رمان آنلاینرمان کویر عشق

رمان کویر عشق پارت بیستو هشت


-این چه حرفیه …

وظیفمه..

ولی خیالت راحت اون راضیه..

الناز-نمیدونم چرا اینقدر با اطمینان اینو میگی…

.یه بارم اینو بهم گفتی…

-خوب رفتارش با شایان رو دیدم…

مطمین باش راضیه…

الناز-نمیدونم والله…خدا از دهنت بشنوه…پس امروز خبرشو بهم میدی؟؟ -آره..البته اگر داداشت وقتی برای ما داشته باشه…. الناز-داره…با امروز تقریبا دو روزه بیکاره….

لبخندی زدم… پس از روز دادگاه مثل من بیکاره…
بعد از قطع کردن تلفن رفتم و لباسامو پوشیدم و با خدافظی از مامان رفتم سمت دفترم….
به دفترم که رسیدم کمی مرتب کردم و قهوه ای درست کردم و نشستم …
شماره ی امین رو از موبایلم برداشتم و با تلفن دفتر با گوشیش تماس گرفتم…
با دومین بوق برداشت…

امین-بله؟ -سلام … امین- سلام…بفرمایید… نشناخته بود هنوز منو… -خوبی؟

امین با مکث گفت

–بهار تویی؟

-بله…

 امین-چطوری ؟

خوش میگذره؟

-خوب…

امین-کاری داشتی بهار ؟

-راستش بله…

امین-بفرما…

-نه …اینجوری پشت تلفن نمیشه…

امین-خوب چطوری پس ؟

-باید حضوری بگم…میتونی بیای دفترم ؟

امین-آره حتما…

کی؟
-همین الان اگه بیای خوبه…

 امین-باشه…الان راه میفتم…فقط اتفاق بدی که نیفتاده ؟؟ -نه بابا….نگران نشو ….

خدافظ امین-فعلا…

قطع کردم و لبخندی رو لبم نشست… فعلا گفتن پشت تلفنش رو دوست داشتم… هنوز ده دقیقه نگذشته بود که در زده شد … کمی خودمو مرتب کردم و موهامم کامل دادم داخل شالم و رفتم و در
رو باز کردم… چشمام تو چشمای سبزش گره خورد…. نمیدونم چرا نمیتونستم نگامو بگیرم….
چشماش واقعا منحصر به فرد بود…
چند ثانیه ای هم من و هم اون چشم تو چشم بودیم که به خودم اومدم و سرمو انداختم پایین و سلام دادم….
از خودم عصبی شدم…
من چرا اینجور شدم یه دفعه؟؟؟
امین هم سلام داد و من ازجلوی در رفتم کنار که وارد شد و همونجا توی سالن روی مبلها نشستیم….
امین دسته گلشو روی میز گذاشت… تازه دیدمش… گلهای رز سفید و زرد … چقدر خوشگل بود…
دستی روشون کشیدم و لبخندی زدم… من عاشق این گلها بودم… نگاهش کردم….

-ممنون …چرا زحمت کشیدی؟

امین هم لبخندی زد امین–زحمتی نبود ….

برای موفقیتت توی دادگاه لازم بود….

-مرسی…قهوه میخوری یا چای؟

امین-بدجور هوس چای دارم … -باشه…
بلند شدم و چایی که دم کرده بودم رو توی دو تا لیوان سفالیه بزرگ ریختم و رفتم و روبروش نشستم و لیوانش رو مقابلش گذاشتم….
امین –ممنون…

-خواهش میکنم….
لیوانم دستم بود و نگاهم به بخار چایم ولی فکرم به این بود که سر حرف رو از کجا باز کنم….
امین-خوب….نمیخوای حرف بزنی؟؟ -اول چاییتو بخور بعد…. امین-باشه…. لیوانش رو گرفت دستش و ….

“راوی”
وقتی بهار به دفترش رسید با امین تماس گرفت و امین هم سریع خودش را رساند….
امین در راه به این فکر میکرد که بهار با او چه کاری دارد که او را فراخوانده ولی ذهنش به جایی نمیرسید …
تمام فکر و ذکرش فقط دیدن بهار بود آن هم بعد از چند روز …
خدا میداند که به هیچ وجه از باختن در پرونده به ناراحت نبود چون بهار را شاد دیده بود …
وقتی به دفتر رسید و بهار را دید دلش رفت… تمام چشمش شد بهار..
نمیتوانست نگاه از آن چشمان زیبای عسلی بگیرد و نمیدانست که بهار هم همچین حسی دارد….
بهارهم در سردرگمی بود….

اما به خودش آمد و امین را هم از این سکوت رهانید…
امین با خود فکر کرد چه خوب شد که بهار حرف زد وگرنه نمیدانست بعد از این نگاههای طولانی چه چیزی در پیش رویشان است ….
دوست داشت برود و بهارش را تا جا دارد بنگرد ….

همچون مجسمه ی زیبایی …

بهارش را میپرستید ….

چشمانش …

چشمان بهارش را همچون آیینه ی زلالی میدید که فقط احساسات
کودکانه داشت مشتاق بود بداند چه چیز باعث شده بهار او را به دفترش بخواند… بهار هم هول کرده بود ….

نمیدانست ماجرا را چگونه بازگو کند…
امین هم منتظر بود که بهار دهانش را باز کند و حرفهایش را بزند ولی بعد از شروع حرفهای بهار امین از خدا میخواست هر چه زودتر بهار بس کند….
چرا که بهار حرفهایش را خوب آغاز نکرد… مقدمه ی حرفهایش خنجری شد بر قلب شکسته ی امین …
بهار از دل امین بی اطلاع بود … بهار
هر دو لیوانهای خالیمان را روی میز گذاشتیم….

امین-خوب….اینم از چای …حالا بفرمایید…

-راستش… من ….ببینید منم جای خواهر شما …. نگاهی به امین کردم که دستش فشرده شد ….

تعجب کردم ….

به چشمانش که حالا هاله ای از رنگ قرمز درونش بود نگریستم… چرا یه دفعه اینجوری شد؟؟؟ این که خوب بود… -خوبی؟ امین –بله…حرفتو بزن… -هان…آهان باشه….پس خوب گوش کن و وسط حرفم نپر….

امین فقط سرشو تکون داد …. هنوزم حالتش عصبی بود و معلوم بود داره خودشو کنترل میکنه…
-ببین منم جای خواهرت بدون که دارم باهات حرف میزنم…. اگر….اگر یه پسر خوبی برای خواهرت بیاد که هم از لحاظ مالی هم تحصیلاتی وهم خانوادگی خوب باشن…تو راضی هستی؟؟؟
امین چشمانش را بست….

بعد از لحظه ای بازکرد…

امین-اگه از همه نظر تایید شده باشه …چرا که نه… نفس سوده ای کشیدم که از چشم امین دور نموند…

امین پوزخندی زد… تعجب کردم… خیلی وقت بود از شر پوزخنداش خلاص شده بودم…

امین-کی هست حالا؟؟

مات موندم

-کی؟

امین-همون آدم همه چی تموم… لبخندی زدم…
-آهان…نمیگم….اول باید از شما و نظر مثبتتون مطمین شم بعد میگم کیه….
امین ابروش رفت بالا…. امین-نظر من ایجا مهمه؟؟

-خیلی زیاد… امین –من مخالفم… ولوشدم…همه ی حسم پرید…. -چرا؟
امین-نظر منه…من که گفتم نظر من زیادم مهم نیست ولی اگر برای شما مهمه من مخالفم….
گیج شده بودم….
نظرش چرا باید برای من مهم باشه….؟این چی داره میگه….
-شما چی دارید میگید؟؟؟ نظر شما خیلی مهمه ولی نه برای من….!
امین دهنش باز موند….
منم مات نگاش میکردم….
متوجه نمیشدم چه برداشتی ازحرفای من کرده و چه چیزی گفته….
امین- من ….بهار من چیزی از حرفات نفهمیدم…. مگه تو نگفتی تو رو جای خواهرم بدونم و الان هم برای شما یه پسر خوب اومده و….
فهمیدم چی داره میگه….سوءتفاهم…
خندیدم و حرفشو قطع کردم….

 -شما منظورمو اشتباه متوجه شدید …
امین دهنش همونجور که داشت حرف میزد از حرف من آروم بسته شد….
با تعجب نگاهش به من بود…. -من منظورم این بود که این خواستگار برای الناز اومده…..!!!
بعد از چند لحظه امین نگاهش عوض شد و لبخندی زد …

امین-شایان؟
لبخندی زدم -آره….

امین-میدونستم…
-بله ..یادمه یه بارم همینو گفته بودی…
امین-کسی چیزی بهتون گفته؟
-راستش الناز صبح ازم خواست باهاتون صحبت کنم اگر راضی بودید شایان موضوع رو باخانوادش مطرح کنه و بیان خواستگاریه رسمی…
امین لبخندش عمیقتر شد …

امین- شایان از برادر بهم نزدیکتر بوده….کی از شایان بهتر؟ -پس شما راضی هستید؟؟؟

امین- راضی بودم و هستم ولی شما باید یه قولی به من بدی …. -چی؟

امین- به الناز بگید سخت بود راضی کردنه من…. ابروم رفت بالا..
-چرا؟
امین بلند خندید-خوب باید ابهت یه برادر زن رو داشته باشم تا شایان پررو یه ذره ازم حساب ببره دیگه..
منم خندم گرفت…

. -شما به اندازه ی کافی ابهت دارید…. خندش قطع شد و با تعجب نگام کرد…. امین-چرا اینو میگی؟؟

هول کردم…. من منظور خاصی نداشتم …فقط امین رو همیشه جدی دیدم واسه همین
گفتم….

-من منظوری نداشتم….

امین لبخندی زد و چیزی نگفت… یه دفعه بلند گفتم -پس حله دیگه..؟ امین که انتظار صدای بلندمو نداشت یه دفعه سرشو چرخوند طرفم که
اخم کرد و دستش رفت سمت گردنش …. ترسیدم و پریدم رفتم نزدیکش…. چی شد؟؟

امین-گردنم رگ به رگ شد…. مظلومانه نگاش کردم… -ببخشید…تقصیر من شد….
امین هم نگاهش مات من بود …. یه لحظه از نگاهش سرخ شدم و کمی رفتم عقب تر …. امین کمی گردش رو مالوند و آروم گفت امین-خودتو ناراح ِت من نکن عزی…. حرفشو خورد … به گوشام شک کردم و برگشتم سمتش که نگاهش رو زمین بود فکر کنم اشتباه شنیدم… امین چرا باید به من بگه عزیزم…..

خندم گرفت ….

فکر کنم توهم زدم….
امین بعد ازچند لحظه بلند شد و سریع رفت سمت در بعد برگشت سمتم….
امین-بهار دیگه کاری نداری؟ تعجب کردم ازاین همه عجله ولی چیزی نگفتم… -نه دیگه..مرسی که اومدی….

امین خواهش میکنمی گفت و رفت و درم محکم بست…

این چرا اینجوری کرد…؟؟

شانه ای بالا کردم و لبخندی زدم…

اینم از الناز و شایان…. رفتم سمت تلفن تا به الناز زنگ بزنم و بهش بگم….

“راوی”

520

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن