رمان آنلاینرمان عالیجناب

رمان عالیجناب پارت سی

-این کوچولو رو ببین !
سرم را که پایین می اندازم ، بلافاصله انگشت دومش را داخل میبرد، صدایم بالا میرود و ناله میکنم…
سیلی محکمش روی صورتم مینشیند. -خفه…!
لبم را روی هم فشار میدهم تا صدایم در نیاید.

نیشخند میزند: -هنوز مونده تا به ناله کردن برسی.

سرم را به عقب هل میدهد و تا نزدیکی آلتش میبرد. -کارتو کامل انجام بده !
موهایم را که در این چند ماه کمی بیشتر از همیشه بلند شده اند دور انگشتانش میپیچاند و به سرعت زیادی بالا و پایین میکند. از پهلویم نیشگون میگیرد و لب میزند:
-منو نگاه کن!
به چشمانش که خیره میشوم ، دو انگشتش را بیرون می آورد ، تشکر را در چشمانم میریزم اما با ورود یکباره سه انگشتش، به خودم میپیچم و فریاد میزنم…
دو سیلی دیگر نصیب دو طرف صورتم میشود. -چند دفعه بگم خفه شو…!

سعی میکنم از چنگش فرار کنم، اما آنقدر مرا محکم میگیرد که ممکن نیست. با آه و ناله میگویم:
-وای…ددی ، درش بیار…خیلی درد میکنه!
انگشتانش را با شدت بیشتری جلو و عقب میکند… -خب، منم همینو میخوام !
از آنجایی که دیگر هیچ امیدی ندارم دوباره مشغول خوردن و لیسیدن آلتش میشوم و سعی میکنم با دردش کنار بیایم. دستش را روی سرم به سمت پایین فشار میدهد و التش را تا جایی که امکان دارد در دهنم جا میدهد.

عق میزنم اما اجازه نمیدهد سرم را بلند کنم چند نفس عمیق میکشم تا بالا نیاورم. با انگشت شصت و اشاره اش بینی ام را میگیرد. با تعجب نگاهش میکنم و میخواهم سرم را بالا بیاورم اما مانع میشود!
پس چطور نفس بکشم؟

واقعا دوست ندارم در حال ساک زدن بمیرم!

ترجیحم مرگ رمانتیک تریست. با چشمانم التماسش میکنم تا اجازه دهد لحظه ای نفس بکشم.
اما او فقط بیخیال نگاهم میکند…
تمام تنم شروع به لرزیدن میکند و دیدم که تار میشود بلاخره دستش را بر میدارد…!
سرم را به سرعت بالا میگیرم و اکسیژن را میبلعم، قفسه سینه ام به شدت بالا و پایین میشود. ناله میکنم و کنار پایش ولو میشوم .
بر و بر که نگاهم میکند میفهمم هنوز این ماجرا ادامه دارد. ناخوداگاه گریه ام میگیرد و هق میزنم:
-دیگه نه…توروخدا…
آنقدر جدی نگاهم میکند، که مابقی التماسم را خفه میکنم و به سر جایم برمیگردم.
-همین که چند روز از سوراخ کوچولوت استفاده نمیکنم دوباره تنگ میشه…
حس میکنم صورتم کمی سرخ شده. نمیدانم چرا هنوز هم از بعضی حرف هایش خجالت میکشم…
-به نظرت چهارتا انگشت توش جا میشه؟

بدون هیچ مکثی میگویم : -نه!

پوزخند میزند. -پس جاش میدم!

دو دستم را روی باسنم میگذارم.

-پاره میشه… -نترس ، اگه پاره شد خودم برات میدوزمش… ناسلامتی ددیت دکتره! کمی از من فاصله میگیرد و به سمت اتاق اصلی اش میرود.
-صبر کن الان میام.
روی تخت دراز میکشم . پاهایم را بالا می اورم و دستانم را دورش میپیچم . چند لحظه بعد حافظ برمیگردد، کرم مرطوب کننده را جلوی چشمانم چند بار تکان میدهد و میگوید:
-گفتم که امکانات کمه… ولی برای این که به قول خودت پاره نشی بدنیست…کارمونو راه میندازه!
پاهایش را دو طرف سرم میگذارد و در کرم را باز میکند. کمی خودش را جا به جا میکند تا آلتش را در دهنم جا کند.
-تو بیکار نباش!
چشم میگویم و مشغول میشوم .اما زیر چشمی حرکاتش را زیر نظر میگیرم.
کمی از کرم را هم روی مقعدم می مالد.
انگشت اول و دومش را به راحتی داخل میبرد. ناخودآگاه چشمانم از لذت بسته میشوند. حرکت قیچی وار انگشتانش را دوباره شروع میکند تا کاملا جا باز کنم.
زیر تنش بی تاب، تکان میخورم.
در ان وضعیت که حتی نمیتوانستم کمی حرکت کنم، سرتا پایم به عرق نشسته بود.
تنها صدایی که به گوش میرسید صدای «خر خر» مانند من بر اثر کوبشش بر دهنم است.
دیگر آب دهنم کل گردن و صورتم را گرفته و هیچ کنترلی رویش ندارم.
لحظه ای از روی صورتم بلند میشود تا با دقت بیشتری انگشت سومش را واردم کند که از فرصت استفاده کرده و نفس عمیق میکشم.
انگشت سومش را واردم میکند و به سر جایش برمیگردد. بدون هیچ حرفی دهنم را تا انتها باز میکنم. مطمئنم تا ارضا نشود این چرخه ادامه دارد. این بار وزنش را کامل روی صورتم میگذارد و با سرعت بیشتری حرکت
دستان و التش را تکرار میکند. با دستش صورتم را نوازش میکند. -دوسش داری؟

صدایی شبیه به «هوم» در می آورم.

خودش را بیشتر به دهنم فشار و میدهد و با نیشخند میگوید: -پس نوش جونت!
ناخوداگاه سرم را کمی عقب میکشم تا بالا نیاورم. چهارمین انگشتش را آرام آرام وارد میکند.
همچون ماهی که از اب جدا افتاده برای ذره ای هوا و رهایی از آن موقعیت تکان میخورم به اندازه چند سانت خودش را بالا میکشد. انگشتانش را تا انتها فرو میکند و بدون حرکت نگه میدارد.
همین که کمی به حضور انگشتانش عادت میکنم، حرکت پاندول وارش را بر روی دهن و باسنم دوباره شروع میشود.
بعد از چند لحظه پاهایش را دو طرف سرم فشار میدهد.
انگشتانش را تا جایی که امکان دارد در داخلم فرو میکند و خودش را با فریاد بلندی در دهنم خالی میکند.
از رویم بلند میشود.

با چشمان وق زده تماشایش میکنم.

-شرایط اون بالا آوردنی که بهت گفتم همچنان باقیه. خلاصه که حواست باشه…
به سرویس بهداشتی اشاره میکنم و سعی میکنم حالیش کنم، باید هر چه زودتر اجازه دهد دهنم را بشورم…
به تمسخر نگاهم میکند و میگوید: -اخی…شبیه گویندگان اخبار ناشنوایان شدی!
از حرص با کف دست به پیشانی ام میزنم، چشمانم را میبندم و بلاخره قورتش میدهم.
-حالا برو بشور…
پای راستم را بلند میکنم و محکم روی زمین میکوبم و به سرعت در سرویس بهداشتی را باز میکنم.جیغ میزنم:
-واقعا کهههه، اه
شیر آب را تا انتها باز میکنم و از انجایی که هنوز دارم حرص میخورم، دوباره فریاد میزنم.
-خیلی بدی…خیلی بدجنسی.
ددی خبیث.

-نشنیدم چی گفتی…

دوباره زبون دازی کردی؟

ناخودآگاه زبانم در دهنم جمع میشود و مظلومانه میگویم: -نهههه ددی،

داشتم تشکر میکردم که تربیتم کردین!

-اهان…اگر تشکر بود که قابلتو نداشت گلم. زود دهنتو بشور که لباساتم
تنت کنم. باید درس خوندنو شروع کنی!
قبل از اینکه کاملا از ماشین خارج شوم، دستش را روی بازویم میگذارد

. -کجا؟

یه بوس به ددی نمیدی؟
دوباره به سر جایم برمیگردم و گونه اش را محکم میبوسم. -میبوسم، اما شما هم زیاد تنبیه میکنید. نمیگید ایلیا گناه داره!
و برای اینکه تاثیر حرفم بیشتر باشد پشت چشم هم نازک میکنم.
-من زیاد تنبیه میکنم؟ چرا نمیگی تو با کارای بدت، خودت باعث تنبیهات میشی؟!
-خب من خیلی برام سخته اروم بمونم… اصلا بچه ها باید شیطونی کنن دیگه! به تقلید از من میگوید:

-ددی ها هم باید تنبیه کنن دیگه! با حرص صدایش میزنم: -بابایی! -کوفت، برو دیگه. کتابای خواهرتو یادت نره بهش بدی. -نخیرم، یادم نمیره! -سنگینن، میتونی تنهایی ببریشون؟ یا برات بیارم تو خونه؟ -اصلا هم سنگین نیستن. خودم میتونم! همش منو دست کم میگیرینا…یادتون رفته آقا ایلیا چقدر قویه!
بیخیال به صندلی تکیه میدهد و میگوید: -باریکلا آقا ایلیا…حالا که سنگین نیستن بلند کن ببینم.
کتاب ها روی دست میگیرم و آب دهنم را به زحمت قورت میدهم.
کتاب و دفتر های من به قدر کافی زیاد بودند و مرا برای بلند کردنشان به زحمت می انداختند.
با اضافه شدن کتاب های تست قطور هانیه کارم سخت تر از قبل شده بود. -چی شد پس؟ -الان…الان… همش تقصیر شماست اصلا!
-به من چه آخه؟! اعتراف کن نمیتونی تا کمکت کنم! -نخیرشم، باز اونجوری نگاه کردین هول شدم… -یعنی اگر من یه جا دیگه رو نگاه کنم میتونی؟ با تردید سرم را تکان میدهم. -خیلی خب خودت خواستی. دیگه راه برگشتی نیست!
نصف کتاب ها را بلند میکنم و از ماشین خارج میشوم.
-نه که نتونم همشو بلند کنما…ولی اونجوری ممکنه به کمرم اسیب بزنه واسه همین دو قسمتشون کردم.
برای اینکه نیوفتند چانه ام را روی بالاترین کتاب میگذارم و به دنبال کلید میگردم.
پوف کلافه ای میکشد و مابقی کتاب ها را از ماشین بیرون می آورد. -آره جون عمت !
پلاستیک کتاب ها را از دستم میگیرد. -بده اینا رو به من، بعد دنبال کلید بگرد. -چون خودتون گفتید دارم میدم ، فکر نکنید کم اوردم!
-ایلیا زود باش! خستم میخوام برم خونه.

-چشم، پیداش کردم!
در را باز میکنم و خودم کنار میروم.
-بفرمایید باباجونم.
-نه دیگه من باید برم خونه، خانوادت هم معذب میشن اینجوری…
-نمیشن!
-تخس بازی در نیار بچه جون، از زیر زبون خواهرت حرف بکش ببین فقط این کتابا لازمه یا تو آزمونای ازمایشی هم دوست داره ثبت نام کنه.
-الان دارید حس حسادت منو برمی انگیزید! چه معنی میده اینقدر هواشو دارید…

-خجالت نمیکشی به خواهرتم حسودی میکنی؟
-نه…خدافظ!

-چی شد؟ قهر کردی مثلا؟
-مثلا نداره واقعی قهر کردم ! برید تو تنهایی به کاراتون فکر کنید بابا خان…!
بی محابا در اتاق هانیه را باز، و کتاب ها روی میز پرت میکنم. -هوی ! چه خبرته؟ اینا چ َین؟ همراه با چشم غره میگویم:

380

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن