رمان آنلاینرمان استاد دیونه من

رمان استاد دیونه من/پارت شش

آرسام با حرفم هول شد و زود زد روترمز كه با هم به جلو پرت شدیم.
باترس به جلو خیره شدم که باداد آرسام شیش‌متر پریدم بالا:

_چته تو؟! یهو بیا جفتمونو بکش خودتو خودمو راحت کن دیگه چرا زجرم میدی!
منم مثل خودش در جوابش بلند داد زدم:
_این حرفا رو من باید بزنم نه تو آقا. بعدشم تو رانندگی بلد نیستی به من چه تقصیر من این وسط چیه؟

_بامنی؟!من؟من رانندگی بلد نیستم!
_بله تو..تو..تو..خود تو!خود خودت!
_إ اگر خیلی بهتر از من میرونی بگو ببینم یهو یکی کنار گوشت مثل جیرجیرک جیغ بکشه هل نمیشی؟

_به من میگی جیرجیرک؟!
_آره معلومه که باتوئم…!

دیگه نمیتونستم تحمل کنم به قدر کافی امروز حرصم داده بود نتونستم جلوی خودمو بگیرم و افتادم به جون موهاش..

اونم نامردی نکرد و موهای منچ کشید.همونجور تو ماشین کشتی،میگرفتیم که باصدای ضربه ای که به شیشه ی آرسام خورد برگشتیم سمت شیشه..‌!

بادیدن مردی که باتعجب به ما خیره شد مجبور شدیم همو ول کنیم.
هردو باچشم غره نگاهمونو از هم گرفتیم.
آرسام شیشه رو پائین داد و با لبخند نسبتا احمقانه ای روبه مرد آلمانی گفت:
_ام…ببخشید معذرت میخوام..اتفاقی افتاده؟!
مرد به خودش اومد و بااخمی کمرنگ یکی از ابروهاشو بالا انداخت:

_راستش من این سوالو میخواستم ازشمابپرسم!
_نه نه یه دعوای کوچیک زن و شوهری بود که حل شد…!
_خب خوبه از این بابت خوشحال شدم..
به پشت سر ما اشاره کرد و با چیزی که گفت هم من هم آرسام از خجالت آب شدیم.

_خب پشت سرتون چند تا ماشین موندن و نمیتونن رد شن. من فکر کردم مشکلی پیش اومده اما انگار دعوا هم در کار نبوده و فقط یه عشق بازی بوده.

با خجالت لب پائینمو گاز گرفتم
مرتیکه بیشعور چه چیزایی میگفتا این خارجی ها یذره حیا نداشتن .
آرسامم خودشو از تک و تا ننداخت و بدون توجه کردن به حرف مردگفت:

_من خیلی متاسفم،معذرت میخوام از عمد نبود الان حرکت میکنم تا راه باز بشه..!
_ممنون روز خوبی داشته باشین!!
_همچنین

آرسام با اخم شیشه ماشینو بالا داد. معلوم بود حسابی عصبیه.
چنددقیقه توسکوت گذشت که بعد آروم لب زدم:
_ببخشید!
آرسام هم مثل خودم در جوابم آروم لب زد:

_باشه بخشیدم.
_ حالا که بخشیدیم میشه بگی دریا چیشده؟
همینجور که رانندگی میکرد نیم نگاهی زیرچشمی بهم انداخت و بادلخوری گفت:
_دریا هیچیش نشده صحیح و سالمه.

آرشا هم زنگ زده بود که از تو سایز دریا رو بپرسم تا بره چند دست لباس بخره.
_خب پس چرا اونجوری حرف زدی..!!
_خب تعجب کردم آخه آرشا..

هیچوقت این کارو برای هیچ دختری انجام نمیده..
_اهوم.پس کی دریارو میبینم؟
_به زودی!!

از تغییر حالت حرف زدنش تعجب کردم. صاف نشستم و حرفی نزدم.
آرسام با سرعت زیادی مشغول رانندگی بودو این استرسمو بیشترمیکرد..!

یهو یاد اون شبی که با درخت سیب داخل باغ آرسام مواجه شدم افتادم.
خواستم راجب اون درخت ازش بپرسم که یهو زد روی ترمز.
_پیاده شو آلما!

_اینجا کجاست؟
_میشه اینقدر سوال نپرسی کنجکاوی نکنی!

وا مگه چی پرسیدم!!بی اعصاب.
کلافه و دلخور از ماشین پیاده شدم و پشت سرش راه افتادم.

جلوی در مشکی و بزرگی ایستاد..!
با تعجب داشتم خونه رو نگاه میکردم که باکمی مکث زنگ آیفون رو فشار داد.
بعداز چند لحظه صدای دخترجوونی به گوشم خورد:
_کیه؟
_منم دروباز کن آیسان!

در بدون مکث باز شد . سکوت کردم که آرسام گفت:
_ببخشید اگر بد حرف زدم!

چیزی نگفتم و فقط نگاهش کردم نگاهم نمیکرد و فقط راه میرفت. مغرور از خود راضی مثلا معذرت خواهی کرده بود!

پله هارو بالا رفتیم که در سالن بازشدو چهره ی دختری جوونی به چشمم خورد.
دختری زیبا باچشم های آبی و دل نشین که از دور هم رنگ زیبای چشماش مشخص بود.

بادیدن من کمی تعجب کردو لبخند گیجی زد..
با لبخند روبه دختر گفتم:
_سلام..!
اونم بامهربونی جواب داد:
_سلام خوش اومدین بفرمائید تو!

با لبخند داخل سالن رفتم.
بعد از من آرسام وارد شد:
_سلام خوبی!
دختر لبخندش رو پررنگ تر کردو گفت:
_آره خوبم تو چطوری؟

#پارت101
_ ای خوبم، بقیه نیستن؟!
_نه!
آرسام روبه من به مبل اشاره کرد:
_بشین!
هرسه نشستیم آرسام بافاصله ی كم ازمن كنارم روی مبل سه نفره نشست. دختره هم روبه رو مون بود.

آرسام ادامه داد:
_کجان؟!
_نوه ی سهیلا خانم به دنیا اومده رفتن خونه ی دخترش برای تبریک!

_مبارک باشه!ام راستی!
ایشون آلماست دوستم!
دختر نگاهش رو برگردوندسمتم و با لبخند سرشو تکون داد!

_ایشونم آیسانه!خواهرم.
بااین حرفش لبخند رولب هام خشکیده شد باتعجب گفتم:
_خواهرت؟!

_آره خواهرم!
باصدای آیسان برگشتم سمتش
_آخ ببخشید هیچی برای پذیرایی نیاوردم! شرمنده!

بلند شد که آرسام گفت:
_زیاد زحمت نکش فقط اومدم یک سری وسایلم رو ببرم!
آیسان متعجب پرسید:
_مثلا چی؟

_پاسپورتم اینا که اینجاست!
_مگه میخوای از آلمان بری بیرون؟!
_آره یه کاری پیش اومده باید برم یک ماهی نیستم!

_کجا به سلامتی؟ بازم …
_آره همونجا ولی ایندفه واقعاکاردارم!
بااخم به آرسام نگاه کرد و ادامه داد:
_مشکلی پیش نمیاد دیگه!؟ اون سری هم همین و گفتی مامان تامرز سکته رفت!

_خواهش میکنم آیسان بس کن!الان وقت این حرفا نیست!
_باشه ولی در اتاقت قفله کلیدشم دست باباست..
_عب نداره خودم کلید دارم نیازی به بابا نیست!
_باباقفلا رو عوض کرده همون سری که خراب شد عوضش کرد!

آرسام کلافه چنگی توموهاش زدو گفت:
_باشه! آیسان؟!
_بله؟!
_قول بده از این ماجرا چیزی به کسی نگی!

توکه نمیخوای مثل اون سری بشه!باشه خواهری!

_آخه آرسام!
آرسام حرفش رو قطع کرد و گفت:
_باشه عزیزم!
مکثی کردو آروم با لب و لوچه ی آویزون لب زد:
_باشه به شرط اینکه دیگه مثل اون سری نشه!
آرسام لبخند مهربون و جذابی زدو گفت:

_قربون خواهر قشنگم!
ناراحت نباش دیگه قول میدم هیچ اتفاق بدی نیوفته حالا برای اینکه منم غصه نخورم بخند!
آیسان لبخندی زد!

آرسام برگشت سمت منو گفت:
_خب بریم؟!
از جام بلند شدم و گفتم:
_بریم!
_ا کجا مگه میزارم برین بشین آلماجون تاآرسام گفت بلند شدی.

آرسام پرید وسط حرف آیسان و گفت:
_دیره دیگه بایدبریم!
_اخه ازتون پذیرایی نکردم!
_ایشالا یه وقت دیگه!
_خب پس یه لحظه صبرکنین!

آیسان انگار خواست چیزی بیاره.به خونه نگاه کردم . خیلی شیک و درکمال تعجب ایرانی بود حس خیلی عالی تواون خونه بود!

باتعجب پرسیدم:
_فکر میکردم خانوادت آلمان نیستن و درارتباط نیستین!
بپوزخند زدی زد فقط نگاهم کرد که کلافه گفتم:

_پس اینطور نیست درسته!
_نه ا..
حرفش باصدای آیسان قطع شد . ظرف پلاستیکی وظریفی دستش بود. سمتم گرفتو گفت:

_بفرمائید!شیرینیه خودم امروز صبح درست کردم!
لبخندی زدو همونطور که ظرف رو ازش میگرفتم گفتم:
_ممنون عزیزم معلومه کد بانویی هستی برای خودت!

آیسان لبخندی زدو گفت:
_مرسی راستی توهم خیلی زیبایی!اولش فکر کردم حتماکلی عمل کردی ولی اصلا به صورتت نمیاد جاییت پلاستیکی باشه!

در جواب لبخند زدم و گفتم:
_توهم خیلی خوشگلی مخصوصا چشم هات!
آیسان لبخندش برای چند لحظه قطع شد!
حسابی تعجب کردم انگار از حرفم ناراحت شد!
خواستم چیزی بگم که آرسام زودتر از من گفت:

_خب دیگه مرسی خواهر کوچولو شب برمیگرده!
آیسان به خودش اومدو رو به من و آرسام گفت:
_خیلی خوشحال شدم دیدمتون مواظب خودتون باشین!

بعداز خداحافظی گرمی که باآیسان کردیم ازخونه خارج شدیم .

سوار ماشین که شدیم آرسام گفت:
_ببین میدونم الان راجب خانواده ام میخوای کلی کنجکاوی کنی!
ظرفی که آیسان بهم داده بود رو به آرومی توی داشبورد گذاشتم و مشغول بستن کمربندم شدم و به آرسام توجهی نداشتم که ادامه داد:

_ولی خب ازت خواهش میکنم راجبش اصلا حرف نزنیم!اصلا امروز و فراموش کن!

با قیافه ای خنثی نگاهش کردم و باشه ای گفتم تشکری کردو راه افتاد!

بدنم و کش و قوسی دادم و خمیازه کشیدم باتعجب نگاهی بهم انداخت که گفتم:
_چرا اینجوری نگاه میکنی قدرت ماورایی ندارم که بعد از این همه اتفاق و گشت و گذار خسته نشم!

سرش رو به نشونه ی تایید تکون داد!
دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد حدود نیم ساعت بعد به عمارت رسیدیم!

بعد از پارک کردن سریع از ماشین بیرون پریدمو تا خود اتاق دوییدم. کفش هام و درآووردم و ولو شدم روتخت نفهمیدم چیشد اما تاسرم رو گذاشتم روی بالش خوابم برد.

***

_تنبل خانم نميخوای بیدار شی!
باصدایی که صدام میزد بیدار شدم باچشم بسته نشستم و بدنم رو کش دادم
بازورهمونطور که خمیازه میکشیدم کمی لای پلک هام رو باز کردم و تصویر ناواضح بانو جلوی چشم هام ظاهر شد!

بادیدن رزبانو ‌چشم هام از تعجب کاملا باز شد و صاف نشستم!
بانو خندید و کنارم نشست:
_علیک سلام چه عجب شما بیدار شدی!
_سلام خوبین ببخشید خیلی خسته بودم.

_از عوض نکردن لباس های بیرونت معلومه که خیلی خسته بودی!
_اوهوم!

_خیلی خب خیلی خب!تنبل خانم!
پاشو یه آبی به صورتت بزن لباس هاتم عوض کن بعدش بیا پائین صبحانه حاضره!

_باشه بانو جونم مرسی!
بانو لبخند گرمی زدو رفت!
دست و صورتم و آب زدم و بعد از عوض کردن لباس هام رفتم پایین!

وقتی وارد آشپزخونه شدم بانو داشت خارج میشد باتعجب پرسیدم:
_کجا میری بانو؟!
_میرم آقارو بیدار کنم!

_مگه نرفته سرکار!
_نه مادر امروز شیفت نداره!مطبم که امروز تعطیله!
_خب آخه الان این پله هارو بالاپائین کردی خودش بیدارمیشه!

_نه مادر خواب میمونه کارداره. عب نداره میرم!
دستم و روکمرش گذاشتم و گفتم:
_صبح اول صبحی کلی شما زحمت کشیدی بشین یکم جون بگیری من میرم بیدارش میکنم!

_واقعامیری؟!
_آره چرا که نه!
_وای خداخیرت بده مادر!
لبخندی زدم و راه افتادم سمت اتاق آرسام!
نمیدونم چرا یهو گفتم من بیدارش میکنم!

وقتی رسیدم آروم در زدم چند ثانیه صبر کردم اما صدایی نیومد!
سرم رو بالا گرفتم و گفتم:
_خدایا ازاون پسرانباشه که لخت میخوابن دمت گرم!به امید خودت!

آروم درو باز کردم و بعد ازاینکه وارد اتاق شدم بی صدا بستمش!
خواستم برم سمت تخت که از تعجب چشم هام کاملا گردشدن!

دوتا بالش تخت رو زمین بود نصف پتو روی آرسام و نصف بیشترش روی زمین بود!
نزدیکتر شدم.خودشم روی شکم مثل گربه های جذاب و ملوس لالا کرده بود!
مثل نوزادا مظلوم خوابیده بود لبخندی زدم..

چرخید و صاف خوابید خواستم نزدیکتر بشم و آروم صداش کنم که هول نشه اما باقدم دومی که برداشتم پام گیر کرد به پتو محکم پرت شدم توی جای سفت!

نفسم از ترس بند اومده بودو نمیتونستمم چشم هام رو باز کنم!
اماباصدای آرسام چشم هام رو باز کردم:
_چیشده؟!

متعجب و باکمی اخم نگاهم میکرد و همونجور که شرمنده بودم گفتم:
_چیزه!
نگاهم رو چرخوندم و باچیزی که دیدم حرفم رو قطع کردم:
_چیزه؟!

باصدای آرسام پریدم و گفتم:
_من تو بغل تو چیکار میکنم؟!
_دختر تو چقدر پروئی تو پریدی بغل من منو از خواب نازم پروندی بعدش عوض اینکه من قاطی کنم تو قاطی میکنی؟!

_اه چقدر حرف میزنی برو اونور میخوام بلند شم!
_من چجوری برم اونور تو باید بری!
باغرغر از بغلش بیرون اومدمو باحرص پتو رو که روی زمین بود پرت کردم روشو گفتم:

_همش تقصیرتوئه من اومده بودم باملایمت بیدارت کنم اگه درست میخوابیدی پتو نمی افتاد رو زمین که پام گیرکنه بهش که بعدش پرت بشم رو جنابعالی!

آروم پتو رو کنار زدو گفت:
_عب نداره اینقدر حرص نخور اگه خیلی دوست داری تو بغل من بخوابی الکی بهونه نیار چه کنم که انقدر مهربونم!!باشه از امشب بیا بخواب بغلم!

باحرص وعصبانیت نگاهش کردم . بالش و از زمین برداشتمو بابالش افتادم به جونش .
اومد ازخودش دفاع کنه که بالش و از دستم کشید و باعث‌شد دوباره پرت بشم توبغلش…

من روش بودم که یهو چرخید و روم خیمه زد دست هامو بالا سرم قفل کردو گفت:
_مثل اینکه تو عاشق بغل منی که هی زرت و زرت خودت و میندازی توبغلم!

با اخم نگاهی بهش انداختم و با عصبانیت گفتم : -از روی من بلند شو!
با جدیت زل زد تو چشمام
ونگاهی به لب های سرخم انداخت
دستش رو به حالت نوازش وار رویی لب هام کشید
از سردی دستاش تعجب کردم
میخواستم هلش بدم که
دستش رو روی قلبش گذاشت:چهرهاش هرلحظه و هر لحظه درهم میرفت
با بی خیالی گفتم :-خیل خب مسخره بازی بسه میخوام برم از روم بلند شو!
انگار حرفمو نشنید .
با نگرانی اروم هلش دادم روی تخت
که دراز بکشه
تو چشمام اشک جمع شده بود هر لحظه نزدیک بود که احساساتم فوران کنه
با صدایی لرزون گفتم :- آرسام اگه شوخیه خیلی شوخی بدیه بیدار شوو
آرسام؟
با اینکه صدام بلند بود هیچ تکونی نمیخورد
کم کم داشت گریم میگرفت
سریع بلند شدم و با جیغ بانو رو صدا میزدم
در اتاق باز شد و رجب و بانو وارد اتاق شدن ..
با نو با نگرانی گفت :آرسام مادر صدامو میشنویی؟
یا خدا !
دستمو گذاشتم رو دهنم و از اتاق خارج شدم

تو ذهنم سوال هایی مسخره و عذاب دهنده تکرار میشد :
-اگه میمرد چی؟
درسته ازش متنفرم ولی دوست ندارم بمیره

ده دقیقه بعد با اومدن آمبولانس خودمو به بالاسرش رسوندم.
همونجوری که مشغول معاینش بودن یکی از دکترا سمتم اومد و پرسید:
_خواهش میکنم آروم باشین!
چیشد که حالش بد شد!

بابغض گفتم:
_نمیدونم یهو یخ زدو بعدش بیهوش شد!
_هیجان زده شد؟
_نمیدونم نمیدونم!
_خیلی خب آروم باشین لطفا یکی همراه ما بیاد بیمارستان!

بانو سریع گفت:
_منو شوهرم میایم!
مرد سرش رو تکون داد و گفت:
_خیلی خب سریعترپس لطفا حاضر بشید!

بانو روبه من کردو گفت:
_ آروم باش دخترم بمون خونه تابیایم.
_ منم میام!
_نه مادر توهم حالت بده هم اینکه م
این اتفاق قبلا هم افتاده!

_چش شده؟!
_مادر مگه نمیدونی آقا بیماری هاد قلبی داره خوب میشه نگران نباش!
_نه نمیدونستم!
باصدای دکتر که ازشون خواست همراهش برن بانو و رجب به سمت امبولانس دویدن.

احساس خفگی میکردم!

آروم روی زمین سرد دراز کشیدم!
داشتم خفه میشدم!
دلم آغوش مادرمو میخواست!
دلم ناز کشیدن های بابامو میخواست!
دلم صورت ماه خانم جون رو میخواست!

بدنم بی حس بود اما به سختی خودم رو بلند کردم . خودم رو به حیاط رسوندمو روی تاپ بزرگی که تو حیاط بود دراز کشیدم.
عقب جلو رفتن تاپ حس خوبی بهم میداد!

بدنم کم کم کاملا بی حس شد!
انگار که لب هام بهم قفل شده بودن. چشم هام تار میدید و از گوشه ی چشم هام بی اختیار اشک هام میچکید .
صدای در که محکم کوبیده شد رو شنیدم.
اماحتی توان چرخوندن نگاهم به سمت در رو نداشتم!

کم کم پلک هام سنگین شدن..
آخرین تصویری که دیدم تصویر ناواضح یه دختر و پسر بود .
باصداهای آشنا و ناواضح دختری که بابغض صدام میزدو میگفت:
_آروم باش چیزی نیست زنگ بزن اورژانس!
آلما…

آخرین چیزی که شنیدم اسمم بودو بعدش بیهوش شدم!
_آلما؟!آلمابیدارشو!
باصدا آروم پلک هام رو باز کردم و بادیدن صورت لبخند به لب دریا باتعجب به سختی لب زدم؛
_دریا؟!

دریا همونطور که سعی در کنترل کردن اشک هاش داشت آروم لب زد:
_جان دریا؟
بعد از اتمام این جملش بغلم کرد.
باورم نمیشد.

_دلم خیلی برات تنگ شده بود!
_منم آبجیم این مدت…..
+خب خب معذرت میخوام پریدم وسط حرفتون خانما!

نگاهمون رو سمت مرد میانسال آلمانی که کت و شلوار شیکی به تن داشت و توی دستش یه خودکارو چند تا برگه بود چرخوندیم!

دریا بلند شد و هول هولکی گفت:
_نه نه مشکلی نیست بفرمایین!
مرد لبخندی به دریا زد و به سمت من اومد:
_حالت بهتره دخترزیبا؟
باحرکت دادن سرم آره ای گفتم!
مرد لبخندش رو پررنگ تر کردو همونجور که مشغول نوشتن بود گفت:

_خدارحم کرد بهت .!
دوستات بهم گفتن که مدت کمی از حادثه ی تصادفت نمیگذره حدس میزنم تو مدتی که بستری بودی چه داروهایی برات تجویز کردن!

اون داروها تورو به زندگی برگردونده اما میتونه به راحتیم جونت رو بگیره!
دریا باترس پرسید:
_ای وای نگید آقای دکتر خدا نکنه!مگه میشه!

_آره چون اثر بعضی داروها بعد از قطع مصرف ادامه پیدامیکنه.
مرد که حالا میدونستم دکتره برگشت سمتم و گفت:

_شوک هیجان و ترس زیاد برای بدنت خوب نیست!
وقتی دچار شوک بشی حالت ناخوشایندی بهت دست میده .
سعی کن از این حالتات جلوگیری کنی!

برگه ای که دستش بودو داد به دریا و گفت:
_خب کار من تموم شد میتونین سرم رو در بیارید!
دریا نگاهش رو از برگه گرفت و روبه دکتر گفت:
_بله!

_ این چندتا دارو رو تهیه کنید . به موقع باید داروها رو مصرف کنه!
بعد از تشکر دریا همراه دکتر برای بدرقه رفت!
به یه نقطه ی نامعلوم زل زدم!
یاد چند ساعت پیش و اتفاقی که برای آرسام افتاد،افتادم!

یاد حرف رز بانو که گفت مشکل قلبی داره!
درست مثل خانم جون خودم و یجورایی ارثی بودن این بیماری تو خانوادمون. شاید بیماری آرسام هم مادرزادی بودمثل خانواده خودم!

_کجایی!

باصدای دریا که با لبخند بهم زل زده بود سمتش برگشتم .
_آلماچرا گریه میکنی همه چی تموم شد دیگه عزیزم.

_دریا .آرسام…!
_میدونم!
چند ساعت پیش تواتاق نشسته بودم یهو آرشا اومد گفت حاضر بشو باید بریم جایی!
حتی نمیتونستم حرفی بزنم عصبی و کلافه و ناراحت بود.

باسرعت رانندگی میکرد یهو گفت آرسام حالش بد شده و بیمارستانه.
خدمتکارش زنگ زده گفته آلما تو خونه تنهاست حالشم خوب نیست!

آخ آلما وقتی اینو گفت دلم هوری ریخت اومدیم اینجا هرچقدر زنگ زدیم در زدیم باز نکردی آرشا پرید توخونه و درو باز کرد بقیشم که این شد!
حالا چراحالش بدشد؟!

_نمیدونم دریا انگار قلبش مشکل داره بدنش یخ بود . رنگش سفید شده بود اصن انگار جسد بود!
دریا بانگرانی دستم رو گرفت و گفت:
_نترس عزیزم نترس!
_دریا،
دریا از جاش بلند شد و به طرف صدا رفت بلند گفت:
_اینجام!

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن