشینه و بی شک یه کاری انجام میده اما کاش هیچ کار بدی انجام بده کاش بی گناه باشه خیلی سخت هست همه اطرافیانمون تو قتل اردوان دست داشته باشند .

صدای عمه باعث شد از افکارم خارج بشم و نگاهم رو بهش بدوزم که گفت :

_ آزاده رفت اما همش داشت تهدید میکرد ، اردلان نباید انقدر تحقیرش میکردی

اردلان با عصبانیت داد زد :

_ بعد اون همه چرت و پرت که گفت توقع نداشتید قربون صدقه اش برم ؟

مامان سرش رو تکون داد :

_ درسته توقع نداشتم قربون صدقه اش برید اما کاش باهاش بهتر صحبت میکردی پسرم دوست نداشتم واست دردسر درست کنه

_ هیچ کاری نمیتونه انجام بده .

_ طهورا

_ جانم عمه ؟

_ تو چرا ساکت هستی ؟

سری تکون دادم :

_ نمیدونم یخورده با دیدن آزاده و حرفاش حس بدی بهم دست نداد

_ با دیدن آدمای بد هیچوقت حس خوبی به آدم دست نمیده اما خواهش میکنم تو و اردلان به خودتون بیاید با دیدن آزاده خیلی بیش از حد به هم ریختید .
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ حق با شماست عمه خیلی واکنش نشون دادیم در حالی که باید آروم و خونسرد باشیم !.
بعدش به سمت اردلان برگشتم و صداش زدم :
_ اردلان
نگاهش رو به من دوخت چشمهاش شده بود کاسه خون میدونستم سردرد بدی بهش دست داده واسه همین دستم رو روی شونش گذاشتم
_ برو استراحت کن سردردت خوب بشه
سرش رو تکون داد فقط بعدش بلند شد رفت سمت اتاق خودش تا استراحت کنه ، عمه به سمت من برگشت و گفت :
_ کاش هیچوقت بخاطر انتقام دست به همچین کاری نمیزدم طهورا پسرم رو دیوونه کردم .
_ عمه شما مقصر نیستید همه ی ما تو یکی از مرحله زندگیمون دست به همچین کار هایی میزنیم .
سرش رو تکون داد :
_ احساس پشیمونی میکنم .
_ خیلی دوست دارم زودتر همه چیز مشخص بشه ، نمیدونم با مرگ اردوان چی به دست آوردند ، اما مشخص هست که دشمنی داشتند .
_ درسته !
_ عمه
_ جان
غمگین خندیدم :
_ گاهی فکر میکنم من دختر واقعیشون نیستم !.
عمه چشمهاش گرد شد
_ چرا همچین فکری میکنی ؟
_ چون خانواده ام خیلی راحت بهم پشت کردند ، قلبم رو شکستند سعی داشنند اردلان من و طلاق بده پرتم کنه گوشه خیابون ، خواهرم واسم همچین نقشه های کثیفی کشیده باعث میشه همچین فکری بکنم .
عمه با تاسف سرش رو تکون داد :
_ تو دختر واقعیشون هستی ، مامان بابات نباید انقدر زود پشتت رو خالی میکردند هر چی بود تو دخترشون بودی اما اینکارو کردند که خودشون پشیمون میشن ، و اما میمونه قضیه ی تینا اون حتی به پسر من رحم نکرد و کشتش پس خیلی راحت تونست همچین کاری در حقت انجام بده .
قطره اشکی که روی گونم چکید رو پسش زدم و گفتم :
_ منم احمق بودم خیلی زیاد
عمه تلخندی زد :
_ هممون گاهی بخاطر کسی که دوستش داریم مرتکب همچین اشتباه هایی میشیم .

_ پس اردلان کجاست ؟

با شنیدن این سئوال امیر نگاهم به عمه افتاد که خودش واسه امیر توضیح داد ، وقتی حرفاش تموم شد امیر با عصبانیت گفت :

_ من اصلا نمیتونم درک کنم این دختره با چه رویی بلند شده اومده اینجا بعد اون همه نقشه که کشیده

عمه با ناراحتی بهش خیره شد :

_ همش تقصیر منه که باعث شدم این دختره پاش به خانواده ما باز بشه وگرنه هیچوقت همچین اتفاق هایی نمیفتاد
_ اصلا همچین چیزی نیست !

نگاهش به من افتاد که ادامه دادم :

_ آزاده از خیلی وقت پیش نقشه کشیده بیاد پیش اردلان واسه همین وقتی این موقعیت واسش پیش اومد اصلا از دستش نداد و بهش نزدیک شد پس نمیشه گفت تقصیر تو هست نیاز نیست بابت ماجرایی که داخلش اصلا ذره ای تقصیری نداری خودت رو مقصر بدونی .

_ ولی من بخاطر انتقام باهاش همکاری کردم پس منم مقصر هستم نیاز نیست از من دفاع کنی .

_ من از شما دفاع نمیکنم عمه ، ذاتا آزاده از قبل همچین نقشه ای داشته حالا چه شما بهش کمک میکردید چه نمیکردید نقشه ی خودش رو اجرا میکرد

_ حق با طهورا هست مامان .

عمه خواست چیزی بگه که صدای خش دار اردلان اومد :

_ کی اومدی ؟

امیر به سمتش برگشت و خونسرد جوابش رو داد :

_ همین چند دقیقه پیش میشه که برگشتم چیزی شده ؟!

_ نه

بعدش اومد کنارم نشست و دستش رو دورم حلقه کرد با مهربونی بهش خیره شدم و گفتم :

_ حالت خوبه ؟!

شقیقه اش رو فشار داد
_ نه زیاد

_ پاشو بریم دکتر

_ نیاز نیست بهتر میشه

امیر مخاطب قرارش داد :

_ بخاطر یه هرزه نباید به این حال و روز بیفتی دیر یا زود از دستش خلاص میشی .

اردلان چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد :

_ دوست ندارم درموردش صحبت کنم فقط باعث عصبانیت من میشه .

_ باشه

بعدش نگاهش رو به من دوخت و گفت :
_ خوب میشنوم چرا این شکلی شدی ؟!
با شنیدن این حرفش چند تا نفس عمیق کشیدم و جوابش رو دادم :
_ من چیزیم نیست اردلان تو حالت خوب نیست با دیدن آزاده به هم ریختی یه نگاه به خودت بنداز قراره همیشه با دیدنش این شکلی بشی ؟
_ به امیر هم گفتم دوست ندارم درموردش حرف بزنم طهورا پس تمومش کن باشه ؟
سرم رو تکون دادم :
_ باشه من تمومش میکنم خوبه ؟
سرش رو تکون داد :
_ آره
با تاسف سری واسش تکون دادم خوب بود حداقل میدونست آزاده باعث بد شدن حالش میشه باید با خودش کنار میومد نمیشد که تا آخر عمرش همش در عذاب باشه با دیدن آزاده باید طلاقش میداد و خودش رو خلاص میکرد فقط همین و بس دیگه هم چیزی نبود .
_ امیر
با شنیدن صدای اردلان به سمتش برگشت و گفت :
_ جان
_ چیشد رابطت با تینا ؟
امیر دستی داخل موهاش کشید
_ تا اینجا که خوب پیش رفته اما اون هم مثل من داره با نقشه بهم نزدیک میشه
با شنیدن این حرفش متعجب پرسیدم :
_ یعنی چی ؟
نگاهش رو به من دوخت و ادامه داد :
_ به طهورا شک کرده فکر کرده یه چیز هایی گفته واسه همین یه سئوال هایی از من میپرسه که تا اینجا خیلی خوب پیچوندمش
اردلان با خشم غرید :
_ عوضی
عمه با آرامش به سمت اردلان برگشت
_ آروم باش با داد و بیداد قرار نیست چیزی درست بشه .
امیر هم گفت :
_ حق با مامان اردلان تو بیش از حد داری واکنش نشون میدی .
اردلان دستی داخل موهاش کشید
_ دست خودم نیست همش عصبانی میشم درک کنید
_ باشه ما درکت میکنیم تو هم سعی کن آروم باشی باشه ؟
سرش رو تکون داد :
_ باشه سعی خودم رو میکنم .

بلاخره برگشتیم خونه نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ حالت خوبه ؟
با شنیدن این حرف من سرش رو به نشونه مثبت تکون داد و گفت :
_ آره
_ اردلان فردا میریم شرکت ؟
_ نه
متعجب بهش خیره شدم که خودش فهمید و جوابم رو داد :
_ قراره بریم پیش خانواده آزاده
چشمهام گرد شد
_ چرا ؟
دستی داخل موهاش کشید
_ بلاخره باید همه چیز تموم بشه و بفهمن دخترشون چه فاحشه ای هست ، من بهشون میگم دلیل طلاق چیه دوست ندارم خانواده اش بی خبر باشند .
_ میدونی آزاده قبل تو رفته و یه دروغ بهشون گفته درسته ؟
سرش رو تکون داد :
_ آره میدونم
_ پس رفتن تو بی فایده هست الکی داری خودت رو میندازی تو زحمت متوجه هستی ؟
با شنیدن این حرف من اومد سمتم شونم رو تو دستاش گرفت و گفت :
_ طهورا برای یکبار هم که شده بهم اعتماد کن
سریع گفتم :
_ من بهت اعتماد دارم فقط میترسم همین نگرانت هستم بهم حق بده ، من آزاده رو میشناسم الان خیلی قبل رفته یه مشت دروغ گفته که خانواده اش به خونت تشنه هستند
نیشخندی زد :
_ مهم نیست من میرم دیدنشون تو هم نیاز نیست بیای .
اخمام رو تو هم کشیدم
_ اگه قرار هست من نیام پس تو هم نمیتونی جایی بری شنیدی ؟
سرش رو تکون داد :
_ آره
_ صبح میریم ؟
_ نه ظهر میریم اما طهورا من باز هم میگم نیاز نیست تو بیای ، شاید خانواده اش حرفای بدی بهت بزنن میدونی که مجبور هستم ساکت باشم حالت بد میشه
لبخندی بهش زدم :
_ نگران نباش با وجود تو هیچکس اونجا چیزی بهم نمیگه اگه گفتند هم خودم جوابشون رو میدم .

همراه اردلان از اون خونه خارج شدیم ، اردلان پشت فرمون نشسته بود و با سرعت داشت رانندگی میکرد ترسیده به سمتش برگشتم و اسمش رو صدا زدم :
_ اردلان
با شنیدن صدای من انگار به خودش اومد چون سرعتش رو کمتر کرد و گفت :
_ جان
_ میخوای من پشت فرمون بشینم انگار حالت خوب نیست !.
_ نیاز نیست من حالم خوبه
سری فقط واسش تکون دادم اما حالش زیاد خوب نبود ، با ایستادن کنار خونه عمه متعجب بهش خیره شدم چرا اومده بودیم اینجا که گفت :
_ برو پایین
چشمهام گرد شد
_ کجا میخوای بری ؟
زل زد تو چشمهام و با عصبانیت گفت :
_ طهورا حالم خوب نیست نمیخوام حرفی بزنم ناراحت بشی پس زود باش پیاده شو میخوام تنها باشم .
با ناراحتی از ماشینش پیاده شدم به سمت خونه راه افتادم زیاد طول نکشید که ماشین با سرعت دور شد ، زنگ خونه رو زدم بعد گذشت یک دقیقه صدای عمه پیچید :
_ بیا بالا عزیزم
و در باز شد داخل خونه شدم عمه کنار در ورودی منتظر من ایستاده بود همراهش داخل شدیم متعجب بهش خیره شده بودم که گفت :
_ حالت خوبه !؟
سرم رو تکون دادم :
_ آره
_ پس چرا این شکلی داری من و نگاه میکنی ؟!
دستی به چشمهام کشیدم و گفتم :
_ ببخشید
_ بیا ببینم چیشده خیلی صورتت رنگ پریده شده انگار اصلا اینجا نیستی .
همراهش نشستم رفت واسم یه لیوان آب قند آورد خوردم که بهتر شدم واسش تعریف کردم چیشده بود خیلی متعجب شده بود یه جورایی باورش نمیشد
_ اردلان واقعا میخواد طلاقش بده ؟
_ آره
_ چرا رفتید پیش خانواده اش پس ؟
_ اردلان گفت باید خانواده اش بفهمن دخترشون چه موجود پلیدی هست اما خانواده اش با دروغ هایی که آزاده بهشون گفته بود اصلا حرفش رو باور نکردند
عمه با حرص گفت :
_ نباید میرفت پیش خانواده اون عجوزه طلاقش میداد خودش رو خلاص میکرد
_ درسته

عمه به من خیره شد و گفت :
_ تو چرا ناراحت هستی پس چیشده !؟
با شنیدن این حرفش نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم چی باید بهش میگفتم اینکه اردلان از دست من عصبانی شده بود ولی خوب درست بود که واقعیت بود اما دوست نداشتم عمه چیزی بفهمه بنابراین سکوت کردم ، عمه هم فهمید نمیخوام چیزی بهش واسه همین دیگه چیزی نپرسید و بحث رو عوض کرد
_ از امیر خبر داری ؟
_ نه فقط دیروز دیدمش چیزی شده ؟
_ نه
_ عمه
_ جان
با شک پرسیدم ؛
_ از بابام و مامانم خبر دارید ؟
به چشمهام زل زد
_ آره
غمگین بهش خیره شدم و گفتم :
_ حالشون چطوره !؟
_ مثل همیشه نمیشه فهمید یه نقاب زدند به صورتشون جلوی من که اصلا اسم تو رو نمیارند
تلخ خندیدم :
_ میترسند
عمه خندید
_ درسته
قلبم درد گرفته بود دوست داشتم کنارشون باشم نه اینکه روبروشون قرار بگیرم چرا سعی نداشتند برای یکبار هم که شده من رو درک کنند واسه همین چیز ها بود که کمتر دلم واسشون تنگ میشد یاد آوری کارهاشون باعث میشد قلب من به درد بیاد اینکه دخترشون رو دوست نداشتند
_ عمه
به سمتم برگشت و گفت :
_ جان
_ من باید برم
چشمهاش گرد شد
_ کجا ؟
_ خونه
عمه اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ اردلان تو رو آورده پیش من بعدش تو میخوای بری آره ، اصلا همچین چیزی ممکن نیست پس دیگه اصرار نکن باشه
_ اما عمه …
_ طهورا
ناچار باشه ای گفتم اما دوست داشتم برم خونه تنها باشم یه دل سیر هم شده گریه کنم ولی مگه عمه میذاشت ، میدونستم تا اردلان نیاد بهم همچین اجازه ای نمیده واسه همین منم سکوت کردم دیگه چیزی بهش نگفتم .

بلاخره شب اردلان اومد ، اصلا بهش محل نذاشتم خیلی سرد باهاش برخورد کردم بیشتر از این نمیتونستم باهاش خوب برخورد کنم از صبح گذاشته رفته حالا اومده
_ طهورا
بدون اینکه به چشمهاش نگاه کنم خیلی سرد جوابش رو دادم :
_ بله
_ تو از من ناراحت هستی !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم من بشدت حالم بد شده بود بعد اون چی داشت میگفت واسه خودش باید یه جوری حالش رو میگرفتم وگرنه اصلا دلم آروم نمیگرفت بدون اینکه به سمتش برگردم گفتم :
_ آره ناراحت هستم حالا میخوای چیکار کنی !؟
_ به من نگاه کن
بهش نگاه نکردم که بلند شد اومد کنارم نشست دستش رو زیر چونم گذاشت مجبورم کرد خیره به چشمهاش بشم ، چشمهایی که بشدت قرمز شده بود
_ میدونم بخاطر صبح ناراحت هستی اما من باید تنها میبودم تا با خودم کنار بیام .
با حرص دستش رو پس زدم :
_ حالا که با خودت کنار اومدی ، چرا اومدی کنار من نشستی هان !؟
فشاری به چشمهام دادم که بشدت داشت منفجر میشد
_ طهورا
_ چیه ؟
_ من رفته بودم سر قبر اردوان !
با شنیدن این حرفش آرومتر شدم که دستی به صورتش کشید و گفت :
_ بعد مرگ اردوان زندگی منم نابود شد ، نمیتونم آزاده رو تحمل کنم همین که تا الان صبر کردم خونش رو نریختم خیلی هنر کردم میدونی چقدر اعصاب من خورد هست .
_ اردلان تو همش عصبانی هستی ، میدونم کاری که آزاده کرده باعث میشه اعصابت خورد بشه اما تو باید صبور باشی صبوری کنی کم کم همه چیز درست میشه میفهمی ؟
_ نه
_اردلان
_ نمیتونم طهورا بفهم من با دیدنش خود به خود اعصابم خراب میشه چرا درک نمیکنی ؟
_ درکت میکنم اما تو فقط داری خودت و اذیت میکنی !.
_ میفهمم
_ پس آروم باش لطفا !.
صدای عمه اومد
_ حق با طهورا هست اردلان نیاز به اعصاب خوردی نیست همین امروز فردا از شر آزاده خلاص میشی ، مقصر من هستم که اون کثافط رو وارد زندگیت کردم .

_ مامان هیچکس مقصر نیست شما هم هیچ تقصیری ندارید این وسط فقط دوست داشتید طهورا رو بچزونید نفهمیدید زدید من و نابود کردید به زودی از دستش خلاص میشم راحت میشم میدونم واسه طلاق میاد انقدر احمق نیست که …
با بلند شدن صدای موبایلش ساکت شد ، در آورد و جواب داد نمیدونم پشت خط کی بود چی گفت بهش اما صورت اردلان هر لحظه بیشتر تو هم میرفت با عصبانیت باشه ای گفت و گوشی رو قطع کرد متعجب بهش خیره شدم و گفتم :
_ چیشد ؟
دستی به صورتش کشید
_ آزاده
نگران پرسیدم :
_ آزاده چی ؟
_ فوت شده !
وحشت زده دستم رو روی دهنم گذاشتم ، شکه شده بودم انقدر که قادر به حرف زدن نبودم باورم نمیشد همچین چیزی اصلا یعنی واقعا آزاده فوت شده بود
_ چجوری ؟
با شنیدن سئوال عمه به سمتش برگشت و گفت :
_ امیر گفت تو خیابون تصادف کرده اما اینطور که بنظر میاد عمدی کشته شده .
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم :
_ بنظرت چه کسی مقصر هست ؟
_ کسایی که باعث مرگ اردوان شدند ، حتما آزاده یه چیزی میدونسته که باعث شدند بمیره
_ شاید
_ اردلان
_ جان
_ حالا چی میشه ؟
نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد
_ نمیدونم
بعدش بلند شد که منم بلند شدم
_ کجا ؟
_ باید برم بیمارستان
_ منم میام !.
_ نه
_ چرا ؟
_ چون خانواده اش هستند الان عصبانی هستند بخاطر مرگ دخترشون ممکن دعوا بشه و حالت بد بشه پس همینجاش باش پیش مامان تا من بیام فهمیدی ؟
_ اما …
وسط حرف من پرید و خیلی محکم اسمم رو صدا زد :
_ طهورا
_ باشه اما بهم خبر بده
سری تکون داد و گذاشت رفت اما من هنوز نگران بودم و نمیدونستم قراره چی بشه این دلشوره لعنتی هم داشت من و میکشت نمیدونستم چرا همچین حسی داشتم .

چند ساعت از رفتن اردلان گذشته بود اما هنوز هیچ خبری نشده بود هر چی باهاش تماس گرفتم گوشیش رو جواب نداد ، دیگه اشکام روی صورتم جاری شده بودند که عمه نگران پرسید :
_ چیشده چرا گریه میکنی ؟
با گریه نالیدم :
_ میترسم اتفاقی واسش افتاده باشه عمه خودت که میدونی چقدر خطرناک هستند .
عمه با تاسف سرش رو تکون داد :
_ نیاز نیست نگران باشی حالشون کاملا خوب هست و هیچ چیزی نمیشه اونا کاملا سلامت هستند
_ اما عمه آزاده کشته شده ممکن بلایی سر اردلان بیارن من نمیتونم طاقت بیارم منم میرم …
خواستم برم سمت اتاق که عمه صدام زد
_ طهورا
به سمتش برگشتم و سئوالی بهش خیره شدم که ادامه داد :
_ نمیتونم بهت اجازه بدم بری .
_ ولی عمه من نگران اردلان هستم !.
_ اردلان میتونه مراقب خودش باشه هر جایی باشه پیداش میشه پس صبور باش !.
با شنیدن این حرفش چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم اصلا مگه میشد آروم شد
_ عمه
_ جان
_ بنظرتون تینا تو این قتل دست داشته ؟
عمه ناراحت سرش رو تکون داد :
_ امیدوار هستم که اینطور نباشه پس آروم باش طهورا
_ عمه با اینکه کلی بلا سر من آورد اما دعا میکنم تو قتل آزاده هیچ دستی نداشته باشه وگرنه خیلی واسش گرون تموم میشه .
_ درسته
بیش از حد کلافه شده بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم که صدای عمه بلند شد :
_ طهورا
_ جان
_ برو استراحت کن
_ نه
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ تا صبح قصد داری تو اتاق رژه بری ؟
با شنیدن این حرفش نفسم رو پر حرص بیرون فرستادم و گفتم :
_ نمیدونم قراره چی بشه اما بهم فرصت بدید ببینم قراره چی بشه شاید درست شد .
_ طهورا اگه دوست نداری اردلان از دستت عصبانی بشه برو استراحت کن زود باش .
ناچار سرم رو تکون دادم و به سمت اتاق راه افتادم اما میدونستم تا صبح خواب به چشمهای من حروم هست !.

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن