رمان آنلاینرمان عشق صوری

رمان عشق صوری/پارت چهلو هشت

-لابد انتظار داری بگم خدایا هرچه زودتر مقدمات وصال شیوا و اون یار فوکلی رو قراهم کن!

اصلا با لحن گزنده و طعنه دارش حال نمیکردم ولی خب شهرام بود دیگه.چیکارش میشد کرد.
برای من که اهمیتی نداشت.بالاخره یک روز دیر یا زود ازهم جدا میشدیم و راهمون سوا میشد.
یه شومیز رو تیشرت تنم پوشیدم و با بستم در کمد چرخیدم سمتش و گفتم:

-فکر کنم زبونت به گفتن حرفهای خوب عادت نداره…ولی مهم نیست.من عادت کردم و تحمل میکنم بالاخره دیر یا زود همچی تموم میشه…

شالمو از رو دسته ی صندلی برداشتم و رقتم سمت آینه
اونو سرم انداختم و داشتم موهام رو مرتب میکردم که از روی تخت بلند شد و همونطور که سمتم میومد گفت:

-چیه!؟ زبونت که دیشب به تته پته افتاده بود حالا دوباره چرخش داره میچرخه…

یه طرف شالمو روی دوشم انداختم و همونطور که تو آینه سر و وضعم رو چک میکردم گفتم:

-دیشب دیشب بود الان الان..شرایط یه کوچولو فرق کرده…

از پشت بهم نزدیک شد.دستهاشو روی دوتا شونه هام گذاشت و گفت:

-یه چیزی رو خوب یادت بمونه شیوا…تا وقتی با منی محال از خطاهات بگذرم…

از تو آینه بهش خیره شدم و گفتم:

-میدونی از کدوم رفتارت متنفرم ؟ از اینکه همیشه با زورگویی و تهدید دیگرانو وادار میکنی کنارت بمونن یا به خواسته هات عمل کن…تو اصلا با زبون خوش آشنایی نداری….

سرش رو خم کرد و درست کنار گوشم گفت:

-من با زبون قلدری بیشتر حال میکنم تا زبون خوش…

زورم میومد وقتی اینجوری تهدیدم میکرد.چون حس ضعیف بودن بهم دست میداد و من دیگه نمیخواستم پیشش بمونم.
دستهاشو از روی شونه هام برداشتم و بعد چرخیدم سمتش و گفتم:

-خودت شاید حال بکنی ولی بقیه نه…

پوزخند زدم و ادامه دادم:

-راستی….میدونستی از این به بعد ما یه جورایی خواهر و برداریم!؟

اون اخم کرد اما من لبخند حرص بیاری تحویلش دادم و همونطور که سمت در می رفتم تا از اتاق بزنم بیرون گفتم:

-بای بای آق داداش….

 

* شیدا*

نشسته بودم روی صندلی روبه روی میز آرایشی و با حرص ناخنهامو که فرهاد مجبورم کرده بود لاک جیغ قرمز همرنگ رژم بزنمو پاک میکردم که تلفنم ویبره خورد و برام پیام اومد.
با دست راستم گوشی رو برداشتم و رفتم تو تلگرام.
شیوا بود و چندتا عکس از خونه ی شوهر مامان فرستاده بود.خونه که چه عرض کنم بهتر بود بگم عمارت…
به جز اون عکس ها،یه سلفی از خودش روی تخت دو نفری خوشگلی هم گرفته بود و زیرش نوشته بود:

“گرچه این تخت به درد ما سینگلها نمیخوره اما باور کن اونقدر نرم که اصلا ادم وقتی روش دراز میکشه کل بدبختیاشو فراموش میکنه چه برسه به سینگلی”

آهسته به این پیامش خمدیدم که همون موقع به پیام دیگه برام اومد اینبار از طرف محسن.میخواستم مثل همیشه نخونده دیلیتش بکنم اما تکستی که فرستاده بود بهم این اجازه رو نداد:

“به به! بالاخره آنلاین شدی شیدا خانم عروس خانم سکسی خانم.پس بهتره حالا که بعداز مدتها آنلاین شدی یکی از عکسای خوشگلتو ببینی”

آب دهنمو به ترس قورت دادم و نگاهی به حموم انداختم.شیر آب همچنان باز بود و این یعنی فرهاد همنوز داشت دوش میگرفت.با ترس و تردید پیام رو باز کردم و زدم روی عکس تا برام دانلود بشه…
چند ثانیه بعد نفسم از دیدن عکسی که باهم توی یه پارتی داشتیم حبس شد.
من تو بغل محسن بودم و لباس مجلسی ای تنم بود که بخاطر مدلش قسمتهای مختلف بدنم مثل پاهام، سینه هام و دستام مشخص بودن…
ماتم برده بود و داشتم عکسی که اصلا فکرشو نمیکردم اون هنوز پیش خودش نگهشون داشته باشه رو نگاه میکردم که پیام بعدی رو فرستاد:

“بازم از این عکسهای خوشگل دارم…بفرستم برات سکسی خانم؟!”

 

اگه فرهاد همچین عکسهایی رو می دید بی برو برگشت منو میکشت و سرمو میذاشت رو سینه ام.انگشتام بی اختیار خودم می لرزیدن و تسلطی رو تمرکزم نداشتم…خیره بودم به پبامی که فرستاده بود که به فاصله ی چنددقیقه بعدش اون محسن عوضی سواستفادگر چند تا عکس دیگه فرستاد.
آه از نهادم با دیدن اون عکسها بلند شد.
اول با ترس و برای چندمینبار نگاهی به در حموم انداختم و بعد دوباره عکسهای دانلود شده رو تماشا کردم.
حتی اگه یک کدوم از این عکسها به دست فرهاد می رسید غوغا و قشقرقی به راه میفتاد که اون سرش ناپیدا بود!
قبل از بیرون اومدن فرهاد تند تند براش تایپ کردم:

“چی از جونم میخوای عوضی؟؟”

دوسه تا ایموجی بوس فرستاد و ایز تایپینگ شد…
دیگه حتی یادم رفت مشغول تمیزکاری ناخنهام بودم.به چشمم به صفحه چت بود و یه چشمم به در حموم تا اینکه بالاخره پیامش برام بالا اومد:

“آهان! این شد یه سوال درست و حسابی! من نمیپرسم چرا شمارمو گذاشتی تو لیست رد و ازهمه جا بلاکم کردی ولی خب.شانس آوردی اینجارو از قلم انداختی وگرنه مجبور میشدم به خط شوهرت زنگ بزنم بیبی”

گوشی رو برداشتم و با خشم تایپ کردم:

“حرف مفت نزن کثافت بگو چی میخوای”

بلافاصله جواب داد:

“میخوام ببینمت.فردا”

هه! عجب چیزی هم میخواست کثافت بعداز
ابنهمه مدت اونم وقتی میدونست من ازدواج کردم.اصلا نمیدونم چیشد که یهو دوباره سروکله اش پیدا شد پسره ی عوضی.
براش نوشتم:

 

اصلا نمیدونم چیشد که یهو دوباره سروکله اش پیدا شد پسره ی عوضی.
براش نوشتم:

“نمیتونم.فراموشش کن”

جوابی داد که بدجور کفری و عصبانیم کرد و البته بیشتر ترسوندم:

“سعی کن بتونی چون در اون صورت مجبور میشم چند تا از عکسای خوشگل دونفرمومو برای شوهرت بفرستم”

دندون قروچه ای کردم و نوشتم:

“تو گه میخوری اینکارو بکنی”

در کمال پررویی جواب داد:

‘امتحانم کن عزیزم”

درست همون لحظه در باز شد و فرهاد درحالی که داشت با حوله موهاش رو خشک میکرد از حموم اومد بیرون.
فورا گوشی رو قفل کردم و دستپاچه نگاهی بهش انداختم.
حوله رو روی موهای ترش تکون داد و گفت:

-کاسکی میومدی دونفری باخم حموم میکردیم ..حال میداد…

لبخند دست و پا شکسته ای زدم و گفتم:

-بمونه برای به وقت دیگه

قدم زنان اومد سمتم.درست پشت سرم ایستاد و بعد همونطور که خودش رو توی آینه نگاه میکرد گفت:

-دوست دارم باهم امتحانش بکنیم!

لبخندی تصنعی و زورکی زدم و با صدای ضعیفی گفتم:

-باشه…

خم شد.دستهاش رو روی شونه هام گذاشت و با بوسیدن گونه ام گفت:

-عاشقتم عزیز دلم….

 

خم شد.دستهاش رو روی شونه هام گذاشت و با بوسیدن گونه ام گفت:

-عاشقتم عزیز دلم….

هیچوقت از شنیدن همچین جملاتی از دهن فرهاد احساس خوشایندی بهم دست نداد.
نه جملات مثلا عاشقانه اش و نه حتی لمس بدنم توسط دستهاش، اما توی اون لحظه واسه اینکه توجهش نره سمت گوشی موبایلم مجبور شدم ابراز علاقه اش رو مثلا با لبخندی محبت آمیز جبران کنم و بگم؛

-منم دوست دارم…

خوشش اومد از حرفم و سرش رو برد پایینتر و اینبار گردنم رو بوسید و بعد خیلی آروم گفت:

-من برم لباسهام رو بپوشم زود میام پیشت…

-آره برو لباس بپوش سرما میخوری…

کمرش رو بلند کرد و راه افتاد سمت قسمت تو رفتگی از اتاق که که یه فضای دو در سه متر بود و محل کمدهای سرتاسری لباسهای جور واجور من و خودش که از بیرون به یه حالت تو رفتگی شباهت داشت.
سرم رو کج کردم و تا فهمیدم درهای کشویی رو باز کرده و رفته داخل فورا قفل گوشی رو باز کردم وپیام های جدید محسن رو سین کردم.
سه چهارتا عکس فرستاده بود که به ترتیب فاجعه آمیزتر از عکس قبلی بودن…آخریش عکس جشن تولدم بود.تولدی که خودش گرفته بود و من با نیم تنه و دامن کوتاه تو بغلش بودم و داشتم میبوسیدمش….
دستام لرزید.فرهاد اینارو می دید اول سر منو میبرید بعد هرجور شده محسن رو پیدا میکرد و دخل اونم میاورد.
این عکسهای دوران عشق و عاشقی نباید لو می رفت و به دست فرهاد می رسید…نباید.
یه بار دیگه نگاهی مضطرب به سمت اتاق لباسها انداختم و بعد فورا براش نوشتم:

” چی میخوای لعنتی ؟”

عرق جمله ام خشک نشده بودکه فورا برام یه آدرس فرستاد و پشت بندش نوشت:

” فردا صبح خونه منتظرتم.اومدی که هیچ نیومدی عکسارو لو رفته بدون”

تا در کشویی کنار رفت فورا از تلگرام خارج شدم و گوشی رو قفل کردم.نفسم تو سینه حبس شده بود و حتی یادم رفت یکی دو ساعتی هست بیخود و بیجهت رو به روی آینه نشستم!

فرهاد اومد بیرون و با زدن یه لبخند گفت:

-نمیخوای ار اونجا بلند شی!؟ همه اش که آینه نباید تماشاشت بکنه…فکری به حال ماهم بکن که دوست داریم سیمای خوشگلتو تماشا بکنیم!
فورا از روی صندلی بلندشدم تا بیشتر از این برای اون شک برانگیز نشم.این درحالی بود که تمام فکر و ذهنم پی پیام محسن بود.
وحشت داشتم از پشت گوش انداختن تهدیدش.
میترسیدم‌جدی تر و کینه ای بشه آخه البته حق هم داشت…
من خیلی یهویی کنارش گذاشتم.خیلی بی هوا…
اگه نمی رفتم کله خرابی میکرد و من رو به روز سیاه مینشوند و اگر هم می رفتم…اه لعنت به تو محسن که با اینکه میدونی من شوهر دارم اما نمیخوای ول کن بشی!
فرهاد خودشو پرت کرد رو کاناپه های سفید راحتی و تلویزون وصل شده به دیوار رو روشن کرد و پا روی انداخت.
باید از همین حالا به بهانه جور میکردم واسه اینکه فردا از خونه برنم بیرون و برم پیش محسن.
ضرورت داشت سنگهامو باهاش وا بکنم و واسه یکبارهم که شد قرص و محکم از زندگیم بندازمش بیرون….
باید بفهمه زنی که ازدواج کرده دیگه نمیتونه متعلق به مرد دیگه ای غیر از شوهرش باشه!
با گام های آروم به سمت فرهاد رفتم.
لباس خواب سفید رنگی تنم بود که دنباله دار بود و قسمت پشتش روی زمین کشیده میشد….
اونقدر نازک بود که لباسهای زیرم کاملا از زیرش مشخص بودن.هر گام که برمیداشتم و بیشتر بهش نزدیک میشدم بیشتر حالم گرفته میشد اما چاره چه بود!؟
بین بد و بدتر انتخاب هر آدم عاقلی گزینه ی اول بود!
بهش نزدیک شدم وقتی که داشت کانالهارو یکی یکی چک میکرد.
کنارش نشستم و بعد خودم رو کشیدم سمتش….
دستمو نوازشوار رو بازوی لخنش کشیدم و گفتم:

-فرهااااد ….

چقدر سخت بود ناز و ادا قاطی صدا کردن و محبت ورزیدن به کسی که ذره ای بهش محبت نداری .
سرش رو به سمتم برگردوند و با تماشای صورتم جواب داد:

-جانم!؟

در کمال تعجبش خودمو بهش نزدیکتر از لحظه ی پیش کردم.سرمو گذاشتم روی دوشش و گفتم:

-میشه یه چیزی بگم عزیزن!؟

نفسش عمیقی کشید و جواب داد:

-هرچی دلت میخواد بگو…من عاشف شنیدن صداتم…

لبخندی تصنعی زدم.این دست کم‌برای من انجام دادنش بهتر از ناز و غمزه اومدن بود.
عاشقانه نگاهش کردم و گفتم:

-من کلی درس خوندم.حیفم میاد همشون به فنا برن …میشه فردا برم دانشگاه دنبتل کارام که یه وقت اخراجم نکنن!؟

احمقانه بودن زندگی من اونجاش بود که باید واسه همچین مورد کوچیکی از اون اجازه بگیرم.واقعا احمقانه بود.
کنترل و انداخت رو میز و دستش رو از کمر تا باسنم کشید و گفت:

-درس و دانشگاه میخوای چیکار شیدا!؟ من اونقدر پول و ثروت به پات می ریزم که اصلا نیازی به مدرک های چرت و پرت دانشگاهی نداشته باشی!

پول پول چول! همه چیزو پول می دیو البته دست پرورده ی شهره بهتر از این هم نمیشد.
دستمو رو سبنه اش گذاشتم و گفتم:

-میدونم تو هرچی بخوای بهم میدی ولی من دلم نمیخواد وقتی فک و فامیلت از مادرت پرسیدن تحصیلانم چیه بگه دیپلم.
..بزار لیسانسمو بگیرم…فقط چندترم دیگه دارم خواهش میکنم فرهادم…

به زبون آوردن کلمات عاشقانه لابه لای اون حرفها اونقدر واسم سخت بود که حس میکردم هر آن مممکنه مچم رو بگیره و بابت تصنعی بودن و بی حس بودن لحنم بهم گیر بده اما خوشبختانه دیدن و دریافت همچین محبتهایی از طرف منی که خیلی سخت بهش نزدیک میشدم یا اجازه میدادم بهم نزدیک بشه اونقدر براش خوشایند بود که دقت نکرد.
منو به خودش فشرد ودرحالی که موهای بلند و نرم و لختم رو بو میکشید گفت:

-اوووووم….چه بوی خوبی میدی….باشه…

سرمو از روشونه اش برداشتمو پرسیدم:

-باشه یعنی فردا میتونم برم ؟

سرش رو تکون داد و جواب داد:

-آره عشقم میتونی بری

خوشحال شدم و دستهامو دور صورتش قاب کردم و با ماچ کردن لبهاس گفتم:

-مرررررسی فرهاد

لبخند کمرنگی زد.به کل دست از تماشای تلویزیون کشید. پاشو دور بدنم انداخت و دستهاشو روی کمرم گذاشت تا منو عین یه بچه به آغوش بکشه.
سرم رو گذاشت روی بازوی خودش و پرسید:

-لامصب…تو حتما باید کارت پیش من گیر باشه که اینطوری دلبری و مهربونی بکنی!؟

حالت چشمهاش و گردشش رو قسمتهای لخت بدنم جوری بود که مطمئن شدم ممکنه بازم ازم عشقبازی بخواد.
لبخند دست و پا ش‌سته ای زدم و جواب دادم:

-اشتباه فکر میکنی…من همیشه حواسم بهت هست…

انگشتاشو لای موهام کشید و بعد نگاهشو از لبهام تا روی سینه هام پایین آورد و گفت:

-تو خوشگلترین دختری هستی که تا حالا تو زندگیم دیدم و تماشا کردنت رو با چشمهای هیچکس تقسیم نمیکنم….اجازه نمیدم کسی حتی توی ذهنش تورو کنار خودش تصور کنه من اون ذهنو به آتیش میکشم و اون چشمی که تورو پنهونی تماشا بکنه از حدقه درمیارم…
.
هرچه بیشتر همچین کلماتی به کار میبرد بیشتر منو بابت فردا به استرس مینداخت.سرش رو خم کرد و لبهامو به دندون کشید…
چشمامو بستم و اون بلافاصله لبهام رو رها کرد و اینبار لبهاشو گذاشت مابین سینه هام و همزمان دستم رو خودش گرفت و گذاشت لای موهاش و اینجوری ازم خواست وقتی سینه هامو میبوسه من موهاش رو نوازش بکنم….

یه نگاه مضطرب به عقب سر انداختم و یه نگاه به خونه ی محسن…این خونه یه زمانی برای من به دل مینشست.زمانی که کلی خاطره ی خوب با محسن اونجا داشتم اما حالا دیگه نه…چون اون موقع به خواست خودم می رفتم و حالا خلاف میلم.
با گام های مردد سمت در رفتم و دکمه ی زنگ رو فقط یکبار فشار دادم و دوباره با اضطراب اطرافم رو تماشا کردم.
مدام ترس اینو داشتم که مبادا فرهاد ناغافل سرو کله اش پیدا بشه ودمار از روزگارم در بیاره….
دل آشوب و مضطرب منتظر بودم محسن از پشت اف اف جواب بده اما درست همون لحظه صدای باز شدن دراز پشت به گوشم رسید و من فورا به عقب چرخیدم.
لبخند زنان و دست به سینه تکیه داده بود به عقب در و تماشام میکرد…
خیلی وقت بود ندیدمش…شاید بیشتر از دوماه….یه تیشرت تنش بود و یه شلوارک کوتاه…همون تیپی که من همیشه ازش میخواستم وفتی پیش همیم بزنه…
مسخره اس! آخه باخودش چیفکر کرد؟ اینکه هنوزم مثل اون روزها دل و چشمم دنبالشه!؟
یه دل سیر و با اون نگاه های هیزش تماشام که کرد گفت:

-میدونستم میای واسه همیم تا زنگ زدی فهمیدم خودتی و نگاه نکرده اومدم پیشت…

اخم کردم تا بلکه جدیت ظاهرم اونو مجاب کنه چقدر از اومونش به اینجا احساس ناخوشایندی دارم و بعد گفتم:

-حرفتو بزن…بگو باهم چیکار داشتی!؟

لحنم اونقدر تند و خشن و زمخت بود که پوزخندی روی صورتش نشست و گفت:

– یه زمانی هر وقت این درو برات باز میکردم جیغ میکشیدی و میپریدی بغلم و تمام صورتمو ماچ میکردی اما…

حرفشو بریدم و گفتم:

-خودت میگی یه زمانی…اون یه زمان حالا گذشته حرفتو بزن محسن من باید بدم

لبخندی دندون نما زد و از جلوی در کنار رفت و گفت:

-چی؟؟؟ نیومده میخوای بری؟ بابا با ما بهزه از آن باش که با خلق جهانی…ناسلامتی در گذشته ای نه چندان دوراسمم تو گوشیت مای لاو ذخیره بود…بیاتو…بیاتو که اینجا موش زیاد داریم….

نگاهی پریشون و پر ترس به اطراف انداختم و بعد با قدمهای تند و سریع راه افتادم و از کنارش رد شدمو رفتم داخل.
درو پشت سرم بست و اومد سمتم و بی مقدمه دستهاشو دور کمرم حلقه کرد و به زور لبهامو بوسید…
فورا ری اکشن نشون دادم و با کج کردن سرم وروهم فشردن لبهام ، دستهامو رو شونه هاش گذاشتم و سعی کردم با تمام توان به عقب هلش بدم.
اما اون عین قحطی زده ها کمرم رو سفت گرفته بود و چنان لبهامو می بوسید که یقین داشتم بعدش باید به فکر چاره ای برای کبودیشون می افتادم.
هرچقدر سرمو تکون دادم فایده ای نداشت واون تا یه دل سیر لبهامو نبوسید ول نکرد و پا پس نکشید.
دستش رو زیر گوی کمرم بود که به عقب خشم شده بود و دست دیگه اش روی باسنم گذاشت..تا نفس کم نیاورد ولم نکرد و این واسه من حتی دردناکتر از بوسه های فرهاد بود!
عقب که رفت چشمهاشو بست و با باز کردن دستهاش یه نفس عمیق کشید و گفت:

-اوووووم….حس اون آدم راه گم کرده و بی آذوقه ای رو رو دارم که تو دل کویر فرشته ها از آسمون بالا واسش یه بطری آب خنک انداختن پاییت…

رفتم جلو وبا زدن یه سیلی به گوشش حس و حالشو پروندم.
چشماشو باز کرد و بدون حرف بهم خیره موند.
عصبانی و ناراحت گفتم:

-دیگه این غلطتتو تکرار نکن!

اینو گفتم و بهش خیره موندم.دستشو رو همون طرفی که سیلی زده بودم گذاشت و با زدن به لبخند گفت:

-هرچه از تو رسد نیکوست شیدا..چه بوس باشه چه سیلی…

نگاه تندی بهش انداختم و گفتم:

-مزخرف نگو محسن…

پوست صورتش رو آهسته مالوند و گفت:

-تو فکر کن مزخرف میگم.تو هرچی دوست داری فکر کن اما تلافی تمام لحظه هایی که تو کف لبات بودمو درآوردم…

از لحنش، از نگاه هاش و حتی از کلماتی که به زبون میاورد خوشم نیومد.
وقتی خیره خیره درحال تماشا کردنش بودم اومد سمتم.

فاصله اش رو باهام پر کرد و بعد دستهاشو خیلی آروم دور باسنم حلقه کرد و باصدای بم آرومی گفت:

-من به انداره تموم شبهایی که به یادت خودمو خرکی و مزخرف ارضا کردم بهت احتیاج دارم…

تا اینو گفت دو طرف باسنمو از روی لباس تنم تو مشت فشرد که این واسم عین به تلنگر بود و باعث شد خیلی سریع به خودم بیام، دستهامو روی شونه هاس بزارم و باعصبانیت به عقب هلش بدم تا ازم دور بشه…

دستهامو روی شونه هاش گذاشتم و باعصبانیت به عقب هلش دادم تا ازم دور بشه…
خودمم چندقدمی دور شدم و خشمگین گفتم:

-من رو کشوندی اینجا واسه همچین چیزایی آره!؟ واسه اینکه این چرندیات رو تحویلم بدی!؟ واقعا که مایه ی تاسفی! تو منو از اومدن به اینجا و حرف زدن باخودت پشیمون کردی!دیگه یک ثانیه هم اینجا نمی مونم

چرخیدم که برم سمت در.حتی چندقدم هم برداشتم.به سمتم اومد و با صدای بلند گفت:

-وایستا من باهات حرف دارم!

متقابلا من هم صدام رو بالا بردم و گفتم:

-من هیچ حرفی باتو نداااارم…هیچ حرفی

دوید سمتم.اصلا تصمیمی واسه موندن نداشتم واسه همین بدون توقف به راهم ادامه دادم ولی بعد با حرفهاش همونجابی که بودم نگه ام داشت:

-به شرفم قسم اگه پاتو بزاری بیرون همین حالا عکسای دونفرمونو وتسه شوهرت میفرستم…

دستامو مشت کردم و دندونهامو روهم فشردم و با خشم چرخیدم سمتش وگفتم:

-شرف !؟ تو شرف داری!؟ تو یه زن شوهردارو تهدید کردی و با چرت و پرتهات کشوندی اینجا و حالا تو گوشش چرند و پرند زمزمه میکنی تو شرف داری آخه ؟ تو بی شرفی!

برخلاف من که کارد میزدن خونم در نمیومد اون خونسرد بود و آروم.قدم زنان اومد سمتم و بعد گفت:

-شیدا…شیدا تو مال من بودی…ماباهم خوش بودیم.خوب بودیم…به من حق بده تا مرز سکته رفتن پیش برم.فکر کن یکی رو عین چی دوست داری بعد اون یه نفر یه روز مثل غریبه ترین آدم شهر باهات رفتار بکنه وقتی ازش دلیلش رو میپرسی بگه من ازدواج کردم!

نفس عمیقی کشیدم.این یه مورد رو درست میگفت ولی آخه اون چه میدونست روال زندگی لعنتی من چرا اینجوری پیش رفت!
اون چه میدونست من خودمم این وسط یه قربانی بودم و هیچ اختیاری از خودم برای انتخاب بخشهای مختلف زندگیم نداشتم.
سکوتم رو که دید اومد سمتم و اسمم رو آهسته صدا زد.

-شیداااا

سرمو بلند کردم و با اخم بهش زل زدم.دستشو به سمتم دراز کرد و با لبخند کریهی گفت:

-تو الان مهمون منی! من اصلا دلم نمیخواد مهمونمو یه لنگه پا اینجاا نگه دارم کلی تدارک دیدم برات…بیا بریم داخل اونجا باهم حرف میزنیم!

درسته محسن یه بخش زیبایی از گذشته ی نسبتا قابل تحملم بود اما حالا دیگه نمیخواستم جوری کنارش باشم و باهاش راه بیام که انگار وضعیت با گذشته تفاوتی نکرده.
من حالا شوهر داشتم.اونم چه شوهری!
یکی مثل فرهاد که با دوز کلک تونست از زندونش بیام بیرون.
مردد نگاهش کردم و بعد گفتم:

-محسن هر حرفی داری همینجا بزن من…من باید برم خیلی نمیتونم اینجا بمونم!

اومد سمتم.خودش دستم رو گرفت و گفت:

-بیا بریم شیدا…اینجا که نمیشه حرف زد…بیااااا….

منو دنبال خودش کشوند سمت در ورودی.سرمو برگردوندم و نگاهی هراسون به عقب سر انداختم.فقط خدا میدونست چقدر تو اون لحظه استرس داشتم.
حتی گاهی به طرز فجیعی احساس میکردم هر آن ممکنه فرهاد اون درو بشکنه و بیاد داخل و همینجا دخل من بخت برگشته رو بیاره!
منو دنبال خودش کشید داخل.
خونه تو سکوت کامل فرو رفته بود اما محسن اون سکوت رو با حرفهاش شکست:

-چقدر دل من و این خونه واسه تو تنگ شده بود شیداااا….چقدر دلمون واست تنگ شده بود!

طعنه دار حرف میزد.
منو برد سمت ستونی که یکبار بوسه مون اونجا اونقدر طولانی شده بود که کار رسید به سکس….
هدف داشت از نزدیک کردن من به اونجا.
دستمو رها کرد و با اشاره به ستون گفت:

-اینجارو یادته شیدا !؟ هوم!؟

اخم کردمو پرسیدم:

-خب که چی!؟

سرشرو با لذت تصور اون لحظه و اون روز تکون داد و گفت:

-تو از در اومدی داخل.من اینجا کنار این ستون منتظرت بودم.دکمه های پالتوتو باز کردی اومدی سمتم..زیر ش هیچی نپوشیده بودی جز یه سوتین سیاه… سینه های تپل و سفیدت همینطور به من چشمک میزدن…اومدی سمتم و پریدی بغلم من …

دستمو بلند کردم و گفتم:

-میشه بس کنی محسن!؟ میشه دست از خزعبل گویی برداری!

خندید و بعد عقب عقب رفت سمت کانامه ی چرم مشکی رنگ و همزمان گفت:

-اینا خزعبل گویی نیستن عزیزم.اینا مرور خاطراتین که تو فراموششون کردی…

مکث کرد و با اشاره به کاناپه ی چرخشی چرم ادامه داد:

-مثلا همین….همین کانامه …یادته که!؟من تورو دراز کردم روی کاناپه و شلوارتو کشیدم پایین…سرمو بردم وسط پاهات و چنان برات خردمش که صدای جیغت تو کل خونه پیچید….تو سینه هاتو می مالیدی من و تمام آبتو با اشتها میخوردم….خوشمزه بود…خوشمزه تراز شراب نااااب…. آخ آخ چقدر دلم تنگ شده واسه طعم ک…

میخواست با این حرفها منو تحریک بکنه و برام گذشته رو مرور بکنه.نذاشتم حرفشو ادامه بده و بعد باعصبانیت گفتم:

-محسن اگه بازم بخوای ادامه بدی بخدا میرم!

از روی دسته ی کاناپه بلند شد و قدم زنان اومد سمتم و گفت:

-باشه باشه…جوشی نشووووو….

دستمو گرفت و دنبال خودش برد سمت مبلهای توی سالن.دستشو رو شونه ام گذاشت و منو نشوند روی مبل و بعد کنارم نشست و گفت:

-خب…چی میخوری برات بزارپ تو بشقاب هوم!؟

چپ چپ نگاهش کردم.حرفهاش رفتارهاش و حتی مرور خاطراتمون …همه ی اینها به من ثابت میکرد اوم نیتهای مزخرفی توی سرش داره‌…

نوشته های مشابه

2 دیدگاه

  1. دو هفته گذشته شما پاک ملت رو مسخره خودتون کردین همش دو هفته سه هفته پارت میزارین
    متاسفم براتون🙅😶😑

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن