رمان آرازرمان آنلاین

رمان آراز/پارت یازده

اردلان کلافه یه دور تو خونه چرخید بعدش به عمه خیره شد و گفت :
_ آره دیوونه شدم بخاطر شما مامان من قراره خونم رو عوض کنم میرم با زنم جایی که نه شما باشید نه آزاده جفتتون با هم خوش باشید نقشه بکشید اون بچه هم باشه برای خودتون من نمیخوامش چون اصلا یادم نیست اون شب چیشده .
_ پسرم تو …
اردلان با عصبانیت شمرده شمرده گفت :
_ به من نگو پسرم
نفس عمیقی کشید
_ چرا اینجوری میگی ؟
_ چون تو مادر من نیستی میفهمی ؟
عمه چشمهاش گرد شد
_ چجوری میتونی همچین چیزی رو به زبونت بیاری حالا من مادرت نیستم آره ؟
اردلان خیلی محکم داد زد :
_ آره
_ همش بخاطر این دختره ی شوم ؟
_ میدونی چیه مامان بزار یه چیزی رو برات روشن کنم خیلی صبر کردم جلوی خودم و بگیرم اما نشد نمیشه شما دارید خیلی کثیف بازی میکنید ، طهورا قاتل اردوان نیست بلکه کسایی تو قتلش نقش دارند که عزیز شما و دوست شما هستند خیلی زود هم همه چیز رو میفهمیم اون وقت که شما پشیمون میشید اما پشیمونی فایده ای نداره .
عمه بدون اینکه پلک بزنه بهت زده داشت به اردلان نگاه میکرد
_ تو چی گفتی ؟
_ من حرفام و گفتم کافیه یکبار دیگه …
عمه وسط حرفش پرید :
_ اگه اون قاتل اردوان نیست پس ….

اردوان به مادرش خیره شد و خیلی قاطع گفت :
_ اگه دوست داری قاتل پسرت پیدا بشه پس بهتر سکوت کنی و اصلا این قضیه رو جایی بازگو نکنی مامان ، فکر نکن من دشمنت هستم یا حتی طهورا که خودش قربانی شده تو این ماجرا میفهمی ؟
عمه با شک پرسید :
_ اردلان من اصلا نمیفهمم چی داری میگی ، درست توضیح بده ببینم چیشده چخبره ؟
نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد و گفت :
_ مامان …
عمه عصبی اینبار وسط حرفش پرید :
_ اردلان
اردلان دستی داخل موهاش کشید و شروع کرد به تعریف کردن تموم اتفاق هایی که افتاده بود ، عمه چشمهاش گرد شده بود ، با بهت و تعجب به اردلان خیره شده بود بلاخره بعد گذشت چند دقیقه به خودش اومد و پرسید :
_ اردلان تو واقعیت رو گفتی ؟
_ آره مامان حتی اگه به من شک داری میتونی از امیر بپرسی اون هم خودش تموم مدت قبل من پیگیر بوده و از همه چیز خبر داشته .
عمه چشمهاش پر از اشک شد به سمتم اومد
_ پس چرا دروغ گفتی تو قاتل هستی هان ؟ فقط بخاطر خواهرت تینا ؟ به ما فکر نکردی به خانواده ات …
با صدایی که از شدت بغض داشت میلرزید گفتم ؛
_ به همشون فکر کردم اما نمیتونستم خوشبختی خواهرم رو نادیده بگیرم مجبور شدم جرم رو به گردن بگیرم من تینا رو بیشتر از خودم دوست داشتم عمه .
_ اما اون تو رو دوست نداشت !
تلخ خندیدم
_ اشتباه کردم بعد ازدواج با اردلان متوجه شدم .
عمه با گریه گفت :
_ من بعد اون همه بلایی که سرت آوردم اونم به ناحق بعد اون همه نقشه ای که پشت سر پسرم کشیدم چجوری میتونم خودم رو ببخشم ؟
دستش رو گرفتم که به چشمهام خیره شد
_ من هیچ کینه ای از شما به دل نگرفتم عمه شما حق داشتید هر رفتاری باهام داشتید ، من خودم اعتراف به قتل کرده بودم مگه میشد متنفر نباشید ؟ اردوان پسر شما بود غم از دست دادن پسرتون خیلی سخت بوده من درک میکنم برای همین من از شما کینه ای ندارم من فقط از اعضای خانواده ام ، فامیل و دوستایی که بهم طعنه زدند خوشحال بودند دلگیر هستم و دوست ندارم ببینمشون .
عمه با تاسف سرش رو تکون داد :
_ من و بخشیدی ؟
_ آره
_ فکر میکردم ازم متنفر باشی .
_ نیستم
اردلان به سمتم اومد دستم رو گرفت و رو به مامانش کرد و گفت :
_ هر چیزی که باید رو بهت گفتم مامان ، دوست نداشتم بهت چیزی بگم تا مشخص شدن قضیه میترسیدم گند بزنی اما مجبور شدم حالا هم هر سئوالی داشتی از امیر بپرس فقط این قضیه اصلا نباید لو بره .
عمه شرمنده به اردلان خیره شد :
_ میخوای من و ترک کنی ؟
اردلان با چشمهای سرد و بی روحش بهش خیره شد
_ نمیتونم شما رو ببخشم مامان
_ چرا ؟
_ شما باعث شدید من از خودم متنفر بشم
عمه اشک تو چشمهاش جمع شد
_ ببخشید
اردلان طاقت دیدن اشکای مادرش رو نداشت به سمتش رفت و بغلش کرد ، سعی داشت آرومش کنه با دیدن این صحنه لبخندی روی لبهام نشست حالا هر چقدر از دستش دلگیر بود اما دوست نداشت بیقرار باشه و ناآروم .

عمه حالا آرومتر شده بود و کمتر بیقراری میکرد ، نشسته بودیم داخل هال عمه به اردلان خیره شد و گفت :
_ چرا وقتی فهمیدید چیزی بهم نگفتید ؟
اردلان دستی داخل موهاش کشید
_ مامان این قضیه نباید جایی گفته بشه تا همه چیز مشخص بشه و قاتل اصلی پیدا حتی هنوز نمیدونیم خود تینا اردوان رو کشته یا شخص دیگه .
_ آزاده چی ؟
اردلان با تاسف به عمه خیره شد :
_ متاسفانه مامان آزاده هم نقش مهمی تو این موضوع داره و از همه چیز خبر داره ، شما ناخواسته باعث شدید من تو این جریان درگیر بشم من از اون متنفر هستم اما شما کاری کردید اون از من حامله بشه .
عمه با صدای گرفته ای گفت :
_ من معذرت میخوام پسرم هیچوقت دوست نداشتم همچین چیزی بشه ، انتقام چشمهام رو کور کرده بود وگرنه من اصلا نمیتونم ناخواسته بهت صدمه ای برسونم تو که من رو میشناسی .!
_ آره مامان شما رو میشناسم برای همین از دستتون ناراحت شدم میتونید درک کنید من چه حس و حال بدی داشتم ؟
_ پسرم عمدی نبود من …
وسط حرفش پرید :
_ مامان لطفا !
عمه ساکت شد و با ناراحتی نگاهش رو به من دوخت و گفت :
_ چرا انقدر ساکت هستی ؟
_ ساکت نیستم اما یخورده دلگیر هستم
با درد بهم خیره شد :
_ چرا ؟
_ خیلی سختی کشیدم تا شما واقعیت رو فهمیدید ، عمه خیلی سخت بود برای من شنیدن واقعیت ها
دستی به چشمهاش کشید
_ میدونم در حقت خیلی بد کردم اما من فکر میکردم تو قاتل پسرم هستی ، غم از دست دادن اردوان من رو نابود کرد خیلی میخواست داماد بشه عاشق شده بود میخواستم برم براش خواستگاری نمیدونستم اون شب برای همیشه از دست میدمش .
بلند شدم رفتم کنارش دستم رو دورش حلقه کردم و گفتم :
_ عمه انقدر گریه نکنید دارید خودتون رو نابود میکنید

_ اشکام دست خودم نیست من همینجوریش هم دارم داغون میشم ، غم از دست دادن پسرم داره من و نابود میکنه میفهمی ؟
_ آره
_ نمیفهمی چون نمیتونی من و درک کنی که چه حس و حال بدی دارم ، من شرمندت هستم باعث شدم همه رو از …
حرفش رو قطع کردم :
_ عمه شما باعث نشدید من کسی رو از دست بدم اونی که باعث شد خواهر خودمه که خیلی زود حساب کار هایی که باهام کرد رو پس میده .
_ میبخشیش ؟
_ نه
اردلان بلند شد :
_ مامان ما باید بریم فقط بهم قول دادی یادت که نمیره ؟
عمه دستی به صورت خیس شده اش کشید
_ با اینکه سخت هست تظاهر کنم اما نه قولی که دادم رو یادم نمیره تا موقعی که قاتل پسرم پیدا بشه .
اردلان با صدایی خسته گفت ؛
_ پاشو طهورا باید بریم
بلند شدم نیم نگاهی به عمه انداختم :
_ مواظب خودتون باشید عمه .
لبخندی بهم زد :
_ هستم عزیزم تو هم مراقب خودت باش احتیاج به کمک اگه داشتی بهم خبر بده باشه ؟
_ چشم
همراه اردلان از خونه عمه خارج شدیم ، دستم رو روی دستش گذاشتم و گفتم :
_ حالت خوبه ؟
با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد :
_ حالم خیلی خرابه دارم دیوونه میشم طهورا میفهمی ؟
با آرامش بهش خیره شدم :
_ از دست مامانت دلخوری ؟
_ نه
_ پس دلیل این حال خرابت چیه ؟
نگاهش رو از من گرفت به روبروش دوخت و با صدای خش داری گفت :
_ آزاده !
با شنیدن این حرفش بی اختیار اخمام تو هم رفت
_ آزاده چیشده ؟
_ دوست دارم نابودش کنم میفهمی ؟
_ ببین اردلان تو الان عصبی هستی پس اول قشنگ فکر کن بعدش صحبت کن ، میدونم از آزاده متنفر هستی اما کاری از دستت برنمیاد و یه بچه تو شکمش هست که پدرش تو هستی ، اون بچه معصوم و بیگناه
_ من اون حرومزاده رو نمیخوام .
چشمهام گرد شد با بهت بهش خیره شدم داشت به بچه ی خودش میگفت حرومزاده رسما دیوونه شده بود .

_ ببینم دیوونه شدی اردلان داری به بچه ی خودت میگی حرومزاده تو اصلا معنی حرفی که زدی رو درک میکنی ؟
_ طهورا ساکت شو میفهمی ؟
با شنیدن این حرفش چند ثانیه بدون حرف به چشمهاش که شده بود کاسه خون خیره شدم ، بعدش ساکت شدم اون فعلا نیاز داشت به این سکوت شاید حالش بهتر میشد پس بهتر بود من حالش رو خرابتر از این که هست نکنم پس سکوت رو ترجیح دادم فعلا ، نگاهم ازش گرفتم و به روبروم خیره شدم که نیم نگاهی بهم انداخت نفس عمیقی کشید و گفت :
_ ببخشید
بعدش راه افتاد ، اینبار جفتمون ساکت فقط به روبرو خیره شده بودیم و ترجیح میدادیم ، سکوت کنیم تا اینکه حرفی بزنیم و دلخوری پیش بیاد !
بعد یکساعت رسیدیم پیاده شدم اما با دیدن آزاده که داخل حیاط ایستاده بود چشمهام گرد شد این کلید رو از کجا آورده بود که خودش اومده بود داخل شک نداشتم اردلان زنده اش نمیذاشت مخصوصا امروز که خیلی از دستش شکار بود آزاده عصبی به سمتم اومد و داد زد :
_ همیشه نحس بودی
چشمهام گرد شد
_ تو چی داری میگی ؟
چشمهاش پر از اشک بود و همین باعث میشد متعجب بشم چرا این شکلی شده بود
_ دارم میپرسم چرا دست از سر زندگی من برنمیداری ؟ چرا همیشه قصد خراب کردن زندگی من و داری هان ؟
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد با صدایی که بشدت گرفته بود گفتم :
_ ببین آزاده بهتره همین الان راحت و بکشی بری من امروز رو دوست ندارم باهات سر و کله بزنم ، اگه هم میبینی مراعات حالت رو میکنم فقط و فقط بخاطر اون توله سگی هست که داخل شکمت وگرنه پشیزی برام ارزش نداری شنیدی ؟
با شنیدن این حرف من چشمهاش گرد شد
_ تو …
_ تو اینجا چه غلطی میکنی ؟
با شنیدن صدای عصبی اردلان نگاهش رو بهش دوخت و گفت :
_ اومدم با این زنیکه تسویه حساب کنم !
اردلان زد زیر خنده که آزاده با چشمهایی متعجب بهش خیره شد ، بعد گذشت چند دقیقه اردلان ساکت شد نگاهش رو به آزاده دوخت و گفت :
_ ببینم تو دیوونه شدی ؟
آزاده سرش رو تکون داد
_ من دیوونه نشدم اما شماها دیوونه شدید
اردلان به سمتش هجوم برد یقه اش رو تو دستش گرفت که آزاده با ترس گفت :
_ داری چیکار میکنی ؟

با خشم تو صورتش غرید :
_ اگه همینجا زنده زنده دفنت کنم هیچکس حتی روحش هم خبر دار نمیشه من کشتمت پس بهتره وقتی با من صحبت میکنی اولش خوب فکر کنی ببینی چی میخوای زر زر کنی ، تو اومدی با زن من تسویه حساب کنی ؟ تو خر کی باشی …
به سمتش رفتم بازوش رو گرفتم و سعی کردم از آزاده جداش کنم ، نه اینکه دلم به حالش بسوزه فقط بخاطر بچه اش نگران بودم همین اون طفل معصوم هیچ گناهی نداشت نباید تقاص گناه مادرش رو پس میداد
_ اردلان بیا کنار اون حامله اس
اردلان ترسناک گفت :
_ بزار هم خودش هم اون توله سگ حرومیش جفتشون با هم به درک واصل بشن ، پشیزی واسم ارزش نداری .
آزاده با گریه نالید :
_ خیلی پستی اردلان
اردلان با شنیدن این حرف آزاده دیوونه شد ، یقه اش رو ول کرد و سیلی محکمی زد تو گوشش که باعث هینی بکشم و دستم رو روی دهنم قرار بدم رسما دیوونه شده بود ، آخه این چه کاری بود داشت انجام میداد بعدش با عصبانیت فریاد کشید :
_ آره من پست هستم که اجازه دادم زنده باشی و نفس بکشی اونم شخصی مثل تو که باعث شد گوه زده بشه به زندگیم ، فکر کردی دوستت دارم یا عاشقت هستم ؟ هیچکدوم تو از نظر من یه زن هرزه و چندش هستی که خودت رو انداختی بهم من حتی یادم نیست اون شب چه شکلی باهات رابطه داشتم که حاصلش شده این .
آزاده فقط داشت اشک میریخت
_ پشیمون میشی
اردلان جنون وار گفت ؛
_ چیه اینبار قصد داری چیکار کنی هان ؟ فکر کردی همین شکلی از گناهت میگذرم تو میخواستی زن من بی آبرو بشه پس به بدترین شکل ممکن تقاص اینکارت رو پس میدی منتظر باش آزاده من اینکارت رو بی جواب نمیذارم ، حالا گورت رو گم کن تا یه بلایی سرت درنیاوردم .
آزاده نگاه پر از نفرتی به من انداخت و گذاشت رفت بعد رفتنش اردلان به سمتم اومد که از ترس بی اختیار یه قدم به عقب رفتم باعث شد اخماش تو هم فرو بره با صدای خش داری گفت :
_ خوبی ؟
_ آره
_ از من ترسیدی ؟
با شنیدن این حرفش آروم شدم با صدایی آهسته گفتم :
_ ترسناک شده بودی خیلی زیاد .

به سمتم اومد محکم بغلم کرد خیره به چشمهام شد و گفت :
_ از من نترس طهورا من هیچ خطری برای تو ندارم ، وقتی اون زن رو میبینم عصبی میشم دست خودم نیست درکم میکنی ؟
با شنیدن این حرفش لبخندی بهش زدم و گفتم :
_ نیاز نیست توضیح بدی من تو رو خیلی خوب میشناسم میدونم امروز عصبی بودی و حالت خوش نبود
اردلان خسته بهم خیره شد
_ بریم بخوابیم ؟
با شنیدن این حرفش سرم رو تکون دادم و همراهش به سمت خونه راه افتادیم ، اردلان حالش خوب نبود و من باید بهش کمک میکردم تا حالش بهتر بشه
وقتی تو بغلش خوابیدم سرش رو بین موهام فرو برد نفس عمیقی کشید :
_ موهات خیلی خوش بوئه
با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نشست و چشمهام با آرامش بسته شد ، خیلی زود چشمهام گرم شد و خوابم برد .
* * *
_ چیشده اردلان ؟
دستی داخل موهاش کشید :
_ تینا !
_ تینا چی ؟
_ امروز رفته پیش مامان
با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداختم و گفتم ؛
_ برای چی رفته پیش عمه ؟
_ برای چی باید بره رفته مثلا مخش رو نسبت به تو پر کنه
_ عمه چی بهش گفتهو؟
_ بنظرت مامان من میتونه اون و دوست داشته باشه اونم حالا با فهمیدن واقعیت هایی که براش آشکار شده
سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم :
_ نه نمیتونه اما …
وسط حرفم پرید :
_نگران نباش بلاخره همه چیز درست میشه
_ انشاالله
با شنیدن صدای در اتاق اردلان سرد گفت :
_ بیا داخل
در اتاق باز شد با دیدن امیرارسلان چشمهام گرد شد اون اینجا اومده بود چیکار ؟ یادم هست آخرین بار اردلان بخاطر اون چقدر باعث رنجش من شده بود ، به سمت اردلان برگشتم و گفتم :
_ عزیزم کاری باهام نداری ؟
_ نه
_ پس فعلا
بعدش خواستم از کنارش رد بشم که اسمم رو صدا زد :
_ طهورا
ایستادم بهش خیره شدم که ادامه داد :
_ قبلا یه حالی میپرسیدی اما الان هیچ !.

خیلی سرد گفتم :
_ حالت رو دیدم بنظر خوب میای پس پرسیدن نداره .
خندید :
_ میدونم بخاطر اینکه شوهرت ازت ناراحت نشه انقدر سرد برخورد میکنی اما من باید یه چیزی رو بهت بگم طهورا ، من دارم ازدواج میکنم تو رو هم فراموش کردم میدونم که تو ازدواج کردی و شوهرت رو دوست داری همینطور شوهرت تو رو خیلی دوست داره فکر کردن به یه زن متاهل گناه پس من نمیتونم بهش فکر کنم .
_ خوشبخت بشی !
بعدش از اتاق خارج شدم و نفسم رو آسوده بیرون فرستادم پس بلاخره امیرارسلان هم داشت ازدواج میکرد و این خیلی خوب بود چون حداقل دست از سر من برمیداشت و باعث ناراحتی من نمیشد
_ طهورا
با شنیدن صدای عصبی تینا متعجب سرم و بلند کردم بهش خیره شدم ، پس اومده بود اینجا که دق و دلیش رو سر من خالی کنه اما کور خونده بود من دیگه اون طهورا سابق نیستم که در برابر حرفاش سکوت کنم نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ بله ؟
_ میخوام باهات صحبت کنم
بعدش بدون اینکه منتظر جواب من باشه به سمت اتاقم رفت منم پشت سرش رفتم همین که داخل شدم رو بهم گفت :
_ با عمه چیکار کردی ؟
ابرویی بالا انداختم
_ منظورت چیه با عمه چیکار کردم ؟
عصبی گفت :
_ خودت و به اون راه نزن بهم بگو چیکار کردی که عمه دیدش نسبت بهت عوض شده ، نکنه واقعیت رو بهش گفتی آره ؟
با شنیدن این حرفش شروع کردم به خندیدن وقتی خندم تموم شد خونسرد گفتم :
_ اگه منظورت از واقعیت کشتن اردوان بهتره بهت بگم نه من چیزی بهش نگفتم چون اگه بهش گفته بودم تو الان جلوی من نبودی بلکه تو زندان بودی
با شنیدن این حرف من دندون قروچه ای کرد
_ خفه شو
_ وایستا ببینم نکنه خودت هم به خودت قبولوندی که من اردوان رو کشتم آره ؟
با شنیدن این حرف من چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد
_ بسه هی این جمله رو تکرار نکن
_ چیه عصبی میشی ؟
_ نه
_ پس برای چی تکرار نکنم شاید عذاب وجدان میگیری ؟ اما نه تو انقدر پست و سنگدل هستی که من همچین فکری نمیکنم .
ساکت شد خونسرد به در اشاره کردم :
_ برو بیرون
نفس عمیقی کشید :
_ امروز رو هیچوقت فراموش نکن .

نیشخندی بهش زدم و خیلی تلخ گفتم :
_ باشه فراموش نمیکنم تو اصلا نگران نباش
ساکت شد چیزی نگفت با تنفر نگاهی به من انداخت و گذاشت رفت گاهی تو کار اینا میموندم خدایی چرا آخه ؟ من بخاطر اون داشتم مجازات میشدم بخاطر کاری که هیچوقت انجام نداده بودم حتی داشتم اعدام میشدم جای اینکه بهم مدیون باشه ازم متنفر هست ! دست تو رو رو میکنم باید همه بفهمن چه آدم کثیفی هستی دیگه به هیچکدومتون رحم نمیکنم همونطور شماها که با نقشه بهم رحم نکردید و من بازیچه شدم .
_ طهورا
با شنیدن صدای منشی از افکارم خارج شدم و گفتم :
_ بله
_ رئیس باهات کار داره
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم :
_ باشه
بعد اینکه منشی رفت سرم رو تکون دادم تا به افکار آزار دهنده ای که داشت تو مخم رژه میرفت خاتمه بدم بعدش به سمت اتاقش راه افتادم همین که داخل شدم صدای اردلان بلند شد :
_ حالت خوبه ؟
_ آره
_ تینا چی بهت میگفت ؟
عصبی خندیدم :
_ داشت یه مشت اراجیف میگفت چی میخواستی بگه ؟ مثل اینکه عمه سگ محلش کرده ترسیده چیزی بهش گفتم یا نه گاهی خیلی عجیب تو کارش میمونم اردلان
_ چرا ؟
_ من بخاطر اون خودم رو فدا کردم اما اون اصلا براش مهم نیست حتی از من متنفر هم هست دلیل این کینه چی میتونه باشه ؟
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ نمیدونم
بعدش به سمتم اومد دستش رو دورم حلقه کرد و با آرامش کنار گوشم زمزمه کرد :
_ تو آروم باش خودت رو اذیت نکن عشق من !
با شنیدن کلمه عشق من که خیلی یواش گفته بود و من شنیده بودم لبخندی روی لبهام شکل گرفت چند دقیقه بود تو بغلش بودم که با شنیدن صدای زنگ موبایل اردلان بی میل ازش جدا شدم و اون جواب داد :
_ بله
چند ثانیه مکث کرد و بعدش گفت :
_ باشه خداحافظ
وقتی گوشی رو قطع کرد به سمتم برگشت
_ مامان بود گفت شب شام دعوتیم خونش امیر هم هست

با لبخند به عمه خیره شده بودم بلاخره بعد گذشت این سه سال که گذشت حالا لبخند عمه با آرامش بهم بود با مهربونی چون میدونست من قاتل پسرش نیستم یه حس خیلی خوبی داشتم ، درست بود عمه خیلی من رو اذیت کرده بود اما من درکش میکردم چون از دست دادن بچه خیلی سخت هست مخصوصا برای یه مادر اردوان برای همه ی ما خیلی عزیز بود برعکس اردلان که خیلی خشک و سرد بود و یه مدت خارج بود از فامیل دور اردوان یه پسر خیلی شیطون و شوخ بود که همه دوستش داشتند بخاطر همین بود که بعد از مرگش همه از من متنفر شدند مخصوصا بابا و مامان که هیچوقت نمیتونستم ببخشمشون اونا من رو اگه طرد میکردند ناراحت نمیشدم تا این حد اما باعث شدند قلب و روح من شکسته بشه دوست دارم قیافشون رو ببینم وقتی دیدند من بیگناه هستم و مقصر اصلی تینا هست !
نمیدونم چقدر تو افکارم غرق شده بودم و گونه هام خیس شده بود که صدای اردلان باعث شد از افکارم خارج بشم و بهش خیره بشم که گفت :
_ خوبی ؟
_ آره
چشمهاش رو ریز کرد
_ پس چرا داری گریه میکنی ؟
با شنیدن دستی به صورتم کشیدم و آه از نهادم بلند شد ، تموم مدت که غرق گذشته بودم داشتم گریه میکردم بدون اینکه بفهمم ، با گفتن ببخشید به سمت دستشویی رفتم تا دست و صورتم رو بشورم وقتی دست و صورتم رو شستم چند تا نفس عمیق کشیدم و خارج شدم ، اردلان با اخم پشت در ایستاده بود
_ اردلان
با شنیدن صدام بهم خیره شد بعدش دستم رو گرفت و من رو همراه خودش کشید که چشمهام گرد شد :
_ کجا داریم میریم
با شنیدن این حرف من با عصبانیتی که سعی داشت خودش رو کنترل کنه گفت :
_ جایی که بهم توضیح بدی حال خرابت و
_ اردلان من حالم خوبه وایستا زشته چرا …

در اتاقی رو باز کرد و من رو پرت کرد داخلش که حرفم نصفه موند با تعجب به اردلان خیره شده بود که در اتاق رو بست و قفل کرد بعدش بهم خیره شد دست به سینه و با جدیت پرسید :
_ میشنوم
_ اردلان ببین …
وسط حرفم پرید :
_ خیلی رک و راست بهم بگو ببینم چخبره فهمیدی ؟
_ چی رو بهت باید بگم آخه چرا انقدر زود قاطی میکنی چیزی نشده که …
با داد حرف من و قطع کرد
_ چیزی نشده ؟
ترسیده بهش خیره شدم که ادامه داد :
_ اگه چیزی نشده چرل داشتی گریه میکردی هان ؟
دستم رو به معنی آروم باش بالا بردم بعدش با صدایی آهسته که سعی داشتم آرومش کنم گفتم :
_ باشه آرومش باش بهت میگم
خش دار گفت :
_ من آرومم
نفسم رو لرزون بیرون فرستادم :
_ وقتی به عمه نگاه کردم لبخندش رو دیدم که بدون هیچ نفرت و کینه ای بود احساس خوبی بهم دست داد ، پرت شدم تو گذشته همه ی اینا باعث شد صورتم خیس اشک بشه ، باور کن نمیدونستم گریه کردم اردلان قسم میخورم همش همین بود
با اخم داشت بهم نگاه میکرد
_ مطمئن هستی ؟
سرم رو تکون دادم :
_ آره
_ خوبه
اومد سمتم دستش رو روی شونم گذاشت
_ طهورا
_ جان
_ دوست ندارم چشمهات رو اشکی ببینم میفهمی ؟
_ آره اما دست خودم نیست وقتی یاد گذشته میفتم باعث میشه قلبم درد بگیره
_ درک میکنم اما تو باید فراموش کنی
_ فراموش میکنم

دستم رو گرفت و گفت :
_ بریم مامان اینا منتظر ما هستند
_ بریم
همراه اردلان رفتیم پایین همه مشغول بودند هر کسی مشغول کار خودش بود ، عمه با دیدن ما به سمتمون اومد و گفت :
_ چیشده ؟
لبخندی بهش زدم که اردلان گفت :
_ چیزی نشده !
_ پس تو …
نگاهش که به لبخند من افتاد حرفش نصفه موند ، لبخندی زد و گفت :
_ خیلی خوشحالم که عروسم تو هستی و من و از این کابوس بیرون آوردید
خواستم چیزی بگم که صدای خدمتکار اومد :
_ خانوم
عمه به سمتش برگشت
_ بله
_ مهمون دارید
عمه متعجب بهش خیره شد :
_ من جز امیر و اردلان مهمون دیگه ای نداشتم که
امیر خندید
_ شاید مهمون ناخونده اس مامان
زیاد طول نکشید که اومد با دیدن آزاده چشمهام گرد شد بی اختیار دست اردلان رو محکم فشار دادم که آروم کنار گوشم زمزمه کرد :
_ آروم باش .
چشمهام رو روی هم فشار دادم صدای آزاده اومد :
_ چیشده جشن گرفتید بدون من !
عمه خیلی سرد گفت :
_ برای چی پا شدی اومدی اینجا ؟
آزاده چشمهاش گرد شد
_ مامان حالت خوبه ؟
دوست داشتم یه کشیده بخوابونم زیر گوشش دختره ی احمق به عمه میگه مامان
_ کاملا خوب هستم اما مثل اینکه تو خوب نیستی با این وضعیت پا شدی اومدی اینجا که چی اونم این وقت شب ؟.
_ مثل اینکه مزاحم هستم
_ کاملا
دیگه کاملا شکه شده بود چون عمه باهاش خیلی بد صحبت کرده بود

با شک پرسید :
_ مامان چیزی شده ؟
عمه دستش رو گرفت و اون رو همراه خودش کشید برد که به اردلان خیره شدم و گفتم :
_ نکنه چیزی فهمیده ؟
سرش رو تکون داد
_ نه
نفسم رو لرزون بیرون فرستادم
_ پس چرا داشت اون شکلی تهدید آمیز صحبت میکرد انگار که یه چیزی شده باشه ، اردلان عمه …
وسط حرفم پرید :
_ مامان حواسش هست مطمئن باش خودش بلده چجوری این قضیه رو جمع کنه
سرم رو تکون دادم که صدای امیر بلند شد :
_ بیاین بشینید
رفتیم کنارش نشستیم اما من مدام استرس داشتم که نکنه آزاده فهمیده باشه و همه ی نقشه های ما نابود بشه .
نمیدونم چقدر طول کشید اما بلاخره عمه اومد نگاهی به صورت رنگ پریده من انداخت و گفت :
_ حالت خوبه ؟
سرم رو تکون دادم :
_ آره
خندید
_ پس چرا اخمات رفته تو هم خوشگله
با شنیدن این حرفش نفسم رو لرزون بیرون فرستادم بهش خیره شدم و گفتم :
_ چیزی شد ؟
اومد نشست و خونسرد گفت :
_ نه
اردلان نگاهش رو به عمه دوخت :
_ برای چی اومده بود ؟
_ نمیدونم از کجا اما فهمیده بود امشب هممون اینجا هستیم برای همین اومده بود منم یه جوری باهاش حرف زدم که اصلا به چیزی شک نکرد
_ چی گفتید بهش ؟
این سئوال رو امیر پرسیده بود
_ بهش گفتم یه مدت مجبورم با طهورا خوب برخورد کنم تا بتونم بهش ضربه بزنم بفهمم نقطه ضعفش چیه و پسرم رو نجات بدم اون هم گفت باهام همکاری میکنه .
امیر خندید
_ عفریته تازه میخواسته همکاری هم بکنه یعنی دوست دارم سرش رو از تنش جدا کنم خیلی چندش این بشر
_ راستی طهورا
_ جان
_ امروز خواهرت اومد شرکت دیدن تو ؟
_ آره
_ حدس میزدم ، چی بهت گفت ؟
به اردلان خیره شدم که سرش رو تکون داد ، منم شروع کردم به تعریف کردن عمه با حرص گفت :
_ دختره ی احمق بلاخره انتقام پسرم رو ازش میگیرم .

_ عمه بازم انتقام ؟
با شنیدن این حرف من به چشمهام خیره شد و با بغض گفت :
_ تو نمیتونی بفهمی من الان چه حس و حالی دارم ، پسرم رو به قتل رسوندن بعدش گناهش رو انداختن گردن توئی که ساده هستی و فکر کردی غیر عمد بوده ، خواهرت از طریق قانون مجازات میشه .
با ناراحتی بهش خیره شدم و گفتم :
_ متاسفم
_ نباش چون تو هیچ تقصیری نداری ، منم شرمنده هستم که باعث شدم اون همه شکنجه بشی به ناحق
_ شما که نمیدونستید عمه
_ هنوز بهم میگی عمه ؟
_ مگه نیستید ؟
غمگین بهم خیره شد :
_ هستم
امیر من رو مخاطب قرار داد :
_ راستی طهورا امیرارسلان و دیدی ؟
به اردلان خیره شدم که داشت خیره خیره نگاهم میکرد ، جواب امیر رو دادم :
_ آره
_ میدونی داره ازدواج میکنه
_ انشاالله خوشبخت بشه
اردلان دستش رو دور من حلقه کرد که عمه گفت :
_ راستی اردلان
_ جان مامان
_ فردا بیا اینجا چون قراره آزاده رو برای همیشه بفرستم رو کارش از زندگیت هم میندازمش بیرون ، دوست ندارم همچین آدم کثیفی نزدیک پسر من باشه .
اردلان با چشمهای ریز شده بهش خیره شد
_ چجوری ؟
_ اون شب هیچ اتفاق خاصی بین تو و آزاده نیفتاد
_ چی ؟
_ آره
_ پس …
وسط حرفش پرید :
_ همش دروغ بود ، حتی آزاده حامله هم نیست
با شادی به عمه خیره شدم که اردلان با بهت پرسید :
_ پس چرا این همه مدت بهم دروغ گفتید چه قصدی داشتید ؟
_ قصد خاصی نداشتم فقط سعی داشتم انتقام بگیرم پسرم که حالا همه چیز منتفی شد
صدای امیر بلند شد :
_ به هیچ عنوان مامان فردا اینکارو نمیکنی فهمیدی ؟
_ چرا ؟
_ چون همه ی نقشه هایی که کشیدیم بی هیچ سودی میشه پس باید صبر کنید .

اردلان با خشم به امیر خیره شد و گفت :
_ چرا همچین چیزی میگی ؟ چرا باید سکوت کنیم وقتی همچین مدرک مهمی تو دستمون داریم ؟
امیر خونسرد بهش خیره شد :
_ اگه تو الان بری پیش آزاده و بهش بگی وقتی بچه ای در کار نیست میخوای طلاقش بدی اون میفهمه مامان بهت گفته و میره پیش تینا بعدش تینا میفهمه طهورا همه چیز رو به ما گفته تموم مدارک رو از بین میبرن و دست ما بعدش به جایی بند نیست شنیدی ؟
اردلان کلافه دستی داخل موهاش کشید
_ پس میگی چیکار کنیم دست روی دست بزاریم هر کاری دوست داشتند انجام بدند ؟
_ نه
_ اما ببین تو دقیقا داری همین و میگی
امیر از جاش بلند شد رفت روبروی اردلان ایستاد که اردلان هم بلند شد به چشمهاش خیره شد
_ اردلان تو به من اعتماد داری ؟
اردلان ابرویی بالا انداخت :
_ تو داداش منی حتی بیشتر از خودم به تو اعتماد دارم نیازی به پرسیدن نیست .
لبخند محوی روی لبهای امیر شکل گرفت
_ ببین پس بهم اعتماد کن باشه ؟ تا موقع رسیدن به مدرک و فهمیدن اینکه چرا باعث شدند اردوان بمیره .
اردلان خش دار گفت :
_ باشه

با دیدن صورت خیس عمه با ناراحتی بلند شدم رفتم کنارش نشستم و گفتم :
_ برای چی خودتون و اذیت میکنید ؟
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد من رو محکم بغل کرد و با گریه گفت :
_ دارم دیوونه میشم چجوری تونست با من همچین کاری انجام بده من عمش هستم مثل …
ساکت شد نتونست ادامه بده ، امیر و اردلان جفتشون اومدند کنار پای مامانشون زانو زدند ، اردلان با ناراحتی گفت :
_ مامان من پسرت نیستم مگه ؟
عمه سرش رو بلند کرد
_ هستی !
_ پس چرا جوری رفتار میکنی که من و امیر احساس کنیم اصلا برای شما اهمیتی نداریم و فقط اردوان برای شما مهم بوده ما هم پسرات هستیم .
عمه با گریه نالید :
_ همش اردوان جلوی چشمهام شما نمیتونید درک کنید چقدر سخته برای یه مادر غم از دست دادن بچش
امیر با صدایی عصبی گفت :
_ فقط یخورده تحمل کن مامان همشون به جزای کارشون میرسند ، من نمیزارم هیچکدومشون قسر در برند باید تقاص کاری که با داداشم کردند رو پس بدند .

 

با دیدن بابا جا خوردم اون چرا اومده بود شرکت نکنه باز اومده بود تا دوباره شروع کنه به طعنه زدن و تهدید کردن ، من هم دخترش بودم اما اینطور که مشخص بود حتی ذره ای براش اهمیت نداشتم که اگه داشتم باهام این شکلی رفتار نمیکرد
_ طهورا
با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم ، نگاهم رو بهش دوختم و به سختی لب باز کردم :
_ بله
_ میخوام باهات صحبت کنم تنها !
با شنیدن این حرفش سری تکون دادم و به اتاقم اشاره کردم :
_ حتما بفرمائید داخل
چقدر رسمی باهاش داشتم صحبت میکردم ، دلم گرفت چقدر از بابام و خانواده ام دور شده بودم اما هیچکدوم مقصرش من به تنهایی نبودم ، درسته من هم مقصر بودم چون نباید گناه خواهرم رو به گردن میگرفتم اما بقیه هم به اندازه من مقصر بودند ، همین که داخل شدیم نگاهم رو به بابا دوختم :
_ برای چی اومدید دیدن من باهام چیکار دارید ؟
پوزخندی زد :
_ چقدر غریبه

اردلان کلافه یه دور تو خونه چرخید بعدش به عمه خیره شد و گفت :
_ آره دیوونه شدم بخاطر شما مامان من قراره خونم رو عوض کنم میرم با زنم جایی که نه شما باشید نه آزاده جفتتون با هم خوش باشید نقشه بکشید اون بچه هم باشه برای خودتون من نمیخوامش چون اصلا یادم نیست اون شب چیشده .
_ پسرم تو …
اردلان با عصبانیت شمرده شمرده گفت :
_ به من نگو پسرم
نفس عمیقی کشید
_ چرا اینجوری میگی ؟
_ چون تو مادر من نیستی میفهمی ؟
عمه چشمهاش گرد شد
_ چجوری میتونی همچین چیزی رو به زبونت بیاری حالا من مادرت نیستم آره ؟
اردلان خیلی محکم داد زد :
_ آره
_ همش بخاطر این دختره ی شوم ؟
_ میدونی چیه مامان بزار یه چیزی رو برات روشن کنم خیلی صبر کردم جلوی خودم و بگیرم اما نشد نمیشه شما دارید خیلی کثیف بازی میکنید ، طهورا قاتل اردوان نیست بلکه کسایی تو قتلش نقش دارند که عزیز شما و دوست شما هستند خیلی زود هم همه چیز رو میفهمیم اون وقت که شما پشیمون میشید اما پشیمونی فایده ای نداره .
عمه بدون اینکه پلک بزنه بهت زده داشت به اردلان نگاه میکرد
_ تو چی گفتی ؟
_ من حرفام و گفتم کافیه یکبار دیگه …
عمه وسط حرفش پرید :
_ اگه اون قاتل اردوان نیست پس ….

اردوان به مادرش خیره شد و خیلی قاطع گفت :
_ اگه دوست داری قاتل پسرت پیدا بشه پس بهتر سکوت کنی و اصلا این قضیه رو جایی بازگو نکنی مامان ، فکر نکن من دشمنت هستم یا حتی طهورا که خودش قربانی شده تو این ماجرا میفهمی ؟
عمه با شک پرسید :
_ اردلان من اصلا نمیفهمم چی داری میگی ، درست توضیح بده ببینم چیشده چخبره ؟
نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد و گفت :
_ مامان …
عمه عصبی اینبار وسط حرفش پرید :
_ اردلان
اردلان دستی داخل موهاش کشید و شروع کرد به تعریف کردن تموم اتفاق هایی که افتاده بود ، عمه چشمهاش گرد شده بود ، با بهت و تعجب به اردلان خیره شده بود بلاخره بعد گذشت چند دقیقه به خودش اومد و پرسید :
_ اردلان تو واقعیت رو گفتی ؟
_ آره مامان حتی اگه به من شک داری میتونی از امیر بپرسی اون هم خودش تموم مدت قبل من پیگیر بوده و از همه چیز خبر داشته .
عمه چشمهاش پر از اشک شد به سمتم اومد
_ پس چرا دروغ گفتی تو قاتل هستی هان ؟ فقط بخاطر خواهرت تینا ؟ به ما فکر نکردی به خانواده ات …
با صدایی که از شدت بغض داشت میلرزید گفتم ؛
_ به همشون فکر کردم اما نمیتونستم خوشبختی خواهرم رو نادیده بگیرم مجبور شدم جرم رو به گردن بگیرم من تینا رو بیشتر از خودم دوست داشتم عمه .
_ اما اون تو رو دوست نداشت !
تلخ خندیدم
_ اشتباه کردم بعد ازدواج با اردلان متوجه شدم .
عمه با گریه گفت :
_ من بعد اون همه بلایی که سرت آوردم اونم به ناحق بعد اون همه نقشه ای که پشت سر پسرم کشیدم چجوری میتونم خودم رو ببخشم ؟
دستش رو گرفتم که به چشمهام خیره شد
_ من هیچ کینه ای از شما به دل نگرفتم عمه شما حق داشتید هر رفتاری باهام داشتید ، من خودم اعتراف به قتل کرده بودم مگه میشد متنفر نباشید ؟ اردوان پسر شما بود غم از دست دادن پسرتون خیلی سخت بوده من درک میکنم برای همین من از شما کینه ای ندارم من فقط از اعضای خانواده ام ، فامیل و دوستایی که بهم طعنه زدند خوشحال بودند دلگیر هستم و دوست ندارم ببینمشون .
عمه با تاسف سرش رو تکون داد :
_ من و بخشیدی ؟
_ آره
_ فکر میکردم ازم متنفر باشی .
_ نیستم
اردلان به سمتم اومد دستم رو گرفت و رو به مامانش کرد و گفت :
_ هر چیزی که باید رو بهت گفتم مامان ، دوست نداشتم بهت چیزی بگم تا مشخص شدن قضیه میترسیدم گند بزنی اما مجبور شدم حالا هم هر سئوالی داشتی از امیر بپرس فقط این قضیه اصلا نباید لو بره .
عمه شرمنده به اردلان خیره شد :
_ میخوای من و ترک کنی ؟
اردلان با چشمهای سرد و بی روحش بهش خیره شد
_ نمیتونم شما رو ببخشم مامان
_ چرا ؟
_ شما باعث شدید من از خودم متنفر بشم
عمه اشک تو چشمهاش جمع شد
_ ببخشید
اردلان طاقت دیدن اشکای مادرش رو نداشت به سمتش رفت و بغلش کرد ، سعی داشت آرومش کنه با دیدن این صحنه لبخندی روی لبهام نشست حالا هر چقدر از دستش دلگیر بود اما دوست نداشت بیقرار باشه و ناآروم .

عمه حالا آرومتر شده بود و کمتر بیقراری میکرد ، نشسته بودیم داخل هال عمه به اردلان خیره شد و گفت :
_ چرا وقتی فهمیدید چیزی بهم نگفتید ؟
اردلان دستی داخل موهاش کشید
_ مامان این قضیه نباید جایی گفته بشه تا همه چیز مشخص بشه و قاتل اصلی پیدا حتی هنوز نمیدونیم خود تینا اردوان رو کشته یا شخص دیگه .
_ آزاده چی ؟
اردلان با تاسف به عمه خیره شد :
_ متاسفانه مامان آزاده هم نقش مهمی تو این موضوع داره و از همه چیز خبر داره ، شما ناخواسته باعث شدید من تو این جریان درگیر بشم من از اون متنفر هستم اما شما کاری کردید اون از من حامله بشه .
عمه با صدای گرفته ای گفت :
_ من معذرت میخوام پسرم هیچوقت دوست نداشتم همچین چیزی بشه ، انتقام چشمهام رو کور کرده بود وگرنه من اصلا نمیتونم ناخواسته بهت صدمه ای برسونم تو که من رو میشناسی .!
_ آره مامان شما رو میشناسم برای همین از دستتون ناراحت شدم میتونید درک کنید من چه حس و حال بدی داشتم ؟
_ پسرم عمدی نبود من …
وسط حرفش پرید :
_ مامان لطفا !
عمه ساکت شد و با ناراحتی نگاهش رو به من دوخت و گفت :
_ چرا انقدر ساکت هستی ؟
_ ساکت نیستم اما یخورده دلگیر هستم
با درد بهم خیره شد :
_ چرا ؟
_ خیلی سختی کشیدم تا شما واقعیت رو فهمیدید ، عمه خیلی سخت بود برای من شنیدن واقعیت ها
دستی به چشمهاش کشید
_ میدونم در حقت خیلی بد کردم اما من فکر میکردم تو قاتل پسرم هستی ، غم از دست دادن اردوان من رو نابود کرد خیلی میخواست داماد بشه عاشق شده بود میخواستم برم براش خواستگاری نمیدونستم اون شب برای همیشه از دست میدمش .
بلند شدم رفتم کنارش دستم رو دورش حلقه کردم و گفتم :
_ عمه انقدر گریه نکنید دارید خودتون رو نابود میکنید

_ اشکام دست خودم نیست من همینجوریش هم دارم داغون میشم ، غم از دست دادن پسرم داره من و نابود میکنه میفهمی ؟
_ آره
_ نمیفهمی چون نمیتونی من و درک کنی که چه حس و حال بدی دارم ، من شرمندت هستم باعث شدم همه رو از …
حرفش رو قطع کردم :
_ عمه شما باعث نشدید من کسی رو از دست بدم اونی که باعث شد خواهر خودمه که خیلی زود حساب کار هایی که باهام کرد رو پس میده .
_ میبخشیش ؟
_ نه
اردلان بلند شد :
_ مامان ما باید بریم فقط بهم قول دادی یادت که نمیره ؟
عمه دستی به صورت خیس شده اش کشید
_ با اینکه سخت هست تظاهر کنم اما نه قولی که دادم رو یادم نمیره تا موقعی که قاتل پسرم پیدا بشه .
اردلان با صدایی خسته گفت ؛
_ پاشو طهورا باید بریم
بلند شدم نیم نگاهی به عمه انداختم :
_ مواظب خودتون باشید عمه .
لبخندی بهم زد :
_ هستم عزیزم تو هم مراقب خودت باش احتیاج به کمک اگه داشتی بهم خبر بده باشه ؟
_ چشم
همراه اردلان از خونه عمه خارج شدیم ، دستم رو روی دستش گذاشتم و گفتم :
_ حالت خوبه ؟
با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شد :
_ حالم خیلی خرابه دارم دیوونه میشم طهورا میفهمی ؟
با آرامش بهش خیره شدم :
_ از دست مامانت دلخوری ؟
_ نه
_ پس دلیل این حال خرابت چیه ؟
نگاهش رو از من گرفت به روبروش دوخت و با صدای خش داری گفت :
_ آزاده !
با شنیدن این حرفش بی اختیار اخمام تو هم رفت
_ آزاده چیشده ؟
_ دوست دارم نابودش کنم میفهمی ؟
_ ببین اردلان تو الان عصبی هستی پس اول قشنگ فکر کن بعدش صحبت کن ، میدونم از آزاده متنفر هستی اما کاری از دستت برنمیاد و یه بچه تو شکمش هست که پدرش تو هستی ، اون بچه معصوم و بیگناه
_ من اون حرومزاده رو نمیخوام .
چشمهام گرد شد با بهت بهش خیره شدم داشت به بچه ی خودش میگفت حرومزاده رسما دیوونه شده بود .

_ ببینم دیوونه شدی اردلان داری به بچه ی خودت میگی حرومزاده تو اصلا معنی حرفی که زدی رو درک میکنی ؟
_ طهورا ساکت شو میفهمی ؟
با شنیدن این حرفش چند ثانیه بدون حرف به چشمهاش که شده بود کاسه خون خیره شدم ، بعدش ساکت شدم اون فعلا نیاز داشت به این سکوت شاید حالش بهتر میشد پس بهتر بود من حالش رو خرابتر از این که هست نکنم پس سکوت رو ترجیح دادم فعلا ، نگاهم ازش گرفتم و به روبروم خیره شدم که نیم نگاهی بهم انداخت نفس عمیقی کشید و گفت :
_ ببخشید
بعدش راه افتاد ، اینبار جفتمون ساکت فقط به روبرو خیره شده بودیم و ترجیح میدادیم ، سکوت کنیم تا اینکه حرفی بزنیم و دلخوری پیش بیاد !
بعد یکساعت رسیدیم پیاده شدم اما با دیدن آزاده که داخل حیاط ایستاده بود چشمهام گرد شد این کلید رو از کجا آورده بود که خودش اومده بود داخل شک نداشتم اردلان زنده اش نمیذاشت مخصوصا امروز که خیلی از دستش شکار بود آزاده عصبی به سمتم اومد و داد زد :
_ همیشه نحس بودی
چشمهام گرد شد
_ تو چی داری میگی ؟
چشمهاش پر از اشک بود و همین باعث میشد متعجب بشم چرا این شکلی شده بود
_ دارم میپرسم چرا دست از سر زندگی من برنمیداری ؟ چرا همیشه قصد خراب کردن زندگی من و داری هان ؟
با شنیدن این حرفش چشمهام گرد شد با صدایی که بشدت گرفته بود گفتم :
_ ببین آزاده بهتره همین الان راحت و بکشی بری من امروز رو دوست ندارم باهات سر و کله بزنم ، اگه هم میبینی مراعات حالت رو میکنم فقط و فقط بخاطر اون توله سگی هست که داخل شکمت وگرنه پشیزی برام ارزش نداری شنیدی ؟
با شنیدن این حرف من چشمهاش گرد شد
_ تو …
_ تو اینجا چه غلطی میکنی ؟
با شنیدن صدای عصبی اردلان نگاهش رو بهش دوخت و گفت :
_ اومدم با این زنیکه تسویه حساب کنم !
اردلان زد زیر خنده که آزاده با چشمهایی متعجب بهش خیره شد ، بعد گذشت چند دقیقه اردلان ساکت شد نگاهش رو به آزاده دوخت و گفت :
_ ببینم تو دیوونه شدی ؟
آزاده سرش رو تکون داد
_ من دیوونه نشدم اما شماها دیوونه شدید
اردلان به سمتش هجوم برد یقه اش رو تو دستش گرفت که آزاده با ترس گفت :
_ داری چیکار میکنی ؟

با خشم تو صورتش غرید :
_ اگه همینجا زنده زنده دفنت کنم هیچکس حتی روحش هم خبر دار نمیشه من کشتمت پس بهتره وقتی با من صحبت میکنی اولش خوب فکر کنی ببینی چی میخوای زر زر کنی ، تو اومدی با زن من تسویه حساب کنی ؟ تو خر کی باشی …
به سمتش رفتم بازوش رو گرفتم و سعی کردم از آزاده جداش کنم ، نه اینکه دلم به حالش بسوزه فقط بخاطر بچه اش نگران بودم همین اون طفل معصوم هیچ گناهی نداشت نباید تقاص گناه مادرش رو پس میداد
_ اردلان بیا کنار اون حامله اس
اردلان ترسناک گفت :
_ بزار هم خودش هم اون توله سگ حرومیش جفتشون با هم به درک واصل بشن ، پشیزی واسم ارزش نداری .
آزاده با گریه نالید :
_ خیلی پستی اردلان
اردلان با شنیدن این حرف آزاده دیوونه شد ، یقه اش رو ول کرد و سیلی محکمی زد تو گوشش که باعث هینی بکشم و دستم رو روی دهنم قرار بدم رسما دیوونه شده بود ، آخه این چه کاری بود داشت انجام میداد بعدش با عصبانیت فریاد کشید :
_ آره من پست هستم که اجازه دادم زنده باشی و نفس بکشی اونم شخصی مثل تو که باعث شد گوه زده بشه به زندگیم ، فکر کردی دوستت دارم یا عاشقت هستم ؟ هیچکدوم تو از نظر من یه زن هرزه و چندش هستی که خودت رو انداختی بهم من حتی یادم نیست اون شب چه شکلی باهات رابطه داشتم که حاصلش شده این .
آزاده فقط داشت اشک میریخت
_ پشیمون میشی
اردلان جنون وار گفت ؛
_ چیه اینبار قصد داری چیکار کنی هان ؟ فکر کردی همین شکلی از گناهت میگذرم تو میخواستی زن من بی آبرو بشه پس به بدترین شکل ممکن تقاص اینکارت رو پس میدی منتظر باش آزاده من اینکارت رو بی جواب نمیذارم ، حالا گورت رو گم کن تا یه بلایی سرت درنیاوردم .
آزاده نگاه پر از نفرتی به من انداخت و گذاشت رفت بعد رفتنش اردلان به سمتم اومد که از ترس بی اختیار یه قدم به عقب رفتم باعث شد اخماش تو هم فرو بره با صدای خش داری گفت :
_ خوبی ؟
_ آره
_ از من ترسیدی ؟
با شنیدن این حرفش آروم شدم با صدایی آهسته گفتم :
_ ترسناک شده بودی خیلی زیاد .

به سمتم اومد محکم بغلم کرد خیره به چشمهام شد و گفت :
_ از من نترس طهورا من هیچ خطری برای تو ندارم ، وقتی اون زن رو میبینم عصبی میشم دست خودم نیست درکم میکنی ؟
با شنیدن این حرفش لبخندی بهش زدم و گفتم :
_ نیاز نیست توضیح بدی من تو رو خیلی خوب میشناسم میدونم امروز عصبی بودی و حالت خوش نبود
اردلان خسته بهم خیره شد
_ بریم بخوابیم ؟
با شنیدن این حرفش سرم رو تکون دادم و همراهش به سمت خونه راه افتادیم ، اردلان حالش خوب نبود و من باید بهش کمک میکردم تا حالش بهتر بشه
وقتی تو بغلش خوابیدم سرش رو بین موهام فرو برد نفس عمیقی کشید :
_ موهات خیلی خوش بوئه
با شنیدن این حرفش لبخندی روی لبهام نشست و چشمهام با آرامش بسته شد ، خیلی زود چشمهام گرم شد و خوابم برد .
* * *
_ چیشده اردلان ؟
دستی داخل موهاش کشید :
_ تینا !
_ تینا چی ؟
_ امروز رفته پیش مامان
با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداختم و گفتم ؛
_ برای چی رفته پیش عمه ؟
_ برای چی باید بره رفته مثلا مخش رو نسبت به تو پر کنه
_ عمه چی بهش گفتهو؟
_ بنظرت مامان من میتونه اون و دوست داشته باشه اونم حالا با فهمیدن واقعیت هایی که براش آشکار شده
سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم :
_ نه نمیتونه اما …
وسط حرفم پرید :
_نگران نباش بلاخره همه چیز درست میشه
_ انشاالله
با شنیدن صدای در اتاق اردلان سرد گفت :
_ بیا داخل
در اتاق باز شد با دیدن امیرارسلان چشمهام گرد شد اون اینجا اومده بود چیکار ؟ یادم هست آخرین بار اردلان بخاطر اون چقدر باعث رنجش من شده بود ، به سمت اردلان برگشتم و گفتم :
_ عزیزم کاری باهام نداری ؟
_ نه
_ پس فعلا
بعدش خواستم از کنارش رد بشم که اسمم رو صدا زد :
_ طهورا
ایستادم بهش خیره شدم که ادامه داد :
_ قبلا یه حالی میپرسیدی اما الان هیچ !.

خیلی سرد گفتم :
_ حالت رو دیدم بنظر خوب میای پس پرسیدن نداره .
خندید :
_ میدونم بخاطر اینکه شوهرت ازت ناراحت نشه انقدر سرد برخورد میکنی اما من باید یه چیزی رو بهت بگم طهورا ، من دارم ازدواج میکنم تو رو هم فراموش کردم میدونم که تو ازدواج کردی و شوهرت رو دوست داری همینطور شوهرت تو رو خیلی دوست داره فکر کردن به یه زن متاهل گناه پس من نمیتونم بهش فکر کنم .
_ خوشبخت بشی !
بعدش از اتاق خارج شدم و نفسم رو آسوده بیرون فرستادم پس بلاخره امیرارسلان هم داشت ازدواج میکرد و این خیلی خوب بود چون حداقل دست از سر من برمیداشت و باعث ناراحتی من نمیشد
_ طهورا
با شنیدن صدای عصبی تینا متعجب سرم و بلند کردم بهش خیره شدم ، پس اومده بود اینجا که دق و دلیش رو سر من خالی کنه اما کور خونده بود من دیگه اون طهورا سابق نیستم که در برابر حرفاش سکوت کنم نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ بله ؟
_ میخوام باهات صحبت کنم
بعدش بدون اینکه منتظر جواب من باشه به سمت اتاقم رفت منم پشت سرش رفتم همین که داخل شدم رو بهم گفت :
_ با عمه چیکار کردی ؟
ابرویی بالا انداختم
_ منظورت چیه با عمه چیکار کردم ؟
عصبی گفت :
_ خودت و به اون راه نزن بهم بگو چیکار کردی که عمه دیدش نسبت بهت عوض شده ، نکنه واقعیت رو بهش گفتی آره ؟
با شنیدن این حرفش شروع کردم به خندیدن وقتی خندم تموم شد خونسرد گفتم :
_ اگه منظورت از واقعیت کشتن اردوان بهتره بهت بگم نه من چیزی بهش نگفتم چون اگه بهش گفته بودم تو الان جلوی من نبودی بلکه تو زندان بودی
با شنیدن این حرف من دندون قروچه ای کرد
_ خفه شو
_ وایستا ببینم نکنه خودت هم به خودت قبولوندی که من اردوان رو کشتم آره ؟
با شنیدن این حرف من چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد
_ بسه هی این جمله رو تکرار نکن
_ چیه عصبی میشی ؟
_ نه
_ پس برای چی تکرار نکنم شاید عذاب وجدان میگیری ؟ اما نه تو انقدر پست و سنگدل هستی که من همچین فکری نمیکنم .
ساکت شد خونسرد به در اشاره کردم :
_ برو بیرون
نفس عمیقی کشید :
_ امروز رو هیچوقت فراموش نکن .

نیشخندی بهش زدم و خیلی تلخ گفتم :
_ باشه فراموش نمیکنم تو اصلا نگران نباش
ساکت شد چیزی نگفت با تنفر نگاهی به من انداخت و گذاشت رفت گاهی تو کار اینا میموندم خدایی چرا آخه ؟ من بخاطر اون داشتم مجازات میشدم بخاطر کاری که هیچوقت انجام نداده بودم حتی داشتم اعدام میشدم جای اینکه بهم مدیون باشه ازم متنفر هست ! دست تو رو رو میکنم باید همه بفهمن چه آدم کثیفی هستی دیگه به هیچکدومتون رحم نمیکنم همونطور شماها که با نقشه بهم رحم نکردید و من بازیچه شدم .
_ طهورا
با شنیدن صدای منشی از افکارم خارج شدم و گفتم :
_ بله
_ رئیس باهات کار داره
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم :
_ باشه
بعد اینکه منشی رفت سرم رو تکون دادم تا به افکار آزار دهنده ای که داشت تو مخم رژه میرفت خاتمه بدم بعدش به سمت اتاقش راه افتادم همین که داخل شدم صدای اردلان بلند شد :
_ حالت خوبه ؟
_ آره
_ تینا چی بهت میگفت ؟
عصبی خندیدم :
_ داشت یه مشت اراجیف میگفت چی میخواستی بگه ؟ مثل اینکه عمه سگ محلش کرده ترسیده چیزی بهش گفتم یا نه گاهی خیلی عجیب تو کارش میمونم اردلان
_ چرا ؟
_ من بخاطر اون خودم رو فدا کردم اما اون اصلا براش مهم نیست حتی از من متنفر هم هست دلیل این کینه چی میتونه باشه ؟
سرش رو با تاسف تکون داد :
_ نمیدونم
بعدش به سمتم اومد دستش رو دورم حلقه کرد و با آرامش کنار گوشم زمزمه کرد :
_ تو آروم باش خودت رو اذیت نکن عشق من !
با شنیدن کلمه عشق من که خیلی یواش گفته بود و من شنیده بودم لبخندی روی لبهام شکل گرفت چند دقیقه بود تو بغلش بودم که با شنیدن صدای زنگ موبایل اردلان بی میل ازش جدا شدم و اون جواب داد :
_ بله
چند ثانیه مکث کرد و بعدش گفت :
_ باشه خداحافظ
وقتی گوشی رو قطع کرد به سمتم برگشت
_ مامان بود گفت شب شام دعوتیم خونش امیر هم هست

با لبخند به عمه خیره شده بودم بلاخره بعد گذشت این سه سال که گذشت حالا لبخند عمه با آرامش بهم بود با مهربونی چون میدونست من قاتل پسرش نیستم یه حس خیلی خوبی داشتم ، درست بود عمه خیلی من رو اذیت کرده بود اما من درکش میکردم چون از دست دادن بچه خیلی سخت هست مخصوصا برای یه مادر اردوان برای همه ی ما خیلی عزیز بود برعکس اردلان که خیلی خشک و سرد بود و یه مدت خارج بود از فامیل دور اردوان یه پسر خیلی شیطون و شوخ بود که همه دوستش داشتند بخاطر همین بود که بعد از مرگش همه از من متنفر شدند مخصوصا بابا و مامان که هیچوقت نمیتونستم ببخشمشون اونا من رو اگه طرد میکردند ناراحت نمیشدم تا این حد اما باعث شدند قلب و روح من شکسته بشه دوست دارم قیافشون رو ببینم وقتی دیدند من بیگناه هستم و مقصر اصلی تینا هست !
نمیدونم چقدر تو افکارم غرق شده بودم و گونه هام خیس شده بود که صدای اردلان باعث شد از افکارم خارج بشم و بهش خیره بشم که گفت :
_ خوبی ؟
_ آره
چشمهاش رو ریز کرد
_ پس چرا داری گریه میکنی ؟
با شنیدن دستی به صورتم کشیدم و آه از نهادم بلند شد ، تموم مدت که غرق گذشته بودم داشتم گریه میکردم بدون اینکه بفهمم ، با گفتن ببخشید به سمت دستشویی رفتم تا دست و صورتم رو بشورم وقتی دست و صورتم رو شستم چند تا نفس عمیق کشیدم و خارج شدم ، اردلان با اخم پشت در ایستاده بود
_ اردلان
با شنیدن صدام بهم خیره شد بعدش دستم رو گرفت و من رو همراه خودش کشید که چشمهام گرد شد :
_ کجا داریم میریم
با شنیدن این حرف من با عصبانیتی که سعی داشت خودش رو کنترل کنه گفت :
_ جایی که بهم توضیح بدی حال خرابت و
_ اردلان من حالم خوبه وایستا زشته چرا …

در اتاقی رو باز کرد و من رو پرت کرد داخلش که حرفم نصفه موند با تعجب به اردلان خیره شده بود که در اتاق رو بست و قفل کرد بعدش بهم خیره شد دست به سینه و با جدیت پرسید :
_ میشنوم
_ اردلان ببین …
وسط حرفم پرید :
_ خیلی رک و راست بهم بگو ببینم چخبره فهمیدی ؟
_ چی رو بهت باید بگم آخه چرا انقدر زود قاطی میکنی چیزی نشده که …
با داد حرف من و قطع کرد
_ چیزی نشده ؟
ترسیده بهش خیره شدم که ادامه داد :
_ اگه چیزی نشده چرل داشتی گریه میکردی هان ؟
دستم رو به معنی آروم باش بالا بردم بعدش با صدایی آهسته که سعی داشتم آرومش کنم گفتم :
_ باشه آرومش باش بهت میگم
خش دار گفت :
_ من آرومم
نفسم رو لرزون بیرون فرستادم :
_ وقتی به عمه نگاه کردم لبخندش رو دیدم که بدون هیچ نفرت و کینه ای بود احساس خوبی بهم دست داد ، پرت شدم تو گذشته همه ی اینا باعث شد صورتم خیس اشک بشه ، باور کن نمیدونستم گریه کردم اردلان قسم میخورم همش همین بود
با اخم داشت بهم نگاه میکرد
_ مطمئن هستی ؟
سرم رو تکون دادم :
_ آره
_ خوبه
اومد سمتم دستش رو روی شونم گذاشت
_ طهورا
_ جان
_ دوست ندارم چشمهات رو اشکی ببینم میفهمی ؟
_ آره اما دست خودم نیست وقتی یاد گذشته میفتم باعث میشه قلبم درد بگیره
_ درک میکنم اما تو باید فراموش کنی
_ فراموش میکنم

دستم رو گرفت و گفت :
_ بریم مامان اینا منتظر ما هستند
_ بریم
همراه اردلان رفتیم پایین همه مشغول بودند هر کسی مشغول کار خودش بود ، عمه با دیدن ما به سمتمون اومد و گفت :
_ چیشده ؟
لبخندی بهش زدم که اردلان گفت :
_ چیزی نشده !
_ پس تو …
نگاهش که به لبخند من افتاد حرفش نصفه موند ، لبخندی زد و گفت :
_ خیلی خوشحالم که عروسم تو هستی و من و از این کابوس بیرون آوردید
خواستم چیزی بگم که صدای خدمتکار اومد :
_ خانوم
عمه به سمتش برگشت
_ بله
_ مهمون دارید
عمه متعجب بهش خیره شد :
_ من جز امیر و اردلان مهمون دیگه ای نداشتم که
امیر خندید
_ شاید مهمون ناخونده اس مامان
زیاد طول نکشید که اومد با دیدن آزاده چشمهام گرد شد بی اختیار دست اردلان رو محکم فشار دادم که آروم کنار گوشم زمزمه کرد :
_ آروم باش .
چشمهام رو روی هم فشار دادم صدای آزاده اومد :
_ چیشده جشن گرفتید بدون من !
عمه خیلی سرد گفت :
_ برای چی پا شدی اومدی اینجا ؟
آزاده چشمهاش گرد شد
_ مامان حالت خوبه ؟
دوست داشتم یه کشیده بخوابونم زیر گوشش دختره ی احمق به عمه میگه مامان
_ کاملا خوب هستم اما مثل اینکه تو خوب نیستی با این وضعیت پا شدی اومدی اینجا که چی اونم این وقت شب ؟.
_ مثل اینکه مزاحم هستم
_ کاملا
دیگه کاملا شکه شده بود چون عمه باهاش خیلی بد صحبت کرده بود

با شک پرسید :
_ مامان چیزی شده ؟
عمه دستش رو گرفت و اون رو همراه خودش کشید برد که به اردلان خیره شدم و گفتم :
_ نکنه چیزی فهمیده ؟
سرش رو تکون داد
_ نه
نفسم رو لرزون بیرون فرستادم
_ پس چرا داشت اون شکلی تهدید آمیز صحبت میکرد انگار که یه چیزی شده باشه ، اردلان عمه …
وسط حرفم پرید :
_ مامان حواسش هست مطمئن باش خودش بلده چجوری این قضیه رو جمع کنه
سرم رو تکون دادم که صدای امیر بلند شد :
_ بیاین بشینید
رفتیم کنارش نشستیم اما من مدام استرس داشتم که نکنه آزاده فهمیده باشه و همه ی نقشه های ما نابود بشه .
نمیدونم چقدر طول کشید اما بلاخره عمه اومد نگاهی به صورت رنگ پریده من انداخت و گفت :
_ حالت خوبه ؟
سرم رو تکون دادم :
_ آره
خندید
_ پس چرا اخمات رفته تو هم خوشگله
با شنیدن این حرفش نفسم رو لرزون بیرون فرستادم بهش خیره شدم و گفتم :
_ چیزی شد ؟
اومد نشست و خونسرد گفت :
_ نه
اردلان نگاهش رو به عمه دوخت :
_ برای چی اومده بود ؟
_ نمیدونم از کجا اما فهمیده بود امشب هممون اینجا هستیم برای همین اومده بود منم یه جوری باهاش حرف زدم که اصلا به چیزی شک نکرد
_ چی گفتید بهش ؟
این سئوال رو امیر پرسیده بود
_ بهش گفتم یه مدت مجبورم با طهورا خوب برخورد کنم تا بتونم بهش ضربه بزنم بفهمم نقطه ضعفش چیه و پسرم رو نجات بدم اون هم گفت باهام همکاری میکنه .
امیر خندید
_ عفریته تازه میخواسته همکاری هم بکنه یعنی دوست دارم سرش رو از تنش جدا کنم خیلی چندش این بشر
_ راستی طهورا
_ جان
_ امروز خواهرت اومد شرکت دیدن تو ؟
_ آره
_ حدس میزدم ، چی بهت گفت ؟
به اردلان خیره شدم که سرش رو تکون داد ، منم شروع کردم به تعریف کردن عمه با حرص گفت :
_ دختره ی احمق بلاخره انتقام پسرم رو ازش میگیرم .

_ عمه بازم انتقام ؟
با شنیدن این حرف من به چشمهام خیره شد و با بغض گفت :
_ تو نمیتونی بفهمی من الان چه حس و حالی دارم ، پسرم رو به قتل رسوندن بعدش گناهش رو انداختن گردن توئی که ساده هستی و فکر کردی غیر عمد بوده ، خواهرت از طریق قانون مجازات میشه .
با ناراحتی بهش خیره شدم و گفتم :
_ متاسفم
_ نباش چون تو هیچ تقصیری نداری ، منم شرمنده هستم که باعث شدم اون همه شکنجه بشی به ناحق
_ شما که نمیدونستید عمه
_ هنوز بهم میگی عمه ؟
_ مگه نیستید ؟
غمگین بهم خیره شد :
_ هستم
امیر من رو مخاطب قرار داد :
_ راستی طهورا امیرارسلان و دیدی ؟
به اردلان خیره شدم که داشت خیره خیره نگاهم میکرد ، جواب امیر رو دادم :
_ آره
_ میدونی داره ازدواج میکنه
_ انشاالله خوشبخت بشه
اردلان دستش رو دور من حلقه کرد که عمه گفت :
_ راستی اردلان
_ جان مامان
_ فردا بیا اینجا چون قراره آزاده رو برای همیشه بفرستم رو کارش از زندگیت هم میندازمش بیرون ، دوست ندارم همچین آدم کثیفی نزدیک پسر من باشه .
اردلان با چشمهای ریز شده بهش خیره شد
_ چجوری ؟
_ اون شب هیچ اتفاق خاصی بین تو و آزاده نیفتاد
_ چی ؟
_ آره
_ پس …
وسط حرفش پرید :
_ همش دروغ بود ، حتی آزاده حامله هم نیست
با شادی به عمه خیره شدم که اردلان با بهت پرسید :
_ پس چرا این همه مدت بهم دروغ گفتید چه قصدی داشتید ؟
_ قصد خاصی نداشتم فقط سعی داشتم انتقام بگیرم پسرم که حالا همه چیز منتفی شد
صدای امیر بلند شد :
_ به هیچ عنوان مامان فردا اینکارو نمیکنی فهمیدی ؟
_ چرا ؟
_ چون همه ی نقشه هایی که کشیدیم بی هیچ سودی میشه پس باید صبر کنید .

اردلان با خشم به امیر خیره شد و گفت :
_ چرا همچین چیزی میگی ؟ چرا باید سکوت کنیم وقتی همچین مدرک مهمی تو دستمون داریم ؟
امیر خونسرد بهش خیره شد :
_ اگه تو الان بری پیش آزاده و بهش بگی وقتی بچه ای در کار نیست میخوای طلاقش بدی اون میفهمه مامان بهت گفته و میره پیش تینا بعدش تینا میفهمه طهورا همه چیز رو به ما گفته تموم مدارک رو از بین میبرن و دست ما بعدش به جایی بند نیست شنیدی ؟
اردلان کلافه دستی داخل موهاش کشید
_ پس میگی چیکار کنیم دست روی دست بزاریم هر کاری دوست داشتند انجام بدند ؟
_ نه
_ اما ببین تو دقیقا داری همین و میگی
امیر از جاش بلند شد رفت روبروی اردلان ایستاد که اردلان هم بلند شد به چشمهاش خیره شد
_ اردلان تو به من اعتماد داری ؟
اردلان ابرویی بالا انداخت :
_ تو داداش منی حتی بیشتر از خودم به تو اعتماد دارم نیازی به پرسیدن نیست .
لبخند محوی روی لبهای امیر شکل گرفت
_ ببین پس بهم اعتماد کن باشه ؟ تا موقع رسیدن به مدرک و فهمیدن اینکه چرا باعث شدند اردوان بمیره .
اردلان خش دار گفت :
_ باشه

با دیدن صورت خیس عمه با ناراحتی بلند شدم رفتم کنارش نشستم و گفتم :
_ برای چی خودتون و اذیت میکنید ؟
با شنیدن صدام سرش رو بلند کرد من رو محکم بغل کرد و با گریه گفت :
_ دارم دیوونه میشم چجوری تونست با من همچین کاری انجام بده من عمش هستم مثل …
ساکت شد نتونست ادامه بده ، امیر و اردلان جفتشون اومدند کنار پای مامانشون زانو زدند ، اردلان با ناراحتی گفت :
_ مامان من پسرت نیستم مگه ؟
عمه سرش رو بلند کرد
_ هستی !
_ پس چرا جوری رفتار میکنی که من و امیر احساس کنیم اصلا برای شما اهمیتی نداریم و فقط اردوان برای شما مهم بوده ما هم پسرات هستیم .
عمه با گریه نالید :
_ همش اردوان جلوی چشمهام شما نمیتونید درک کنید چقدر سخته برای یه مادر غم از دست دادن بچش
امیر با صدایی عصبی گفت :
_ فقط یخورده تحمل کن مامان همشون به جزای کارشون میرسند ، من نمیزارم هیچکدومشون قسر در برند باید تقاص کاری که با داداشم کردند رو پس بدند .

با دیدن بابا جا خوردم اون چرا اومده بود شرکت نکنه باز اومده بود تا دوباره شروع کنه به طعنه زدن و تهدید کردن ، من هم دخترش بودم اما اینطور که مشخص بود حتی ذره ای براش اهمیت نداشتم که اگه داشتم باهام این شکلی رفتار نمیکرد
_ طهورا
با شنیدن صداش از افکارم خارج شدم ، نگاهم رو بهش دوختم و به سختی لب باز کردم :
_ بله
_ میخوام باهات صحبت کنم تنها !
با شنیدن این حرفش سری تکون دادم و به اتاقم اشاره کردم :
_ حتما بفرمائید داخل
چقدر رسمی باهاش داشتم صحبت میکردم ، دلم گرفت چقدر از بابام و خانواده ام دور شده بودم اما هیچکدوم مقصرش من به تنهایی نبودم ، درسته من هم مقصر بودم چون نباید گناه خواهرم رو به گردن میگرفتم اما بقیه هم به اندازه من مقصر بودند ، همین که داخل شدیم نگاهم رو به بابا دوختم :
_ برای چی اومدید دیدن من باهام چیکار دارید ؟
پوزخندی زد :
_ چقدر غریبه

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن