رمان آنلاینرمان سایه

رمان سایه/پارت چهلو دو

جرات اعتراضی نداشتم، از یه طرف راه رفتن با کفش‌های پاشنه‌بلندم پا به پای گامهای بلند زانیار کمی برام سخت و آزار دهنده‌ بود.

– یکم آرومتر برو، کفشام اذیت میکنن الان میفتما.

– بیا بالا حرف نباشه، احمقای ناقص‌العقل اومدن واسه من زر زر میکنن فکر میکنن منم مثل خودشون کودنم بیام آتو دست این اراذل بدم … بیا بالا که هر چی مصیبته از پای لَنگه توئه، اونموقعا که میزدم تو سرم اینکارو نکن اونکارو بکن آدم نبودی بفهمی که این مشکلات پیش نیاد، هنوزم آدم نشدی متاسفانه.

– چی میگی تو، دستمو ول کن ببینم، یه کلمه میگی هزارتا توهین بارم میکنی، دستمو ول کن ، اصلاً به تو چه ، میخوای برم بهشون بگم اونشب تو اتفاقی به دادم رسیدی و هیچ نسبتی با من نداشتی که یه وقت خدایی نکرده آبروت بخاطر من تو خطر نیفته یا مضحکه‌ی اینو اون نشی ؟

از بالای شونه‌ش چپ چپ نگاهم کرد و به تندی و با اخم گفت :
– بیا بالا حرف نباشه.

یه دفعه کوبید تو سرش و پله‌ی آخر رو دوباره پایین اومد تا هم تراز من بشه.
– این سینه‌ی وامونده‌رو بپوشون تا نزدم کبودش کنم، انداختیش بیرون که چه غلطی بکنی هان ؟ چیُ میخوای ثابت کنی ؟ میخوای بگی آره هر چی بوده تو گذشته‌‌ها واقعیت داشته ؟

بغضم رو برای دویست باره قورت دادم و گفتم :
– حرف مفت نزن …اصلاً برو کنار ، تو کی هستی که داری به منو شعورم توهین میکنی ؟

– مشکلی پیش اومده زانیار ؟ اگه از پسِ چموش بازیاش بر نمیای میتونیم کمکت کنیما.
با نفرت برگشتم که به هر دو شخص مزاحم و انگل و هیزِ پشت سرمون چیزی بگم که مثل علم دستهاشونُ تو جیب شلوار فرو برده و از پایین پله‌ها با مشتاق به ما نگاه میکردن، قبل از من زانیار با صدای دورگه و خشدارش غرید :
– سرتون تو لاک خودتون باشه، امشب برای بار سومه که دارم چشم‌پوشی میکنم ، بار بعدی در کار نیست، پس زیاد دور برندارین، برید ردِ کارتون.

فرید با لبخند هیز و مسخره‌ای گفت :
– چیه خب ؟ چرا یهویی جو گرفتت ،گفتم اگه تنهایی نمیتونی ماهم بیایم کمکت ، بالاخره ما دو تا پیرهن بیشتر از تو پاره کردیم، خوراک اصلیمونم اینجور دخترای چموش و ناسازگار بوده، تازه تو بیشتر سوژه‌هامونم منو بابکم شریک بودیم، حالا چون تو داری ردیفش میکنیی قول میدیم سه نفری از پسش…

زانیار یه آن منو ول کرد و به سمتشون هجوم برد، با اون پاشنه‌های ناجور کفشام هول کرده پشت سرش پایین رفتم، اون دو پله رو یکی میکرد و پایین میرفت و منم به سختی به دنبالش، از این صحنه‌ها ترس داستم، کابوس قتلی که بابام دچار شد هنوز گهگاهی از یه طرف زندگیم تو سرم و خوابام جوونه میزنه و آرامشمو ازم میدزده نمیخوام دوباره تکرار بشه، اونم با زانیار.

زانیار سریعتر خودشو به بابک و فرید رسوند، یقه‌ی کت فرید رو گرفت و با دهن کف کرده و خشمگین و عصبیش غرید :
– منو ببین، من همونی‌م که سه سال پیش اون پسره‌ی توله‌ی سگُ به خاک سیاه نشوندم ، من همونی‌م که نذاشتم کسی پا رو شرفم بذاره، همونی‌م که کاری کردم تا اون آشغالُ از دانشگاه اخراج کنن و مهر باطلی انداختن تو پرونده‌ش، اگه یه کلمه دیگه در مورد اونشبُ این دختری که کنارمه حرف بزنین نمیدونم بعدش چی میشه، بقیشُ خودتون حدس بزنین، من آدمی نیستم که کسی به خودم یا خونواده‌م یا ناموسم توهین کنه بایستم نگاش کنم، خون میریزم بابتش، از بابام که باارزش‌تر نبوده، من بابامو سر همین غیرت بازیام از دست دادم پس بفهمین پاتونو رو دُم کی گذاشتین تا حساب کار دستتون بیاد.

ساکت فقط ایستادم و نگاهش کردم، به صورتش، به چشمای خونینش که مثل آتشفشان آماده‌ی پرتاب گدازه‌های داغ و مذّابی بودن ، به صورت قرمزش، به دماغش که پره‌های بینیش بخاطر خشمش بپربپر میکردن، به لبهاش که خشک شده بودن و از خشمِ زیادتغییر رنگ دادن ،فرید دستای زانیارو گرفت و از روی یقه‌ش پسشون زد و بدون حرف دیگه‌ای خودشو بابک راهشون رو گرفتن و رفتن …به همین راحتی هر دوشونُ کیش و مات کرد تا وجود نفرت‌انگیزشون رو از مقابلمون دور کنن.

با انگشتش به طبقه‌ی بالا اشاره کرد و خشدار گفت :
– زود برو بالا …. زود.

مخالفتی نکردم و آروم پله‌هارو بالا رفتم، پشت سرم با قدمهای کوبنده‌ش بالا اومد، برگشتم‌نگاهش کردم دیدم نگاهش روی انداممه، لبخند بی‌اختیار کنج لبهام نشست، لبخندی که از نگاهش پنهون موند اما با پرویی گفت :
– واسه چی انقدر لباس تنگ میپوشی، باید حتماً یکی بالا سرت باشه تا بهت بگه چیکار کن یا نکن، خودت درست بشو نیستی نه ؟

– ببین من…

– هیس برو تو اتاق اولی حرف بیخودی هم نزن که بیشتر اعصابمو بهم بریزی.

رفتم تو اتاق اولی خودشم اومد و درو محکم به هم کوبید.
به در تکیه زد و باز خیره‌م شد، خیره ، خیره ، خیره.
دستامو به دو طرف باز کردم و گفتم :
– هوم ؟ چی میخوای که اینجوری نگام میکنی‌ ؟

– کی بهت گفت بیای اینجا ؟

– دوست داشتم بیام به تو ربطی داره‌؟

با اخم گفت :
– گفتم کی ازت خواست بیای ؟

– رضا دعوتم کرد.

– رضا ؟ از کِی تا حالا با “رضا” انقدر گرم گرفتی که اینجوری صداش میزنی!

دست به سینه ایستادم و مغرورانه لب زدم :
– از همون موقعی که هر کدوممون سعی کردیم راه خودمونو بریم و به احترام هم کنار کشیدم، البته انگار این من بودم که بیشتر این چیزارو در نظر گرفتم، چون تو…

– برگرد برو خونتون نمیخوام اینجا باشی، دوستای رضا یه مشت عوضی‌ان مثل این دوتایی که خودت دیدی ، جمع کن برو، دیگه هم راجع بهش باهام بحث نکن.

– به تو چه هان ؟ چه دلیلی داره به حرفات اهمیت بدم !

با سرتقی و تخسیه بیشتری گفتم :
– نمیرم، اصلاً تو چیکاره‌ی منی که میخوای واسم تعیین کنی باشم یا نباشم ؟ مگه به دعوت تو اومدم اینجا ؟ میزبان من کس دیگه‌ایه و هر وقت صلاح بدونم اینجارو ترک میکنم.

چشم بست و آروم گفت :
– آذین با من کل‌کل نکن دختر اینجا موندن به صلاحت نیست، دوباره داری مثل قدیم به حرفام بی‌محلی میکنی!

انگار قلبم به تمام نقاط بدنم دستور سکوت داد تا برای خودش این آهنگ خوش صدا رو تکرار کنه، آهنگی که از جنس صدای محبوبش شنیده بود … اسمم … آذین … آذین … اون روزی که از خونه‌شون رفتم باز هم با همین آهنگ ملایم صدام زده بود و قلبم برای این صدا چقدر لرزید.

– بیا برو اینجا جای تو نیست خوش ندارم اینجا باشی‌ … باهات خیلی حرف دارم، خیلی ، اما الان نه، فردا میام دنبالت میریم یه جایی که بتونیم حرف بزنیم.

نیشخندی زدم … چقدر سخته مخفی کردن ذوقی که داره هستی و غرورمو جلوی این آدم به باد میده … میخواد بیاد دنبالم ؟ بعد از سه سال چه حرف مهمی با من داره در حالیکه خودش نامزد کرده !؟ با بغض گفتم‌:
– نمیخوام برم … دست از سرم بردار زانیارِ پرتویی … اگه توی گذشته با هم برخوردی داشتین یا برای هم دوستای خوبی بودیم بذار خاطره‌شون همونجوری که هستن تو ذهنمون باقی بمونه … من … من دیگه مطیع تو و عشقت نیستم پس کاری به کارم نداشته باش‌.

– من ازت میخوام الان بری، گفته‌ی من واست مهم نیست.

محکم گفتم :
– نه نیست ، گفتن تو برام اهمیتی نداره، ما خیلی وقته راهمونو از هم جدا کردیم، هر کی داره زندگیه خودشو میکنه پس به زندگیه شخصیم کاری نداشته باش.

چشماشو باز کرد و خروشی و کفری نگاهم کرد انگار داشتم با حرفهام عاصیش میکردم … قدمی جلو اومد … دوباره تکرار کردم :
– نمیرم زانیار لطفاً تو کارام دخالت نکن ..‌تو رفتی پی زندگیت منم میخوام زندگی کنم … البته بدون تو …منو به حال خودم بذار.

ریشخندی زد و قدماش رو محکم‌تر به سمتم برداشت، انگار قلبم ضربانش رو دور هزار افتاده بود، فکم بی‌اختیار تکون میخورد، لبهامو محکم روی هم فشار میدادم تا این انقباض بدنی ازم دور بشه، اما چشمم که به اخمهای پر قدرت و نگاه گزنده‌ش میفتاد انگار جونم میخواست از تنم بیرون بزنه … اومد … اومد تا توی فاصله خیلی کمی ازم ایستاد و گفت :
– دوست داری بمونی که دوباره تا خرخره مشروب بخوری بیفتی زیر دست و پای این مردای فرصت طلب و کثیفی که مثل گرسنه‌ها دارن بهت نگاه میکنن ؟ تو نمیخوای بالاخره بزرگ بشی و بفهمی اقتدار و ارزشت در شان اینجور لباس پوشیدن و مهمونیای اینچنینی نیست ! دیدی اون دو نفرو ؟ آدمای این مهمونی چیزی از اون دو نفر کم ندارن.

– پس باید بگم تو هم یکی از همونایی که افتادی دنبالم …حالا برو پیِ کارت.

– پس نمیخوای بری ؟

سرم رو با ترس به اطراف تکون دادم و گفتم :
– نمیرم چون برام مهم نیست … امشب هر چی بشه، هر بلایی به سرم بیاد به خودم مربوطه ، تو نمیخواد نگران من باشی، عواقبش پای خودمه.

سرشو بالا پایین کرد و با صدای دورگه و بم شده لب زد :
– که پای خودت!!

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن