رمان آنلاینرمان عشق صوری

رمان عشق صوری/پارت چهلو نه

چپ چپ نگاهش کردم.حرفهاش رفتارهاش و حتی مرور خاطراتمون …همه ی اینها به من ثابت میکرد اون نیتهای پلید و مزخرفی توی سرش داره….
خصمانه نگاهش کردم که گفت:

-خب…من خودم به سلیقه ی خودم برات موز میزارم…

خحدید و بعد پیش دستی رو آورد بالا و با گرفتن اون موز بلند توی دستش گفت:

-نظرفت راجب این مووووووز چیه هووووم!؟ موز کلفت و درازیه نه!؟

با عصبانیت زدم زیر دستش و گفتم:

-محسن بس کن.دست از چرند گفتن بردار…من خیلی نمیتونم اینجا بمونم باید زودتر برم نمیتونم بیشتر از این اینجا بمونم و چرندیات تورو گوش بدم میفهمی؟ حررفتو بگو بزار من باید برم…

دستهاشو به حالت تسلیم بالا آورد و گفت:

-باشه باشه چشم چشم.آقا تسلیم …تسلیم…دیگه بقول تو چرت و پرت نمیگم و بقول تو میرم سراغ اصل مطلبها.

با زدن این حرفهابیشتر بهم نزدیک شد و یه جورایی کاملا بهم چسبید و دستشو رور گردنم انداخت و سرش رو به صورتم نزدیک کرد.
دستش و كنار زدم كه پوزخندی گوشه ی لبش نشست و پرسید:

_مهموني آخرین شبی که باهم بودیم رو ی يادته؟ یادته با چه لباسي تو بغلم بودي؟

نمي خواستم اون شب رو به ياد بيارم.این عین باز کردن یه زخم کهنه بود.من سکوت کردم و اون ادامه داد:

-لباسي كه پوست بلوريت و زيبا و خوشگلتو به نمايش ميزاشت. حرفهای اون شبت هنوز تو گوشم…بهم گفتي اين تن متعلق به منه!

 

همزمان با گفتن این حرف دستشو از سینه های برجسته تا شکمم کشید پایین و با صدای بمی تو گوشم گفت:

-تنی که خودت گفتی مال منه حالا دادی به کی….

سعي كردم نگاهش نكنم و باهاش چشم تو چشم نشم و بعد گفتم:

-برای هزارمینبار.. من وتو دیگه نسبتي باهم نداريم …پس بیخیال شو

لبخند آرومی زد و و با نوازش گونه هام گفت:

-ولی من فکر میکنم داریم
من هنوز اون عكسا رو دارم كه تو بغلم لش كردي!یادش بخیر…چه روزگاری داشتیم

کلافه گفتم:

-بگو چی میخوای ازم!؟

لبهاشو چسبوند به گوشم‌و گفت:

-سکس! میخوام الام باهم سکس کنیم

چشمام گرد شد بهش زل زدم و با تاکید گفتم:

-حرفشم نزن…من شوهر دارم میفهمی..

شونه هاش رو با بیخیالی بالا انداخت و ادامه داد:

-چه بهتر! اون زمان پرده داشتی و نمیشد از جلو سکس کنیم اما حالا …حالا دیگه نداری…

چشمام گشادتر شد مغزم سوت كشيد!چي داشت ميگفت؟! سکس …پس به این نیت منو کشوند اینجا…که آتو ازم بگیره هرکاری دلش میخواد باهم بکنه…

چشمام گشادتر شد مغزم سوت كشيد!چي داشت ميگفت؟! سکس …پس به این نیت منو کشوند اینجا…که آتو ازم بگیره هرکاری دلش میخواد باهم بکنه…
با نفرت گفتم:

-محسن

نبايد اسم نحسش رو به زبون مي اوردم.
لبخند کریهی زد و گفت:

-جان محسن…

چشمامو ریز کردم و پرسیدم:

-توی لعنتی دقیقا از من چي ميخواي؟

پشت انگشتاشو نوتزشوار روی گونه ام کشید و گفت:

-يه شب و مثل اون شب باهام باش…اون بار من با لاپایی ارضا شدم اینبار میخوام با سکس توپ از جلو و عقب…

سرمو با نفرت و خشم به سمتش برگردوندم .تموم حرصم رو، توی صدام جمع كردم وگفتم:

-خيلي پستی محسن…

قهقهه زد:

-تازه كجاش و ديدي؟یادت باشه من میتونستم بدتر از این هم باشم…

بلند شدم و گفتم:

-یرو به درک…

عصبی گفت:

-ببین ..اگه رفتی زندگیتو بربادرفته بدون

نگاه پرنفرتی حواله اش کردم و گفتم:

-هیچ غلطی نمیتونی بکنی

اخم كرد وادامه داد:

-مي دوني كه ازم برمياد!پس اگه نميخواي آبروت توي دانشگاه و پیش شوهرت بره
و بشي انگشت نماي دانشجوها و مردم بشین سر جات…

همزمان با گفتن این حرف دست من شوکه شده رو گرفت و نشوندم رو مبل….

همزمان با گفتن این حرف دست من شوکه شده رو گرفت و نشوندم روی مبل.ناباورانه نگاهش کردم.چیزی ازم میخواست که نه ممکن بود و نه حتی دلم میخواست انجامش بدم.
اون احساس و ارتباطی که بین من و اون بود خیلی وقت پیش نابود شد.
خصمانه دستمو از حصار انگشتاش بیرون کشیدم و با صدای بلند گفتم:

-چی!؟ تو از من سکس میخوای!؟من همسر دارم…من متاهلم چطور میتونی همچین چیزی ازم بخوای!؟

لبخند کریهی زد و همونطور که سرانگشتاشو همه جای تنم میکشید گفت:

-عزیزم مگه نشنیدی از قدیم چی گفتن….!؟ اونایی که تلویزیون داره به سینما رفتن هم احتیاج دارن….شوهر داری که داری…منم داشته باش…ایرادش چیه!؟

دلم‌میخواست تع بندازم تو صورت!با نفرت زل زدم تو چشمهاش و گفتم:

-خفه شو کثافت….دیگه داری حالمو از خودت بهم میزنی…سینما هم برم با توی لجن تجربه اش نمیکنم…

دیگه اونجوری ملایم رفتار نکرد و لبخند تحویلم نداد وحتی سعی نکرد با زبون خوش منو رام کنه اما حالا که فهمیده بود از من آبی واسش گرم نمیشه بالاخره اون روی خودش رو نشون داد و با بالا بردن صداش گفت:

-من همچین چیزی ازت میخوام و تو باید انجامش بدی فهمیدی؟ پاتو از این در نمیزاری بیرون مگه اینکه اون کاری رو بکنی که من میخوام…

تو چشمهاش شهوت موج میزد.جدیتی ازش میدیدم که تا حالا ندیده بودم.
این محسن اونی که من میشناختم نبود.
شاید این خود واقعیش بود با این حال من اصلا دلم نمیخواست باهاش رابطه ای داشته باشم برای همین دستهامو

تخت سینه اش گذاشتم و گفتم:

-برو به درک محسن…

بلند شدم که بدوم سمت در و از اونجا بزنم بیرون اما اون از پشت دستمو گرفت و با بغل کردنم از پشت انداختم روی کاناپه و خیمه زد روی تنم.
با دستهاش دستهامو دو طرفم سفت و محکم گرفت وخیره تو چشمهام گفت:

– من نمیزارم بری شیدا…تو مال من بودی…بد کردی بهم…قالم گذاشتی…تا نچشمت و مزه مزه ات نکردم نمیزارم بری…

اینو گفت و لبهاشو گذاشت روی لبهام و با ولع و شدت زیادی شردع به خوردنشون کرد.
اگه یک درصد هم فکر میکردم قراره اینجا بیام تا همچین واکنشی ببینم هیچوقت و به هیچ قیمتی حتی رفتن آبروم هم پامو اینجا نمیذاشتم.
لبهامو روهم فشرده بودم تا نتونه ببوسشون و مدام سرم رو به چپ و راست تکون میدادم تا نتونه بوسم بکنه.
لبخند چرک و بدذاتی زد و بعد خودش رو کشید بالا و زانوهاش رو گذاشت روی دستهام و با خشم گفت:

-چموشی … اما رامت میکنم شیدا…نمیزارم تا وقتی که چیزی نخوام رو به من ندادی از اینجا بزنی بیرون….

اگه تاحالا یه درصداحساس میکردم ممکنه کوتاه بیاد و دست از سرم برداره حالا دیگه مطمئن بودم قرار نیست بیخیالم بشه.
جوری منو نگه داشته بود که نتونم تکون بخورم یا از دستش فرار کنم….
فکم رو سفت کرد و اینجوری کاری کرد تا لبهام جمع بشن و وقتی شدن از فرصت به وجود اومده استفاده کرد و شروع به خوردن و مکیدن لبهای نیمه باز شده ام کرد.
تقلاهای من بیفایده و بیخودی بود.
محسن مثل گرسنه ای که بعداز مدتها دستش به یه تیکه گوشت رسیده باشه حاضر نبود رهام کنه و بیخیالم بشه.
وقتی موفق به انجام کاری که دلش میخواست انجام بده و حتی ادامه دادنش شد اینبار شروع به باز کردن دکمه های مانتوم کرد.
خودم رو تو شرایطی می دیدم که اگه می موندم تا ادامه پیدا بکنه حتما ختم میشد به اتفاقهایی که دردسرش رد نمیتونستم یدک بکشم.
حتی نمیتونستم مانعش بشم و نزارم که اینکارو بکنه….

حتی نمیتونستم مانعش بشم و نزارم که اینکارو بکنه….
وقتی تمام دکمه هارو باز کرد دو طرف مانتوم رو زد کنار و از اونجایی که چیزی جز یه سوتین مشکی زیرش نبود خیلی راحت رسید به همون مورد دلخواهش….
سوتینم رو تا زیر سینه هام کشید پایین و با رها کردن لبهام دستهاشو قاب سینه هام کرد و نوک سینه ام رو به دندون گرفت و همزمان گفت:

-اوووم…چقدر دلم بدای مزه شون تنگ شده بود…چقدر دلم میخواست هی تو دستام بچلونمشون….دلم براشون تنگ شده بود…اوممم.
شبا خوابشونو می دیدم

سرش رو از روی سینه ام برداشت و سیبک گلوم رو لیس زد.حریصانه هوارو بلعیدم و بعد بالاخره یکی از دستهامو آزاد کردم و گفتم:

-ولم کن محسن…ولم کن کثافت…ولم کن ..

سینه هام رو تو دست فشرد و سرش رو برد توی گردنم و بدون توجه به حرفها و داد و بیدادهام شروع کرد بوسیدن و مکیدن گردنم.
چنگ زدم به کمرش و دوباره ودرحالی که سعی داشتم این اجازه رو بهش ندم که همچین کاری بکنه گفتم:

-محسن…محسن ولم کن کثافت…ولم کن عوضی…

برای رام کردن و اسیر کردن من زیر تن خودش اونقدر تقلا کرده بود که به نفس نفس افتاده بود و عرق های ریز و درشتی روی پیشونیش نشسته بود.
حسابی که گردنم رو بوسید سرش رو بالا برو و بعد خودش رو کشید پایین ….
دکمه ی شلوار جینم رو باز کرد و با گرفتن کمرش اونو تا روی زانوم کشید پایین…

 

دکمه ی شلوار جینم رو باز کرد و با گرفتن کمرش اونو تاروی زانوم کشید پایین…
چشمش که به شرت توری مشکی رنگ ست با سوتینم که افتاد چشمهاش درخشیدن و لبخندی روی صورتش نشست و گفت:

-تو این لامصب خواستنی رو خیلی از من دریغش کردی شیدا…خیلی…

دوتا دستمو وسط پاهام گذاشتم و گفتم:

-محسن من شوهر دارم…اون اگه بفهمه تورو میکشه منم میکشه هردومونو سقط میکنه کثافت….دست از سرم بردار بزار برم…

مچ دوتا دستم ررو گرفت تا مانع کارش نشم و بعد گفت:

-هه! بزارم بری!؟ کی حاضره همچین شکاری رو آزاد بزاره که بره…!؟ مگه احمقم…

اینو با نامردی به زبون آورد و دستهامو توی یه حرکت خیلی سریع از وسط پاهام برداشت و گفت:

-پارازیت ننداز بزار از دیدنش لذت ببرم!

بازم تقلا کردم هرچند میدونستم بیفایده است.همیشه تو دوران دوستیمون از من سکس میخواست و من دریغ میکردم حالا که میتونست بی دردسر و بی مانعی به اسم وجود پرده ی بکارت کارشو انجام بده بیخیال نمیشد.
با نفرتی که همجوره تو صدام مشخص بود داد زدم:

-به من دست نزن کثافت ..به من دست نزن ..نزن …

خونسرد گفت:

-جیغ بکش شیدا….هرچقدر دوست داری جیغ بکش به حال من که فرقی نمیکنه.هیچکس صداتو نمیشنوه هیچکس….فقط خودتو خسته میکنی!

چند ضربه ی نه خیلی محکم به دستش زدم و گفتم:

-کثافت حروم…تو یه حرومزاده ای…یه حیوون ..

بیتفاوت خندید و دستشو از روی شرتی که پام بود رو ممنوعه ام کشید و گفت:

 

بیتفاوت خندید و دستشو از روی شرتی که پام بود رو ممنوعه ام کشید و گفت:

-اومم…چقدر دلم براش تنگ شده بود….

وحشت زده بهش نگاه کردم و با اون چشمهای درشت شده از ترس پرسیدم:

-چیک…چیکار میخوای بکنی!؟

لبه شرتمو کنار زد و بعد با مالیدنش گفت:

-دوست داری باهاش چیکار کنم هان!؟ بخورمش!؟

حس انزجار بهم دست میداد وقتی همچین حرفهایی میزد.خیلی وقت بود ازش متنفر و بیزار بودم ..نه تنها از اون بلکه از همه ی مردها…
الان هم که یه جوری حرف میزد انگار با میل خودم دارم اینکارهارو باهاش انجام میدم!
دندون قروچه ای کردم و بعد نیم خیز شدم و گفتم:

-حیوون به من دست نزن…

با خشونت هلم داد به عقب و داد زد:

-بشین سر جات و اون روی سگ منو بالا نیار

اینو گفت و بعد انگشتمپ فاکش رو توی دهن خودش فرو برد و بعداز خیس کردنش اونو به زور فرستاد تو بدنم و خم شد رو تنم و یه سانتی صورتم گفت:

-میخوام جررررت بدم شیدا….

شک نداشتم اینکارو میکنه لبمو به دندون گرفتم و دستهامو روی شونه هاش گذاشتم.
لعنتی عوضی از یه طرف سینه هامو میخورد و از یه طرف دیگه انگشتاشو تو بدنم جلو و عقب میکرد و میگفت:

-هووووف لعنتی…چقدر تنگ و داغ….انگار میخواد انگشتامو ببلعه….اااااه….چقدر همچین لحظه ای رو باخودم مرور کردم….

 

چند مشت به شونه اش زدم و عاجزانه گفتم:

-ولم کن محسن…ولم کن لعنتی عوضی ..ولم کن آشغال….

انگشتاشو با سرعت بیشتری توی بدنم عقب و جلو کرد و همزمان گاهی سینه و گاهی گردنم رو میبوسید تا شاید تحریک بشم.
ولی این اتفاق رخ نمیداد وقتی سراسر وجودت درگیر حس ترس و لرز باشه….
گردنم رو مکید و با یکپ بالا آوردن سرش گفت:

-تورو هر شب کی نوش جون میکرد وقتی کلی کشته مرده داشتی و هر شب بهت فکر میکردن!؟

دستهامو مشت کردم و برای چندمینبار به کمرش ضربه زدم و گفتم:

-ولم کن محسن…عوضی….ولم کن….خواهش میکنم…

حریصانه تنم رو بوسید و گفت:

-ولت نمیکنم شیدا…تا هرت سیر نشم ولت نمیکنم…نا سیر نکنمت ولت نمیکنم…

با نفرت جیغ کشیدم و گفتم:

-آشغال آشغال آشغال…

گاهی فحشش میدادم و گاهی عاجزانه ازش میخواستم دست از سرم برداره که هردو موردش بی معنی بود.
شهوت چشماشو کور کرده بود و حاضر نبود بیخیالم بشه.
سرش رو از توی گردنم برداشت و بعد کمرش رو صاف نگه داشت و شروع کرد به باز کردن کمربندش کرد…
نفس زنون و با وحشت بهش خیره شدم و با ترس گفتم:

-چ…چیکار میخوای بکنی!؟ چیکار میخوای بکنی لعنتی!؟

شلوار و لباس زیرش رو همزمان باهم کشید پایین و مردونگی سیخ شده اش رو توی دست گرفت و گفت:

-بزار هردومون لذت ببریم شیدا….قول میدم جوری ارضات کنم که از این به بعد خودت هی زنگ بزنی و التماس بکنی و بگی محسن بیا منو بکننننن!بیا منو جرررر بده…

تا حرفهاش رو شنیدم با عصبانیت بهش خیره شدم و بعد دستمو بالا بردم و سیلی محکمی به گوشش زدم وبا صدای بلندی گفتم:

-برو به درک عوضییییی…..

 

تا حرفهاش رو شنیدم با عصبانیت بهش خیره شدم و بعد دستمو بالا بردم و سیلی محکمی به گوشش زدم وبا صدای بلندی گفتم:

-برو به درک عوضییییی…..

صورتش از ضرب دستم کج شد.چند ثانیه ای تو همون حالت نگهش داشت و بعد انگشت شستشو کنج لبش کشید وخیلی آروم سرشو به سمتم برگردوند و با حالتی عصبی اما شمرده شمرده و آروم گفت:

-تو…دیگه….داری کفرمو بالا میاری! نه…نه میشه و نه میتونم به این راحتی ازت بگذرم….جوری بکنمت که نتونی راه بری دختره ی سرتق عوضی….

اینو گفت و دستشو وسط سینه ام گذاشت تا نتونم تکون بخورم و بعد عضو کلفت و سیخ شده اش رو به بدنم نزدیک کرد وخودشو عقب برد که با ضرب و شدت واردم کنه اما من درست همون موقع گلدون فلزی روی میز کوچیک سه پایه برداشتم و محکم زدم توی سرش….
یه آخ بلند گفت و حتی یه فحش هم داد و بعدهم خیلی آروم از روی تنم کج شد و افتاد روی زمین….
نیم خیزشدم و بهش خیره شدم.
سرش غرق خون شده بود.از ترس به نفس نفس افتادم.
آب دهنمو قورت دادم و صداش زدم:

-محسن..محسن….

ناله ی آرومی کرد اما چیز نگفت.دستشو پشت سرش برد و بعد یهو بیجون شد.
چند لحظه ای ماتم برده بود تا وقتی که بالاخره به خکدم اومدم.
باخشم و ترس و نفرت گفتم:

-خودت خواستی کثافت…خودت خواستی اینجوری بشه…خودت…

از روی کاناپه اومدم پایین و شروع به مرتب کردن لباسهای تنم کردم درحالی که به فاصله ی هرچنددقیقه یکبار نگاهی به محسن مینداختم.

نفس میکشیداما اگه اون ضربه کاری باشه و بلایی سرش بیاد چی!؟
اگه اتفاق تلخی واسش رخ بده چی!؟ اونوقت تکلیفم چی هست!؟
نکنه من مفت مفت بشم قاتل…؟
شلوارمو کشیدم بالا و با حالتی دستپاچه دکمه ش دو بستم و انتهای مانتوم رو مرتب کردم.دستام می لرزیدن و حتی درست و حسابی هم نمیتونستم قدم بردارم.شالمو سر کردم و بعد با گام های آروم به سمتش رفتم….
نگاهی پر ترس بهش انداختم.
سرش خونی بود اما نفس میکشید.
خم شدم و کنارش زانو زدم و گفتم:

-محسن…محسن…حرف بزن…یه چی ی بگو آشغال…چرا من و خودت رو به این وضعیت انداختی….؟ چرا ؟

تکون نخورد.دستمو رو قلبم گذاشتم و بلند شدم.قدم زنان عقب رفتم و باخودم نجوا کردم:

“خودت خواستی…خودت خواستی اینطوربشه نباید منو وادار به کاری که نمیخواستم میکردی نباید ”

خواستم برم سمت ورودی که فکرم رفت پی گوشی موبایل و عکسهاش.
باید اول فکری به حال اونا میکردم.
دویدم سمت میزی که جلو چشمهای خودم تلفن همراهش رو اونجا گذاشته بود.
اپل سفید رنگش رو برداشتم اما صفحه اش قفل بود و من هم هر رمزی امتحان کردم فایده نداشت و ناچار مجبور شدم بزارمش توی کیفم و همراه خودم ببرمش .
جز این؟ توی اون شرایط سخت و بحرانی فکر دیگه ای به ذهنم نرسید!

خیلی سریع از خونه اش زدم بیرون.می دویدم بدون اینکه لحظه ای توقف کنم و سرمو به عقب برگردوندم.
ترس سراسر وجودمو فرا گرفته بود و استرس ثانیه ای رهام نمیکرد.
در حیاط رو باز کردم.نگاهی به اطراف انداختم و بعدهم وقتی دیدم همه جا خلوت هست باعجله از خونه دور شدم و وقتی به وسط کوچه رسیدم دوباره شروع کردم دویدن…
اونقدر دویدم تا به خیابون اصلی رسیدم و یه تاکسی گرفتم.
سرمو به عقب تکیه دادم و چندنفس عمیق کشیدم.
نمیدونستم باید با اون گوشی لعنتی چیکار کنم اخه وقتی حتی رمزش رو نه بلد بودم و نه حتی میتونستم حدس بزنم.
باید سر به نیستش میکردم آره این بهترین راه بود.
زنگ خورد و از توی کیف بیرونش آوردم و نگاهی بهش انداختم

نه رد تماس دادم و نه جواب دادم.اجازه دادم خودش قطع بشه و بعد با خاموش کردنش پرتش کردم توی کیف.
راننده ماشین رو جلوی خونه نگه داشت.
کرایه اش رو حساب کردم و پیاده شدم.
هم دستپاچه بودم هم نگران هم مضطرب….
قدم زنان رفتم سمت در.رو به روی آیفن ایستادم و بعد سرم رو خم کردم و نگاهی به سرو وضعم انداختم.
همش حس میکردم یه جا توی ظاهر خودم یه سوتی دادم که ممکنه بقیه بفهمن.
دکمه زنگ رو فشار دادم و همزمان نگاهی سراسر آشفتگی به دورو بر انداختم تا اینکه خدمتکار درو برام باز کرد و من خیلی سریع رفتم داخل.
وقتی از روی سنگفرشها درحال رد شدن بودم چشمم افتاد به ماشین فرهاد که توی حیاط پارک شده بود.
برای هزارمین بار شبیه به یه تیک عصبی آب دهنمو با ترس قورت دادم.
قلب لعنتیم چنان محکم خودشو به درو دیوار قفسه ی سینه ام میکوبید که حس میکردم هر آن قراره بپره بیرون و رسوام بکنه.
سرعت قدمهامو بیشتر کردم و رفتم داخل.
در ورودی رو کنار زدم و با گذر از سالن چپ و راستم رو نگاهی انداختم.
شهره لم داده بود روی مبل راحتیش و طبق معمول خدمتکار یا ناخنهاشو سوهان میکشید یا پاهاش رو ماساژ میداد.
سر سری سلام کردم ولی اون جواب که نداد هیچ یه نگاه پر نفرت هم تحویلم داد.
پله هارو با اضطراب رفتم بالا و خودم رو رسوندم به اتاق.
احساسم بهم میگفت احتمالا فرهاد توی اتاق…
مقابل در ایستادم و با تردید دستمو سمت دستگیره دراز کردم.
یه لبخند زورکی روی صورت نشوندم و بعد رفتم داخل.
نباید جوری رفتار میکردم که شک میکرد.
درو پشت سرم بستم و بهش نگاه کردم.
جلوی پنجره قدم رو می رفت و سیگار میکشید….
لبخندی زورکی زدم و گفتم:

-سلام عزیزم

 

لبخندی زورکی زدم و گفتم:

-سلام عزیزم

چوهبی ازش نشنیدم چون همچنان نگاهش سمت دیگه ای بود.درو پشت سرم بستم و قدم زنان رفتم جلو.
اون لبخجد مسخره هنوز روی صورتم بود درحالی که مدام از خودم می پرسیدم چرا جواب سلامم رو نمیده!
جلوی پنجره قدم رو می رفت و سیگار میکشید.
ندیده بودم لب به سیگار بزنه مگر وقتهایی که زیادی عصبی و کلافه بود.
با همون دستپاچگی ای که فکر کنم تو تمام حرکاتم مشهود بود و حتی از چشمهام هم مشخص بود گفتم:

-چه زود اومدی خونه امروز!؟

خیلی آروم به سمتم برگشتم.دود جلوی صورتش رو به دست کنار زد و پرسید:

-خیلی دوست داشتی دیر بیام آره!؟

لبخندی تصنعی تحویلش دادم و با فاصله گرفتن از در گفتم:

– معلوم که نه ..چرا همچین فکری کردی!؟

پک عمیقی به سیگارش زد و گفت:

-که تو باخیال راحت هرجا دلت بخواد بری و هرکار دلت بخواد بکنی!

هوف! به آرامش قبل طوفان می موند!چیزایی میگفت و حرفهایی میزد که منو بیشتر میترسوند با این حال حفظ ظاهر کردم و گفتم:

-شوخی میکنی!؟اتفاقا …ا…اتفاقا خوب شد زود اومدی!ناهارو پیش هم میخوریم…

سیگارشو پایین گرفت و بی هوا پرسید:

-کجا بودی!؟

لبخند دست و پا شکسته ای زدم و بعد کیفمو گذاشتم روی میز و همونطور که با انگشتای لرزونم دکمه های مانتوم رو وا میکردم جواب دادم:

نوشته های مشابه

2 دیدگاه

  1. اووووووووو دیووونمون کردین دگه هی باید بگیم پارت بذارین دیر شده من دیگه سایت شما رو دنبال نمیکنم

  2. سلام و خسته نباشيد به نظرم اين سايت رو تعطيل كنيد و يكي دورمانش رو بياريد تو كافه رمان حداقل اونجا هفته اي يه بار شارژ ميشه البته اگه مجدد بي نظم نشه ممنون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن